معنی ابوالمعالی
7 بازدید
[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) از شعرای زمان شاه عباس بزرگ صفوی است.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) از مردم شوشتر برادر علاءالملک مرعشی ششتری. ادیب و عالم بود و اشعار فارسی میگفت و دیوان مرتب دارد. در سال ۱۰۴۶ هـ . ق. در بنگاله از بلاد هندوستان وفات یافت. کتابی انموذج العلم و دیگر به نام رسالهٔ عدالت تألیف کرده است.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) از رجال هندوستان در زمان اکبرشاه بابری بوده در کابل عصیان و دو سال به استقلال حکومت کرد و در سال ۹۷۱ هـ . ق. حاکم بدخشان میرزا سلیمان او را مغلوب کرده بکشت.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) ابراهیم بن عبدالوهاب بن علی.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن اسماعیل غزنوی حنفی. او راست: المنازع فی شرح المشارع. وفات به سال ۵۸۱ هـ . ق.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) بنابی جعفر الواعظ. رجوع به فوات الوفیات ج ۱ ص ۱۹۷ شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) ابن تمام بن هبةاللََّه. از حذاق اطباست و او در خدمت صلاح الدین ایوبی بوده است و مذهب یهود داشت و وی را در فن طب تعالیق و مجرباتی است. بعض اولاد و احفاد ابوالمعالی دین اسلام پذیرفته اند.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) ابن جمیع مجلی. رجوع به ابن جمیع ابوالمعالی... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) ابن حمدون محمدبن حسن. رجوع به ابن حمدون شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) ابن الدوالیبی. علی بن عبدالمحسن. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) ابن فضل اللََّه یحیی بن جمال الدین. رجوع به ابن فضل اللََّه ابوالمعالی شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) احمدبن عثمان بن عمر یقچی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) احمدبن علی بن قدامه. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) احمدبن ناصربن طاهر حسینی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) احمدبن هبةاللََّه المدائنی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) البقال. عثمان بن علی بن المعمربن ابی عمامه. برادر ابی سعد معمربن علی واعظ. او ادب از عبدالواحدبن برهان و ابومحمد حسن بن دهان و غیر آن دو فراگرفته است و گویند سیرتی غیر مرضی داشته و تارک الصلوة بوده است و ارتکاب محظورات میکرده. وفات او به سال ۵۱۷ هـ . ق. است و از شعر اوست: اری شعرة بیضاء فی الخد نابته لها لوعة فی صفحةالصدر ثابته و من شؤمها انی اذا رمت نتفها نتفت سواها وهی تضحک شامته. رجوع به فوات الوفیات ج ۲ ص ۳۱ شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) الصالح. ساکن باب الطاق یکی از مشایخ تصوف. رجوع ج ۲ صفةالصفوة ص ۲۸۰ شود.[ اَ بُلْ مَ ] (شیخ...) اله آبادی از مشایخ صوفیهٔ قادریه. او در لاهور میزیست و در سال ۱۰۲۴ هـ . ق. وفات یافت. منظومه ای بفارسی به نام تحفةالقادریه دارد.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) امام الحرمین عبدالملک بن الشیخ ابی محمد جوینی ملقب به ضیاءالدین. رجوع به امام الحرمین... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) بهاءالدین. او راست: زادالفقهاء.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) جبرئیل بن احمد. رجوع به قدرخان... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) جوینی. عبدالملک بن عبداللََّه بن یوسف بن عبداللََّه بن محمدبن حیویّه. فقیه شافعی از مردم نیشابور. مولد او به سال ۴۱۹ هـ . ق. بنیشابور و وفات وی به سال ۴۷۸ هـ . ق. به همان شهر بود. او یکی از بزرگان مذهب شافعیه است. وی را اعلم متأخرین شمرده اند پدر ابوالمعالی از دانشمندان معروف عصر خویش است و ابوالمعالی نخست بنیشابور نزد پدر علوم متداوله آموخت و پس از پدر مجلس درس او داشت و آنگاه به بغداد شد و درک خدمت عده ای از علماء کرد و از آنجا بحجاز رفت و چهارسال بمکه مجاور بود و چندی نیز در مدینه اقامت گزید و در اوایل دولت الب ارسلان بنشابور بازگشت و نظام الملک وزیر مدرسهٔ نظامیهٔ نشابور را برای او ساخت و اوقاف آن مدرسه به وی واگذاشت و او سی سال در نشابور بتصنیف و تدریس گذرانید و در یکی از قراء نشابور درگذشت و جسد او را در خانهٔ وی بشهر بخاک سپردند و پس از چند سال دیگر بکربلا نقل کردند. و رجوع به امام الحرمین شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) حسن تکین بن علی بن عبدالمؤمن قلج طمغاج. نهمین از امرای ایلک خانیهٔ ترکستان غربی. پس از محمود ارسلان خان بن سلیمان (۵۲۴ - ۵۲۶ هـ . ق.). از جانب سلطان سنجر حکمران سمرقند و نواحی آن بوده است. و رجوع به آل افراسیاب شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) خان زادهٔ ترمذی. رجوع به حبیب السیر۲ ص ۱۳۳ و ۱۳۴ شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) خطیری وراق. سعدبن علی بن قاسم بغدادی ملقب به دلال الکتب شاعر و ادیب. متوفی به سال ۵۶۸ هـ . ق. رجوع به خطیری... و رجوع به ابوالمعالی سعد... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) رازی. معروف به دهخدای رازی شاعر و دانشمندی معاصر سنائی و مختاری غزنوی بوده و مداحی غیاث الدین مسعودبن محمدبن ملکشاه بن الب ارسلان سلجوقی میکرده. وفات او در ۵۴۱ هـ . ق. است. رجوع به دهخدا... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) سدیدالدولة. رجوع به سدیدالدوله... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) سعدبن علی بن القاسم الانصاری الخطیری ثم البغدادی معروف بورّاق. دلال الکتب. ادیب و فاضل و شاعری رقیق الشعر است و او را مصنفاتی است از جمله: زینةالدهر و عصرة اهل العصر فی ذکر لطائف شعراءالعصر و این ذیل دمیةالقصر باخرزی است و دمیة ذیل یتیمةالدهر ثعالبی است و کتاب لمح الملح و دیوان شعر. وفات او به بغداد به روز دوشنبه ۱۵ صفر سال ۵۶۸ هـ . ق. بود. و از اشعار اوست: اشرب علی طرب من کف ذی طرب قدقام فی طرب یسعی الی طرب من خندریس کعین الدیک صافیة مما تخیرها کسری من العنب فالراح من ذهب والکاس من ذهب یا من رأی ذهباً یسقی علی ذهب. و نیز: و معذّر فی خده ورد و فی فمه مدام مالان لی حتی تفشْ -شی صبح طلعته ظلام کالمهر یجمع تحت را - کبه و یعطفه اللجام. و نیز: وددت من الشوق المبرّح اننی اعارُ جناحی طائر فاطیر فما لنعیم لستَ فیه لذاذة ولا لسرور لست فیه سرور. و نیز: قل لمن عاب شامة لحبیبی دون فیه دع الملامة فیه انما الشامة التی قلت عنها فص فیروزج بخاتم فیه. رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۴ ص ۲۳۲ و ۲۳۳ و رجوع به سعد... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) سعدالدوله. رجوع به سعدالدوله ابوالمعالی شریف... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) (شیخ...) سیف الدین مظهر باخرزی. ملقب به شیخ العالم و در سلک خلفاء شیخ نجم الدین کبری منتظم است. با منکوقاآن معاصر بود و سورقبی بیکی والدهٔ منکوقاآن با آنکه متابعت ملت مسیحا علیه السلام میکرد در ایام دولت پسر هزار بالش نقره ببخارا که مسکن شیخ سیف الدین بود فرستاد تا مدرسه ای ساخته مستغلات خریدند و برآن بقعه وقف کردند و تولیت آن مدرسه و موقوفات آنرا بشیخ تفویض فرمود و در نفحات مسطور است که روزی شیخ سیف الدین بسر جنازهٔ درویشی حاضر گشت گفتند شیخنا تلقین فرمائید، در پیش روی میت بایستاد و زبان به ادا این رباعی برگشاد: گر من گنه جمله جهان کردستم لطف تو امید است که گیرد دستم گفتی که بوقت عجز دستت گیرم عاجزتر از این مخواه کاکنون هستم. وفات شیخ سیف الدین بعد از فوت منکوقاآن بسه سال فی شهور سنة ثمان و خمسین و ستمائه (۶۵۸ هـ . ق.) بوقوع پیوسته و مرقد منورش در بخارا مشهور است. رجوع به حبیب السیر ۲ ص ۲۱ و ۲۲ شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) (شاه...) یکی از رجال دربار اکبرشاه پادشاه هندوستان و او دو سال در کابل عصیان ورزید و بدانجا حکومت راند و در سال ۹۷۱ هـ . ق. مغلوب میرزا سلیمان حاکم بدخشان شد و بقتل رسید.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) شاهینی. آخرین از امرای بنوشاهین بطیحه بن حسن بن عمران. وی به سال ۳۷۳ هـ . ق. بهمراهی مظفربن علی بن الحارب پس از قتل ابوالفرج بن عمران، عم خویش در صغر سن به امارت رسید و زمام اختیارمظفر بود و او از هرکس که اندیشه داشت چشمهٔ حیاتش را بخاک ممات بینباشت و عاقبت از ابوالمعالی نیز متوهم گشت و او را با مادر خویش بواسط فرستاد و بیواسطه قدم بر تخت ایالت نهاد و خود در سنهٔ ۳۷۶ هـ . ق. وفات کرد. رجوع به حبیب السیر ۱ ص ۳۹۱ شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) شریف بن سعید الدولةبن سعدالدولةبن سیف الدوله. پنجمین از ملوک حمدانیان حلب (۳۹۲ - ۳۹۴ هـ . ق.). رجوع به شریف بن سعیدالدوله... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) شریف سعدالدوله بن سیف الدوله از ملوک آل حمدان در حلب (۳۵۶ -۳۸۱ هـ . ق.). رجوع به سعدالدوله شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) شمس الدین رستم. رجوع به رستم... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) شیذلهٔ فقیه و واعظ جیلی عزیزی بن عبدالملک بن منصور. رجوع به شیذله... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) صدرالدین قونوی. رجوع به صدرالدین... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) عالم الدین قریش بن برکة از سلاطین بنی عقیل در موصل (۴۴۳ -۴۵۳ هـ . ق.). رجوع به عالم الدین قریش... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) عبدالربّ بن منصور غزنوی. رجوع به عبدالرب... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) عبدالعزیزبن عبدالملک. رجوع به عبدالعزیز... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) عبداللََّه بن احمد حلوانی. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمد. معروف به عین القضاة همدانی. رجوع به عین القضاة... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) علی بن عمربن علی کاشی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) فضل بن صالح العلوی الحسنی النحوی الیمانی در چهارصد و هشتاد و اند وفات کرده است. عبدالغافر گوید: او بنشابور شد و از مشایخ ما حدیث شنید. رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۶ ص ۱۴۰ شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) فضل بن طاهر. رجوع به فضل بن طاهر شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) فقیه مالکی. او راست: کتابی در مناقب علی بن ابیطالب علیه السلام.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) قطب الدین مسعود محمدبن مسعود نیشابوری طرثیثی. فقیه شافعی. در نزد ائمهٔ نیشابور و مرو فقه فرا گرفت و از چندین محدث حدیث شنید و خدمت استاد ابانصر قشیری را دریافت و بنیابت ابن جوینی بمدرسهٔ نظامیهٔ نشابور تدریس کرد و در بغداد و دمشق چندی مجلس گفت و در جامع دمشق بمدرسهٔ مجاهدیه پس از مرگ ابوالفتح مصیصی بتعلیم فقه پرداخت و از آن پس بحلب شد و تدریس دو مدرسه را که نورالدین محمود و اسدالدین شیرکوه بنا کرده بودند بعهده گرفت و سپس بهمدان رفت و در آنجا نیز بدرس و تعلیم مشغول گشت و عاقبت به دمشق بازگشت و بمقام ریاست اصحاب شافعی رسید و کتاب هادی در فقه از تألیفات اوست. ولادت وی در سال ۵۰۵ هـ . ق. و وفات به دمشق در ۵۷۸ بود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) قلج طمغاج. رجوع به ابوالمعالی حسن تکین شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) کاتب یهودی. رجوع به تاریخ الحکمای قفطی چ لیپزیک ص ۳۱۸ شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) مجدالدین. ممدوح انوری. رجوع به مجدالدین... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) مجلی بن جمیع. رجوع به ابن جمیع ابوالمعالی شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) محمدبن ابی سعد حسن بن محمدبن علی بن حمدون. رجوع به ابن حمدون شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) محمدبن زید علوی حسینی. ملقب به مرتضی. متوفی ۴۷۹ هـ . ق. رجوع به محمد.. شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) محمدبن عبیداللََّه بن علی بن الحسن بن الحسین بن الجعفربن عبیداللََّه بن حسین بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام. او راست: کتاب بیان الادیان که در سال ۴۸۵ هـ . ق. تألیف شده است و اولین بار شفر آنرا طبع و منتشر کرده است و بار دیگر نیز اخیراً در طهران به طبع رسیده است.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) محمدبن علی بن عبدالواحد. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن ایوب ملقب بملک کامل برادرزادهٔ صلاح الدین ایوبی که از ۵۹۶ تا ۶۱۵ هـ . ق. در مصر سلطنت کرد. رجوع به الملک الکامل شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) مرتفع بن حسن الساعاتی. رجوع به محیی الدین ابوالمعالی شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) مشرف المرجابن ابراهیم مقدسی. رجوع به مشرف... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) مظفربن سعدالدین محمدبن امام زین العابدین. رجوع به مظفر... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) نحاس اصفهانی. از شعرای عهد سلجوقیان است و در خدمت الب الارسلان سلجوقی (پس از محمدبن غیلان) و سلطان ملکشاه و سلطان برکیارق و سلطان محمد. و منصب عارض سپاه داشته است و نزد مستنصر خلیفه بار یافته و این خلیفه او را صلات و مواهب داده است. وفات او در ۵۱۲ هـ . ق. است و صاحب حبیب السیر وفات وی را به سال ۵۰۷ نوشته است و میگوید: جمال حال ابوالمعالی به انواع فضل و ادب محلی بود و در فن استیفاء سیاق ید بیضا مینمود و در اوایل حال ملازمت سلطان ملکشاه سلجوقی کرده بمنصب عرض سپاه اشتغال داشت و بعد از آن بدرگاه صاحب حله سیف الدین صدقه رفته بنابر امداد او وزیر مستظهر خلیفه شد اما پس از انقضاء یکماه از دخل در آن منصب بواسطهٔ کمال امساک و خسّت که در جبلّتش مرکوز بود ارکان دولت خلیفه با ابوالمعالی در مقام خلاف برآمدند و او را بفرمان مستظهر مقید گردانیده مؤاخذه کردند و ابوالمعالی از محبس گریخته بهمدان شتافت و در آن دیار پریشان حال میگذرانید تا در سنه مذکوره وفات یافت. و در جای دیگر مینویسد: سلطان ملکشاه در اواخر ایام حیات خواجه [ نظام الملک ] را که ابوعلی کنیت داشت عزل کرده منصب وزارت را بتاج الملک ابوالغنائم عنایت فرمود و [ منصب ] شرف الملک ابوسعید کاتب را بمجدالملک ابوالفضل قمی بذل نموده و منصب کمال الدوله ابورضاء عارض را بسدیدالدوله ابوالمعالی داد و این تغییر و تبدیل بر وی مبارک نیامد ابوالمعالی نحاس این قطعه در سلک انشاء کشید: ز بوعلی بد و از بورضا و از بوسعد شها که شیر به پیش تو همچو میش آمد ابوالغنائم و بوالفضل و بوالمعالی باز رئیس مملکتت را ثبات پیش آمد گر از نظام و کمال و شرف تو سیر شدی ز تاج و مجد و سدیدت نگر چه پیش آمد.رجوع به حبیب السیر۱ ص ۳۱۰ و ۳۷۳ و دستورالوزراء ص ۹۰ شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) نصراللََّه بن عبدالحمید. رجوع به نصراللََّه... شود.