معنی ابوالولید

معنی ابوالولید

6 بازدید
[ اَ بُلْ وَ ] (ع اِ مرکب) شیر. اسد. (المزهر) (المرصع).
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) ابن ابی حزم. رجوع به محمدبن جهور... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) ابن اکیمه.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) ابن جریح. و کنیت دیگر او ابوخالد است. رجوع به عبدالملک بن عبدالعزیز... و رجوع به ابن جریح ابوخالد... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) ابن جنّان شاطبی. ادیبی متصوف بود. (قاموس). و صاحب تاج العروس گوید بعد از سال ۷۷۰ هـ . ق. به دمشق آمد.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) ابن جهور. رجوع به محمدبن جهور... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) ابن رشد. رجوع به ابن رشد ابوالولید... و رجوع به محمدبن احمدبن رشد... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) ابن زیدون. وزیر معتضد عبادی به اسپانیا. (نفح الطیب ص ۱۳۶). رجوع به احمدبن عبداللََّه مخزومی اندلسی و رجوع به ابن زیدون... و رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) ابن شحنه، محمدبن محمدبن محمود حلبی. مؤلف روضةالمناظر فی اخبار الأوائل والأواخر، در تاریخ. رجوع به محمدبن محمدبن محمود حلبی و رجوع به ابن شحنه ابوالولید... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) ابن عبدالملک بن عبدالعزیزبن جریح القرشی الملکی. یکی از مشاهیر علماء زمان خویش بوده و بگفتهٔ بعض مورخین او اول کس است در اسلام که تصنیف کتاب کرده است و وفات وی در سال ۱۵۰ هـ . ق. است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) ابن فرضی. رجوع به عبداللََّه بن یوسف بن نصر قرطبی و رجوع به ابن فرضی... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) احمدبن ابی الرجا. یکی از روات حدیث. او از مردم آزادان قریه ای متصل بهرات است و صاحب نفحات گوید: عالم بعلوم ظاهری و باطنی بود و از شاگردان امام احمد حنبل است و بخاری در صحیح از وی روایت آورده است. او در اول مال بسیار داشت که همه در طلب حدیث و حج و غزا صرف کرد و طلحةبن طاهر را با وی انس و الفتی بود و او پیوسته از هرات سفر میکرد و چون مال وی به آخر میرسید بازمیگشت و ضیعتی میفروخت و دیگر باره بسفر و حج میشد. وقتی یکی از دوستان او به چهار هزار درم نیازمند بود و نزد وی شکایت کرد، چون بخانه شد کس از جانب ابوالولید آن وجه بدو آورده بود سپس آن مرد بعد از مدتی وام خویش بدو فرستاد و او نپذیرفت آن دوست بخانهٔ او آمد و سلام کرد احمد گفت اگر نه جواب سلام واجب بودی پاسخ تو نکردمی آخر چهارهزار درم را چه قدر باشد که آنرا بازمیفرستی. و هم گویند که وقتی در رهگذر مردی را دید که بصاحب شرطه میبردند علت پرسید گفتند چهار هزار درم وام دارد گفت او را رها کنید وام او بر من است و چنین کردند و او در سال ۲۳۲ هـ . ق. بزمان عبداللََّه از ملوک طاهریه هم بمولد خویش قریهٔ آزاذان درگذشت و بدانجا تن وی بخاک سپردند و مردم بزیارت گور او شوند و بدان تبرک جویند. نقل است که او گفت: عالم که علم خود نه بجایگاه بکار برد بدتر از جاهلی است که در جهل خود فرومانده باشد و باز گفت: علم را چون با آداب آن آموزی از آن علم سود بری و مردمان نیز از تو منتفع شوند و اگر با آداب نیاموختی زیان آن بسیار است ترا و دیگران را. وقتی کسی بسفر میشد و از وی وصیتی خواست گفت با همسفران اگر بباطن نتوانی دوستی ظاهر از دست مده چه بی اتحاد و انس سفرهای ظاهر و باطن میسر نباشد. از او پرسیدند دوستی میان دو تن چگونه پیدا آید گفت چون از یکدیگر طمع دنیاوی ببرند دوستی پیدا آید و دوام پذیرد و اگر جز آن باشد بر جای نماند. رجوع به نفحات الانس جامی چ هند ص ۲۱۲ و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۲۷۵ شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه مخزومی اندلسی. معروف به ابن زیدون. رجوع به احمد... و رجوع به ابن زیدون... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) احمدبن غالب. مشهور به ابن زیدون. رجوع به احمد... و رجوع به ابن زیدون... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) ازهر. محدث است و جریربن عثمان از او روایت کند.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) اسماعیل اوّل، ابن فرج بن اسماعیل بن نصر. پنجمین پادشاهان بنی نصر غرناطه. (۷۱۳ -۷۲۵ هـ . ق.). و رجوع به اسماعیل... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) اسماعیل بن محمد معروف به اسماعیل ثانی نهمین از ملوک بنی نصر غرناطه (۷۵۵ -۷۶۰ هـ . ق.). و رجوع به اسماعیل... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) اسماعیل بن محمدبن محمدبن علی بن هانی اللخمی الغرناطی. صاحب روضات از بغیة و صاحب بغیة از درر نقل کند که مولد او به سال ۷۰۸ هـ . ق. بغرناطه بود و هم بدانجا از جماعتی از همشهریان خویش از جمله ابوالقاسم بن جزی اخذ ادب کرد و سپس بقاهره رفت و با ابوحیان او را در آنجا درس و مذاکره بود و از آنجا به شام شد و در حماه اقامت گزید و مهارت او در علوم عربیه شهرت یافت و در آنجا متولی قضاء مالکیّه گردید و او اول کس از مالکیان است که در حماه قضا رانده است و سپس امر قضاء شام به وی محول گشت و باز بحماه رجعت کرد و از آن پس به مصر رفت و مدتی قلیل بدانجا ببود. و شرح تلقین ابی البقاء [ العکبری ] و قطعه ای از تسهیل را بدانجا نوشت. و او شواهد کثیره از بر داشت و در مالکیهٔ شام در سعهٔ علوم مانند وی نبود و ابن کثیر در ثناء وی مبالغه کند و گوید: او مردی کثیرالعبادة بود و در بعض حروف بر زبان لکنتی داشت و بر او هیچ خرده نتوان گرفت جز آنکه پسر خویش را که سخت بدسیرت بود نیابت خویش داد. و اسماعیل ابوالولید موطّأ را محفوظ داشت و آنرا از ابن جزی روایت می کرد و از او ابن عساکر و جمال خطیب منصوریة و جماعتی دیگر روایت کنند. و بربیع الآخر سال ۷۷۱ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) باجی. رجوع به سلیمان بن خلف بن سعدبن ایوب بن وارث اندلسی... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) برکة. تابعی است. او از ابن عباس و از او خالد حذّاء روایت کند.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) بشربن الولید الکَندی. صاحب ابی یوسف. محدث است. و رجوع به بشر... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) حسان بن ثابت انصاری. شاعر پیغمبر اکرم صلی اللََّه علیه و آله و بعضی کنیت او را ابوحسام و ابوعبدالرحمن گفته اند. و رجوع بحسان... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) حسان بن محمد قرشی. رجوع به حسان... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) حسان بن محمد نیشابوری. رجوع به حسان... و رجوع به ابوالولید نیشابوری... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) خالدبن یزید. محدث است و از او محمدبن عوف الحمصی روایت کند. و او در ۲۹۰ هـ . ق. زنده بوده است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) خالد النبلی. محدث است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) خلف بن ایوب الجوهری. محدث است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) رویح بن عطیّة المقدسی. محدث است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) سلیمان بن خلف بن سعدبن ایوب بن وارث تجیبی مالکی باجی اندلسی. از علماء و حفاظ اندلس. متوفی به سال ۴۷۴ هـ . ق.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) سویدبن عمرو الکلبی. محدث است و از زهیر روایت کند.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) شامی. رجوع به عمیربن هانی... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عبادةبن الصامت. صحابیست.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عباس الرقام البصری. محدث است و از عبدالأعلی بن عبدالأعلی روایت کند.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عبداللََّه بن حارث انصاری بصری. محدث است و از عبداللََّه بن معقل بن مقرن المزنی روایت کند.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عبداللََّه بن شداد. محدث است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمدبن یوسف بن نصر قرطبی. فقیه و ادیب. معروف به ابن فرضی. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عبدالملک بن الازرق. محدث است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عبدالملک بن عبدالعزیزبن جریح از موالی آل اسیدبن ابی العیص. رجوع به عبدالملک... و رجوع به ابوخالد عبدالملک... و ابن جریح ابوخالد شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عبدالملک بن قطر هروی. رجوع به عبدالملک... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عبدالملک بن مروان. رجوع به عبدالملک... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عبدةبن حزن. صحابیست.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عبید سنوطا. محدث است و سعید المقبری از او روایت کند.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عتبةبن عبد السلمی. صحابی است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عقبةبن ضمرة الحمصی. محدث است و از ابی الزّاهریة روایت کند.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) علی بن غراب. محدث است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عمادبن اکیمة. محدث است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عمیربن هانی شامی. رجوع به عمیر... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) عیسی بن یزیدبن بکربن داب اللیثی. رجوع بعیسی بن یزیدبن بکربن دأب ابوالولید عیسی... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) غرناطی. رجوع به ابوالولید اسماعیل بن محمدبن محمدبن علی بن هانی اللخمی الغرناطی شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) فرضی قرطبی. رجوع به ابن فرضی عبداللََّه شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) فرعون. در قصص الانبیاء آمده است که فرعون موسی کنیت ابوالولید داشت. واللََّه اعلم.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) قرطبی. محمدبن عبداللََّه. رجوع به ابوالولید محمدبن عبداللََّه قرطبی شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) مجزاةبن ثور. محدث است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن ابی داود. او در علم وارث پدر بود لیکن از حسن سلوک بهره ای نداشت. در سال ۲۳۳ هـ . ق. پدرش را مرض فالج عارض شد و منصب قاضی القضاتی بفرمان متوکل به ابوالولید محمد دادند و هم دیوان مظالم عسکر به وی مفوض گشت و تا ۲۳۷ در آن دو منصب مستقر بود لیکن بعلت خشونت طبع و سوء سلوک، مردم نزد خلیفه از او شکایت کردند و ابراهیم بن عباس الصولی در هجاء او گفت: عقت مساو تبدّت منک واضحة علی محاسن ابقاها ابوک لکا فقد تقدّمت ابناءالکرام به کما تقدّم آباءاللئام بکا. و خلیفه بر وی خشم گرفت و در اول منصب دیوان مظالم از وی بستد و سپس از قاضی القضاتی نیز معزول شد و آن منصب به یحیی بن اکثم مفوض کردند و بجرم پسر بر پدر نیز سخت گرفت و همهٔ املاک و مستغلات آنانرا مصادره کرد و از سرمن رأی اخراج کرد و گویند متوکل مجلسی از عدول منعقد ساخت تا ابوالولید بصلح املاک و ضیاع خود بخلیفه اعتراف کند و عدول بر آن شهادت نویسند مردی که از پیش با ابوالولید کینه ای داشت برخاست و صورت اموال و صلح آنرا بخلیفه بخواند و گفت آیا آنچه در این ورقه نوشته اند درست باشد و ما را بدان گواه گیری گفت لالالست هناک. گفت نی چون تو حقیری شایستهٔ این سؤال نیستی و رو با دیگر عدول کرد و گفت شمایان همه در صحت اعتراف من گواه باشید و آن مرد شرمسار و مخذول بجای خویش نشست و حاضران از این قوت قلب و دلیری او در عجب شدند و در ازاء آن همه اموال هزار دینار بصیغهٔ صلح بدو دادند و ابوالولید بیست روز پیش از مرگ پدر در سال ۲۴۰ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن رشد معروف به ابن رشد و حفید. رجوع به ابن رشد ابوالولید... و رجوع به محمدبن احمدبن رشد.. و ترجمهٔ تاریخ الحکماء شهرزوری ج ۲ ص ۱۶۶ و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۳۹ شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) محمدبن جهور. دومین از امرای بنی جهور قرطبه (۴۳۵ - ۴۵۰ هـ . ق.). و رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) محمدبن عبدالرحمن بن عرق الیحصبی. محدث است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) محمدبن عبدالکریم ازرقی. رجوع به محمدبن عبدالکریم... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه ازرقی. رجوع به محمدبن عبداللََّه... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه قرطبی. از مشاهیر فقهای مالکیّهٔ اندلس. او در فقه شاگرد حکیم معروف بن رشد بود و در وطن خویش درس فقه می گفت و بعللی سیاسی از ترک قرطبه ناگزیر گشت و ابتدا به اسکندریه سپس به مصر و از آنجا به یمن و هند شد و به سال ۵۵۱ هـ . ق. در هندوستان درگذشت.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن محمود حلبی معروف به ابن شحنه. رجوع به محمد... و رجوع به ابن شحنه ابوالولید... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) معن بن زائده. رجوع به معن... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) مولی رواحه. محدث است و از او ابن جریح روایت کند.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) مولی عمر و ابن خراش یا خداش. تابعی است و از ابی هریرة روایت کند.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) مولی لقریش. محدث است. او از بلال بن ابی برده و از او سهل بن عطیة روایت کند.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) نحلی ادیب. ابن بسّام ذکر او در ذخیره آورده است و او را حکایتی است با المعتمدبن عباد. قاله الذهبی. (تاج العروس).
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) نیشابوری. حسان بن محمد قرشی. وی از نسل بنی امیّه و از مشاهیر فقهاء شافعیة بود و در خراسان امام فقه و حدیث بود و در نودودوسالگی به سال ۳۴۹ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) وَقشی، قاضی دانیهٔ اندلس. ابوالصلت امیّهٔ مغربی شاگرد اوست و بمائهٔ پنجم از هجرت بوده است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) هشام بن احمدبن هشام بن خالد الکنانی الطلیطلی. رجوع به ابن وقشی... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) هشام بن عبدالملک. رجوع به هشام... شود.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) هشام بن عبدالملک الطیالسی. محدث است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) هشام بن عبیداللََّه الدمشقی. محدث است.
[ اَ بُلْ وَ ] (اِخ) یوسف بن عبداللََّه بن حارث الانصاری. محدث است.

کلمات هم‌قافیه با «ابوالولید»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ید» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید