معنی ابوالیسر
5 بازدید
[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) (امیر...) سپاهسالار امیرابوالحسن علی لشکری فرمانروای گنجه از پادشاهان شدّادی که قطران شاعر در آغاز پس از مسافرت بگنجه بتوسط وی بدربار امیر مزبور راه یافت. قطران در نامه ای که به ابوالیسر فرستاده گوید: بشهر اندرون با تو نامی شدم بنزدیک خسرو گرامی شدم یکی نزد خسرو نشاندی مرا به گردون هفتم رساندی مرا. و در قابوسنامه آمده است: چنانکه امیر فضلون ابوالسوار، ابوالیسر حاجب را به اسفهسالاری به بردع میفرستاد ابوالیسر گفت تا زمستان درنیاید نروم از بهر آنکه آب و هوای بردع سخت بد است خاصه به تابستان و در این معنی سخن دراز گشت امیر فضلون گفت چرا چنین اعتقاد باید داشت که بی اجل هرگز کسی نمرده است و نمیرد ابوالیسر گفت چنان است که خداوند میفرماید که هیچکس بی اجل نمیرد و لیک تا کسی را اجل نیامده باشد به تابستان ببردع نرود. رجوع به سخن و سخنوران ج ۲ ص ۱۴۰ و ۱۴۱ شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) ابن درهم المدینی مولی آل جبیربن مطعم. محدث است.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) انصاری. رجوع به ابوالیسر سلمی انصاری شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) ریاضی. در قاموس الاعلام این نام آمده و بکلمهٔ ریاضی بغدادی ارجاع کرده است لیکن ذیل این کلمه نیز ترجمهٔ وی نیامده است.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) سلمی انصاری. کعب بن عمروبن عبادبن عمروبن عثمان ابوسواد الغنم الأنصاری. صحابی است و مشهد بدر و عقبه را دریافته است و۵۵ هـ . ق. بمدینه درگذشته و او آخرین اهل بدر بود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) کعب بن عمرو. رجوع به ابوالیسر سلمی... شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) کعب بن عمرو. رجوع به ابوالیسر سلمی... شود.[ اَ بُلْ یَ ] (اِخ) محمودبن محمد عنانی. رجوع به محمود... شود.
کلمات همقافیه با «ابوالیسر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سر» برای سرودن شعر