معنی ابوخالد
5 بازدید
[ اَ لِ ] (ع اِ مرکب) سگ. (مهذب الاسماء). کلب. (المزهر). || روباه. ثعلب. (المزهر). || (اِخ) دریای قلزم یعنی دریائی که فرعون و جنود بدان غرق شدند. (مراصد).[ اَ لِ ] (اِخ) یکی از صحابهٔ رسول صلوات اللََّه علیه و مالک بن الحارث از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) محدث است و معلی بن اسد از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) تابعی است و از ابوهریره روایت کند. و پسر او سلیمان از پدر روایت آرد.[ اَ لِ ] (اِخ) تابعی است و از ابن عباس روایت کند و اسماعیل بن ابی خالد از وی روایت آرد.[ اَ لِ ] (اِخ) ابن جریح، عبدالملک بن عبدالعزیز. تابعی است و کنیت دیگر او ابوالولید است. رجوع به ابن جریح ابوخالد... شود.[ اَ لِ ] (اِخ) ابن خالد الحمیری. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) ابن زبیر. تابعی است و حمادبن سلمه از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) ابن عمروبن خالد واسطی. از مشایخ شیعه و روات فقه، از ائمه. (ابن الندیم).[ اَ لِ ] (اِخ) ابن مشاطه، یزید المؤذن. تابعی است و سفیان بن عیینه از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) ابن هبیرةبن یزیدبن عمر. رجوع به ابن هبیره ابوخالد یزید... شود.[ اَ لِ ] (اِخ) الاحمر سلیمان بن حیان. تابعی است.[ اَ لِ ] (اِخ) احول. بروایت جامع الحکایات وی بزمان مهدی خلیفه چندی وزارت رانده است. (از دستورالوزراء خوندمیر).[ اَ لِ ] (اِخ) اسامه. رجوع به اسامةبن یزید... شود.[ اَ لِ ] (اِخ) اسلم. مولی عمربن الخطاب. تابعی است.[ اَ لِ ] (اِخ) اوس. تابعی است و ابوهاشم رمانی از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) ایوب بن عبداللََّه القرشی. تابعی است.[ اَ لِ ] (اِخ) بحیربن سعد شامی. تابعی است.[ اَ لِ ] (اِخ) ثوربن یزیدبن محمد الرحبی. تابعی است.[ اَ لِ ] (اِخ) حارث بن قیس بن مخلد. صحابی است. او عقبه و بدر و غزوات دیگر را دریافت و در جنگ یمامه جراحتی بدو رسید و مندمل گشت و در خلافت عمر آن جراحت بار دیگر باز شد و بدان درگذشت.[ اَ لِ ] (اِخ) حراشی یا حرشی. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) حسن. محدث است و سویدبن نصر از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) حکیم بن حزام بن خویلدبن اسدبن عبدالعزی. صحابی است.[ اَ لِ ] (اِخ) خراسانی. یکی از معزمین بطریقهٔ محموده است. (ابن الندیم).[ اَ لِ ] (اِخ) دالانی یزیدبن عبدالرحمن. محدث است و از عمروبن مره روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) زیادبن عبداللََّه الصائغ. از مکحول روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) سعد. پدر سعیدبن ابی خالد است.[ اَ لِ ] (اِخ) سعد البجلی. والد اسماعیل بن ابی خالد. تابعی است.[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن زیادبن انعم الافریقی. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالعزیزبن ابان القرشی. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) عبدالملک بن عبدالعزیزبن جریح قرشی مکی. و بعضی کنیت او را ابوالولید گفته اند. رجوع به ابن جریح ابوخالد عبدالملک... شود.[ اَ لِ ] (اِخ) عثمان. از ابوالاشعث الصنعانی روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) عیاض. محدث است و شعبه از او حدیث شنیده است.[ اَ لِ ] (اِخ) غنوی. یکی از علمای انساب. او راست: کتاب الانساب و کتاب اخبار غنی و انسابهم. (ابن الندیم).[ اَ لِ ] (اِخ) قرشی. از جعفربن برقان روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) قرشی مخزومی. والد خالدبن ابی خالد. صحابی است.[ اَ لِ ] (اِخ) قرةبن خالد. محدث و ثقه است.[ اَ لِ ] (اِخ) قزاز یا بزّاز. محدث است. او از کلاب بن عمرو و قاسم بن عبدالکریم از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) محمدبن عمر المخزومی. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) مزنی. خادم موسی بن جعفر علیه السلام. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۲۲۴ شود.[ اَ لِ ] (اِخ) مطربن میمون. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) مهاجر. محدث است. او از رفیع ابی العالیه و از او عوف روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) واسطی. یکی از متکلمین زیدیه. (ابن الندیم).[ اَ لِ ] (اِخ) والبی، مسمی بهرمز. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) وهب. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) یزیدبن ابی جعفر. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) یزیدبن ابی حکیم. از عمارةبن غزیه روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) یزیدبن حاتم بن قبیصةبن المهلب بن ابی صفره. رجوع به یزید... شود.[ اَ لِ ] (اِخ) یزیدبن خالدبن یزیدبن موهب. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) یزیدبن سنان بصری، مقیم مصر. محدث است و از یحیی بن سعید و عبدالرحمن بن مهدی و ایوب بن عبداللََّه القرشی روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) یزیدبن مزیدبن زائده. برادرزادهٔ معن بن زائده. رجوع به یزید... شود.[ اَ لِ ] (اِخ) یزیدبن معاویةبن ابی سفیان ابی حرب. رجوع به یزید... شود.[ اَ لِ ] (اِخ) یزیدبن المغلس. محدث است و عمروبن عاصم از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) یزیدبن هارون، مولی بنی سلیم. از مردم بخارا و از زهاد محدثین. او از یحیی بن سعید انصاری و سلیمان تیمی و عاصم احول و حمید طویل و داودبن ابی هند و عبداللََّه بن عون و حسین المعلم روایت کند. مولد او به سال ۱۱۰ یا ۱۱۸ هـ . ق. و وفات وی در سنهٔ ۲۰۶ بوده است. و او گوید: آنکه ریاست نه در وقت طلبد از ریاست بوقت محروم ماند.[ اَ لِ ] (اِخ) یزیدبن یحیی. تابعی است و هیثم بن خارجه از او روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) یزید اسدی. تابعی است. او از عون بن ابی جحیفه و از او ظهیربن معاویه روایت کند.[ اَ لِ ] (اِخ) یوسف بن خالد سمتی بصری. محدث است.[ اَ لِ ] (اِخ) یونس بن خالد القرشی. محدث است.
کلمات همقافیه با «ابوخالد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لد» برای سرودن شعر