[ اَ بُلْ مَ ] (اِخ) هبةاللََّه بن محمدبن مطلب، ولی الدین. هندوشاه در تجارب السلف آرد: او ابوالمعالی هبةاللََّه بن محمدبن مطلب بغدادی است. در سنهٔ ثلث و اربعین و اربعمائه (۴۴۳ هـ . ق.). از مادر در وجود آمد و نشو و نما با اهل ادب و ارباب قلم مینمود و خط خوب نوشتی و حساب نیکو دانستی. ذکا و فطنت بغایت داشت از عهد مقتدی در خدمات منتقل میشد تا بوزارت رسید. وقتی از دارالخلافه پیش از آنکه وزیر شدی به اصفهان رفت برسالت پیش سلطان ابوشجاع محمد و چون نزدیک به اصفهان رسید سعدالملک ابوالمحاسن سعدبن علی آبی که وزیر سلطان بود به استقبال آمد ابوالمعالی خواست که بمردم نماید که وزیر سلطان پیش او پیاده شده در حال چشمش بر آبی وزیر افتاد: گفت امیرالمؤمنین سلام میرساند، وزیر چون از جانب خلیفه اهداء سلام شنید در حال پیاده شد و زمین ببوسید و چون در اصفهان رفتند سعدالملک آبی بشراب مشغول شد و از ابوالمعالی غافل گشت ابوالمعالی این دو بیت به او نوشت: من کان حارس دنیا أنّه قمن أن لاینام و کل الناس نوّام و کیف یرقد عیناً من تضیفه همان من امره حلّ و ابرام. چون آبی این ابیات بخواند پیش ابوالمعالی آمد و عذر خواست و او را بخدمت سلطان برد و مصلحتی که داشت بساخت و چون ابوالمعالی به بغداد بازگشت مستظهر زعیم الرؤسابن جهیر را معزول کرد و وزارت به ابوالمعالی داد و ولی الدین لقب فرمود و گویند این لقبش وقتی داد که صاحب دیوان بود و هنوز بوزارت نرسیده بود و پیش از او هیچ صاحب دیوان را این لقب نداده بودند. شخصی که هر وقت پیش ابوالمعالی تردد کردی گفت روزی نزد ابوالمعالی رفتم در آن ایام که صاحب دیوان بود او را دیدم بغایت غمگین و متفکر نشسته، سبب آن پرسیدم گفت در سال گذشته مطالعهٔ خط به امیرالمؤمنین نوشتم مشتمل بر اینکه امسال سعی عظیم نمودم و ارتفاعات را ضبط کردم دوازده هزار حاصل شد و امیدوارم که در سال آینده بیست هزار حاصل شود. آن مطالعه را جوابی فرمود مشتمل بر نوازش و خلعتی به آن هم از جامه های خاص خویش ضمّ کرد و بمن فرستاد. من شاد شدم و گفتم این ثمرهٔ اجتهاد من است. در سال آینده اتفاق افتاد که امیرالمؤمنین امراء و خواص را اقطاعات بسیار داد و سدّی چند که بسته بودیم شکافته شد و بسیار مواضع مزروع خراب گشت و ارتفاعات از سال گذشته کمتر آمد. مطالعهٔ دیگر به امیرالمؤمنین نوشتم و مقدار حاصل بنمودم و تعیین نکردم که امسال نسبت به سال گذشته ارتفاع چه مقدار نقصان کرده است و با خود گفتم که اگر امیرالمؤمنین سبب نقصان پرسد عرضه دارم، جواب مطالعه فرمود مشتمل بر استمالت و استعطاف من با خلعتی از ملبوسات خاص، اکنون چون در حال زیاده و نقصان ارتفاع و در صورت تقصیر و اجتهاد حال بر یک نوع است و می دانم که امیرالمؤمنین بر سبب ارتفاع و نقصان وقوف ندارد ایمن نیستم از آن که اگر دشمنان تقبیح صورت حال من کنند و حسنات مرا بسیئات مبدل کنند آنگاه حال من چگونه باشد. راوی گفت با او گفتم خدا ترا از شرّ بدخواهان در پناه گیرد و تسلیهٔ بسیار کردم تا ساکن شد. شخصی از وزیر حکایت کرد که گفت میان من و ابوالسعودبن قضاعة که بر من مشرف بود مضایقتی رفت و او در حق من دائم سعایت کردی و بدروغ چیزها بر من بستی و بخدمت امیرالمؤمنین مطالعات نوشتی مشتمل بر قصد من و هرچند گرد دل او برآمدم مفید نبود. من نیز آغاز کردم و هرچه از مثالب و معایب او می دانستم عرضه می داشتم تا کار بجائی رسید که امیرالمؤمنین فرمود او را بتو دادم هرچه خواهی با او بکن، آن شب همه در اندیشهٔ تعذیب و تنکیل او گذرانیدم و چون بخفتم شخصی را در خواب دیدم این دو بیت را بر من خواند: اذا کان هذا منتهینا و کلنا نصیر الی لحدٍ فَفیمَ التنافس. چون بیدار شدم او را بخواندم و توقیع امیرالمؤمنین در این معنی به او نمودم تا محقق کرد که بر او قادر شده ام آنگاه عفو کردم و با او دوستی نهادم -انتهی. رجوع به تجارب السلف صص ۲۹۱ -۲۹۳ شود.
کلمات همقافیه با «ابوالمعالی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر