معنی ابوالیقظان
6 بازدید
[ اَ بُلْ یَ ] (ع اِ مرکب) ابویقظان. خروه. (مهذب الأسماء). خروس. (دهار). دیک. ابوبرائل. ابوحمّاد. گال. رنگین تاج : و ابوالیقظان ندای حی علی الصباح دردهد. (سندبادنامه ص ۹۳). || حمار. خر. || افعی. (المرصع).[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) لقب یکی از صحابهٔ کرام است.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) لقب یکی از تابعین است.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) ابن حفص. رجوع به ابوالیقظان سحیم بن حفص شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) ابواسحاق. رجوع به ابوالیقظان سحیم بن حفص شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) سحیم بن الأسود. رجوع به ابوالیقظان سحیم بن حفص... شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) سحیم بن حفص. ابن الندیم گوید که حسین بن فهم از دمشقی و او از زبیر و او از مدائنی روایت کند که سحیم لقب ابوالیقظان است و اسم او عامربن حفص باشد و حفص را پسری بود بنام محمد و محمد اکبر اولاد حفص است و حفص به بشره سیاهی شدیدالسواد بود و از این رو مشهور به اسود بود. و ابوالیقظان گوید: مادر من پانزده روز مرا نام عبیداللََّه داد. و باز مدائنی گوید: آنگاه که گویند حدیث کرد مرا ابوالیقظان [ بی قیدی دیگر ] مراد همین ابوالیقظان پسر سحیم است و چون سحیم بن حفص و عامربن حفص و عامربن ابی محمد و عامربن الأسود و عبیداللََّه بن حفص و ابواسحاق گویند هم او مراد باشد. ابوالیقظان عالم به اخبار و انساب و مآثر و مثالب و در روایت ثقة بود و وفات وی به سال یکصدونود (۱۹۰ هـ . ق.) روی داد و او راست از کتب: کتاب حلق [ شاید: حلف ] تمیم بعضها بعضاً. کتاب اخبار تمیم. کتاب نسب خندف و اخبارها. کتاب النسب الکبیر و این کتاب مشتمل است بر نسب ایاد و کنانة و اسدبن خزیمة الهون بن خزیمة و هذیل بن مدرکه و قریش و بنی طانجه و قیس عیلان و ربیعةبن نزار و تیم بن مرة. و کتاب النوادر و ابن الندیم گوید: این کتاب را به خط ابن سعدان دیدم. و نیز کتب دیگر در نسب. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) عامربن ابی محمد. رجوع به ابوالیقظان سحیم بن حفص... شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) عامربن الأسود. رجوع به ابوالیفظان سحیم بن حفص... شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) عامربن حفص. رجوع به ابوالیقظان سحیم بن حفص شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) عبیداللََّه. رجوع به ابوالیقظان سحیم بن حفص شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن حفص. رجوع به ابوالیقظان سحیم بن حفص شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) عثمان بن عمیر کوفی. محدث است.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) عثمان بن قیس. محدث است.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) عماربن محمد. محدث است.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) عماربن یاسر. صحابیست. و رجوع به عمار... شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) النسّابة. رجوع به ابوالیقظان سحیم بن حفص شود.
کلمات همقافیه با «ابوالیقظان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر