معنی ابوحسان
5 بازدید
[ اَ حَ سْ سا ] (ع اِ مرکب) عقاب. (المزهر). ابوالحجاج. آله. دال من. ججا. شغواء. شهباز. شاهباز. کامیر. لخواء. || روغن. (مهذب الاسماء).[ اَ ؟ ] (اِخ) او با سلم به امر یحیی بن خالدبن برمک کتاب مجسطی را ترجمه و اصلاح کرده است. (ابن الندیم).[ اَ ؟ ] (اِخ) مقلدبن مسیب بن رافع. از امرای بنی عقیل ملقب به حسام الدوله صاحب موصل. رجوع به مقلدبن مسیب شود.
کلمات همقافیه با «ابوحسان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر