معنی ابوسالم
5 بازدید
[ اَ لِ ] (اِخ) ابراهیم. سیزدهمینِ ملوک بنومرین بمراکش. او معاصر مورخ و حکیم مشهور ابن خلدون است. و ابن خلدون ریاست کتّاب و سرکاتبی او داشت. پس از مرگ پدر برادر ابوسالم، ابوعنان بسلطنت رسید و ابوسالم بغرناطه نفی شد، و بعد از مرگ ابوعنان مردم مراکش او را نامزد پادشاهی کرده و از غرناطه به سال ۷۶۰ هـ . ق. بطلبیدند لکن امیر غرناطه محمدبن ابی الحاج بدین امر رضا نمیداد و وی را از بازگشت بمراکش مانع می آمد، عاقبت به میانجی گری و پایمردی پادشاه قشتاله وی بمراکش شد و ملک موروث را قبضه کرد. پس از دو سال (سال ۷۶۲) امرا با برادر او تاشفین بیعت کردند و او مغلوب و مقتول گشت.[ اَ لِ ] (اِخ) ابراهیم بن قریش. یکی از امرای بنوعقیل بموصل (از ۴۷۸ تا ۴۸۶ هـ . ق.).[ اَ لِ ] (اِخ) دهثم بن قران. محدّث است و ابوبکربن عیاش از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) السلولی. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) صالح. محدث است و عبداللََّه بن وهب از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالحمیدبن سالم، مولی عمروبن الولید. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالسلام بن سلیم. محدث است و ربیع بن روح الحمصی از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) ماهان حنفی، و این کنیت برای ماهان بنابر یکی از دو قول است. و او را حجّاج بکشت. رجوع به ماهان... شود.[ اَ لِ ] (اِخ) محمدبن طلحهٔ عدوی. رجوع به محمد... شود.[ اَ لِ ] (اِخ) محمدبن طلحهٔ قرشی نصیبی. رجوع به محمد... شود.
کلمات همقافیه با «ابوسالم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لم» برای سرودن شعر