معنی ابوالقاسم
6 بازدید
[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) قهرمان داستانی است تألیف ابواحمد محمدبن مطهر ازدی و مؤلف در این داستان بسیاری از معلومات وسیعهٔ خویش را در موضوع شعر و ادب و امثال آورده است. رجوع بدائرةالمعارف اسلام شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) او راست: ریحانةالعاشق. (کشف الظنون).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) آبندونی.عبداللََّه بن ابراهیم بن یوسف آبندونی جرجانی. امام حافظ زاهد موثق مأمون ورع و کثیرالحدیت از اقران ابی بکر اسمعیلی و ابی احمدبن عددیّ حافظ. در جرجان از عمران بن موسی و در بغداد از ابی عبداللََّه احمدبن حسن بن عبدالجبار صوفی و در بصره از ابوخلیفه فضل بن حباب جمحی و در مصر از ابی عبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی و در موصل از ابی یعلی احمدبن علی بن مثنی تمیمی و دیگران حدیث شنیده است. حاکم ابوعبداللََّه محمدبن عبداللََّه حافظ و ابونصر اسماعیلی و ابوبکر سالحی قاضی و ابوبکر برقانی خوارزمی از آبندونی روایت کنند. حاکم در تاریخ خود گوید: ابوالقاسم آبندونی در سن کهولت بارها به نشابور آمد و مدتی ببود و در آنجا با ابوعبداللََّه و ابونصر مصاحبت داشت و در این وقت پیر بود و سپس در سال ۳۴۷ یا ۳۴۸ هـ . ق. نیز به نیشابور آمد و اقامت گزید و بروایت احادیث مشغول شد و پس به جرجان شد و در سنهٔ ۳۵۰ هـ . ق. به بغداد رفت و هم بدانجا ببود تا درگذشت. و آنگاه که من به سال ۳۶۷ به بغداد رفتم او را دیدم ضعف پیری بر وی غالب آمده و عمرش بنود و چهارسالگی رسیده. این مرد بزرگ یکی از ارکان حدیث است و با ابواحمدبن عدی حافظ شام و مصر مصاحب بود. و کتب او سماع بود (یعنی به اجازات اکتفا نمیکرد) و در رجب ۳۶۸ از وی مفارقت کردم و به سال ۳۶۹ خبر مرگ او را در نامه های اصحاب خویش خواندیم و هم گفته اند که آبندونی در حربیه بغداد سکونت داشت و بجرجان و بغداد روایت حدیث می کرد از جمعی از محدثین عراق و شام و مصر. ابوبکر برقانی گوید: من با ابومنصور کرخی نزد ابی القاسم آبندونی بقصد استماع حدیث می رفتیم و او ما را در یک مجلس معاً نمی پذیرفت و یکی از ما دو تن را بر در مینشاند و دیگری را اجازهٔ دخول میداد و چون بیرون می آمد نوبت دیگری میرسید و میگفت سوگند یاد کرده است که برای دو کس دریکجا حدیث نکند.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) آمدی. رجوع به حسن بن بشربن یحیی آمدی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابراهیم بن ابی بکر عبداللََّه حصیری. فقیه و ندیم از ندماء مسعودبن محمود سبکتکین. او از جانب مسعودبن محمود سبکتکین نوبتی به سال ۴۲۲ هـ . ق. برسولی نزد قدرخان شد تا جلوس مسعود و عزل محمد را بخان آگهی دهد و تجدید عهود کند و کرت دیگر بعقد نکاح دختر قدرخان برای مسعود که از پیش نامزد محمدبن محمود بود و دختر بغراتکین برای مودودبن مسعود بترکستان رفت و بعلت مرگ قدرخان این امر دیر کشید و قریب چهارسال حصیری بترکستان بماند تا در سلطنت بغراخان با مهدشاه خاتون دختر قدرخان و دختر بغراخان بغزنه بازگشت وحصیری تا زمان فرخ زادبن مسعود میزیست. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۷۷، ۱۵۷، ۱۶۸، ۱۹۴، ۲۰۸، ۲۰۹، ۲۱۰، ۲۱۳، ۲۱۶، ۳۶۶ و ۴۳۲ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابراهیم بن عثمان. رجوع به ابن وزّان... و رجوع به ابراهیم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابراهیم بن محمدبن زکریا معروف به ابن افلیلی و برخی کنیت او را ابواسحاق گفته اند. رجوع به ابراهیم افلیلی... و معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۳۱۶ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن ابراهیم وراق عابی. او راست: شرح کتاب شهاب الأخیار محمدبن سلامة.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن ابی بکر لیثی سمرقندی. او راست: حاشیه ای بر مطوّل.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن ابی حرث زجاجی. او راست: اربعین.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن ابی صادق عبدالرحمن بن علی نیشابوری. رجوع به ابن ابی صادق و رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۲۹۷ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن ابی العباس وزیر الاسفراینی. عوفی در ترجمهٔ ابوعبداللََّه محمدبن صالح ولوالجی آورده است که: در عهد سلطان یمین الدوله محمود جملگی فضلا خواستند که دو بیت فارسی او را بتازی ترجمه کنند کسی را میسر نشد تا آنگاه که خواجه ابوالقاسم پسر وزیر ابوالعباس اسفراینی آنرا به تازی ترجمه کرد و آن دو بیت محمد صالح این است: سیم دندانک و بس دانک و خندانک و شوخ که جهان آنک بر ما لب او زندان کرد لب او بینی و گوئی که کسی زیر عقیق بامیان دو گل اندر شکری پنهان کرد. و ترجمهٔ خواجه ابوالقاسم این است که میگوید: فِضّیّ ثغر لبیب ضاحک عَرِمٌ من عشق مبسمه اصبحت مسجونا بسکّرٍ قد رأیت الیوم مبسمه تحت العقیق بذاک الورد مکنونا. رجوع به ابوالحسن علی بن فضل بن احمد اسفراینی و رجوع به ابوالقاسم محمدبن ابی العباس فضل بن احمد شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن ابی العلاء کاتب. به عربی شعر هم می گفته است. دیوان او پنجاه ورقه است. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن اخشید. اخشید به سال ۳۳۴ هـ . ق. درگذشت و دو پسر صغیر برجای ماند به نام ابوالقاسم و ابوالحسن. و ابوالمسک کافور غلام حبشی اخشید که سمت اتابکی ابوالقاسم داشت پس از اخشید او را بر اریکهٔ ملک نشاند و بنام او برتق و فتق امور ملک پرداخت و پس از پانزده سال (۳۴۹ هـ . ق.) ابوالقاسم درگذشت و کافور بعد از وی ابوالحسن بن اخشید را بپادشاهی برداشت. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۵۸ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن اعلم علی بن حسن علوی. رجوع به ابن اعلم و علی و ابوالقاسم علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن افلح، جابربن افلح اشبیلی. رجوع به جابر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن اماجور عبداللََّه. او راست: جوامع احکام الکسوف و القرانات. و رجوع به ابن اماجور ابوالقاسم عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن بابک. رجوع به عبدالصمدبن منصوربن حسن بن بابک و رجوع به ابن بابک... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن البارزی. رجوع به هبةاللََّه بن عبدالرحیم بن ابراهیم حموی شافعی... و رجوع به ابوالقاسم هبةاللََّه بن عبدالرحیم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن براج قاضی سعدالدین. رجوع به سعدالدین... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن برهان. رجوع به عبدالواحدبن علی معروف به ابن برهان... و رجوع به ابن برهان ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن البزری. عمربن محمدبن عکرمهٔ جزری فقیه شافعی امام جزیرهٔ ابن عمر. رجوع به ابن بزری... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن البزری. عمربن محمدبن عکرمهٔ جزری فقیه شافعی امام جزیرهٔ ابن عمر. رجوع به ابن بزری... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن بشکوال. رجوع به خلف بن عبدالملک بن مسعود و رجوع به ابن بشکوال... و ابوالقاسم خلف... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن بُنّ. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن جهیر. رجوع به علی بن فخرالدوله و رجوع به ابن جهیر زعیم الرؤسا شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن حبیب. او راست: تفسیری و ثعلبی گوید: از او چندین بار این تفسیر استماع کرده ام.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن حسن درگزینی. ملقب بقوام الدین. در اول نیابت یکی از حُجّاب سلطان محمدبن ملکشاه داشت و بزمان محمودبن محمد وزارت عراق یافت. سلطان سنجر پس از عزل نصیرالدین وی را از عراق بطلبید و وزارت خویش داد. وی در شعر و ترسل وقوفی تمام داشت و شعراء عصر را در مدح او قصائد است و او با سخاوت و کفایتی که داشت در قتل اعاظم دلیر و بی محابا بود چنانکه عزالدین اصفهانی را که در ممالک سنجری سمت استیفا داشت بسابقهٔ کدورتی در زندان بکشت و عین القضات همدانی اعلم علمای زمان را بر در مدرسه ای که مدرس آن بود بیاویخت و سپس بشآمت خونهای ناحق معزول و به روزگار طغرل بن محمدبن ملکشاه به امر پادشاه مقتول گردید.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن حسین. بکری. ملقب برضی الدین (امام...). او راست: شرح قصیدهٔ «یقول العبد» سراج الدین.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن حنفیه محمدبن علی بن ابی طالب علیه السلام. رجوع به محمد... و رجوع به ابن حنفیه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن حوقل. رجوع به ابن حوقل ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن خاقان. رجوع به ابن خاقان و رجوع به عبداللََّه بن محمدبن عبیداللََّه شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن خردادبه. رجوع به عبیداللََّه بن عبداللََّه و رجوع به ابن خردادبه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن خِرَقی. عمربن حسین فقیه حنبلی. رجوع به ابن خِرَقی و رجوع به عمربن حسین... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن ذرّان. ابراهیم بن عثمان. رجوع به ابن ذرّان شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن راوند. رئیس صنف راوندیه از فرقهٔ عباسیه. (مفاتیح العلوم خوارزمی).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن سلام بغدادی. او راست: المسند.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن سمج یا سمح. اصبغ بن محمد. رجوع به ابن سمج یا سمح و رجوع به اصبغ بن محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن سناءالملک. سعید بن هبةاللََّه. رجوع به ابن سناءالملک قاضی ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن سهلویه ملقب به قشور. از متکلمین معتزله از اصحاب ابوهاشم عبدالسلام بن محمر الجبّائی المعتزلی. و ابوالقاسم استاد ابوعبداللََّه حسین بن علی بن ابراهیم معروف به کاغذی بصری است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن سیدالکلّ هبةاللََّه بن عبداللََّه قفطی. رجوع به ابن سیدالکل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن سیمجور. او پس از مرگ فخرالدوله بجرجان بخدمت و طاعت مجدالدوله پسر فخرالدوله قیام کرد و خدم و حشم و عدت آل سیمجور از خراسان روی بوی نهادند و سپاهی تمام در پیش او فراهم آمد و فائق از سر تکدری که با بکتوزون قائد جیوش داشت ابوالقاسم را برقصد بکتوزون بیاغالید و می گفت امارت جیوش منصب قدیم آل سیمجور است و ابوالقاسم این دم او بخورد و عشوهٔ او بخرید و بمقاتلت و مخاصمت بکتوزون برخاست و روی بجرجان نهاد و ابوعلی بن ابی القاسم فقیه را به مقدمهٔ لشکر پیش فرستاد و ابوعلی چون به اسفراین رسید با فوجی از لشکر بکتوزون که بدانجا مقیم بود مصاف داد و ایشان را بشکست و برعقب ایشان تا نیشابور برفت و چون بنیشابور رسید بکتوزون بدو پیغام فرستاد که از مخاصمت که نتیجهٔ آن در تتق غیب مستور است دست بدارد و بقهستان که از اقطاع موروث آل سیمجوراست رود و او ولایت هرات و نواحی آنرا از مجدالدوله درخواهد تا ابوالقاسم را دهد. بلقاسم بدین سخن التفات نکرد و به صحرای بشنجه بر در نیشابور میان دو خصم جنگ سخت افتاد و آخربکتوزون ظفر یافت در ربیع الاخر سنهٔ ۳۸۸ هـ . ق. و فقیه ابوعلی بن ابوالقاسم و جمعی دیگر از وجوه قوم گرفتار آمدند و سیمجور به قهستان افتاد و از آنجا ببوشنج شد و بکتوزون روی بدو آورد و چون نزدیک بوشنج رسید ابوالقاسم درخواست مصالحت کرد و پسر خود ابوسهل سیمجور را بنوا نزد بکتوزون فرستاد و این مصالحه در رجب سال ۳۸۸ هـ . ق. بود وابوالقاسم بقهستان شد و فتنه بیارامید و آنگاه که بکتوزون از سیف الدوله محمودبن سبکتکین شکست یافت، محمود برای اینکه ابوالقاسم سیمجور به بکتوزون نپیوندد ارسلان جاذب را بتنکیل او بقهستان فرستاد، ارسلان با ابوالقاسم مصاف داده و او را بشکست و سیمجور بنواحی طبس گریخت و آنگاه که عبدالملک بن نوح به سال ۳۸۹ هـ . ق. اسیر ایلک خان گشت و ملک او سپری شد و ابو ابراهیم منتصر اسماعیل بن نوح سامانی باسترداد تاج و تخت قیام کرد و بقیهٔ اولیای دولت آل سامان بخدمت وی پیوستند و بمعاضدت شمس المعالی قابوس بری رفت، رسول بطلب ابوالقاسم فرستاد و ابوالقاسم بخدمت وی شتافت وقتی که منتصر بنشابور شد و نصربن ناصرالدین و امیر حاجب آلتونتاش از دست محمودبن سبکتکین بمدافعت او منصوب گشتند منتصر ارسلان یالو و ابوالقاسم سیمجور را بمحاربهٔ آنان مأمور کرد و میان دو جیش کوشش و کشش بسیار رفت و عاقبت منتصریان مغلوب گشتند و منتصر برراه ابیورد بیرون شد و ارسلان یالو سردار خویش را بکشت و لشکر از آن واقعه آشفته شدند. ابوالقاسم بمرمت آن حال و تسکین نائرهٔ شورش کوشید و بجانب سرخس شدند تا در بقعهٔ پسر فقیه که یکی از متعصبان منتصر بود مقام کرده و بترمیم عدّت و آلت پردازند در این وقت نصربن ناصرالدین بر سر ایشان تاخت و پس از جنگی سخت ابوالقاسم سیمجور دستگیر شد و او را در بند کمندی پیش امیر نصر بردند و از آنجا بغزنه فرستادند. و رجوع به سیمجوریان شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن صفار احمدبن عبداللََّه قرطبی. رجوع به احمدبن عبداللََّه بن عمر و ابن صفار شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن طاووس. رجوع به ابن طاووس سیدرضی الدین علی بن موسی بن جعفر شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن طباطبا. رجوع به احمدبن اسماعیل رسی مصری... و رجوع به ابن طباطبا... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن طراد. رجوع به علی بن طرادبن محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن طی. رجوع به علی بن علی بن جمال الدین محمدبن طی عاملی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن عبدالعلیم یمنی حنفی، ملقب به شرف الدین او راست: قلائد عقودالدر والعقیان فی مناقب ابی حنیفة النعمان. والروضة العالیة المنیفة فی فضائل الامام ابی حنیفة.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن عبدالنور البرزالی مالکی. او راست: حاوی در فروع.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن العراد. یکی از اصحاب و متفقهین بمذهب محمدبن جریر طبری. و از اوست: کتاب الاستقصاء در فقه. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن العریف. رجوع به حسین بن ولیدبن نصربن العریف... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن عساکر. رجوع به ابن عساکر ابوالقاسم و رجوع به علی بن حسن بن هبةاللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن عطار. اندلسی اشبیلی. رجوع به ابن عطار ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن علی بن جهیر. رجوع به ابن جهیر زعیم الرؤساء و رجوع به زعیم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن فارض. عمربن ابی الحسن علی بن مرشدبن علی حموی و کنیت دیگر او ابوحفص است. رجوع به ابن فارض و رجوع به عمر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن قدامه. مجدالدین علی بن جعفربن حسین بن قدامهٔ موسوی. از بزرگان نشابور بود و او را رئیس خراسان میگفتند و سلطان سنجر او را برادر میخواند و ادیب صابر را در مدح وی قصائدیست: سیدالسادات مجدالدین ابوالقاسم علی کز علو چرخ است و از دل ماه وز دین آفتاب. و در تذکرهٔ دولتشاه بنقل مجالس المؤمنین کنیت او ابوجعفر آمده است. رجوع به تذکرهٔ دولتشاه و مجمع الفصحاء و مجالس المؤمنین شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن قسی اندلسی. رجوع به ابن قسی احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن قطاع سعدی صقلی لغوی علی بن جعفربن علی بن محمد. رجوع به ابن قطاع... و رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن قطان. رجوع به ابن قطان و رجوع به هبةاللََّه بن فضل بن قطان... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن گچ. رجوع به ابن گچ... و رجوع به یوسف بن احمدبن یوسف بن گچ گچی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن ماکولا هبةاللََّه بن علی. رجوع به ابن ماکولا ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن محفوظ. لقب او جمال الدین و از مردم بغداد است از منجمین عصر مقتدر باللََّه خلیفهٔ عباسی. او راست: رساله ای در اسطرلاب و زیج الاستاد در مجلدی کبیر که از چند زیج گرد کرده و در آن ذکر تواریخ و مواسم و حتی خلفا را آورده است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن محمد الکعبی البلخی. یکی از دو رئیس فرقهٔ خیاطیه از معتزله. و آنان را کعبیه نیز گویند.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) (حاج میرزا...) ابن محمدعلی طهرانی. از جملهٔ فقها و از اجلهٔ علمای دارالخلافه است. حاج هادی جد وی در زمرهٔ تجار و از شمار ابرار بوده در اواسط عهد خاقان مغفور از بلدهٔ نور روی بدارالخلافه نهاد و هم در آنجا سکنی گزید. حاج محمدعلی که یکی از پسران وی بوده بر حلیهٔ امانت آراسته بود بصرافت طبع و میل خاطر در دایرهٔ اهل علم قدم نهاد بپاکدامنی بر همگنان مزیت یافته بنکاح زنی از خاندان قدس و دودمان اصحاب تقوی مبادرت جست خدایش این فرزند سعادتمند را موهبت فرمود در سیم ربیع الثانی هزار و دویست و سی و شش در دارالخلافهٔ تهران تولد یافت و چون رتبهٔ رشد دریافت بتحصیل علوم رغبت کرد یوماً فیوماً آیات قدس و آثار فضل از او ظاهر میشد چنانکه در ده سالگی مقدمات را نیکو فهم کردی و عبارات مشکله را آسان دانستی بدان جهت در صحبت یکی از اعمام خود که در سلک طلاب منظوم بود باصفهان رفت قریب سه سال در آن مکان تحصیل مقدمات کرد پس معاودت کرده دوسال در دارالخلافه بماند سپس بعتبات عالیات مشرف شده و قریب دو سال نیز درآنجا بماند چون اسبابی فراهم نداشت توقفش ممکن نگشت لاجرم بطهران آمد و در این هنگام از علوم ادبیه فارغ بود سپس در مدرسهٔ خان مروی در محضر آخوند ملاعبداللََّه زنوزی تحصیل معقول و در نزد علمای دیگر بخواندن فقه و اصول مشغول شد تا سنین عمرش به بیست رسید و ترقیات کامله از وی مشهود شد به ترغیب علماء و فقهای آن زمان اعتکاف عتبات عالیات را وجههٔ همت ساخته در آن مقام شریف رحل اقامت انداخته بشرف مجلس جناب آقا سید ابراهیم قزوینی رسید و یکچند درآن مدرس عالی از کلمات آن سید جلیل علوم شرعیه استفادت نموده در اواسط دولت شاهنشاه مبرور که در کربلای معلی فتنهٔ قتل و غارت واقع گردید زیست آن مکان مقدس را نتوانست ناچار به اصفهان رفت بعد از چندی که آشوب و فتنه آن سرزمین مرتفع گشت باز روی بدان مکان شریف نهاد در مدرس مرحوم شیخ مرتضی بتحصیل علوم شرعیه مشغول گشت و در اندک زمان معتمد استاد شده قریب بیست سال در نزد شیخ رَفع اللََّه درجته باستفادت بگذرانید و کرة بعد اخری بر مراتب اجتهادش تصدیقات بلیغه فرمود. مقام فضل و رتبهٔ اجتهادش بر احدی پوشیده نبود و احدیرا مجال انکار نماند در سنه هزار و دویست وهفتاد و هفت هجری از نجف اشرف عزیمت دارالخلافهٔ طهران نموده و توقف را مصمم گردید مرجع خاص و عام شده همه روزه فقها و علما بمجلس تدریسش حاضر میشدند و از افادات و بیاناتش بهره ها میبردند چون جناب عمدة المجتهدین حاج ملاعلی تولیت مدرسه حاج محمد حسین خان فخرالدوله بیافت بتدریس مدرسه اش برگزید و هفت سال در آن مدرسه بتدریس علم فقه و اصول مشغول گردید در اواخر عمر رمدی شدید او را طاری گردید چندی بصرش از حلیهٔ دیدن عاری ماند و هم درآن ایام اجل موعود در رسید در روز سیم شهر ربیع الثانی هزارودویست و نود و دو که مطابق با روز میلادش بود داعی حق را لبیک گفت در حضرت عبدالعظیم در پشت بقعهٔ متبرکه حمزةبن موسی مدفون گردید در ایام توقف دارالخلافه اکثری از مسائل فقه و اصول را در دو کتاب که چندین رساله است و همانا بشرح میگذرد با تحقیقی وافی و اسلوبی نغز برشتهٔ تألیف و تصنیف آورده است رساله ای در صحیح و اعم. رساله ای در اجتماع امر و نهی. رساله ای در جزا. رساله ای در مقدمهٔ واجب و امر بشیّ. رساله ای در مسائل تخصیص و مجمل و مبین و مطلق و مقید. رساله ای در مفهوم و منطوق. رساله ای در استصحاب. رساله ای در اصل برائت. رساله ای در حجّیت ظنّ. رساله ای در حسن و قبح و ملازمه. رساله ای در مشتق. رساله ای در تعادل و تراجیح. طهارت. خلل صلوة. صلوة مسافر. غصب. وقف. لقطه. قضا و شهادات. رهن. احیاء موات و رساله ای در تقلید. زکوة و اجاره. و میرزا ابوالفضل فرزند کهتر وی را که در عداد فضلا و ادبا محسوب است در ماتم پدر قصیده ای است. (نقل به اختصار از نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۴۷۲).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) (سید...) ابن محمد محسن بن مرتضی اصفهانی. امام جمعه. مولد او اصفهان و برادرزادهٔ میر محمد مهدی اصفهانی امام جمعهٔ طهران بود. در ۱۲۳۷ هـ . ق. که محمدعلی میرزا پسر فتحعلیشاه درگذشت علمای ولایات به تسلیت بطهران آمدند میرزا ابوالقاسم نیز از اصفهان بدین عزم بطهران آمد و منظور نظر فتحعلیشاه شد و بامر او در طهران اقامت گزید و نزد ملاعبداللََّه بتحصیل حکمت و کلام و پیش ملامحمد تقی استرآبادی بکسب فقه و اصول پرداخت سپس بعتبات عالیات رفت و نزد شیخ حسن بن شیخ جعفر نجفی به تکمیل فقه و غیره اشتغال جست و به سال دوازدهم سلطنت محمدشاه پس از مرگ عمش متقلد منصب امام جمعگی طهران گردید. میرزاتقی خان امیر نظام وقتی گفته بود: همهٔ علما هرچه بمن نوشتند برای جلب نفع یا دفع ضرّ خود بود و امام جمعه هرچه نوشت اغاثهٔ ملهوفی یا اعانت مظلومی بود. او راست: کتاب شرح بلدان مفتوحه العنوة، کتاب ذکر فتاوی و احوال خود، کتاب در تحقیق مطالب اصولیه، کتاب منتخب الفقه. وفات وی به سال ۱۲۷۱ هـ . ق. است و گورستان جنوبی طهران که معروف به سرقبر آقاست منتسب بدوست.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن مخلد. سلیمان بن حسن. رجوع به سلیمان بن حسن... و رجوع به ابن مخلد ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن مرزبان، حسین بن علی بن حسن بن محمدبن یوسف بن بحربن بهرام بن مرزبان بن ماهان بن باذان بن ساسان بن حرون بن بلاش بن جاماسب بن فیروزبن یزدجردبن بهرام گور. معروف به وزیر مغربی. رجوع به حسین... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن مَندَه. رجوع به بنومنده... و رجوع به عبدالرحمن بن منده شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن نافع ابوبزه. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن ناقیا. رجوع به ابوالقاسم عبداللََّه یا عبدالباقی... و رجوع به ابن ناقیا... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن الوتّار. رجوع به تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص ۲۱۱ و ۲۱۲ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن هانی. موسوم به محمد. و بعضی کنیت او را ابوالحسن گفته اند. رجوع به ابن هانی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابن یوسف سمرقندی حنفی مدنی حسینی (سید...). وفات ۵۵۷ هـ . ق. او راست: کتاب الاحقاق. کتاب المنافع. کتاب المنثور فی فروع الحنفیة. کتاب خلاصةالمفتی فی الفروع. کتاب الاحقاف. و شاید این کتاب اخیر همان کتاب الاحقاق باشد بتصحیف یکی از دیگری.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابوالحکم. ظاهراً صاحب برید هندوستان بزمان محمود سبکتکین و بزمان مسعود. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۰ و ۲۷۱ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابوالزناد. تابعی است و احمدبن حنبل از او روایت کند.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ابوالعیزار الکوفی. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن ابی بکر. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن الحسن المیمندی. شمس الکفات وزیر محمودبن سبکتکین. رجوع به احمد... شود: خواجه بوالقاسم عمید سید آن کز نعت او شعرهای عنصری پر لؤلؤ و مرجان شود. عنصری. صاحب سید تاج وزرا شمس کفات خواجه بوالقاسم دستور خداوند جهان. فرخی. کدخدای ملک مشرق و سلطان بزرگ صاحب سید ابوالقاسم خورشید زمان. فرخی. صاحب سید ابوالقاسم خورشید کفات آن امام همه احرار بفضل و بهنر.فرخی. شمس الکفات صاحب سید وزیر شاه بوالقاسم احمد حسن آن حرّ حق گذار.فرخی. صاحب سید آفتاب کفات خواجه بوالقاسم احمدبن حسن.فرخی. دستور ملک صاحب ابوالقاسم احمد آن حمد و ثنا را به دل و دیده خریدار. فرخی. صاحب سید احمد آنکه ملوک نام او را همی برند نماز.فرخی. سپهر هنر خواجهٔ نامور وزیر جلیل احمدبن الحسن.فرخی. گفتم که نام خواجه و نام پدرش چیست گفتا یکی خجسته پی احمد یکی حسن. فرخی. جلیل صاحب ابوالقاسم آنکه خامهٔ اوست بهم کنندهٔ گنج امیر و پشت سپاه.فرخی. خواجه یْ بزرگ شمس کفات احمد حسن کاحسان او و نعمت او دستگیر ماست. فرخی. وزیر ملک صاحب سید احمد که دولت بدو داد فرمانروائی ایا مصطفی سیرت و مرتضی دل که همنام و هم کنیت مصطفائی.فرخی.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن حسین بیهقی حنفی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن الظاهر بامراللََّه ابی نصر محمدبن الناصر لدین اللََّه. مکنی به ابی القاسم و ملقب به مستنصرباللََّه. رجوع به مستنصرباللََّه ابوالقاسم احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه بن عمر اندلسی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه بن عمرو معروف به ابن صفار قرطبی. رجوع به احمد... و رجوع به ابن صفار شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه بلخی حنفی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه دلجی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن عبدالودود بن علی بن سمجون. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه بلخی. رجوع به احمد و رجوع به کعبی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن علی ابرقوهی وزیر بهاءالدولةبن عضدالدولة بویهی و در متن تاج العروس در مادهٔ «ب ر ق ه» نام او علی بن احمد آمده است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن محمدبن احمد عدوی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن محمدبن اسماعیل رسی مصری معروف به ابن طباطبا. رجوع به احمد.. و رجوع به ابن طباطبا... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن محمدبن خلف الاشبیلی. الحوفی الفرضی. او راست: فرائض الحوفی. وفات ۵۸۰ هـ . ق.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن محمدبن عماربن مهدی بن ابراهیم مهدوی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن محمدبن عمر العتابی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن محمدبن عمر بن ورد تمیمی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن المستنصربن الظاهربن الحاکم بن العزیزبن المعزبن القائم بن المهدی. رجوع به مستعلی احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) احمدبن منصور سمعانی. رجوع به سمعانی و رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ارلات. پدر محمد قاسم میرزا. رجوع به حبیب السیر چ طهران ج ۲ ص ۲۹۸ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ازدی. عبداللََّه بن محمد بصری نحوی. رجوع به عبداللََّه.... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسحاق بن محمدبن اسماعیل. از شیوخ ارباب طریقت.معروف به ابی القاسم سمرقندی. رجوع به اسحاق... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسعدبن علی بن احمد الزوزنی. رجوع به اسعد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسکافی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۷۰۲ و ۷۰۳ شود. و این غیر اسکافی معروف است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسکافی. رجوع به علی بن محمد اسکافی نیشابوری... و رجوع به اسکافی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسکافی. صاحب چهارمقاله گوید: اسکافی دبیری بود از جملهٔ دبیران آل سامان رحمهم اللََّه. و آن صناعت نیکو آموخته بود و بر شواهق نیکو رفتی و از مضایق نیکو بیرون آمدی و در دیوان رسالت نوح بن منصور محرری کردی. مگر قدر او نشناختند و بقدر فضل ننواختند. از بخارا بهرات رفت بنزدیک البتکین. و البتکین ترکی خردمند بود و ممیز او را عزیز کرد و دیوان رسالت بدو تفویض فرمود و کار او گردان شد و بسبب آنکه نوخاستگان در حضرت پدید آمده بودند برقدیمان استخفاف همی کردند و البتکین تحمل همی کرد و آخر کار او بعصیان کشید باستخفاقی که در حق او رفته بود باغراء جماعتی که نوخاسته بودند و امیر نوح از بخارا بزاولستان بنوشت تا سبکتکین با آن لشکر بیایند و سیمجوریان از نشابور بیایند و با البتکین مقابله و مقاتله کنند و آن حرب سخت معروف است و آن واقعهٔ صعب مشهور پس از آنکه آن لشکرها بهرات رسیدند، امیرنوح علی بن محتاج الکشانی را که حاجب الباب بود با البتکین با نامه ای چون آب و آتش. مضمون او همه وعید و مقرون او همه تهدید صلح را مجال ناگذاشته و آشتی را سبیل رها ناکرده، چنانکه در چنین واقعه ای و چنین داهیه ای خداوند ضجر قاصی ببندگان عاصی نویسد همه نامه پر از آنکه بیایم و بگیرم و بکشم. چون حاجب ابوالحسن علی بن محتاج الشکانی نامه عرضه کرد و پیغام بگفت و هیچ بازنگرفت البتکین آزرده بود آزرده تر شد برآشفت و گفت من بندهٔ پدر اویم امّا در آن وقت که خواجهٔ من از دار فنا بدار بقا تحویل کرد او را بمن سپرد نه مرا بدو و اگر چه از روی ظاهر مرا در فرمان او همی باید بود اما چون این قضیت را تحقیق کنی نتیجه برخلاف این آید که من در مراحل شیبم و او در منازل شباب و آنها که او را بر این بعث همی کنند ناقض این دولتند نه ناصح و هادم این خاندانند نه خادم و از غایت زعارت به اسکافی اشارت کرد که چون نامه جواب کنی از استخفاف هیچ باز مگیر و برپشت نامه خواهم که جواب کنی. پس اسکافی بر بدیهه جواب کرد و اول بنوشت: بسم الله الرحمن الرحیم .{/B یََا نُوحُ قَدْ جََادَلْتَنََا فَأَکْثَرْتَ جِدََالَنََا فَأْتِنََا بِمََا تَعِدُنََا إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصََّادِقِینَ .۲-۱۴۱۱:۳۲/} چون نامه به امیر خراسان نوح بن منصور رسید آن نامه بخواند و تعجبها کرد و خواجگان دولت حیران فروماندند و دبیران انگشت بدندان گزیدند چون کار البتکین یکسو شد، اسکافی متواری گشت و ترسان و هراسان همی بود تا یک نوبت که نوح کس فرستاد و او را طلب کرد و دبیری بدو داد و کار او بالا گرفت و در میان اهل قلم منظور و مشهور گشت. و باز نظامی عروضی گوید: چون اسکافی را کار بالا گرفت و در خدمت امیر نوح بن منصور متمکّن گشت و ماکان کاکوی به ری و کوهستان عصیان آغاز کرد و سر از ربقهٔ اطاعت بکشید و عمّال بخوار و سمنک فرستاد و چند شهر از کومش فروگرفت و نیز از سامانیان یاد نکرد نوح بن منصور بترسید از آنکه مردی سهمگین و کافی بود و به تدارک حال او مشغول گشت و تاش اسپهسالار را با هفت هزار سوار به حرب او نامزد کرد که برود و آن فتنه را فرونشاند و آن شغل گران از پیش برگیرد بر آن وجه که مصلحت بیند، که تاش عظیم خردمند بود و روشن رای و در مضایق چست درآمدی و چاپک بیرون رفتی و پیروز جنگ بودی و از کارها هیچ بی مراد بازنگشته بود و از حربها هیچ شکسته نیامده بود و تا او زنده بود ملک بنی سامان رونقی تمام و کار ایشان طراوتی قوی داشت پس در این واقعه امیر عظیم مشغول دل بود و پریشان خاطر کس فرستاد و اسکافی را بخواند و با او بخلوت بنشست و گفت من از این شغل عظیم هراسانم که ماکان مردی دلیر است و با دلیری و مردی کفایت دارد و جود هم و از دیالمه چون او کم افتاده است باید که با تاش موافقت کنی و هرچه در این واقعه از لشکر کشی بر وی فرو شود تو با یاد او فرو دهی و من بنشابور مقام خواهم کرد تا پشت لشکر بمن گرم گردد و خصم شکسته دل شود باید که هر روز مسرعی با ملطّفه ای از آن تو بمن رسد وهرچه رفته باشد نکت از آن بیرون آورده باشی و درآن ملطفه ثبت کرده چنانکه تسّلی خاطر آید. اسکافی خدمت کرد و گفت فرمانبردارم. پس دیگر روز تاش رایات بگشاد و کوس بزد و بر مقدّمه از بخارا برفت و از جیحون عبره کرد با هفت هزار سوار و امیر با باقی لشکر در پی او بنشابور بیامد. پس امیر تاش را و لشکر را خلعت بداد و تاش درکشید و به بیهق درآمد و بکومش بیرون شد و روی به ری نهاد با عزمی درست و حزمی تمام و ماکان با ده هزارمرد حربی زره پوشیده بر در ریّ نشسته بود و بری استناد کرده تا تاش برسید و از شهر برگذشت و در مقابل او فرود آمد و رسولان آمد و شد گرفتند، بر هیچ قرار نگرفت که ما کان مغرور گشته بود بدان لشکر دل انگیز که از هرجای فراهم آورده بود. پس بر آن قرار گرفت که مصاف کنند و تاش گرگ پیر بود و چهل سال سپهسالاری کرده بود و از آن نوع بسیار دیده، چنان ترتیب کرد که چون دو لشکر در مقابل یکدیگر آمدند و ابطال و شداد لشکر ماوراءالنهر و خراسان از قلب حرکت کردند نیمی از لشکر ماکان بجنگ دستی گشادند و باقی حرب نکردند و ماکان کشته گشت. تاش بعد از آن که از گرفتن و بستن و کشتن فارغ شد روی به اسکافی کرد و گفت کبوتر بباید فرستاد بر مقدمه تا از پی او مسرع فرستاده شود امّا جملهٔ وقایع را بیک نکته باز باید آورد چنانکه برهمگی احوال دلیل بود و کبوتر بتواند کشید و مقصود بحاصل آید پس اسکافی دو انگشت کاغذ برگرفت و بنوشت؛ امّا ما کان فصار کاسمه والسلام. از این ما مای نفی خواست و از کان فعل ماضی تا پارسی چنان بود که ما کان چون نام خویش شد یعنی نیست شد. چون این کبوتر به امیرنوح بن منصور رسید از این فتح چندان تعجب نکرد که از این لفظ و اسباب ترفیه اسکافی تازه فرمود و گفت چنین کس فارغ دل باید تا بچنین نکته ها برسد. -انتهی. و علامهٔ قزوینی در حواشی چهارمقاله آورده اند: اسکافی. هوابوالقاسم علی بن محمد اسکافی النیسابوری الکاتب المشهور. فنون ادب را در نیشابور تحصیل نمود و در عنفوان شباب بملازمت امیر ابوعلی بن محتاج چغانی از امراء معروف سامانیه پیوست امیرابوعلی او را برگزیده و مقرب گردانید و دیوان رسائل خود را بدو محول فرمود و وی به نیکوترین وجهی از عهدهٔ این خدمت برآمد و صیت فضلش در آفاق منتشر گردید و نامه های او که درنهایت حسن و کمال بلاغت بود ببخارا میرسید و مردم در آن منافست نموده دست می بردند امناء دولت تعجب مینمودند و همواره به ابوعلی مینوشتند که اسکافی را ببخارا فرستد تا در عداد نویسندگان حضرت باشد ابوعلی بتعلل می گذرانید تا آنکه در سنهٔ ۳۳۴ هـ . ق. ابوعلی بر امیر حمید نوح بن نصربن احمدبن اسماعیل سامانی عصیان ورزید و بر بسیاری از بلاد خراسان مستولی گردید و مابین او و امیرنوح محارباتی دست داد از جمله جنگی بود که در جرجیل (یا جرجیک) از محال بخارا مابین ایشان واقع شد و شکست بر ابوعلی افتاد و بچغانیان گریخت و اکثر همرهان او اسیر گشتند از جملهٔ اسرا ابوالقاسم اسکافی بود و او را با آنکه طرف میل و عنایت مخصوص امیرنوح بود در قلعهٔ قهندز من اعمال بخارا محبوس نمودند امیرنوح خواست تا مکنون ضمیر او را معلوم نماید فرمان داد تا نامه ای مجعول از زبان یکی از بزرگان دولت بوی نوشتند که ابوالعباس چغانی (برادر ابوعلی چغانی) بامیر نوح نوشته است و در حق تو شفاعت نموده و ترا به شاش (چاچ) می طلبد تا کتابت رسائل سلطانی را با تو مفوض دارد رأی تو خود درین باب چیست اسکافی در جواب در ذیل رقعه نوشت {/B«رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمََّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ »۲-۸۱۲:۳۳/} چون این جواب را بر امیرنوح عرضه کردند بغایت با وی خوشدل گشت و فرمان داد تا او را از حبس بیرون آورده خلعت پوشانیدند و او را در دیوان رسائل به نیابت ابی عبداللََّه معروف به کله (؟) بنشانید و دیوان رسائل اسماً با ابوعبداللََّه کله بود و رسماً با اسکافی و چون ابوعبداللََّه وفات نمود اسکافی بالااستقلال متولی دیوان رسائل گشت و صیتش منتشر گردید و شهرتش بغایت رسید و بعد از آنکه امیرنوح وفات نمود و امیر رشید عبدالملک بن نوح در سنه ۳۴۳ هـ . ق. بجای او بنشست اسکافی را در همان منصب برقرار داشت و برمرتبتش بیفزود ولی دیری نکشید که اسکافی مریض شده این جهان را بدورد گفت بنابرین وفات اسکافی در اوایل سلطنت عبدالملک بن نوح (سنهٔ ۳۴۳ - ۳۵۰ هـ . ق.) واقع شده است و چون اسکافی وفات نمود شعراء مراثی بسیار در حق وی گفتند از جمله هزیمی ابیوردی گفت و این ابیات مشهور است: الم تر دیوانَ الرّسائل عُطِّلَتْ لفقدانه اقلامه و دفاتره کثغر مضی حامیه لیس یَسُدّه سواه و کالکسر الذی عز جابره لیبک علیه خطّه و بیانه فذا مات واشیه و ذا مات ساحره. ثعالبی گوید: از عجائب امر اسکافی آن بود که وی در رسائل سلطانیات (یعنی مکاتبات رسمی دولتی) دارای اولین درجه بود و هیچ کس بپای او نمی رسید ولی در اخوانیات (یعنی مکاتبات دوستانه) از عهده برنمی آمد و عجز و قصور او بمنتهی درجه بود. و نیز ثعالبی گوید: اسکافی در علوّ رتبه در نثر و انحطاط درجه در نظم مانند جاحظ بود (یتیمةالدّهر للثعالبی ج ۴ صص ۲۹ - ۳۳ بتصرف یسیر). و نیز آقای قزوینی راست در ص ۱۰۳ حواشی چهارمقاله: «در دیوان رسالت نوح بن منصور محرری کردی» این سهو واضح است زیرا که بتصریح ثعالبی چنانکه گفتیم وفات اسکافی در اوایل سلطنت عبدالملک بن نوح بن نصر (سنهٔ ۳۴۳ -۳۵۰ هـ . ق.) واقع شد و حال آنکه جلوس نوح بن منصوربن نوح بن نصر در سنهٔ ۳۶۶ هـ . ق. است پس محال است که اسکافی زمان او را دریافته باشد، و توهّم اینکه شاید لفظ «نوح بن منصور» سهو نساخ باشد باطل است چه لطف این حکایت مبتنی برلفظ «نوح» است برای آنکه مخاطبه به آیهٔ «یا نُوح قد جادَلتَنا فَاَکثَرت جدالنا» راست آید. «الپتگین تحمل همی کرد و آخر کار او به عصیان کشید». این نیز سهوی واضح است چه جلوس نوح بن منصور چنانکه گفتیم در سنهٔ ۳۶۶ هـ . ق. است و حال آنکه وفات الپتکین علی اختلاف الأقوال در سنهٔ ۳۵۱ یا ۳۵۲ یا ۳۵۴ هـ . ق. واقع شد یعنی به اقلّ تقدیرات دوازده سال قبل از جلوس منصوربن نوح، پس محال است که الپتکین با نوح بن منصور عصیان ورزیده باشد و گویا مصنف نوح بن منصور را (سنهٔ ۳۶۶ -۳۸۷) با پدرش منصوربن نوح (سنهٔ ۳۵۰-۳۶۶) اشتباه نموده چه با این اخیر بود که الپتکین عصیان ورزید و بغزنه رفته برآنجا مستولی گشت و احتمال میرود که مصنف الپتکین را با بوعلی سیمجور اشتباه نموده باشد زیرا که ابوعلی سیمجور بود که با نوح بن منصور مخالفت نمود و باعث بسی وهن و ضعف در دولت سامانیه گردید و این احتمال ثانی ارجح است. و در ص ۱۰۴ آورده اند «امیرنوح از بخارا بزوالستان بنوشت تا سبکتکین با آن لشکر بیایند و سیمجوریان از نیشابور بیایند و با الپتکین مقابله و مقاتله کنند» این صحیح است که امیرنوح بزابلستان نوشت تا سبکتکین آن لشکر بیارد ولی کی و برای محاربه با که؟ درسنهٔ ۳۸۳ هـ . ق. یعنی سی واند سال بعد از وفات الپتکین و برای محاربهٔ با ابوعلی سیمجور که مدتی دراز بود با امیرنوح مخالفت نموده و اطراف مملکت را پر از فتنه و آشوب نموده بود و امیرنوح چون خود از دفع این فتنه عاجز گشت بسبکتکین و پسرش محمود متوسل شده ایشان از غزنه بخراسان آمدند و آن فتنه را فرو نشانیدند و سیمجوریان را مقهور نمودند، پس مصنف را درهمین یک فقره چند سهو بزرگ روی داده، یکی آنکه الپتکین را با نوح بن منصور معاصر دانسته، استحالهٔ این امر را بیان نمودیم، دیگر آنکه لشکر کشیدن سبکتکین را بخراسان به اتفاق سیمجوریان وجنگ با الپتکین دانسته و حال آنکه اولا سبکتکین باتفاق سیمجوریان لشکر نکشید بلکه خود بقصد جنگ با ایشان بود که لشکر غزنه را بخراسان آورد ثانیاً الپتکین سی واند سال قبل از لشکر کشیدن سبکتکین بخراسان وفات نموده است. «امیرنوح علی بن محتاج الشکانی راکه حاجب الباب بود با الپتکین فرستاد با نامه ای چون آب و آتش... چون حاجب ابوالحسن علی بن محتاج الکشانی نامه عرضه کرد الخ» قریب بیقین است که مقصود امیر ابوعلی [ احمد ]بن محتاج الصغانی میباشد که از امراء معروف سامانیه و والی خراسان و سپه سالار کل عساکر آن مملکت بود و قطع نظر از تخلیطی که مصنف در اسم و کنیه و نسبت بلد و منصب این شخص کرده است گوئیم امیر ابوعلی در سنه ۳۴۴ هـ . ق. وفات نمود (رجوع کنید به ابن الاثیر ج ۸ ص ۳۸۴) یعنی بیست ودو سال قبل از جلوس امیرنوح در سنهٔ ۳۶۶ هـ . ق. و سی ونه سال قبل از لشکرکشی سبکتکین بخراسان (در سنهٔ ۳۸۳ هـ . ق.) پس رسالت ابوعلی بن محتاج از جانب امیرنوح بسوی الپتکین از مستحیلات است. و در ص ۱۰۵ آورده اند: ابوریحان بیرونی در کتاب الآثارالباقیه ص ۳۳۲ حکایت نوشتن این آیه را بخلف بن احمد امیر سیستان نسبت میدهد. بعد از ذکر یکی از اجوبهٔ مسکته گوید «و ما اوجز هذاالجواب و اسکته و اشبهه بجواب ولی الدوله ابی احمد خلف بن احمد صاحب سجستان حین کتب الیه نوح بن منصور صاحب خراسان بالوعید و صنوف التهدید فاجابه یا نوح قدجادلتنا فاکثرت جدالنا فاتنا بما تعدنا ان کنت من الصادقین» و درین حکایت مصنف را دو سهو تاریخ دست داده است، اولا واقعهٔ عصیان ماکان بن کاکی را در عهد نوح بن منصور فرض میکند و حال آنکه ماکان در عهد نصربن احمدبن اسماعیل (سنهٔ ۳۰۱ - ۳۳۱ هـ . ق.) پادشاه سوم سامانی و جد پدر این نوح بن منصور طغیان کرد و برجرجان مسلط شد و در سنهٔ ۳۲۹ هـ . ق. یعنی ۳۹ سال قبل از جلوس نوح بن منصور کشته شد، ثانیاً سردار لشکری را که با ما کان بن کاکی محاربه نمود و او را بکشت سپه سالارتاش مینویسد و حال آنکه باتفاق مورخین سردار آن جنگ امیر ابوعلی احمدبن محتاج چغانی بوده است و اوست که ماکان کاکی را بکشت والسلام. -انتهی. و رجوع به حاشیهٔ ادیب بر تاریخ بیهقی ص ۶۱۱ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسماعیل بن اسحاق بن ابراهیم. او یکی از خوشنویسان و عارفین بفن خط بود و پدرش اسحاق معلم مقتدر خلیفه است که او نیز در خط بعهد خویش بی نظیر است. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسماعیل بن احمد سمرقندی. رجوع به اسماعیل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسماعیل بن حسن بن عبداللََّه بیهقی. رجوع به اسماعیل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسماعیل بن حسن بن علی غازی بیهقی. شمس الأئمه. رجوع به اسماعیل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسماعیل بن حسین بیهقی حنفی. رجوع به اسماعیل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسماعیل بن عباد معروف بصاحب. رجوع به صاحب بن عباد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسماعیل بن محمد. رجوع به اسماعیل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسماعیل بن محمدبن فضل بن علی اصفهانی. رجوع به اسماعیل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اسماعیل بن محمد طلحی اصفهانی. رجوع به اسماعیل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اشقر. رجوع به اشقر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اصبغ بن محمدبن سمج غرناطی. مهندس. رجوع به اصبغ... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) اصبغ نباتة الحنظلی الکوفی. تابعی است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) امام الدین رافعی بن ابوسعید رافعی قزوینی مشهور به بابویه. او در ۶۳۳ هـ . ق. بقزوین درگذشته است و مؤلف شرح صغیر و کبیر اوست. و قطعهٔ ذیل به پدر و پسر هر دو نسبت شده است: طلب کردن علم از آن است فرض که بی علم کس را بحق راه نیست کسی ننگ دارد ز آموختن که از ننگ نادانی آگاه نیست. رجوع به مجمع الفصحاء و ریاض العارفین شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) انصاری. او راست: شرح ارشاد نووی.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) انطاکی. او راست: تفسیر تمام اصول هندسهٔ اقلیدس. (تاریخ الحکماء قفطی ص ۶۴ س ۱۸).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) انماطی. رجوع به عثمان بن سعید بشار احول فقیه شافعی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) انوجوربن اخشید. دومین از سلاطین بنی اخشید به مصر. رجوع به انوجور... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بابربن بایسنقر. رجوع به بابر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) (امیر...) بخشی . مؤلف حبیب السیر گوید: یکی از سران و قواد جیوش الغ بیک بن شاهرخ. او نوبتی از دست الغ بیک با لشکر بادغیس و مروالروذ بضبط و استحکام سرپل تابان و کنار آب مرغاب برای منع تجاوز سپاه ازبک مأمور شد. و در حوادث سال ۹۱۹ هـ . ق. می آورد که: ابوالقاسم در زمان سلطان حسین میرزا در سلک امراء نجشی منتظم بود و شیبک خان نیز وقتی که خراسان را بتصرف داشت با وی در مقام عنایت سلوک میکرد، پس از فرار محمد تیمورسلطان از خراسان ابوالقاسم مقیم هرات بود سپس آنگاه که اشراف و اعیان هرات بدولتخواهی شاه اسماعیل اول صفوی قیام کردند ابوالقاسم که نوکری چند بهم رسانیده بود بکرخ و حدود بادغیس شتافت و از مردم مغل فانجی و بعض طوائف دیگر نزدیک دو هزار سوار و پیاده گرد کرد و عنان بصوب هرات تافت کلانتران هرات دروازه ها و باروها را مضبوط کرده خاطر بمدافعت و ممانعت وی قرار دادند و ابوالقاسم بباغ سرافراز نیم فرسنگی هرات نزول کرده و خواجه شهاب الدین غوری از شهر گریخته بوی ملحق شد و امیر نظام الدین عبدالقادر مشهدی نیز در داخل شهر هرات با جمعی فتنه جویان خانهٔ خود را مستحکم کرده و بانگ هواداری ابوالقاسم درانداخت و ابوالقاسم روزی از جانب دروازهٔ خوش جنگ پیش آورد و جمعی از پیادگان وی از خندق گذشتند و ملامیر سمرقندی و خواجه محمدی و میرزا قاسم با معدودی تیراندازان ببارهٔ دروازهٔ خوش رفتند و بضرب تیر ابوالقاسم و اتباع او را خائب و خاسر باز گردانیدند و امیر نظام الدین عبدالقادر متوهم گشته از دروازهٔ فیروزآباد بیرون رفت و به ابوالقاسم پیوست و ابوالقاسم هشت روز دیگر در ظاهر هرات بنشست و آنگاه که خبر قرب وصول امراء منقلای شاه اسماعیل متواتر شد پری سلطان که داروغگی فوشنج داشت با سیصدتن، صباحی بنواحی هرات رسیده و بی توقف متوجه ابوالقاسم و کسان او گردید و خواجه عطاءاللََّه و خواجه محمدی و میرزا قاسم و خواجه ملامیر و دیگران از دروازه ملک بیرون رفته در باغ سرفراز پس از جنگی سخت سلک جمعیت ابوالقاسم و اتباع او را از هم بگسیختند امیرعبدالقادر بطرف آرب گریخت و ابوالقاسم بحدود غرجستان پناه برد و هرویان شهاب الدین غوری و قاسم کرخی را با سیصدتن از متابعین ابوالقاسم بکشتند. و ابوالقاسم در حدود غرجستان باحشام قپچاق پیوست و هم بدان حدود می بود تا بزمان خروج امیر اردوانشاه به قتل رسید. رجوع بحبیب السیر ج ۲ ص ۲۹۳، ۳۶۴ و ۳۶۵ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بدیع اسطرلابی. رجوع به هبةاللََّه بن حسین بن یوسف... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) برمکی. از آن پس که ابوالمظفر برغشی بسعی فائق از وزارت کناره گرفت منصوربن نوح ابوالقاسم را بوزارت خود گزید و او مردی فاضل و داهی بود لیکن بخل بر طبع وی استیلا داشت و عاقبت بر دست دوسه تن غلام کشته شد. رجوع بترجمهٔ یمینی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بستی. از کتب اوست: کتاب الاشجار والنبات. کتاب وصف هوا جرجان. کتاب جوابه فی قدم العالم. کتاب فی علة الوزیر الموجه بوجهین. کتاب صون العلم و سیاسةالنفس. کتاب رسالته فی سیر العضو الرئیس من بدن الانسان.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بشربن شعیب بن ابی حمزه. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بشر یاسین (شیخ...). یکی از اکابر شیوخ متصوفه. وی بمهنه میزیست و ابوسعید ابوالخیر درک صحبت وی کرد و به سال ۳۸۵ هـ . ق. درگذشت. و مدفن وی هم به مهنه است. رجوع به نفحات الأنس جامی و رجوع به بشر یاسین شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بغدادی. او راست: کتاب مقتل الحسین بن علی علیهما السلام.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بغوی. عبداللََّه بن محمدبن عبدالعزیز. رجوع به عبداللََّه... و رجوع به بغوی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بکربن شاذان. رجوع به بکر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بلخی. او راست: کتاب مقالات و آنرا به سال ۲۷۶ هـ . ق. تألیف کرده است. و امام محمد زکریای رازی را بر دو کتاب او ردیست. رجوع به ص ۲۷۴ تاریخ الحکماء قفطی ص ۲۷۴ س ۱۳ و ۱۴ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بلخی. رجوع به عبداللََّه بن احمدبن محمود معروف به کعبی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بلخی. او راست: کتاب محاسن خراسان.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بلخی. او راست: کتاب تفسیر قرآن. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بلیزه یا تلیزه. رجوع به عبداللََّه بن احمد اصفهانی ملقب به بلیزه شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) بیهقی. او راست: المواهب الشریفة فی مناقب ابی حنیفة.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) تجیبی. او راست: رحلة.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) تلیزه یا بلیزه. رجوع به عبداللََّه بن احمد اصفهانی ملقب به بلیزه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) تنوخی. علی بن محمدبن داودبن ابراهیم القاضی المعروف بابی القاسم التنوخی البغدادی. صاحب روضات الجنات از صلاح الدین صفدی آرد که ابوالقاسم به بغداد شد و بمذهب ابی حنیفه فقه آموخت و او حافظ شعر و ذکی بود و عروضی بدیع داشت و در چندین شهر قضا راند و به سال ۳۴۲ هـ . ق. درگذشت. و او جدّ قاضی تنوخی علی بن محسن و او والد ابی علی محسن تنوخی صاحب نشوارالمحاضره و غیر آن است و ابوالقاسم در علم نجوم بصیر بود و این علم از کسائی منجم فراگرفته بود و گفته اند که ابوالقاسم را در ده علم ید طولی بود و هفتصد قصیده و مقطوعه از طائبین از برداشت سوای آنچه که از دیگر شعرا و محدثین میدانست و در فقه و فرائض و شروط منتهی بود و بکلام و منطق و هندسه اشتهار داشت و در علم هیأت قدوه و امام بود و او راست: من این استر جسمی وَ هْوَ منهتک ما للمتیم فی فتک الهوی درک قالوا عشقت عظیم الجسم قلت لهم الشمس اعظم جرم حازه الفلک. و نیز او راست: تخیر اذاما کنت فی الامر مرسلا فمبلغ آراء الرجال رسولها و ردّد و فکر فی الکتاب فانّما باطراف اقلام الرجال عقولها. و او منادمت وزیر مهلبی میکرد و باری به سفارت نزد سیف الدوله شد و سیف الدوله او را گرامی داشت.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) تنوخی. علی بن محسن بن علی قاضی نحوی. نوادهٔ ابوالقاسم تنوخی سابق الذکر. (تولد ۳۷۰ - وفات ۴۴۷ هـ . ق.). وی صاحب کتاب فرج بعدالشدة است و مجلسی از این کتاب مکرّر در بحار نقل کرده است. و او از اصحاب سید مرتضی است و صفدی او را از علمای شیعه دانسته است. ابوالقاسم نزد ابوالحسن علی بن احمدبن کیسان نحوی و اسحاق بن سعد نسوی استماع کرد و در چندین شهر مانند مدائن و اعمال آن و زنجان و بردان و کرمانشاه (قرمیسین) منصب قضا داشت. و رجوع به ابوالقاسم علی بن محسن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ثمانینی. عمربن ثابت ضریر نحوی. رجوع به عمربن ثابت... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جابربن افلح اشبیلی. مشهور به ابن افلح. رجوع به جابر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جاراللََّه. رجوع به زمخشری... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جریش یا حریش. نام دبیری شاعر در دربار مسعودبن محمودبن سبکتکین. و جریش یا حریش نام جد اعلای ابوالقاسم است. رجوع شود به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۷۱.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جعفربن احمدبن محمد مقری. رجوع به جعفر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جعفربن حسن بن یحیی بن سعید حلی، مکنی به ابی القاسم و معروف به محقق حلی. رجوع به جعفر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جعفربن حسین بن قاسم بن محب اللََّه بن قاسم بن مهدی موسوی (سید...). یکی از علمای عهد صفوی. مولد او به سال ۱۰۹۰ هـ . ق. در اصفهان. پس از تحصیل علوم وقت در فتنهٔ افغان بخونسار پناهید و هم بدانجا اقامت گزید و به سال ۱۱۵۸ هـ . ق. در آن شهر درگذشت. او راست: مناهج المعارف در کلام. تعلیقاتی بر ذخیرهٔ سبزواری در فقه. تتمیم الایضاح در ترتیب کتاب ایضاح علامه، و کتب و رسائل دیگر در ابواب مختلفهٔ فقه. و او را در ادب مقامی شامخ بوده است و رسائل و منشآت و اشعار داشته. سیدمحمدباقر صاحب روضات الجنات از احفاد اوست.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جعفربن قدامةبن زیاد الکاتب. رجوع به جعفر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جعفربن محمد رازی. از شیوخ صوفیه بمائهٔ چهارم. اصل او از ری و منشأ وی نیشابور است و هم بدان شهر به سال ۳۷۸ هـ . ق. درگذشت. رجوع به نفحات الانس جامی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جعفربن محمدبن موسی بن قولویه. رجوع به جعفر... و رجوع به ابن قولویه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جعفربن محمدبن حدار کاتب طولونیه. رجوع به جعفر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جعفربن محمد حکیم رازی. رجوع به جعفر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جعفربن محمدبن حمدان موصلی. رجوع به جعفر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جعفربن ناصر کبیر. او داماد ماکان بن کاکی بود. و آنگاه که ابوالحسین احمد صاحب الجیش برادر جعفر پس از مرگ ناصر کبیر به سال ۳۰۴ هـ . ق. سید حسن بن قاسم را که سپس بداعی صغیر ملقب گشت از آمل بگیلان طلب کرد و زمام ملک بقبضهٔ اختیار او نهاد و خود عزلت گزید، این معنی بر برادر ابوالحسین که ابوالقاسم جعفر نام داشت گران آمد و از اینرو در اول به ری و پس بگیلان شد و سپاهی از گیل و دیلم فراهم ساخت و متوجه آمل گردید و در جنگی که میان او و داعی صغیر درپیوست مغلوب و منهزم بگیلان رفت و در آن وقت که فیمابین ابوالحسین احمد و سید حسن داعی صغیر مخالفت افتاد و ابوالحسین بگیلان رفته ببرادر خود ابوالقاسم جعفربن ناصر کبیر ملحق گشت، هر دو برادر قصد آمل کردند و در این زمان از جانب خراسان نیز سپاهی عازم طبرستان گردید و چون داعی صغیر قوت مقاومت در خود ندید از آمل برستمدار گریخت و برخلاف انتظار و ترصد وی شهریاربن جمشیدبن دیوبند که پادشاهی رویان داشت او را گرفته و مغلولاً نزد علی بن وهسودان که بدان زمان نائب مقتدر خلیفهٔ عباسی در طبرستان بود فرستاد و علی بن وهسودان داعی صغیر را بقلعهٔ الموت محبوس ساخت لکن مقارن آن حال علی بن وهسودان کشته شد و داعی صغیر پس از مرگ وی خلاص یافته بار دیگر بگیلان شتافت و او و برادرش مملکت را به سید حسن داعی صغیر رها کرده و با اسپهبد هروسندان بجرجان رفتند و داعی صغیر آنان را تعاقب کرد و چون بساری رسید از آنجا ایلغار کرده شبیخونی به جیش ابوالحسین و ابوالقاسم زد و بسیاری از اتباع آنان را بکشت و اسپهبد هروسندان در این جنگ کشته شد و پس از این وقعه ابوالقاسم جعفر بگیلان رفت و ابوالحسین احمد در حدود جرجان متوقف ماند و داعی صغیر بدو پیغام کرد تو مرا بجای پدر و مخدوم باشی و دختر تو بخانهٔ من است و از اینرو مرا با تو خصومتی نتواند بود لیکن این برادر تو بلقاسم مرا تشویش میدهد تا ضرورت را بدفع او قیام میکنم اکنون صلاح من و تو در مرافقت و موافقت یکدیگر است و ابوالحسین بدین معنی رضا داده بداعی صغیر پیوست و داعی او را بجرجان مانده خود به آمل شد و برتق و فتق امور ملک پرداخت لیکن چندی پس از این بار دیگر ابوالحسین و ابوالقاسم پسران ناصر کبیر با هم یکی شده ابوالقاسم جعفر از صوب گیلان و ابوالحسین احمد از ناحیت جرجان متوجه آمل شدند و در آمل میان آنان با داعی جنگی سخت روی داد و داعی منهزماً به رویان شتافت و پسران داعی کبیر ابوالحسین و ابوالقاسم به آمل درآمده و با استمالت قلوب لشکری و کشوری زمام ملک به دست گرفتند و ابوالحسین به آمل مقر ساخت و ابوالقاسم بگیلان مستقر گشت و در اواخر رجب سال ۳۱۱ هـ . ق. ابوالحسین درگذشت و سال دیگر (۳۱۲) ابوالقاسم وفات یافت.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جلال الدین بن ابوالقاسم قوام الدین درگزینی. خوندمیر در دستورالوزراء آرد: او بسمت علو همت و کثرت فصاحت و لطف گفتار و حسن کردار و شکل خوب و شمائل مرغوب موصوف و معروف بود و در امر جود و سخا و بذل و عطا نسبت بعلماء و فضلا بل کافهٔ برایا اسراف می نمود. لاجرم در ایام وزارت آن وزیر بحر مکرمت را قرض بسیار شد و پیوسته در سر دیوان جماعت قرض خواهان جمع آمده مزاحم اوقات شریفش می گشتند. القصه جلال الدین در اوائل ایام سلطنت سلطان محمدبن محمود امر وزارت را تکفل نمود و چون چند گاهی به تمشیت مهمات مملکتی پرداخت شمس الدین ابوالنجیب امراء و ارکان دولت را بخدمات لائقه ممنون گردانید تا جلال الدین را معزول ساخته و او را نوبت دیگر بدان درجه بلند رسانیدند. نقل است که در آن ایام که شمس الدین ابوالنجیب خاطر اکابر و اصاغر را ببذل درم و دینار بجانب خود مائل و راغب کرد جلال الدین این قطعه گفته بسلطان فرستاد که: خصمم زبهر تربیت خویش و عزل من بفریفت خلق را بزر و سیم بی کران خصمم اگر بسیم و زر خویش واثق است من بنده واثقم بخدای و خدایگان. اما هیچ فائده بر آن مترتب نگشت و جلال الدین معزول شده این قطعهٔ دیگر بخاطرش گذشت: عشوه دادی مرا و بخریدم لاجرم باد دارم اندر دست در تو بستم دل و ندانستم که دل اندر خدای باید بست. و قاضی شروان بعد از عزل جلال الدین این ابیات در مدح و تسلی او انشا کرد: در خواب دوش مسند صدر جهانیان با بنده گفت خواجه مرا یاد می کند گفتم که شاد باش که فردا بکام دل پشت مبارکش دل تو شاد می کند. بالجمله جلال الدین در کنج انزوا و نامرادی منزل گزید تا آن زمان که متوجه عالم باقی گردید. -انتهی. پدر جلال الدین، قوام الدین مکنی به ابی القاسم بود و صاحب حبیب السیر کنیهٔ پسر را نیز ابوالقاسم آورده است. رجوع به دستورالوزراء ص ۲۱۵ ببعد و حبیب السیر ج ۱ ص ۳۸۶ و نیز رجوع به ابوالقاسم قوام الدین و رجوع به جلال الدین... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جنید سیدالاقطاب سعیدبن عبید و برخی نسب او را جنیدبن محمدبن جنید الخراز القواریری النهاوندی البغدادی سلطان الطائفه گفته اند. رجوع به جنید... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جویبر [ جوی بُر؟ ] صاحب الضحّاک. محدث است. (الکنی للدولابی چ حیدرآباد دکن ج ۲ ص ۸۶ س ۱۵).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جوینی. او راست: کتاب الطهارات. (کشف الظنون). و ظاهراً ابوالقاسم جوینی رازی آتی الذکر همین ابوالقاسم است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) جوینی رازی، فقیه. او راست: کتاب الضحایا. (کشف الظنون).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) چغانی. رجوع به ابوالقاسم داماد والی چغانیان شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حاتمک. او پس از امیرک بیهقی به صاحب بریدی خراسان منصوب گشت. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۲ و ۵۰۱ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حدیثی. از فقهاء شراة و ابن الندیم او را دیده است و وی مذهب خویش پوشیده میداشته. و از اوست: کتاب جامع در فقه. کتاب احکام اللََّه عزوجل. کتاب الامامة. کتاب الوعد و الوعید. کتاب التحریم و التحلیل و کتاب التحکیم فی اللََّه جل اسمه. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حریری. فضل بن سهل بن الفضل. رجوع به حریری ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسن بن احمد عنصری. رجوع به عنصری شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسن یا احمد یا منصور فردوسی طابرانی طوسی بن اسحاق یا علی یا احمدبن شرف شاه محمدبن منصوربن فخرالدین احمدبن حکیم فرخ. رجوع به فردوسی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسن بن بشربن یحیی آمدی نحوی کاتب. رجوع به حسن...شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسن بن عبداللََّه مستوفی. رجوع به حسن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسن بن محمد طوسی. رجوع به حسن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسن بن محمد واعظ نیشابوری. رجوع به حسن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسین بن حارث جدلی. محدث است و او از نعمان بن بشیر الانصاری حدیث شنیده است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسین بن حسن بن واسان. رجوع به حسین... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسین بن روح نوبختی. رجوع به حسین... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسین بن علی بن حسن بن محمدبن یوسف. وزیر مغربی معروف به ابن المرزبان. رجوع به حسین... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسین بن محمدبن فضل. رجوع به حسین... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسین بن محمدبن مفضل معروف به راغب اصفهانی. رجوع به حسین ابوالقاسم بن محمد... و رجوع به راغب... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حسین بن ولیدبن نصربن العریف. رجوع به حسین... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حصیری. رجوع به حصیری... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) الحلاج الزاهد. از اوست کتاب ناسخ القرآن و منسوخه. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حماد راویةبن ابی لیلی شاپوربن مبارک بن عبیداللََّه دیلمی. رجوع به حماد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حمزةبن یوسف سهمی. رجوع به حمزه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) حوفی. رجوع به احمدبن محمدبن خلف الاشبیلی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خاص. یکی از ارکان دولت سلطان ابراهیم بن مسعودبن محمودبن سبکتکین است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خاقانی. عبداللََّه بن محمد الخاقانی. رجوع به عبداللََّه بن محمد خاقانی... و رجوع به خاقانی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خالدبن خلی الکلاعی. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خبزارزی. نصربن احمدبن نصربن مأمون. این شاعر بصری امی بود و خواندن و نوشتن نمیدانست لکن شعر او در غایت جودت و لطافت بود و شغل خبازی نان برنجین داشت و از این رو بخبزارزی معروف گشت. او در حین اشتغال به کار خود اشعار خویش میخواند. و جوانان بصره که وی نیز بصحبت آنان بی رغبتی نبود بر وی گرد می آمدند و از مردی چون او با چنان حرفت شگفتی مینمودند و شعر او را برای آسانی و روانی از بر می کردند. و ابن لنگک شاعر بصره با علوّ مکانتی که داشت بر دکان او می نشست و دیوان او گرد می کرد و خطیب در تاریخ بغداد آرد که: ابومحمد عبداللََّه بن محمد الأکفانی گفت با عم خود ابوعبداللََّه اکفانی شاعر و ابوالحسین بن لنگک و ابوعبداللََّه مفجع و ابوالحسن سمّاک در تعطیل عید بیرون رفتیم و من در آن وقت طفل بودم تا بدکان نصر رسیدیم و او بر تابه نان می پخت و نزد وی نشستیم و تهنیت عید گفتند و او شاخ و برگ خرما زیر تابه می افروخت تا آتش بالا گرفت و دود درپیچید و ما بعزم رفتن برخاستیم و نصر به ابن لنگک گفت یا اباحسین کی یکدیگر را دیدار کنیم گفت آنگاه که جامهٔ من چرکین گردد (و قصد اینکه جامهٔ عید من نو و تازه است و دود تابه رنگ آن بگردانید). سپس بکوچهٔ بنی سمره شدیم و بسرای ابواحمربن المثنی درآمدیم و ابن لنگک بنشست و گفت بی شک نصر دربارهٔ این دیدار و این مجلس شعری خواهد گفت بهتر آن است که ما بر او پیشی گیریم پس دواتی خواست و قطعهٔ ذیل انشاء کرد: لنصر فی فؤادی فرط حبّ انیف به علی کل الصحاب اتیناه فبخّرنا بخوراً من السعف المدخن بالتهاب فقمت مبادراً و حسبت نصراًاراد بذاک طردی او ذهابی فقال متی اراک اباحسین فقلت له اذا اتسخت ثیابی. و قطعه بنصر فرستاد و او در جواب قطعهٔ ذیل املا کرد و بر پشت نامه بنوشتند و به ابی حسین ارسال داشت: منحت اباالحسین صمیم ودّی فداعبنی بالفاظ عذاب اتی و ثیابه کالشیب بیض فعدن له کریعان الشباب و بغضی للمشیب اعدّ عندی سواداً لونه لون الخضاب ظننت جلوسه عندی لعرس فجدت له بتمسیک الثیاب و قلت متی اراک اباحسینٍ فجاوبنی اذا اتسخت ثیابی و لو کان التقزز فیه خیر لما کنی الوصیّ اباتراب. و نیز او راست: رأیت الهلال و وجه الحبیب فکانا هلالین عندالنظر فلم ادر من حیرتی فیهما هلال السما من ۰هلال البشر ولولا التورد فی الوجنتین و ما راعنی من سوادالشعر لکنت اظن الهلال الحبیب و کنت اظن الحبیب القمر.و باز: شاقنی الاهل لم یشقنی الدیار والهوی صائر الی حیث صاروا جیرة فرقتهم غربة البی ن و بین القلوب ذاک الجوار کم اناس رعوا لنا حین غابوا و اناس خانوا و هم حضّار عرضوا ثم اعرضوا و استمالوا ثم مالوا وانصفوا ثم جاروا لاتلمهم علی التجنی فلولم یتجنوا لم یحسن الاعتذار. و هم او راست: فلاتمُنّ بتنمیق تکلفه لصورة حسنها الاصلی یکفیها ان الدنانیر لاتجلی وان عثقت ولاتزاد علی الحسن الذی فیها. و نیز: اذا ما لسان المرء اکثر هذره فذاک لسان بالبلاء موکل اذا شئت ان تحیا عزیزاً مسلما فدَبّرْ و میز ما تقول و تفعل. و وفات نصربن احمد خبزارزی به سال ۳۲۷ هـ . ق. بود. (نقل باختصار از معجم الادباء یاقوت). و ابن خلکان وفات وی را ۳۱۷ هـ . ق. آرد و گوید در آن نیز نظر است چه خطیب در تاریخ بغداد گوید که احمدبن منصور نوشری مذکور، به سال ۳۲۵ هـ . ق. از نصر خبزارزی استماع شعر کرده است. و او راست: و کان الصدیق یزور الصدیق لشرب المدام و عرف القیان فصار الصّدیق یزور الصدیق لبث الهموم و شکوی الزّمان. و احمدبن منصوربن محمدبن حاتم نوشری اشعار ذیل را از قول خود نصر روایت میکند: بات الحبیب منادمی والسکر یصبغ وجنتیه ثم اغتدی و قد ابتدا صنع الخمار بمقلتیه وهبت له عین الکری و تعوضَت نظرا الیه شکراً لاحسان الزما- نِ کما یساعدنی علیه. و نیز: کم اقاسی لدیک قالا و قیلا وعدات تتری و مطلا طویلا جمعة تنقضی و شهر یولی و امانیک بکرة و اصیلا این یفتنی منک الجمیل من الفع ل تعاطیت عنک صبراً جمیلا والهوی یستزید حالا فحالا و کذا ینسلی قلیلاً قلیلا ویک لاتأمنن صروف اللیالی انّها تترک العزیز ذلیلا فکأنی بحسن وجهک قدصا- حت به اللحیة الرحیل الرحیلا فتبدلت حین بدّلت بالنّو- ر ظلاماً و ساء ذاک بدیلا فکأن لم تکن قضیبا رطیبا و کأن لم تکن کثیبا مهیلا عندها یشمت الذی لم تصله و یکون الذی وصلت خلیلا. رجوع بمعجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۷ ص ۲۰۶ تا ۲۰۸ و ابن خلکان ج ۲ ص ۲۸۲ تا ۲۸۵ شود. و منوچهری نام او را بتخفیف خبزرزی آورده است و آن نیز یکی از وجوه ششگانهٔ ارز به معنی برنج باشد: بشعر خبزرزی بر بخور قدح سه چهار که دوست داری تو شعرهای خبزارزی .[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خرقی. عمربن حسین بن عبداللََّه بن احمد خرقی شیخ حنبلیان بغداد و صاحب المختصر فی فقه الامام احمدبن حنبل است. او فقیهی سدید و ورع بود و قاضی ابویعلی گوید: وی را مصنفات و تخریجاتی در مذهب هست (یعنی مذهب حنبلی) که به دست مردم نرسید و سبب آنکه او از بغداد برفت و کتابهای خویش در درب سلیمان بودیعت گذاشت و آن کتب بسوخت. وفات خرقی به دمشق در سال ۳۳۴ هـ . ق. بود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خراز یا خزاز قواریری. رجوع به جنیدبن محمدبن جنید... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خزانی. باغ ابوالقاسم خزانی نام باغی بوده است به غزنین و رسول القائم باللََّه خلیفهٔ عباسی ابوبکر سلیمانی را که حامل عهد و لوا برای ابوسعید مسعودبن محمودبن سبکتکین بود بدان باغ فرود آوردند. رجوع به تاریخ بیهقی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خلف بن عباس زهراوی اندلسی. رجوع به ابوالقاسم زهراوی خلف... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خلف بن عبدالملک بن مسعود. معروف به ابن بشکوال. رجوع به ابن بشکوال... و رجوع به خلف شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خلف بن یوسف اندلسی. رجوع به خلف... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خلیل. ندیم امیر یوسف بن سبکتکین. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۵ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خوارزمی فدائی. او به سال ۵۳۵ هـ . ق. محمود، دانشمندی را که از مقربان بارگاه مقرب الدین جوهر خادم بود بزخم کارد بکشت. رجوع به ج ۱ حبیب السیر چ طهران ج ۱ ص ۳۶۵ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) الخیری سیستانی. رجوع به تاریخ سیستان ص ۲۰ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) خیزانی. رجوع به شهریاران گمنام سیداحمد کسروی ص ۱۰۱ و ۱۰۵ و ۱۳۶ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) دراکی اصفهانی. رجوع به عبدالعزیزبن عبداللََّه بن محمدبن العزیز فقیه شافعی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) داماد. والی چغانیان. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷ و ۵۰۱ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) دامغانی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۲ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) دبیر. صاحب برید بلخ از دست مسعودبن محمودبن سبکتکین. وفات ۴۳۰ هـ . ق. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۷۶ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) دقاق. رجوع به علی بن عبیداللََّه یا عبداللََّه بن عبدالغفار الدقاق... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) دلجی. رجوع به احمدبن عبداللََّه دلجی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) رازی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۵ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) رازی. رجوع به جعفربن محمد رازی معروف به ابی القاسم رازی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) راغب اصفهانی. رجوع به حسین ابوالقاسم بن محمدبن مفضل... و راغب... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) رافعی. رجوع به عبدالکریم بن محمد رافعی قزوینی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) رحّال. رسول مسعودبن محمودبن سبکتکین نزد علی تکین. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۲ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) رقّی. منسوب به رقّه. (شیخ...) منجم. در نامهٔ دانشوران شرح حال این منجم بدین گونه آمده است:منجمی بیعدیل و فاضلی بی نظیر بوده در احکام نجوم و حوادث یدی طولی و در علم زیج و هیأت ربطی کامل داشته. جمال الدین بن قفطی در تاریخ الحکما چنین نگاشته که آن دانشمند یگانه در خدمت ملک فاضل دانشمند امیرسیف الدولةبن حمدان بسر میبرد و محل وثوق و مورد اطمینان آن پادشاه بود و همواره در مجالس انس و محافل مناظرات آن امیر حاضر گشتی و در مجمع فضلاء در مسائل علمیه که گفتگو مینمودند مخاطب آن امیر بزرگ بود و از خدمت وی منفک نبود تا آن پادشاه روزگار زندگانی و امارت را بدرود نمود ابونصر که یکی از کتاب زمان سیف الدولةبن حمدان بود و کتابی دارد موسوم بمفاوضه که در آن کتاب شرح حالات چند نفر از فضلای بزرگ را که خود درک صحبتشان را نموده بود نگاشته، گوید که شیخ ابوالقاسم رقی منجم خود از برای من حکایت کرد که پس از وفات امیرسیف الدولةبن حمدان مرا اندوه زیاد روی داد و ترک نجامت کرده بتجارت مشغولی داشتم و هم بجهة آن کار وقتی به بغداد رفتم در زمانی که عضدالدولهٔ دیلمی در بغداد بود و مشغول خرید و فروش بعضی از مایحتاج بودم روزی از بازار وراقین میگذشتم شیخ ابوالقاسم قصری را دیدم در دکانی نشسته و تقویم مینوشت متوجه او شدم تا ببینم چگونه مینویسد چون نزدیک بدو شدم سر برآورد و گفت به راه خود رو که اینگونه مطالب نه چیزیست که تو توانی فهمید گفتم آری چنین است اما اگر لحظه ای اذن دهی که در اینجا رفع خستگی کنم کمال محبت است گفت بنشین. من نزدیک وی نشستم آنگاه قلم برداشت و مشغول بنوشتن شد در عمل او نیک تأمل کردم دیدم که تقویم مشتری میکرد و چون نزدیک شد که فارغ گردد گفتمش چرا خود را بزحمت انداختی و محتاج بدو عمل ضرب نمودی و حال آنکه حاجتی به آن نداشتی گفت چگونه توانستمی کرد اگر چنان نکردمی گفتم اگر چنین و چنان میکردی مطلوب حاصل میشد این بگفتم و بزودی برخاسته و روانه شدم او نیز از جای خود برخاست و از عقب من دوان آمده در من آویخت و دستم را ببوسید و عذر خواست و بسوءفعل خود و ترک ادب اقرار آورد از نام من جویا شد گفتمش بشناخت چون صیت نجامت من شنیده بود و مؤلفات مرا دیده بعد از آن مطالب بسیار از من اخذ نمود و از اصدقا و اخلاء من گردید از جمله مطالبی چند در نجوم از من سؤال کرد در پنجاه فصل بجهة وی نوشتم و مشکلات هریک از آن قواعد را توضیح و تبیین نموده زیاده از من امتنان حاصل نمود عنوان مسائل بدین شرح است که مسطور میگردد: مسئلهٔ اول در بیان استخراج تقاویم سبعهٔ سیاره و رأس و تقاویم هشتاد و چهار ستارهٔ ثابته و طول و عرض، مسئلهٔ دویم در طریق بستن نظرات کواکب و اتصالات کلی، مسئلهٔ سیم در خسوف و کسوف ماه و آفتاب و طریق عمل هر دو، مسئلهٔ چهارم در بیان طالع سال و طریق عمل آن، مسئلهٔ پنجم در بیان آنچه ضروریات تقویم است و زوایدی که در تقویم نامه بکار برند، مسئلهٔ ششم در بیان بعضی از اعمال نجومی از جیب، قوس و سهم و میل منکوس و ظل سلمی و مستوی و بعد کوکب از معدل النهار، مسئلهٔ هفتم در طالع مولود و وقت ولادت بتخمین و نمودارات و تعیین هیلاج، مسئلهٔ هشتم در معرفت انتهاآت و طالع تسییرات. پوشیده نماند که چون شرح مسائل شیخ ابوالقاسم رقی در دست نبود و توضیح و تصحیح آن مطالب مطالعه کنندگان را فایدتی بزرگ داشت در این مقام عنوان آن مسائل را به اندک بسطی مینگاریم و شرح تمام آن کلمات را هرکس خواهد مفصلاً بداند بکتب مبسوط هیأت رجوع نماید چون ایراد تمام مطالب آن مسائل در این مورد خارج از غرض ما بود بتحریر آن مبادرت نجست. {aتوضیح مسائل شیخ ابوالقاسم رقی در استخراج تقویم آفتاب و سایر کواکب مسئلهٔ اولی:a} در وقت مطلوب و افق مطلوب از جداول زیج وسط و اوج آفتاب برگیریم و وسط را بتعدیل الایام معدل کنیم و بنقصان اوج از وسط معدل مرکز حاصل نمائیم و از این مرکز در جدول تعدیل شمس درآئیم و بعمل تعدیل مابین السطرین تعدیل الشمس حاصل کنیم پس اگر مرکز از شش برج جنوبی باشد تعدیل الشمس را بر وسط معدل بتعدیل الایام بیفزائیم و اگر شش برج شمالی بود این تعدیل الشمس را از وسط مذکور بکاهیم تقویم آفتاب حاصل نمائیم. در استخراج تقویم قمر در وقت مطلوب و بافق مطلوب وسط و اوج و رأس از جداول اوساط قمر در زیج برمیگیریم و وسط را بتعدیل الایام معدل میسازیم و اوج را از وسط معدل نقصان میکنیم تا مرکز معدل باقی ماند پس بمرکز از جدول تعدیل اول قمر تعدیل برداریم و ملاحظه نمائیم اضافی است یا نقصانی پس به این تعدیل وسط معدل بتعدیل الایام را معدل بتعدیل اول کنیم و مرکز را نیز معدل بتعدیل اول سازیم بعد از آن تقویم شمس را که دروقت مطلوب حاصل کرده باشیم از وسط معدل بتعدیل اول نقصان کنیم و این باقی را بقیةالشمس و بقیةالتقویمی گوئیم، باز اوج شمس را از وسط مذکور نقصان سازیم و این بقیه را بقیة الاوجی گوئیم پس به این دو بقیه که بقیة الشمس و بقیة الاوجی باشد در جدول تعدیل دوم قمر درآئیم تعدیل دوم برگیریم و از روی جدول معلوم کنیم که این تعدیل اضافی است یا نقصانی پس وسط معدل بتعدیل اول و مرکز معدل بتعدیل اول را به این تعدیل دوم یا نقصانی هرچه مقتضای حال باشد معدل سازیم پس از وسط معدل بتعدیل دوم تقویم آفتاب را بکاهیم و باقی را وسط منقوس گوئیم پس به این وسط منقوس و مرکز ثانی معدل بتعدیلین بجدول تعدیل سوم درآئیم تعدیل ثالث برگیریم و معلوم کنیم اضافی است یا نقصانی آنگاه وسط ثانیرا باین تعدیل سوم معدل سازیم تا تقویم قمر بمسائل حاصل شود پس برای عرض قمر و تحصیل قمر به ممثل قمر بمائل را اعاده کنیم و از آن تقویم رأس را نقصان کنیم آنچه ماند حصةالعرض باشد. از حصةالعرض بجدول تعدیل چهارم قمر درآئیم تعدیل رابع برگیریم پس تقویم قمر بمائل را به آن معدل سازیم تا تقویم قمر حاصل شود و از حصةالعرض بجدول عرض قمر درآئیم عرض حاصل کنیم وحصةالعرض اگر شش برج اول بود عرض شمالی باشد و الا عرض جنوبی بود. در استخراج تقویم علویه در وقت مطلوب و موضع مطلوب از روی جداول زیج وسط و اوج برگیریم و وسط را بتعدیل الایام معدل ساخته اوج را از آن نقصان کنیم تا مرکز حاصل شود پس از مرکز تعدیل اول کوکب اگر مرکز از شش برج کمتر باشد این تعدیل را از وسط و مرکز بکاهند و اگر از شش برج زیاده بود بیفزایند تا وسط معدل بتعدیل اول حاصل گردد پس رأس را از وسط معدل بتعدیل اول نقصان کنیم تا حصةالعرض حاصل شود پس از حصة العرض تعدیل دوم و زاویة العرض کوکب برگیرند آنگاه بتعدیل دوم وسط و مرکز معدل بتعدیل اول را بزیاده یا نقصان برطبق نوشتهٔ جدول معدل سازیم تا وسط معدل بتعدیل دوم حاصل شود و باز تقویم آفتاب آورده شش برج زیاده یا کم کنند تا نظیرالشمس حاصل شود پس نظیرالشمس را از وسط معدل بتعدیل دوم نقصان کنند باقی را زاویةالشمس نام کنند پس این زاویةالشمس را نصف کنند و از آن نصف قوس منقح به دست آرند پس تمام این قوس منقح الی الربع گیرند و ضبط کنند و بعد از تقویم آفتاب اوج آفتاب کاسته مرکز مقوم حاصل سازند و از مرکز مقوم بعد آفتاب از مرکز زمین از جدول بعدالشمس حاصل نمایند پس تمام زاویةالارض هم تا ربع دور بگیرند و جیب آنرا حاصل کنند و از جدول بعدالکواکب بمرکز ثانی کوکب بعد کوکب حاصل کنند پس جیب و بعد مذکور را با هم ضرب کنند پس این حاصل ضرب را بر بعد آفتاب قسمت کنند آنچه خارج شود آنرا در جدول ظل مقوس کنند ازین قوس چهل وپنج درجه را نقصان کنند ظل این باقی گیرند و ظل تمام قوس منقح نصف زاویةالشمس الی الربع را بگیریم و این هردو ظل را باهم ضرب کنیم و حاصل را برشصت یعنی جیب اعظم قسمت کنیم یعنی یکمرتبه منحط سازیم و خارج را در جدول ظل مقوس کنیم و آنرا قوس مضروب نام نهیم پس اینقوس را بر تمام قوس منقح نصف زاویة الشمس الی الربع که ضبط نموده بودیم بیفزائیم تا زاویةالارض حاصل شود پس از درجات قدر این زاویه بروج سازیم و بنگریم اگر زاویةالشمس از شش برج کمتر بود زاویةالارض را از تقویم آفتاب کم کنیم و اگر در نصف دوم باشد بیفزائیم تا حاصل تقویم علویه باشد پس برای تحصیل عرض جیب زاویةالارض را در ظل زاویة الارض ضرب کنیم و حاصل را بر جیب زاویة الشمس قسمت کنیم و خارج را در جدول ظل مقوس سازیم عرض کوکب بدست آید پس اگر حصةالعرض کم از شش برج باشد عرض شمالیست و الا جنوبی. در استخراج تقویم سفلین یعنی عطارد و زهره وعرض آنها از جداول زیج در وقت مطلوب و موضع مطلوب اوساط سفلیین و اوج و رأس برمیگیریم و وسط را بتعدیل الایام معدل سازیم و اوج را از آن نقصان کنیم تا مرکز حاصل شود پس از مرکز تعدیل اول کوکب بگیریم اگر کوکب از شش برج کم باشد این تعدیل را از وسط و مرکز بکاهیم و الا زیاده کنیم تا وسط معدل بتعدیل اول حاصل آید پس رأس را بیاوریم و از وسط معدل بتعدیل اول نقصان کنیم تا حصةالارض حاصل شود پس از حصةالارض تعدیل دوم و زاویة الارض کوکب برگیریم آنگاه بتعدیل دوم وسط و مرکز معدل بتعدیل دوم حاصل شود باز تقویم آفتاب را آورده شش برج برآن بیفزائیم یا کم سازیم تا در هر صورت نظیرالشمس حاصل شود پس نظیرالشمس را از وسط معدل بتعدیل دویم نقصان کنیم زاویة الشمس نام کنیم پس این زاویة الشمس را تنصیف کنیم و از آن نصف قوس منقح به دست آوریم پس تمام این قوس منقح را تا نود بگیریم و ضبط نمائیم پس از تقویم آفتاب اوج آفتابرا نقصان کنیم تا مرکز مقوم حاصل شود واز این مرکز مقوم آفتاب بعد آفتاب از جدول بعد حاصل کنیم پس تمام زاویةالارض تا ربع دور بگیریم و جیب این تمام را حاصل کنیم و بمرکز معدل بتعدیل دوم در جدول بعد کوکب درآمده بعدالکوکب برگیریم پس جیب و بعد مذکور را با هم ضرب کنیم و حاصل ضرب را بر شصت یعنی جیب اعظم قسمت کنیم و خارج را نگاه داریم باز بعد مرکز آفتاب از مرکز زمین را در شصت ضرب کنیم و حاصل را بر آن خارج که نگاه داشته ایم قسمت کنیم و خارج را در جدول ظل مقوس کنیم و چهل و پنج درجه ازین قوس نقصان کنیم و ظل این باقی بگیریم و ظل تمام قوس منقح الی الربع را نیز بگیریم و این هر دو ظل را با هم ضرب کنیم و حاصل را بر شصت قسمت کنیم و خارج را در جدول مقوس کنیم و این قوس را که قوس مضروب باشد از تمام قوس منقح که ضبط نموده بودیم کم سازیم باقی زاویة الأرض باشد پس درجات این زاویه اگر زیاده ۲۹ باشند بروج سازیم و ببینیم اگر زاویة الشمس در نصف اول باشد بروج و درجات این زاویةالارض را از تقویم آفتاب نقصان کنیم و الا افزائیم تا تقویم سفلین حاصل شود و برای عرض کوکب جیب زاویةالأرض را در ظل زاویة الأرض ضرب کنیم و حاصل را برجیب زاویة الشمس قسمت کنیم و خارج را در جدول مقوس کنیم عرض کوکب حاصل شود اگر حصه کم از شش برج است شمالی باشد و الا جنوبی. {aمسئلهٔ دویم:a} در طریق بستن نظرات کواکب و اتصالات کلی. اتصال قمر را باکواکب مزاجات گویند و آن مقارنه است و تسدیس و تربیع وتثلیث و مقابله. درمقارنه هیچ بعد مابین دو کوکب نیست و در تسدیس دو برج است و در تربیع سه برج و در تثلیث چهار برج و در مقابله شش برج و چون خواهیم معلوم کنیم که اتصال بچند ساعت روز یا شب خواهد شد تقویم آفتاب با هرکدام از کواکب دیگر که نزدیک باشد تقویم قمر مینویسیم پس اگر تقویم آفتاب یا کوکبی که قمر با و متصل میشود زیاده از تقویم قمر است تفاوت را گرفته بعد ماضی گوئیم و اگر تقویم قمر زیاده باشد تفاوت را بعد مستقبل گوئیم پس بهت معدل میگیریم و آن تفاوت مابین بهت کوکب است و بهت قمر اگر مستقیم باشد و اگر راجع باشد بقدر مجموعست پس بهت به معدل و بعد در جدول مزاجات ساعات بعد برمیداریم پس دربعد ماضی اگر ساعات بعد کمتر از ساعات نصف النهار باشد مجموع هردوساعات گذشته از اول روز است تا وقت اتصال و اگر برابر باشند وقت اتصال اول شب آینده خواهد بود و اگر زیاده باشد از ساعات نصف النهار تفاضل ساعات اتصالست از اول شب آینده و در بعد مستقبل اگر ساعات بعد کمتر از نصف النهار باشد تفاضل ساعات اتصال است از اول روز و اگر برابر باشند اتصال اول روز باشد و اگر زیاده باشد مجموع را از بیست و چهار ساعت نقصان میکنیم باقی ساعات اتصال باشد از اول شب گذشته و اما اتصالات کلی و آن پیوستن کوکب است غیر قمر بکوکبی دیگر بنظر یا تناظر پس بعد ماضی یا مستقبل معلوم کنیم و به بعد و بهت در جدول اتصالات ساعات بعد بردارند و چنانچه در مزاجات ذکر شد عمل کنند و این را نظرات و اتصالات کلی گویند و اگر هردو کوکب مستقیم اند یا راجع تفاضل بهت معدل باشد و اگر یکی راجع باشد و دیگر مستقیم مجموع دوبهت بهت معدل است و اما تناظر زمانی و مطلعی زمانی آن بود که هردو در دو موضعی باشند که ساعات روز متساوی باشد مثل بیست درجهٔ ثور و دو درجهٔ اسد و طریق عمل همانطور است که در فوق ذکر شد اما تناظر مطلعی آن است که مواضع دو کوکب در مطالع متساوی باشند مثلا یکی در بیست درجه حمل و دیگر در ده درجه حوت باشند و طریق عمل همان است که ذکر شد. {aمسئلهٔ سیم:a} در خسوف و کسوف ماه و آفتاب و طریق استخراج اوقات آنها. خسوف قمر بسبب حائل شدن زمین است مابین ماه و آفتاب و کسوف شمس بسبب حایل شدن ماه است مابین زمین و آفتاب و خسوف قمر همیشه در اواسط ماه واقع شود و کسوف آفتاب همیشه در اواخر ماه ولی لازم نیست که در هرماه خسوف و کسوفی واقع شود و طریق استخراج اوقات هر کدام بدو وجه ممکن است یکی بحساب و دیگر بجدول. طریق حساب خیلی مفصل است و اینجا از قاعدهٔ جدول مختصر اشاره میکنیم در معرفت خسوف هر استقبال حقیقی که شب باشد یا در دو طرف روز کمتر از دو ساعت و چهار دقیقه گذشته از اول روز یا مانده تا آخر روز و بعد جزو از عقده کمتر از دوازده درجه باشد خسوف ممکن شود و معرفت خسوف بجدول طریقش این است که عرض ماه در وقت استقبال در طول جدول خسوف که در زیج ثبت است از جانب راست بهت ماه در عرض جدول بر بالا طلب باید کرد و از تلقاء هر دو ساعات سقوط باید گرفت اگر آنجا کلمه کُلّهُ نوشته باشد همهٔ جرم ماه منخسف شود ساعات مکث آنچه نوشته باشد از جدول بر باید گرفت و اگر ُکلُّةُ نباشد اصابع قطر و اصابع جرم آنچه باشد از جدول بر باید گرفت پس ساعات استقبال در پنج موضع نهیم و ساعات سقوط از اول بکاهیم و بر پنجم بیفزائیم و ساعات مکث از دوم بکاهیم و برچهارم افزائیم و سیم همچنان بگذاریم اول ساعات بدو خسوف و دوم ساعات بدو مکث و سیم ساعات وسط خسوف و چهارم ساعات بدو انجلا و پنجم ساعات تمام انجلا باشد و اگر ساعات مکث نباشد ساعات استقبال بسه موضع نهیم و ساعات سقوط از اول بکاهیم و بر سیم افزائیم تا اول ساعات بدو خسوف باشد و دوم ساعات وسط خسوف و سیم تمامی انجلا و در باب کسوف هر اجتماع که به روز باشد یا در دو طرف شب کمتر از یکساعت و ده دقیقه گذشته از اول شب یا مانده تا آخر شب و بعد جزو اجتماع از عقدهٔ بعد از ذنب و پیش از رأس کمتر از هشت درجه و سی ونه دقیقه باشد در معظم عمارت کسوف ممکن بود و برای معرفت کسوف بجدول، طریقش این است که بازاء جزو اجتماع و ساعات بعد اجتماع حقیقی پیش از زوال یا پس از زوال یا بوقت زوال هریک از اختلاف منظر طول و اختلاف منظر عرض برگیریم پس اختلاف طول را بر سبق قمر قسمت کنیم خارج قسمت را از ساعات اجتماع حقیقی از اول روز یا شب نقصان کنیم اگر جزو اجتماع بطالع اجتماع نزدیکتر باشد و اگر سابع نزدیکتر باشد بر آن افزائیم تا ساعات اجتماع مرئی حاصل آید و آن را زمان وسط کسوف خوانیم پس عرض حقیقی در زمان وسط کسوف بیرون آوریم و اختلاف منظر عرض بر آن افزائیم اگر جهة عرض حقیقی موافق جهة عاشر باشد از سمت الرأس و الا تفاضل میان آن هردو بگیریم تا عرض مرئی حاصل شود پس به عرض مرئی و بهت قمر ساعات سقوط و اصابع قطر و اصابع جرم از جدول کسوف برگیرم و چنانچه پیشتر گفته ایم ساعات به دو کسوف و ساعات تمام انجلا حاصل کنیم. {aمسئلهٔ چهارم: a}در بیان طالع سال و طریق عمل آن. طالع سال جزوی بود از منطقة البروج که بر خط افق بلد مفروض باشد وقتی که آفتاب بنقطهٔ اول برج حمل رسد و آن جزو متعلق بهر برج باشد آن برج را طالع گویند و دانستن آن جزو را طریقها بسیار است و ما یک وجه را اینجا ذکر می کنیم اول بنگرند در روز مفروض که آفتاب به حمل درآمده یا خواهد درآمد یا در عین نصف النهار درآید پس اگر در نصف النهار تحویل کند تقویم آفتاب هاهاها بود و روز نوروز همان روز بود پس شش ساعت نصف النهار بود و آن ساعات را در اجزای ساعات یعنی در پانزده ضرب کنند و حاصل ضرب دائر باشد و آن نیز مطالع طالع باشد در جدول مطالع البروج عرض بلد مفروض مقوس کنند طالع حاصل آید و اگر قبل از نصف النهار تحویل خواهد شد همان روز نیز نوروز باشد و اگر بعد از نصف النهار تحویل شود روز دیگر که بعد ازتحویل است نوروز خواهد شد پس عدد ساعات در اجزای ساعات ضرب کنیم تا دائر معلوم شود و بعد از آن دائر را بر مطالع بلدی جزو آفتاب به وقت طلوع افزائیم اگر ساعات از اول شب باشد تا مطالع طالع حاصل شود و چون مطالع طالع را در عرض بلد مفروض مقوس کنیم طالع معلوم شود. {aمسئلهٔ پنجم: a}از زوایدی که در تقویم تام بکار دارند و ضروریات تقویم است یکی روش خمسهٔ متحیره است و آن را حرکت بطئ است که منجمین در ضمن استخراج تقویم به دست آورند و دیگر مواضع سبعهٔ منحوسه است و در این زمان جز تقویم استخراج نشود و در جداول تقویم مجاهدات آن را با کواکب درج نمایند و دیگر ساعات بست است و آن معوّج باشد و مستوی و در تقویم نسبت ساعات مستویه استخراج شود و دیگر مراکز البحران است و تأسیسات که در فوق صفحات تقویم ضبط میشود و دیگر ایام مشهوره است از هر تاریخ و این زمان شش نوع تاریخ معمول است عربی و جلالی و فرسی و روسی و رومی و فرانسه و تاریخ ترکی اگر چه معمول نیست نیز نوشته میشود و دیگر سهام مستعمله است در سال مثل سهم الغیب و سهم السعادة و امثال آن. {aمسئلهٔ ششم:a} در بعضی اعمال نجومی از جیب و قوس و سهم. جیب، عمودی باشد که از یک طرف قوس برقطری افتد که بدیگر طرف آن قوس گذشته باشد پس لازم آید که نصف دور را جیب نباشد و نیز لازم آید که هرچهار قوس را یک جیب باشد دو کم از نصف دور که تمام یکدیگر باشند تا نصف دور و دو زیاده از نصف دور که هریک تمام یکی از آن دو قوس کم از نصف دور باشد تا دور و از این جهت در جدول جیب بر اجزای ربع دور اقتصار کنند و چون مربع جیب قوسی از مربع نصف قطر نقصان کنند جذر باقی جیب تمام آنقوس باشد از ربع و عمودی که از منتصف قوسی بر منتصف وتر آید سهم نصف آن قوس باشد و هر قوسی که کمتر از ربع باشد جیب تمام او را تا ربع از نصف قطر نقصان کنند باقی سهم آن قوس باشد و اگر زیاده از ربع باشد جیب فضل او را بر ربع و بر نصف قطر افزایند حاصل سهم آن قوس باشد و اگر سهم معلوم باشد و خواهند که قوس آن معلوم کنند تفاضل میان او نصف قطر بگیرند در جدول جیب مقوس کنند پس آن قوس را از ربع بکاهند اگر فضل نصف قطر را باشد و بیفزایند اگر فضل سهم را باشد آنچه ماند برآید قوس آن سهم باشد. {aمسئلهٔ هفتم: a}در طالع مولود و وقت ولادت بتخمین و نمودارات هرگاه وقت ولادت را بحقیقت ندانند اما بتخمین معلوم باشد استخراج طالع جز نمودار میسر نشود و اهل صناعت را نمودار بسیار است اما مشهورتر نمودار بطلمیوس است. و به قیاس نزدیکتر نمودار هرمس حکیم است که بعضی گفته اند او ادریس پیغمبر است و بصواب نزدیکتر به زعم احکامیان نمودار زردشت حکیم است و ما بذکر نمودار بطلمیوس اکتفا کنیم و آن چنان است که طالع بتقریبی که ممکن باشد استخراج کنند و اوتاد معلوم کنند و جزو اجتماع یا استقبال که مقدم باشد بر ولادت معلوم کنند پس نگاه کنند که کدام کوکب از کوکب اصحاب حظوظ در جزو مقدم درجهٔ او به درجه وتری از اوتاد نزدیکتر است و حظ او در آن قوی تر تقویم آن کوکب را در وقت ولادت استخراج کنند و درجهٔ آن وتر مثل تقویم آن کوکب گیرند و باقی اوتاد را از آن وتر معلوم کنند. {aمسئلهٔ هشتم: a}در معرفت انتهاآت وطالع تسییرات. اما تسییرات دو نوع است یکی تسییر دلایل طالع اصل و دیگر تسییر دلایل طالع تحویل و اما انتها آت موالید و آن نیز دو نوع است یکی انتهاء معنوی که دلایل طالع اصل را به هر سال شمسی برجی و در شهور و ایّام بحصّهٔ آن بتقاویم و سعود و نحوس و سهام و غیر ذلک طالع اصلی را باشد و صاحب برجی که انتها بدو رسیده باشد سال خدا خوانند یعنی صاحب السنه و در احکام نجومی آنرا اعتباری تمام کنند زیاد از طالع تحویل. واللََّه ولی التوفیق. و رجوع به تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص ۴۲۹ و ۴۳۰ و معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۵ ص ۳۷۵ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) زاهی شاعر. رجوع به علی بن اسحاق بن خلف بغدادی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) زَجّاجی. رجوع به ابوالقاسم بن ابی حرث... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) زَجّاجی. عبدالرحمن بن اسحاق بغدادی. وی در نحو و دیگر علوم ادب شهرتی بسزا دارد. پس از تحصیل مقدمات ادب به دمشق شد و بدانجا مقام گزید و در ۳۳۷ هـ . ق. در دمشق یا طبریه درگذشت. او راست: کتابی به نام الجمل الکبری در نحو.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) زعیم الرؤساء ابن علی بن جهیر. رجوع به ابن جهیر زعیم... و رجوع به زعیم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) زمخشری. رجوع به محمود ابوالقاسم بن عمربن محمدبن عمر الخوارزمی... و رجوع به زمخشری... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) زوزنی. شجاع الدین. رجوع به ابوالقاسم شجاع الدین زوزنی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) زهراوی خلف بن عباس القرطبی. وی در تاریخ طب بزرگترین نماینده و معرف جرّاحی عرب است و کتب او از مراجعی است که جرّاحان قرون وسطی به آن استناد می جستند. با شهرت تام وی اطلاعات کمی در باب او بما رسیده و اینکه بعضی او را ساکن شرق گفته اند بی اساس است و مولد او قطعاً زهرا محلی در جوار قرطبه است که بدستور عبدالرحمن سوم، به نام زهرا محبوبهٔ وی به سال ۹۳۶ م. بناشد، و وجه انتساب زهراوی همین است. زمان حیات ابوالقاسم مورد اختلاف است بعضی گفته اند وی در عصرلئون افریقائی میزیست و لئون در تراجم خویش چند جمله بدو اختصاص داده و وی را بعنوان طبیب سردار بزرگ منصور معرفی کرده و تاریخ قتل او را در جنگ قرطبه به سال ۴۰۴ هـ . ق. مطابق ۱۰۱۳ م. گفته است و عنقریب خواهیم دید که این تاریخ از حقیقت دور نیست. کازیری عصر ابوالقاسم را بمائهٔ دهم و یازدهم میلادی میرساند. وی نخست در مجلد اول فهرست خود ص ۱۷۳ میگوید که همهٔ مورخین اسپانیائی سال مرگ او را ۵۰۰ هـ . ق. میدانند و سپس در مجلد دوم ص ۱۳۶ عبارتی از ضبّی اقتباس و همان تاریخ را نقل میکند. این عبارت همان است که در اول نسخهٔ چاپی تألیف ابوالقاسم، در نامه ای که کازیری به شانینگ ناشر کتاب مینویسد، دیده میشود. کازیری نقل میکند که پس از ضبّی، ابومحمد علی (معلوم نشد کیست) ابوالقاسم را بعنوان مورخ اطبای اسپانیا ستوده است. ما خواسته ایم قول ضبی را اساساً در نسخهٔ شمارهٔ ۱۶۷۶ (کتابخانهٔ اسکوریال) مورد تحقیق قرار دهیم. ضبی پس از تمجید معلومات و کتاب ابوالقاسم موسوم به «التصریف» گوید که وی به سال ۴۰۰ هـ . ق. درگذشت و کازیری این تاریخ را به ۵۰۰ هـ . ق. مبدل ساخته است. کسی که نوشته های کازیری را مورد تحقیق قرار نداده بنظر او این امر شگفت است ولی ما که غالباً در مقایسهٔ فهرست وی با نسخ خطی کتابخانهٔ اسکوریال اشتباهات بسیار او را دیده ایم، تعجب نمیکنیم. از این جهت وی در اطلاعاتی که به شانینگ میدهد، کتاب جرّاحی او را در نسخ شماره های ۸۷۱-۶ که شامل نصف مجلدات تصریف با تصاویر جالب توجه آلات جرّاحی است نشناخته و فقط بذکر رسالهٔ مجهولةالمؤلف اکتفا کرده است. حاجی خلیفه، تصریف ابوالقاسم را ذیل شمارهٔ ۳۰۳۴ آورده و برحسب عادت خود تاریخ وفات مؤلف را ذکر کرده است. او نیز مانند ضبّی سال وفات وی را ۴۰۰ هـ . ق. میداند. در بعض رسایل ابن ابی اصیبعه نام ابوالقاسم آمده ولی نمیدانیم آیا تاریخی هم ذکر شده است یا نه. ووستنفلد سال ۵۰۰ هـ . ق. را (شاید بتقلید کازیری) پذیرفته است. تاریخی که ضبی و حاجی خلیفه نقل کرده اند، اگرچه مشکوک است لکن بحقیقت نزدیکتر است. سابقاً این مسئله دقت ناشرین کتب موزهٔ بریطانیه را جلب کرده بود و آنان به پیروی ماکاری تذکر داده اند که ابن حزم متولد در ۹۹۴ م. خود را معاصر ابوالقاسم معرفی کرده. دزی لطفاً عبارت ماکاری را برای ما فرستاد و نوشت که ابن حزم ۴۳۶ هـ . ق. مطابق ۱۰۶۳ م. وفات کرده است. از تعبیرات مختصری که در این عبارت بکار رفته و من خوانده و فهمیده ام چنین استنباط میشود که ابن حزم با آنکه معاصر ابوالقاسم است ازو جوانتر بوده است. عقیدهٔ کند با آنکه مأخذش مجهول است لکن ذکر آن مفید است: «در سرای وزیر، عیسی بن اسحاق و خلف بن عباس الزهراوی، دو طبیب که بعلم و مخصوصاً بواسطهٔ تألیفات محققانهٔ خود مشهور بودند، مجالس درس برای کسانی که بعلوم طبیعی، نجومی و ریاضی علاقمند بودند داشتند و هر دو طبیب را نام عبدالرحمن بود و از جانب دیگر آنان چندان متقی و نیکوکار بودند که درب سرایشان شبانروز باز و صحن خانهٔ آنان از فقرائی که برای معالجه می آمدند، پر بوده است.» عبدالرحمن در سال ۹۶۱ م. وفات یافت، و ابوالقاسم یکی از اطبای او بود با مقایسهٔ عبارت فوق با قول ابن حزم میتوان تاریخ لئون افریقائی را مبنی بر اینکه زاهراوی به سال ۱۰۱۳ م. بسن ۱۰۱ سالگی درگذشته مقرون بحقیقت دانست. طریقهٔ دیگری نیز برای کشف تقریبی عصر یک مؤلف هست و آن بالا بردن منقولات نویسندگان متأخر است و ما هم همین طریقه را تعقیب میکنیم: برخلاف عقیدهٔ فریند که میگوید نام ابوالقاسم در هیچیک از کتب مؤلفین عرب نیامده، عدهٔ بسیاری از اطبای شرق و غرب از او نام برده اند. از اولین کسانی که یاد او کرده اند میتوانیم نام دوهم وطن او: رافقی، مؤلف رسالهٔ کحالی (که در کتابخانهٔ اسکوریال موجود است) و در اواخر مائهٔ یازدهم میزیسته، و ابن عوام مؤلف کتاب الفلاحة را، که در مائهٔ دوازدهم م. زندگی میکرده، نام بریم. و عدهٔ طبقه دوم بسیار است. چنانکه ذکر زهراوی را در کتب ذیل می بینیم: «نهایة الادراک» مجموعهٔ مؤلف در مأئهٔ دوازدهم (شمارهٔ ۱۰۳۶ از کتب عربی) در باب ادویهٔ مفرده و «مغنی» تألیف ابن بیطار (شمارهٔ ۱۰۳۶ از کتب عربی) و «منهاج الدکان» تألیف کهن العطار (شماره ۱۰۸۶ از کتب عربی)، و «تذکرةالهادیه» تألیف ابن سویدی که در همان تاریخ نوشته شده (شمارهٔ ۱۰۲۴-۳۴ از کتب عربی) و در «رسایل کحالی» صلاح الدین بن یوسف (شمارهٔ ۱۰۴۲ از ضمیمه و ۱۰۴۳) و «رسایل ابوالمحاسن» و کتاب «جرّاحی» ابن قف (شمارهٔ ۱۰۲۳ از ضمیمه) و بالاخره در «مفردات سرابیون». بعضی از این تذکره ها شایان اهمیت اند و ما از آنها بحث خواهیم کرد. ظاهراً ابوالقاسم در مشرق و مغرب شهرت بسیار یافته است و علل آن بسیار است ابوالقاسم مخصوصاً در جراحی شهرتی تام دارد. چه میدانیم که اعمال جراحی در اسپانیا مورد توجه نبوده و ابوالقاسم خود آنرا بما تذکر میدهد و از جهت دیگر میدانیم که ابن زهر عمل جراحی را بچیزی نمی شمرد و نیز اطلاع داریم که اسپانیا تا مائهٔ دوازدهم میلادی از خود اطبای بزرگی نداشته است. مؤلفات ابوالقاسم مانند شخصیت خود او مورد مناقشات بسیار شده است، معهذا نباید تصور کرد که وسائل حل مسئله موجود نیست. آثار وی به اشکال مختلف وجود داشته و در قرون وسطی رواجی تام یافته است ولی بعدها روایت آنها موقوف مانده و حتی مورخین بزرگ دیگر دسترسی بدانها پیدا نکرده اند. پانزده سال پیش که ما ترجمهٔ جراحی ابوالقاسم را منتشر کردیم و یادداشت مختصری در بارهٔ او نوشتیم در آن موقع گمان می کردیم که پس از کازیری و شانینگ، دیگر برای ما مورد بحثی باقی نمانده، ولی ما در اشتباهی بزرگ بودیم چه پس از تتبعات بسیار و مطالعه ای که بخصوص در نسخ خطی عبری بعمل آوردیم توانستیم بوجهی مقنع تألیف کامل ابوالقاسم را احیاء کنیم. اگر بخواهیم همهٔ اشتباهات مورخین سلف را ذکر کنیم امری طویل و کم فایده خواهد بود. در اینجا مجموعهٔ اسنادی که برخی بکر و بدیع و بعضی دیگر تکرار اقوال پیشینیان است یاد میکنیم و بوسیلهٔ مقایسهٔ آنها معلوم خواهد شد یادداشتهائی که تاکنون در باب این مؤلف نگاشته شده برپایه ای استوار نیست. جای تعجب است که چگونه قدما بشخصیت حقیقی ابوالقاسم پی نبرده اند در صورتی که منابع و اسناد مربوطه مدتهای دراز در دسترس عامه بوده ولی در استخراج آنها اهمال شده است. ابوالقاسم همهٔ آثار خود را در مجموعه ای شامل سی کتاب منتشر کرد و آنرا به تصریف موسوم ساخت و عنوان کامل تألیف وی این است: «التصریف لمن عجز عن التألیف»، که آنرا بطرق مختلفه معنی کرده اند و بخصوص در مورد کلمهٔ تصریف اختلاف بسیار است و از آن بالانفراد نتوانسته اند مقصود مؤلف را دریابند. معنی این کلمه را بدون کلمات متعاقبه نمیتوان فهمید. از طرف دیگر عنوان کامل این مجموعه نیز قابل فهم نیست مگر آنکه به محتویات کتاب معرفت کامل داشته باشیم و این توفیق هم تاکنون احدی را میسر نشده است، چه میدانیم کلمهٔ تصریف و ریشهٔ آن مفاهیم بسیار و گوناگون دارد. بنظر میرسد که یکی از مترجمین عبری موسوم به مشولم دچار اشکال شده باشد، زیرا وی عنوان عبری «کتاب التصریف» را که شم طوب بکلمهٔ عبرانیهٔ «شیموش» که مرادف کلمهٔ لاطینیهٔ «سروی تر» باشد تعبیر کرده بود تقلید کرد. مجموعهٔ تعابیر مختلفهٔ عنوان کتاب مزبور که ما تدوین کرده ایم از اینقرار است: آ) پتی دلاکروا التصریف لمن عجز عن التألیف را: دستور عملی جهت کسانی که نمیدانند چگونه ادویه را تألیف کنند ترجمه کرده است. ب) شانینگ : مجموعه ای جهت استفادهٔ کسانی که در تألیف ادویه راه خطا پیمایند. ج) ووستنفلد و فلوگل : التزام کسانی که نتوانند ادویه را تألیف کنند. د) فهرست عبری: کتاب مزاوَله و معالجه، برای کسی که ترکیب دستور و نسخه نداند. و کلمهٔ تصریف بالانفراد را، کتابخانهٔ بودلیین به معنی حرکت و کارمولی به معنی خدمت و عمل و رسی به معنی طریقه آورده اند. اگر کتاب تصریف فقط بمنزلهٔ مجموعهٔ ادویه بود، میتوانستیم عناوین مذکورهٔ شماره های «آ» و «د» را بپذیریم ولی مبحث ادویه فقط قسمتی از این کتاب است. تصریف یک دائرةالمعارف طبی حقیقی است. و دانستن این موضوع برای درک معنی عنوان آن ضروری است. و ما خود آنرا چنین تعبیر میکنیم: دستور عملی (یا تحفه و هدیه) بکسی که نتواند از یک مجموعهٔ کامل طبی استفاده کند. مجموعهٔ کامل کتاب مزبور بلاطینی ترجمه شده ولی نمیدانیم در چه وقت و توسط کدام شخص. در طی مائهٔ دوازدهم میلادی ژرار از اهالی قریمون ایطالیا قسمت جراحی را ترجمه کرد ولی دلیلی در دست نیست که بگوئیم وی کلیهٔ نوشته های ابوالقاسم را ترجمه کرده است. در فهرست طویل ترجمه های آثار وی که در نسخهٔ خطی شماره ۱۴۳۹۰ کتب لاطینیهٔ پاریس موجود است، و همان است که قبلاً بن کمپانی ترتیب داده بود، فقط این جمله ذکر شده: «کتاب جرّاحی الزهراوی. مبحث سوم». از مجموعهٔ سی کتاب، کتابهای اول و دوم را مجزی کرده بعنوان کتاب نظری و عملی الزهراوی و کتاب بیست و هشتم را بعنوان کتاب العمل منتشر کرده اند. و ما در باب هریک از این سه که بدفعات جداگانه طبع شده و تنها کتبی هستند که قبول عامه یافته و مظهر آثار ابوالقاسم دانسته شده اند، (وضمنا" اولین محبث این کتاب را غالباً بخطا همهٔ تصریف گمان برده اند)، بحث خواهیم کرد. در اینجا فقط میگوئیم که نقد تاریخی تاکنون محدود به این بود که هویت کتاب را بوسیلهٔ مقایسه جراحی با قسمت نظری و عملی درک کنند بدون آنکه بخود مجموعه که اینها جزئی از آن هستند، نظری افکنند. ترجمهٔ کامل آثار ابوالقاسم اندکی پس از تألیف، بلاطینی بعنوان «الزهراویوس» یا «اسارویوس» ترجمه و منتشر شد. و شاید آنرا مجزی و کتب مختصهٔ بتداوی را جداگانه نقل کرده باشند؛ چنانکه در مورد قسمت جراحی همین عمل را کرده اند. بالنتیجه در باب تداوی ملاحظه میکنیم که مؤلفین قرون وسطی در موقع ذکر تألیف ابوالقاسم نمیگویند کتاب الزهراوی، بلکه میگویند کتاب الادویة یا کتاب الادویة الکبیرة. بهرحال بدون شک آثار کامل ابوالقاسم جمعاً و صحیحاً تحت عنوان «الزهراویوس» و منقسم بسی جزء منتشر شده و دلایل آن بسیار است و در اینجا اسنادی را که مؤید این مطلب است مورد دقت قرار میدهیم: نسخهٔ شمارهٔ ۷۰۱۶ از کتب لاطینیهٔ پاریس شامل رساله ای است بعنوان «کتاب مؤلف از مآخذ مختلفه» که در آن این عبارت خوانده میشود: «در کتاب زهراوی آمده: غذای کسانی که بحصاة مبتلا هستند نان و پنیر ساده و بی آمیغ است.» کتاب بیست و ششم تصریف، بخصوص از اغذیهٔ مرضای مختلف بحث میکند. دلیل اینکه رسالهٔ مذکور از تصریف استخراج شده آن است که همان عبارت را در مغنی ابن بیطار هم می بینیم که در باب غذای مبتلایان بحصاة آمده: «مستخرج از زهراوی و دیگران: نانی که از گندم درشت تخمیر شده متخلخل، سبک، مصفی از اجرام خاکی و دانه های غریبه باشد» شمارهٔ ۱۰۲۹ ضمیمهٔ کتب عربیه، ورقه ۲۹۱ در مائهٔ چهاردهم میلادی، در نوشته های گی دشلیاک تقریباً دویست بار نام ابوالقاسم را می بینیم. و ظاهراً قطعه ای که در فوق ثبت کردیم در عصر او نیز وجود داشته. و بالنتیجه مشاهده میکنیم که وی هویت ابوالقاسم و زهراوی را مورد بحث قرار داده و بکتاب الأدویة (کتاب الادویة الکبیرة)، که آنرا صریحاً بیست و یکمین و بیست و سومین کتاب مینامد، ارجاع کرده است. معهذا مجموعهٔ کامل تصریف یا «ازهراویوس»، بدون تقسیمات جزء هم وجود داشته و ما از آن بحث خواهیم کرد. در مائهٔ پانزدهم میلادی یک طبیب ایطالیائی به نام فراری مشهور به ماتیودو گرادیبوس تقریبا ده بار نام تألیف ابوالقاسم را برده است. وی اساساً فقط بیک کتاب، یعنی کتاب بیست و ششم که از طرز تغذیه سخن میراند رجوع و آنرا باین دو شکل یاد میکند: الزهراوی در جزء بیست و ششم، ابوالقاسم در جزء بیست و ششم الزهراوی. مقارن همان زمان طبیب دیگر ایطالیائی به نام سانتس دآردنیس دپسارورساله ای در باب سموم به نام کتاب السموم به سال ۱۴۹۲ م. منتشر کرد که در هرصفحهٔ آن نام ابوالقاسم آمده مجموعاً از ۱۲۰ بار کمتر نیست. در اینجا بنظر میرسد که در باب مفهوم کلمهٔ «زهراوی» اشتباهی رخ داده باشد چه همیشه چنین ذکرشده: ابوالقاسم در جزء دوم زهراوی ابوالقاسم در جزء هفتم زهراوی و غیره. بنظر میرسد که سانتس کلمهٔ «زهراوی» را عنوان کتاب یا لقب مؤلف میدانسته. کتاب سموم برای حل مسئلهٔ مورد بحث ما دارای اهمیت است. این کتاب دو اطلاع بما میدهد: اولا" ثابت میکند که مؤلف آن ترجمهٔ کامل تصریف را در دست داشته و ثانیا" اطلاعاتی در باب مندرجات نصف سی کتاب ابوالقاسم نقل میکند. امری که ثابت میکند سانتس نسخهٔ کامل تصریف را در دست داشته آن است که بارها مضامینی از این کتاب که تا آن موقع مجزی شده بودند، مانند کتاب سی ام، بیست و هشتم و دوم نقل کرده است و از کتاب دوم یعنی کتاب العمل بیش از ۶۲ بار یاد شده است. منقولاتی از ۱۵ کتاب که عدد آنها بقرار ذیل است: ۲، ۳، ۴، ۵، ۷، ۹، ۱۳، ۱۵، ۱۷، ۱۸، ۲۳، ۲۴، ۲۵، ۲۸، ۳۰. بعمل آمده است. بنابراین با این اطلاعات میتوان تقریبا" ترتیب تألیف ابوالقاسم را به دست آورد. بنظر ما بیهوده است که در اینجا موضوع هریک از این اقتباسات را نقل کنیم چه بزودی در باب تقسیمات کتاب تصریف سخن خواهیم راند ولی لازم است بگوئیم که کتابهای سوم تا بیست و پنجم فقط از ادویهٔ مرکبه بحث کرده اند، و بهمین علت است که تصریف را بنام کتاب الادویه نامیده اند و نظر حاجی خلیفه نیز که میگوید «اکثرها فی الأدویة المرکبة» نیز بدینوجه توجیه میشود. در سال ۱۶۰۹ م. شنک کتاب الطب را منتشر و از شرحی که راجع به ابوالقاسم نگاشته چنین برمی آید که دراوایل مائهٔ هفدهم میلادی، هنوز دو نسخهٔ کمابیش کامل از ترجمهٔ لاطینیهٔ تصریف وجود داشته است نویسندهٔ مذکور ضمناً نقل کرده است که نسخهٔ خطی وی از کتاب ابوالقاسم شامل ۲۳ جزء بوده. این اجزاء شامل چه قسمتهائی از تصریف بوده اند؟ آیا اینها ۲۳ کتاب اخیر تصریف بوده، چنانکه در نسخهٔ شمارهٔ ۴۱۵ کتب عبرانیهٔ کتابخانهٔ بودلئین هم چنین است؟ یا اینکه مراد ۲۳ کتابی است که در آنها از ادویهٔ مرکبه بحث شده. چه عدد مباحث ادویهٔ مرکبه نیز درست بیست و سه است، و چنانکه پیشتر گفتیم میتوانستند آنها را جدا کنند. شنک سه کتاب دیگر را هم متذکر شده که اولین آنها مربوط است بکتاب بیست و ششم تصریف، و سومین بکتاب بیست و نهم و دومین بنظر ما یا اشتباهاً ذکر شده و یا تکرار نخستین است. و شنک در تعریف هویت ابوالقاسم و زهراوی، قول فریند را نقل کرده است. امری که بیشتر مورد تعجب است آن است که ظاهراً نسخه ای از کتاب زهراوی در انگلستان موجود بوده است. ابوالقاسم در مبحث جرّاحی خود بارها بمبحثی که خود آنرا «تقسیم الامراض» مینامد رجوع میکند، و آن جز کتاب نظری و کتاب عملی تصریف نمیتواند بود و صحت این مراجع را فریند و شانینگ و خود ما مورد تحقیق قرار داه ایم و همچنین مؤلف مزبور بکتابهائی که قبلا"نوشته ارجاع میکند از آنجمله یکبار در کتاب هیجدهم که از کحالی بحث میکند. شانینگ اوراقی را که در آنها بکتاب الادویه ارجاع شده استخراج و یادداشت کرده است. تفحصات ما در فهرست کتابخانهٔ بودلئین ما را بکشف کتاب الادویه هدایت نکرد و از اسنادی که ذکر آنها گذشت چنین استنتاج میشود که تصریف مورد استفادهٔ بسیاری از اطبای قرون وسطی بوده است و در زمان شنک هم هنوز دو نسخهٔ معروف وجود داشته که شاید هم اکنون در انگلستان موجود باشد با این مدارک میتوان ترتیب کمی بیش از نصف کتاب مزبور راآورد. مؤلفین عربی که از ابوالقاسم یاد کرده اند و ذکر آن گذشت از تصریف نام میبرند ولی هیچگونه اطلاعی از آن بما نمیدهند ایشان فقط از سی اُمین کتاب که از جراحی بحث میکند، اسم میبرند و نیز بعض مؤلفین مزبور در این مورد اختلاف دارند و برخی از ترجمه های لاطینیه نیز مبحث جراحی را دهمین یا یازدهمین کتاب محسوب میدارند. پرون نسخه ای را در دسترس ما گذاشته که فقط خلاصه ای است از اصل کتاب و مبحث جراحی در آن نیز، دهمین کتاب بشمار آمده است. شاید بتوان گفت که در ملخصات، شمارهٔ کتب بیک ثلث تقلیل یافته باشد. ابن بیطار در مغنی، بارها از رسالهٔ طریقهٔ تغذیه در امراض مختلفه، کتاب بیست و ششم اقتباس کرده ولی شمارهٔ کتاب را تعیین نکرده است هنگامی که این اسناد به دست ما افتاد، بمطالعهٔ کتب عبری پرداختیم، و امید داشتیم اطلاعات تازه ای در نسخ خطی کتابخانهٔ ملی پاریس آوریم و امید ما بی جا نبود: اطلاع مختصری که از منابع عبری به دست آورده ایم کافی است که مستنبطات قبلی را تأیید و اطلاعات جدیدی هم بما بدهد. متأسفانه همهٔ این نسخ اجزائی از تصریف میباشند و چون تمام آنها را گرد آوریم باز نصف سی جلد خواهد بود. کتابهای سوم تا هفدهم کلاً محذوف و ساقطند. مندرجات هریک از این نسخ بر نهج مذکور است. شماره های ۹۵۱ و ۱۱۶۲ و ۱۱۶۸ شامل دو کتاب اول و بعبارت دیگر کتاب نظری و عملی میباشند. شمارهٔ ۱۱۶۳ شامل کتابهای هیجدهم تا سی ام است. شمارهٔ ۱۱۶۴ شامل کتابهای بیست ویکم تا بیست و ششم است. ترجمهٔ لاطینیهٔ مندرجات آنها هم توضیح داده شده و آن توسط کارملی نوشته یا استنساخ شده است. شمارهٔ ۱۱۶۵ شامل کتاب بیست و پنجم است شمارهٔ ۱۱۶۶ شامل کتاب سی ام یا جراحی است. شمارهٔ ۱۱۶۲، بعلاوه حاوی فهرست سی کتاب و مندرجات آنهاست، اما با حروف بسیار ریز و صعب القرائة که ما بزحمت چیزی از آن استنباط می کنیم. کتابخانهٔ ملی، علاوه بر این دارای ترجمهٔ عبرانیهٔ کتابهای ۱ و ۲ و کتابهای ۱۸ و ۳۰ میباشد. کتابخانهٔ بودلئین از این لحاظ مهمتر است چه مجلد کامل کتاب تصریف را تحت شماره های ۴۱۴ و ۴۱۵ داراست. مندرجات سی کتاب کاملا قول حاجی خلیفه را مبنی بر اینکه در تصریف بخصوص از ادویهٔ مرکبه بحث شده است، تأیید میکند بعبارة اخری ۲۳ کتاب از سی جلد به این مبحث اختصاص داده شده است. چون تقسیم ادویهٔ مرکبه در هریک از این ۲۳ جلد برطبق روشی منظم بعمل نیامده، بنظر ما ذکر فهرست آنها بیفایده است. در باب کتب دیگر، مندرجات آنها را ذکر خواهیم کرد ولی فعلا" کتبی که به طبع رسیده کنار گذاشته، بعداً بدانها خواهیم پرداخت. کتاب بیست و ششم از طرز تغذیه در حالات مختلفهٔ مرض و صحت بحث میکند و ما قبلا" گفته ایم که ماتیود گرادی بوس و ابن بیطار ازین مبحث اقتباس بسیار کرده اند. کتاب بیست و هفتم از مفردات و اغذیه ای که به ترتیب الفبائی منظم شده اند، سخن میراند. این کتاب از چند لحاظ قابل استفاده است، اول آنکه طریقهٔ تحریر حقیقی بعض کلمات عربیه را (بزبانهای اروپائی) که از جهت علائم و نقط مشکوکند، آشکار میسازد. دوم آنکه در تحدید حدود ادویهٔ مفرده موجب تسهیل است. سوم مترادفات عامیانهٔ لاطینیه که درآن ذکر شده اهمیت مخصوصی دارد مااین امر را از مترجم میدانیم چه آثاری در آنها موجود است که نمیتوان آنها را به ابوالقاسم انتساب کرد، با آنکه وی زمانی بعد، کتاب دیوسقوریدس را تجدیدنظر و تدوین کرد شتین شنیدر هم در فهرست موزهٔ بریطانیه، نمرهٔ ۷۱۲۵ این موضوع را تأیید کرده است. حتی مترادفات عامیانه ای که ابن بیطار نقل کرده، دلالت بر تازگی و جدید بودن آن نمی کند. ترجمهٔ عبرانیهٔ کتاب در مارسی بتوسط شم طوب در نیمهٔ مائهٔ سیزدهم میلادی صورت گرفته است. اکنون چند نمونه از آن ذکر میکنیم: اسماء عربیه اسماء عامیانه اسماء جدیده اظفارالطیب itnasib itqalB ed settalB ecnasyB بندق suonalliuoA anallevA حلبه kirguoniF cerguneF حلزون assamiL ecamiL خلّ irganiuO ergianiV خربق اسود suruobilA rionerob argiN llE دارفلفل gnuoL irafiF gnol-ervioP رازیانج iluoniF liuoneF زیبق htmejdrabiB tnegra fiv زاج luoirtiuO loirtiV طباشیر muoiduofsA muidopS کزبرةالبئر siriniuo sirenev sullipaC suolifaK کراث بستانی vitluC uaerioP suoruoF sukitsemod کُرکم at ram arriT amucruC صدف aliuqoC egalliuqoC ضفدع ailuonraG elliuonerG عناب sebuojduojD .sebujuJ عنب الثعلب alliruoM elleroM عصفر naluotruo narfaS narfaS عصی الراعی ajdriuO sirotsap agriV aruothcaf قنفذ nuossirA nossir H سوس assilgiR essilg R صلت lgiS elgieS شاه ترج arrit suomuoF erretemuF کتاب بیست ونهم از مترادفات، اَبدال الادویه و اوزان و مقادیر بحث میکند. در باب مترادفات عقیدهٔ ما همان است که درخصوص مفردات گفته شد. در اینجا نیز مترادفاتی که ظاهرآنها لاطینی است، و بنظر نمیرسد که در عصر ابوالقاسم مورد استعمال بوده باشند، مشاهده میشوند از آنجمله: بصل الفار aniram apeC ellicS بهمن ابیض mublA neB cnalb neheB طین مختوم atalligis ariT -erreT lligis اکلیل الجبل suoniraM suoR niramoR ترتیب الفبائی که در این کتاب اتخاذ شده ترتیب الفبای عبری است. در باب ابدال الأدویه، همین قسم تعبیرات دیده میشود. مثلا: بزرالبنج ،(mucitsiuoaL) (nuomaiksuojD) بستناج (ajdanitsaF) خیارشنبر (فلوس) (aluotsiFaissaC) و جز آن. بنظر ما در این قسمت اطلاعات مفیدی از لحاظ فقه اللغة موجود است. اکنون در باب قسمت های طبع شدهٔ کتاب تصریف بحث میکنیم: ۱ -کتاب نظری و عملی قبلا گفته ایم که کتاب نظری و عملی دو کتاب از کتب تصریف است و نیز گفته ایم که اسم مترجم آنها شناخته شده و اشتباهاً آنرا به ریکسیوس که ناشر کتب بوده، نسبت داده اند. این طبع به سال ۱۵۱۹ م. منتشر شده و ظاهراً پیش تر هم چاپ دیگری از آن انتشار یافته بود، زیرا در کتاب هالرچنین میخوانیم: «ظاهراً طبع دیگری از آن به سال ۱۴۹۰ م. شده.» عنوان کتاب مندرجات آنرا بیان میکند: قسمت اول، یعنی اولین کتاب تصریف، شامل مبحث نظری یا کلیات علم طب است و آن تقریباً مانند کتاب منصوری تألیف رازی و کتاب اول قانون تألیف ابوعلی سینا و کلیات تألیف ابن رشد است. مؤلف در صفحات اول تذکر میدهد که وی در این موضوع اسلافی داشته است: «در موضوع این کتاب مدخلهای بسیار موجود است از آنجمله مدخل رازی، مدخل ابن جزّار، مدخل جالینوس و مدخل اسحاق بن عمران که موسوم است به الاضحی. (بلاشک منظور کتاب نزهة الانفس میباشد)» بنابر این، کتاب مزبور عبارت بود از مدخلی که ابوالقاسم میخواست برطب بنویسد و از همین لحاظ باید در باب تألیف وی قضاوت کرد. این کتاب شامل ۱۳ مبحث است. قسمت دوم یعنی مبحث عملی، که دومین کتاب تصریف است از امراض سرتا پا، بحث میکند و فقط آخرین فصول آن از این امر مستثنی است و موضوع آنها بقرار ذیل است: مبحث ۲۶- طریقهٔ تغذیهٔ اطفال مبحث ۲۷- طریقهٔ تغذیهٔ پیران مبحث ۲۸- نقرس و ریاح طیاری مبحث ۲۹- دملها و جراحات مبحث ۳۰- سموم مبحث ۳۱- اوجاع خارجیه مبحث ۳۲- حمیات قول بسیاری از نویسندگان که مکرر گفته اند هریک از دو قسمت شامل ۱۶ فصل و مجموعاً حاوی ۳۲ فصل است حاکی از عدم دقت و توجه است. مجموع کتاب شامل ۴۸ فصل بوده است. ابوالقاسم، در مبحث جرّاحی خود، اغلب بکتاب العمل ارجاع و آنرا چنین یاد میکند: کتاب تقاسیم الامراض. در کتاب عمل، بهمین وجه آنجا که مرض مستلزم عمل جرّاحی است و معالجه بوسیلهٔ ادویه منتج به نتیجه نشده باشد، بکتاب جرّاحی ارجاع میکند. ما در بیست ویکمین مبحث عبارتی میخوانیم که قابل دقت است و تاکنون از نظر ما محو شده بود و آن در باب حصاة است و عنوان آن چنین است حصاة. و مضمون عبارت از اینقرار است: اگر با این طریقه سنگ خارج نشود باید آلت جرّاحی مخصوص را در مثانه داخل کرده و طبق دستور به تفتیت آن پرداخت. و چنانکه ملاحظه میشود این عبارت در خصوص عمل سنگ مثانه است. متأسفانه، ما نتوانستیم اسم حقیقی و شکل دو آلت جرّاحی را که ذکر شده بشناسیم و بعدها نیز این امر در مبحث جرّاحی مسکوت مانده است. قبلا در فصل چهلم کتاب جرّاحی تفتیت حصاة را خوانده بودیم ولی در اینجا کاملا" از خود مثانه بحث میشود. فریند با آنکه کاملاً قبول میکند که این کتاب با نظم و ترتیب تام نوشته شده، تذکر میدهد که بسیاری از عبارات کتاب اخیر: (مخصوصاً آنچه در باب آبله آمده) مقتبس از کتاب رازی است. دزیمریس siremiezeD پس از آنکه نظر فریند را متذکر شده، میگوید که اقوال ابوالقاسم درین موارد از حدّ تقلید تجاوز میکند و نکاتی را که واجد جنبهٔ ابتکاری است ذکر میکند. هالر rellaH نیز میگوید: ظاهراً این کتاب شایستهٔ آن است که به ابوالقاسم اسناد داده شود. در خاتمه گوئیم که ترجمهٔ لاطینیه بسیار ناپسند است و مقداری بسیار از کلمات فنّی را فقط از عربی بحروف لاطینی نقل کرده بدون آنکه معادل آن را در زبان لاطینی ذکر کند. ما نسخ خطی عبری پاریس را که شامل دو کتاب اول تصریف میباشد، یاد کرده ایم. ترجمهٔ آنها مشابه هم نیست، چه یکی توسط شم طوب boTmehC و دیگری توسط مشولم maluohceM ترجمه شده است و ما در این خصوص نظر خود را ایراد میکنیم: در ترجمهٔ مشولم (که ما فقط دو کتاب اول آنرا دارا هستیم) چنین خوانده میشود: من آنرا کتاب التصریف نام دادم (عنوان از عربی بحروف لاطینی نقل شده است). این عبارت در ترجمهٔ شم طوب دیده نمیشود ولی در کتاب سی ام، نسخهٔ خطی شمارهٔ ۱۱۶۳ صریحاً چنین میخوانیم: خاتمه جرّاحی که انجام کتاب موسوم به سفرالعَمَل refeS hcuomehceh است، و آن برابر عنوان sirotivres rebiL است. چنانکه پیشتر گفته ایم، این اختلاف ترجمه از جهت تعبیر کلمهٔ تصریف قابل اهمیت است. اختلاف دیگر: در ابتدای دو نسخهٔ مشولم، کلمات عبری حفتظ هه شلم eh.stefah meiehc دیده میشود، و آن در فهرست کتابخانهٔ پاریس به جواهر کامله تعبیر شده و ما تصور میکنیم که ترجمهٔ آن باب حفظ صحت یا سلامت است. II کتاب بیست وهشتم یا کتاب العَمَل rebiL sirotivres راجع به تهیهٔ مفردات است. این کتاب را در اواخر مائهٔ سیزدهم ابراهیم و سیمون یهودی از اهالی جنوه بلاطینی ترجمه کرده اند. این ترجمه ها در اسپانیا بسیار رائج بود. یهودی و مسلمان متن عربی را به زبان عامیانه ترجمه و محققین آنرا بلاطین نقل میکردند. طبق عبارتی که در ابتدای کتاب مزبور آمده اولا" معلوم میشود که منظور آن چیست، ثانیاً میرساند که بیهوده آنرا کتاب العمل sirotivreS rebiL نام داده اند. و نیز، استنباط میشود که مؤلف میخواسته است این کتاب را بطرز تهیهٔ ادویهٔ مفرده و مورد استعمال آنها اختصاص دهد ولی عنوان کتاب العمل sirotivreS rebiL مناسب این کتاب نیست، بلکه آن مناسب کتب مقدم است که از ادویهٔ مرکبه که آنها را در قرون وسطی تریاقات eriato ditnA مینامیدند بحث میکند. اگر متن عربی در دست بود بسیار مفید میافتاد. تصور میکنیم که در آن کلمهٔ تصریف می آمد در ترجمهٔ عبری شم طوب کلمهٔ شموش hcuomehC ذکر شده و ما پیشتر دیده ایم که آن با کلمهٔ تصریف که مشولم نقل کرده، مربوط است. (sirotivreS rebiL) بارها طبع شده است. عنوان چاپ سال ۱۴۷۱ م. که در پاریس موجود است از این قرار است: isahcuB IIIVXX rebiL sirotivreS rebiL ، omis rebaneB sutalsnart ،niresa oeduj eterpretni es arbA unaj .sis isoutrot در این عنوان تحریف راه یافته است، ولی نام ابوالقاسم در نسخهٔ شمارهٔ ۱۰۲۳۶ کتب لاطینیّه بصورت اصحّ ذیل ثبت شده است: .iuraza seba neb felehC neb nisacluB مؤلف، ادویهٔ مفرده را مطابق اصل آن ها بسه قسمت تقسیم میکند: معدنی، نباتی و حیوانی. از این کتاب علائم ابتکار بخوبی آشکار است، واطلاعات دقیقی هم درخصوص تاریخ موادّ طبی و هم در باب تاریخ کیمیا و بعض فنون صنعتی از آن استخراج میشود. ابن العوام در مبحث فلاحت خود میگوید: ارجح آن است که طرز تهیهٔ گلاب را کاملا" از کتاب الزهراوی استخراج کنند. sirotivreS rebiL را با طبع عربی و اسپانیائی کتاب فلاحت ireuqnaB(ll ،۳۰) یا با ترجمهٔ فرانسه کلمان موله tnem (ll،۳۸۰،۳۹۲) telluM lC می توان مقایسه کرد و دید که مشابهت کامل بین آنها هست. عبارت مفصلی از کتاب بیست وهشتم تصریف توسط ابن بیطار در کتاب المفردات در خصوص تهیهٔ روغن سفال نقل شده است. همچنین در اینجا عبارتی را که از درفش کحالان بحث می کند نقل می کنیم، مؤلف دقیقا" طرز تهیهٔ درفش را از آبنوس یا شمشاد و یا عاج که روی آن معکوساً نام الواح را حک می کردند مینویسد نسخهٔ خطی نمرهٔ ۱۰۲۳۶ شکل درفش را نیز که در نسخ چاپی موجود نیست نقش کرده است همچنین در این نسخه اشکال مصفاةهائی که در نسخ چاپی دیده نمی شود منقوش است. بنابر این می بینیم که ابوالقاسم علاوه بر مبحث جرّاحی (که با تصاویر بسیار توام است) در اقسام دیگر طب نیز صفحهٔ جدیدی در تاریخ افتتاح کرده است. ابوالقاسم بذکر طرز استعمال مفردات اکتفا نمیکند، بلکه بخصوص در مورد حفظ آنها و مادهٔ ظروفی که مناسب هر یک میباشد، دستورهائی میدهد. کتاب العمل از جهت ابتکار مهمترین کتاب ابوالقاسم است و شایسته است که همواره مورد استفاده قرار گیرد. ما تصور میکنیم که یک نسخهٔ عربی از این کتاب در موزهٔ بریطانیه موجود باشد. بالاخره در نسخهٔ شمارهٔ ۹۸۵، عنوان یکی از مؤلفات منسوبهٔ به الزهراوی را، درخصوص تهیه و استعمال ادویه می بینیم که مانند کتاب العمل چنین شروع میشود: «بدانکه ادویه برسه قسمند: معدنیه، حیوانیه و نباتیه». این جملهٔ ابتدائیه درنسخهٔ عربی و عبرانی پاریس، شمارهٔ ۱۲۱۳ هم دیده میشود ولی اینجا مورد هیچ گونه شک و تردید نیست. ما بدین نسخه به کمال، معرفت پیدا کرده ایم و آن به زبان عربی و بخط عبری نوشته شده و از مفردات ادویة شروع میشود و منظور کلی بحث در مرکبّات و مداوای امراض است. میتوان گفت که مؤلف که نامش مذکور نیست- از کتاب تصریف ملهَم است. III کتاب سی ام یا جرّاحی. از بین همهٔ آثار ابوالقاسم، مبحث جراحی کتابی است که نام او را مشهور جهان کرده و با آن کتاب در تاریخ طب مقامی شامخ یافته است. قبلاً گفته ایم که در کتاب تصریف این مبحث سی اُمین و آخرین مجلد کتاب است ولی بعض اسناد و منابع درین مورد اختلاف دارند از آنجمله از دو نسخهٔ عربی کتابخانهٔ بودلئین، یکی آنرا شمارهٔ ۱۰ و دیگری شمارهٔ ۱۱ محسوب میدارد. نسخهٔ پرّون norreP، که فقط تلخیصی است از این کتاب، آنرا مجلد دهم میخواند. در نورالعیون، شمارهٔ ۱۰۴۲ از ملحقات کتب عربیهٔ پاریس همه جا آنرا کتاب سی ام شمرده به استثنای یک مورد که آنرا کتاب دهم محسوب داشته است. نسخهٔ عربی پاریس آنرا شمارهٔ سی ام شناخته است. در ترجمه های لاطینی اعم از چاپی و خطی عموماً تحت همین شماره یاد شده. مضمون جملهٔ ختامیّهٔ نسخهٔ شمارهٔ ۷۱۲۷ کتب لاطینیهٔ پاریس چنین است: سی امین جزء کتاب الزهراوی تألیف ابوالقاسم. و نیز در نسخهٔ چاپ ستراسبورگ به سال ۱۵۳۲ م. و نسخهٔ چاپ ونیز به سال ۱۵۲۰ م. همین جمله خوانده میشود.. هالر نسخه ای را ذکر میکند که عنوان sumicej rebiL (کتاب دهم) را دارا بوده. عنوان نسخ چاپی مختلف است از آن جمله: کتاب جرّاحی igurihc ed eosaclubla eocigrurihc rebiL sertirbil کتاب جراحی ابوالقاسم ouq eupiceorP inicedem sudohteM III sirbil rutnuriuqer maigrurihcda .snenopxe طریقهٔ تسریع اعمال جرّاحی. کتاب سوم در حدود مائهٔ دوازدهم میلادی، در شهر طلیطله، ژیرار از اهالی قریمون enom rC (ایطالیا) کتاب جرّاحی ابوالقاسم را بلاطینی ترجمه کرد. پس از یک مائه شم طوب آنرا بعبرانی درآورد و حتی آنرا بلهجهٔ پروانسی (جنوب فرانسه) نیز ترجمه کرده اند و یک نسخهٔ آن در کتابخانهٔ من پلیه reilleptnoM موجود است. این تراجم ترقی بسیار فنّ جّراحی را در قرون وسطی اثبات میکند. مابین نویسندگان این عصر، بعضی صراحةً بدین خود نسبت بجرّاح عرب الزهراوی اعتراف کرده اند و برخی دیگر این امر را مسکوت گذاشته اند بهتر آن است که عبارتی را از تاریخ ادبیات فرانسه در اینجا نقل کنیم: «واقعهٔ قابل توجه در تاریخ جرّاحی فرانسه در نیمهٔ دوم مائهٔ هشتم (میلادی) اتفاق افتاده و آن از اینقرار است. در نتیجه اغتشاشاتی که توسط گلف ها sefleuG و ژی بلن ها snilbiG روی داد، بسیاری از اطبای ایطالیائی وطن خود را ترک گفتند و بخاک فرانسه آمدند و عقاید و نظریات و آثار ابوالقاسم طبیب مشهور اسپانیائی و مجدّد علم طب را با خود بدانجا بردند و این امر ظاهراً مقارن ورود یکی از اطبای فرقهٔ سالرن enrelaS که موسوم به رژه regoR از اهالی پارم بود، صورت گرفته است. پس از او برونو onurB از مردم کالابر ولانفرانک cnarfnaL و تاده e ddaT و لوئی از مردم رکژیو، و هوگ seguH از مردم لوک و نیکولا salociN از مردم فلورانس و والس کوس از مردم تارانت و لوئی از مردم بیزان و اگوست etsuguA از مردم ورُن و سیلوستر ertsevliS از مردم پیستواتو او ارمان dnamrA از مردم قریمون و بسیاری دیگر بفرانسه آمدند. گی دشلیاک ed yuG cailuahC پس از یونانیان تا زمان گیوم emualliuG از اهالی سالیست tecilaS نامی راقابل ذکر نمیداند لانفرانک cnarfnaL، که درحدود ۱۲۹۰ م. بفرانسه آمده حقاً میگوید: «جرّاحان فرانسه تقریباً همه سفهائی هستند که زبان خود را باشکال می فهمند وهمهٔ آنان عامی و ظاهرفریبند و در میان ایشان به زحمت یک جراح معقول میتوان یافت.» (در این صورت جای تعجب نیست که در مدارس فرانسه، ابوالقاسم را در ردیف ابقراط و جالینوس قرار داده و با ایشان یک تثلیث علمی ساخته اند). کتاب جرّاحی بسه قسمت تقسیم میشود: قسمت اوّل از کیّ (داغ) و قسمت دوم از طبّ عملی بوسیلهٔ آلات جارحه و قسمت سوم از خلع مفاصل و کسر عظام بحث میکند. ابداع این تألیف و قسمتی از اهمیت آن (که بشهرت مؤلف اسناد داده شده) در مدخل کتابست که با تصاویر آلات مختلفه منضم بمتن، مزین شده است. تعداد این تصاویر در حدود ۱۵۰ است ولی اگر اشکال مختلفهٔ بعضی را هم محسوب کنیم از ۲۰۰ هم تجاوز خواهد کرد. باید گفت که اساس جراحی ابوالقاسم کتاب ششم بولس (پول) از اهالی اغنیا enigE است و ممکن است بعضی تعجب کنند که چرا ابوالقاسم از او نام نبرده، ولی این امر معتاد مؤلفین عربست که مقتبسات را با مصنفات خود درهم می آمیزند، بخصوص در مواردی که از بزرگان ثقه مانند ابقراط و جالینوس نقل نکرده باشند. این طریقه علاوه بر علوم در ادبیات نیز مجری و معمول بوده است. رژه از اهالی پارم و گیوم از اهالی سالیست همین کار را نسبت به ابوالقاسم کرده اند. کتاب جرّاحی از لحاظ عملی نیز ارجمند و مهم است. اغلب در طی قاعدهٔ کلی، ابوالقاسم نتایج مشاهدات خود را درتجارب شخصی ذکر میکند و بخصوص در فصل استخراج سهام (تیرها) این امر بکمال دیده میشود. مؤلف در آغاز کتاب، معرفت تشریح را بنیان جرّاحی محسوب میدارد و از این جهت محتاط است و توصیه میکند که در اعمال مشکل نباید بی باک بود. برای تأیید این مطالب حالات مختلفی را ذکر میکند که عدم اطلاع جرّاح از تشریح بنتایج سوءمنجر شده است. هرچند امروز کتاب ابوالقاسم ناقص بنظر میرسد ولی مورخین در شناختن اهمیت نسبی و تأثیر عظیم آن در پیشرفت فنّ جرّاحی متفق القولند. گی دشلیاک متجاوز از دویست دفعه این امر را متذکر شده است. فابریس از اهالی اکاپندنت etnednepacA d ecirbaF ابوالقاسم را یکی از معاریف علم محسوب میدارد. هالر rellaH تصدیق میکند که ابوالقاسم طریقهٔ بستن و فشردن رگها را پیش از آمبروازپاره esiorbmA raP پیدا کرده بود. پرتال latrop او را اوّلین شخصی میداند که قلاب را برای قلع باسوربینی بکاربرده است. فریند dnierF در بارهٔ او مفصلا" بحث کرده و وی را مجدّد و محیی جرّاحی میداند و میگوید از اموری که مختص به ابوالقاسم است آن است که وی هرجا که خطری در عمل ممکن است پیش آید، خواننده را متوجه میسازد و این احتیاط بسیار سودمند است و همچنین تشریح تفاصیل دیگر مربوط بطرز عمل در هر حالت مخصوص از خصایص اوست. شپرنگل legnerpS میگوید: وی تا آنجا که من میدانم نخستین کسی است که طریقهٔ عمل اخراج حصاة زنان را تعلیم داده است. معهذا در آن عصر اعمال جرّاحی زنان فقط بوسیلهٔ قابله ها تحت نظر طبیبی اجرا میشده، همچنین فصول مربوط بوضع حمل در نظر محققان مورد اختلاف است: بعضی آنها را دستورهای بسیار مفید تشخیص داده و برخی میگویند شامل اعمال وحشیانه است. ما قبلاً در موضوع طریقهٔ اخراج حصاة، که تاکنون هم تقریباً نامشهود مانده است، بحث کرده ایم. بقول مالگنی engiaglaM، ابوالقاسم اولین کسی است که به استعمال نوار در شکستگی استخوان و قطع آن بمقیاس لازم پی برده است. و نیز وی اولین طبیبی است که بعلاج خلع مفاصل پرداخته است. تألیف ابوالقاسم در تاریخ طب بمنزلهٔ اوّلین کتاب جرّاحی که بر مبانی مشخص علمی و معرفت تشریح تألیف یافته، تلقی شده است. تصاویری که کتاب مزبور بدانها مزین است ابتکار مفید و مهمی است که نام او را جاوید میسازد. این ابتکار بزودی مثمرثمر شد. تصاویر ابوالقاسم در مبحث تشریح الامراض یک طبیب اسپانیائی دیگر، الرافقی (اسکوریال، ۸۳۵) دیده میشود؛ در مشرق نیز آنها را در مقالات صلاح الدین بن یوسف و خلیفةبن ابی المحاسن مشاهده میکنیم. در نوشته های شخص اخیر، تصاویر مزبور دو صفحه را اشغال کرده و به خوبی طرح شده است (نمرهٔ ۱۰۴۳ ضمیمهٔ کتب عربی) و همچنین در کتاب جرّاحی ابن قف نیز دیده میشود. متن عربی کتاب جراحی طبع شده. متجاوز از یک مائهٔ پیش شانینگ متن عربی و لاطینی آنرا چاپ کرده است. ما ترجمهٔ فرانسهٔ این کتاب را در پانزده سال پیش قسمتی از روی همین نسخهٔ چاپی و قسمتی از روی نسخهٔ خطی کتابخانهٔ ملی پاریس تدوین کرده ایم لیکن چون این کار در الجزیره صورت گرفت، کامل نیست. از آن پس پیوسته بتألیفات ابوالقاسم پرداختیم و مقابلهٔ دقیقتری با نسخهٔ پاریس بعمل آوردیم و همچنین از نسخهٔ اسکوریال که از نظر کازیری محو شده بود، استفاده کردیم و متأسفیم که تاکنون نتوانسته ایم از ترجمه های عبرانی این کتاب بهره بریم و گمان میکنم که این تذکره شاهد مساعی ما برای طبع جدیدی از تألیف صاحب ترجمه باشد.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) زیادبن عمر الجرجانی متخلص به قمر یا قَمَری. شاعر مداح امیر قابوس بن وشمگیر. رجوع به قَمَری... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) زیدبن علی فسوی. رجوع به زید... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) زینبی. رجوع به علی بن طراز زینبی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سالار بوزکان. این مرد که بگفتهٔ بیهقی از کفات و دهات الرجال و زده و کوفتهٔ سوری بود بزمان غزنویان پنهانی با ترکمانان سلجوقی مکاتبت داشته است و آنگاه که ینال و طغرل به نیشابور آمدند او سه چهارهزار سوار آورده بود با سلاح و کار ترکمانان را جان بر میان بسته و طغرل در راه که می آمد سخن همه با او و موفق میگفت. و عاقبت کار او در تاریخ بیهقی به دست نمی آید. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۶۴ و ۵۶۵ و ۵۶۶ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) (سید...) سرخسی. یکی از ممدوحین ازرقی است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سعدبن علی بن محمد الزنجانی. شیخ الحرم. رجوع به سعد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سعیدبن سعد الفارقی. رجوع به سعید... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سعیدبن هبةاللََّه (قاضی...). رجوع به ابن سناءالملک و رجوع به سعید... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سلطان العلماء اسفراینی. او به سال ۴۹۳ هـ . ق.ملاحده کشته شد. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۶۴ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سلیمان بن احمدبن ایوب بن مطیّر لخمی طبرانی حافظ و مدرس. رجوع به سلیمان... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سلیمان بن حسن. معروف به ابن مخلد. رجوع به ابن مخلد ابوالقاسم و رجوع به سلیمان... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سلیمان بن ناصر انصاری. رجوع به سلیمان... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سلیم بن ایوب بن سلیم رازی. رجوع بسلیم ابوالقاسم بن احمد ایوب... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سمرقندی. رجوع به ابوالقاسم لیثی سمرقندی و نیز رجوع به ابوالقاسم اسحاق بن محمدبن اسماعیل سمرقندی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سمعانی. احمدبن منصور سمعانی. رجوع به سمعانی و رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سمنون حمزهٔ بصری. رجوع به سمنون... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سهیلی. عبدالرحمن بن عبداللََّه بن احمد خثعمی. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سهیلی مالقی اندلسی. رجوع به عبدالرحمن بن عبداللََّه بن احمدبن اصبغ اندلسی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سیدبن طاوس. و بعضی کنیت او را ابوالحسن و پاره ای ابوموسی گفته اند. رجوع به علی بن موسی بن جعفر مشهور به سیدبن طاوس... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) سید مرتضی. رجوع به علی بن حسین بن موسی بن محمدبن موسی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) شاهنشاه ملک الأفضل امیرالجیوش. وزیر مستنصر فاطمی. رجوع به ملک الافضل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) شجاع الدین زوزنی. او بزمان سلطان محمد خوارزمشاه به نیابت سلطان غیاث الدین پسر سلطان محمد خوارزمشاه حاکم کرمان بود. پس از وفات سلطان محمد، سلطان غیاث متوجه کرمان شد ابوالقاسم زوزنی شاهزاده را بشهر نگذاشت و غیاث الدین نومید بازگشت و در بعض حدود عراق اقامت گزید. در سال ۶۱۷ هـ . ق. براق حاجب که از دست سلطان محمد شحنگی اصفهان داشت از راه کرمان قصد هندوستان کرد و در این وقت ابوالقاسم شجاع الدین زوزنی والی عراق بطمع اموال سر راه براق حاجب بگرفت. و بین الجانبین محاربه اتفاق افتاد و براق غالب آمد و زوزنی بگریخت و براق حاجب، کرمان را قبضه کرد و نزدیک پانزده سال بدانجا حکومت راند تا به سال ۶۳۲ هـ . ق. درگذشت. رجوع به حبیب السیر چ طهران ج ۱ ص ۴۲۹ و ج ۲ ص ۸۷ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) شریف مرتضی. رجوع به علی بن حسین بن موسی بن ابراهیم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) شمس الکفات. رجوع به احمدبن حسن میمندی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) شمس المشرق. رجوع به محمودبن عزیز عارضی خوارزمی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) شهاب الدین محمودبن طغتکین. رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) شیخ الحرم. رجوع به سعدبن علی بن محمد الزنجانی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) صاحب بن عباد اسماعیل. رجوع به صاحب بن عباد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) صاعدبن احمدبن صاعد اندلسی. رجوع به صاعد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) صفار حنفی بلخی. او راست: کتاب الملتقط فی فتاوی الحنفیه. و کتاب اصول التوحید. و رجوع به صفار... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ضحاک بن مزاحم. مفسّر و محدّث نحوی بلخی. وی مؤدّب اطفال بود و گویند سه هزار کودک بمکتب داشت (؟). او درک صحبت ابن عباس و ابوهریره کرده و از سعیدبن جبیر تفسیر فرا گرفته است. و عبدالملک بن میسره گوید: ضحاک بن عباس را ندیده لکن سعیدبن جبیر را بری دیدار کرده و تفسیر از او فراگرفته است و شعبه گوید: از مشاش پرسیدم که آیا ضحاک از ابن عباس سماع دارد گفت او هرگز درک صحبت ابن عباس نکرده است. احمدبن حنبل و ابن معین و ابوزرعه وی را توثیق و یحیی بن سعید تضعیف کند. وفات ضحاک به سال ۱۰۵ یا ۱۰۶ هـ . ق. بوده است. (نقل به اختصار از معجم الأدباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۴ ص ۲۷۲).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ضحاک بن مزاحم الهلالی البلخی. رجوع به ضحاک... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) طاهربن یحیی بن حسن بن علی بن ابیطالب علیهم السلام. جدّ شرفای مدینهٔ طیبه است. نَبسَهٔ او ابواحمد قاسم بن عبیداللََّه بن طاهر اولین کس از نقباء مدینه به سال ۱۴۴ هـ . ق. به نقابت مدینه منصوب گشت. رجوع به حبیب السیر چ طهران ص ۴۱۰ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) طبرانی. رجوع به سلیمان بن احمدبن ایوب بن مطیّر لخمی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالباقی. او راست: ملح الممالح. (کشف الظنون). رجوع به عبداللََّه یا عبدالباقی بن محمدبن حسن، و رجوع به ابن ناقیا... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالحمیدبن ابی البرکات اسدی. رجوع به عبدالحمید... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن. تابعی است. او از انس بن مالک و عبدالواحدبن زیاد از او روایت کند.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن ابی بکربن فحام. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن ابی عبداللََّه اصفهانی. معروف به ابن منده. رجوع به بنومنده و رجوع به عبدالرحمن بن ابی عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن اسحاق صیمری زجاجی نحوی. از اوست: کتاب القوافی. (ابن الندیم). رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن اسماعیل دمشقی. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن خطیب ابی محمد عبداللََّه بن خطیب ابی عمر. رجوع به عبدالرحمن... شود. و بعضی کنیت عبدالرحمن را ابوزید گفته اند.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عبداللََّه بن احمدبن اصبغ خثعمی اندلسی مالقی. مشهور به سهیلی. نحوی لغوی. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عبداللََّه بن احمد مالکی. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عبداللََّه بن عبدالحکم. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عبداللََّه بن عبدالحکیم. رجوع به عبدالرحمن بن عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عبدالمجید. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن علی بن صادق. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن علی نیشابوری. معروف به ابن ابی صادق. رجوع به ابن ابی صادق و رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۲۹۷ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن محمدبن احمدبن فوران فورانی مروزی. مکنی به ابوالقاسم. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن محمدبن عبداللََّه اندلسی مرسی. مکنی به ابوالقاسم و معروف به ابن حبش نحوی. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن محمد موصلی. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن منده. رجوع به بنومنده و رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالرحمن بن یوسف اصفهانی. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالصمدبن عمربن محمدبن اسحاق واعظ. رجوع به عبدالصمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالصمدبن منصوربن حسن بن بابک. رجوع به ابن بابک و رجوع به عبدالصمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالعزیزبن بحر یا جریر یا نحریربن عبدالعزیز. مشهور به ابن براج و ملقب به قاضی سعدالدین. رجوع به ابن براج عبدالعزیز... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالعزیزبن بندار شیرازی. رجوع به عبدالعزیز... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالعزیزبن عبداللََّه الأویسی. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالعزیزبن عبداللََّه بن محمدبن عبدالعزیز فقیه شافعی. مکنی به ابوالقاسم. رجوع به عبدالعزیز... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالعزیزبن یوسف. کاتب دیوان عضدالدوله. رجوع به عبدالعزیز... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالعظیم بن عبداللََّه بن علی بن حسین بن زیدبن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام. رجوع به عبدالعظیم ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالکریم بن محمد رافعی قزوینی. رجوع به عبدالکریم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالکریم بن هوازن عبدالملک بن طلحةبن محمدبن ابی القاسم فقیه شافعی نیشابوری معروف به قشیری. و مکنی به ابوالقاسم. رجوع به عبدالکریم... و رجوع به قشیری شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن احمدبن عامربن سلیمان طائی. از فقهای شیعه. کتاب القضایا و الاحکام از اوست. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن احمدبن القائم. رجوع به مقتدی، عبداللََّه بن ذخیرةالدین ابی العباس احمدبن القائم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن احمدبن محمود کعبی بلخی. پیشوای فرقهٔ کعبیّه از معتزله. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن احمد اصفهانی. ملقب به بلیزه. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن احمد بلخی. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن اماجور. رجوع به ابن اماجور ابوالقاسم و رجوع به ابوالقاسم بن اماجور شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن الحسن. رجوع به غلام زحل ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن حسن ابو عبدالملک. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن ذخیرةالدین ابوالعباس احمدبن القائم. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن سعیدبن ابراهیم بن سعیدبن عبدالرحمن بن عوف. برادر عبیداللََّه بن سعید. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن سعیدبن ابراهیم بن سعیدبن عبدالرحمن بن عوف. برادر عبیداللََّه بن سعید. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن عبدالغفار. رجوع به علی بن عبیداللََّه یا عبداللََّه بن عبدالغفار الدقاق... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه یا عبدالباقی بن محمد. معروف به ابن ناقیا. رجوع به ابن ناقیا و رجوع به عبداللََّه بن محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه یا عبدالباقی بن محمد. معروف به ابن ناقیا. رجوع به ابن ناقیا و رجوع به عبداللََّه بن محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمدبن احمد سعدی. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمدبن عبدالعزیزبن المرزبان بن شاهنشاه بن بنت احمدبن منیع بغوی. اصل او از بغشور شهرکی میان هرات و مروالروذ و مولد او بغداد به سال ۲۱۳ هـ . ق. و وفات در سنهٔ ۳۱۷ هـ . ق. بوده است. وی از علی بن الجعد و خلف بن هشام البزاز و عبیداللََّه بن محمدبن عائشه و احمدبن حنبل و علی بن المدینی و جز آنان حدیث شنید و از او یحیی بن محمدبن صاعد و عبدالباقی بن قانع و محمدبن عمر الجعابی و دارقطنی و ابن شاهین و ابن حیویه و بسیاری دیگر روایت کنند و او ثقه و ثبت و مکثر و فهم و عارف است و او را بغوی از آن روی نامند که جد وی احمدبن منیع از مردم بغشور بود لیکن خود او از بغداد است. رجوع به معجم البلدان یاقوت بکلمهٔ بغشور شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمدبن عبیداللََّه. معروف به ابن الخاقان. رجوع به ابن الخاقان و رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمد بصری ازدی نحوی. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمد الخاقانی وزیر. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمد عکبری. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه بن وهسودان. رجوع به عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه مستکفی. خلیفهٔ عباسی. رجوع به مستکفی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبداللََّه مقتدی. خلیفهٔ عباسی. رجوع به مقتدی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالملک بن درباس بن فیر الهدیانی المارانی، قاضی دیار مصریه از دست سلطان صلاح الدین ایوبی. مولد او در اواخر سال ۵۱۶ یا اوائل سال ۵۱۷ هـ . ق. و وفات وی شب چهارشنبهٔ پنجم رجب سنهٔ ۶۰۵ هـ . ق. رجوع به ابوعمرو مارانی عثمان شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالواحدبن حسین صیمری. رجوع به عبدالواحد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالواحدبن علی معروف به ابن برهان. رجوع به ابن برهان ابوالقاسم... و رجوع به عبدالواحد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالواحد مطرز بغدادی شاعر. رجوع به عبدالواحد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدالوهاب بن محمدبن عبدالوهاب بن عبدالقدوس قرطبی. رجوع به عبدالوهاب... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبدةبن ابی لبابه مولی قریش. محدث است. و رجوع به عبدة... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبیداللََّه بن احمدبن محمدبن عبداللََّه بن الحسین بن الحسن بن خسروفیروز کلوذانی. رجوع به عبیداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبیداللََّه بن الحسن. معروف به غلام زحل. رجوع به عبیداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبیداللََّه بن سلیمان بن وهب وزیر معتضد باللََّه عباسی. رجوع به عبیداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبیداللََّه بن عبداللََّه. معروف به ابن خردادبه. رجوع به ابن خردادبه و رجوع به عبیداللََّه بن عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبیداللََّه بن محمدبن اسحاق بن حبابه. رجوع به عبیداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبیداللََّه بن محمدبن جرو الاسدی. رجوع به عبیداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبیداللََّه بن محمد الکلوذانی. پس از عزل سلیمان بن حسن بن مخلد، به سال ۳۱۹ هـ . ق. خلیفه مقتدر او را وزارت داد. و صاحب تجارب السلف گوید: ایام او در وزارت امتدادی نیافت و در کاری متمکن نشد زیرا که در عهد او مصادرات بسیار بود و لشکر از او ارزاق خواستند و دشنامش دادند و سفاهت کردند. کلوذانی سوگند خورد که بعد از آن در وزارت شروع نکند و در خانه بر خود ببست و وزارت دو ماه بیش نکرد. رجوع به حبیب السیر چ طهران و ص ۳۰۲ تجارب السلف چ طهران ص ۲۱۳ و دستورالوزراء ص ۸۰ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عبیداللََّه المستکفی بن المکتفی. رجوع به مستکفی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عثمان بن سعید بشار احول فقیه شافعی. رجوع به عثمان... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عراقی. او راست: الدرر المختومة بالصور.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عروةبن رویم. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن ابی محمد الحسن بن هبةاللََّه فقیه و محدث. معروف به ابن عساکر. رجوع به ابن عساکر ابوالقاسم.. و رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن ابی محمد الحسن بن هبةاللََّه فقیه و محدث. معروف به ابن عساکر. رجوع به ابن عساکر ابوالقاسم.. و رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن احمد انطاکی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن احمد بلخی منجم. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن احمد جرجانی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن احمد کوفی از افاضل امامیه و کتاب الأوصیاء از اوست. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن اسحاق بن خلف شاعر بغدادی. معروف به زاهی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن اسماعیل، فائز. خلیفهٔ فاطمی مصر. رجوع به فائز... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن افلح ملقب بجمال الدین عیسی شاعر. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن بندار رازی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن جعفر وزیر ابوکالیجار. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن جعفربن حسین قدامهٔ موسوی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن جعفربن علی بن محمد. معروف به ابن قطاع سعدی صقلی. رجوع به علی... و رجوع به ابن قطاع... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن جعفربن علی اغلبی صقلی، مشهور به ابن قطاع. متوفی ۵۱۵ هـ . ق. رجوع به علی... و رجوع به ابن قطاع... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن جعفر سعدی صقلی. رجوع به علی... و رجوع به ابن قطاع... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن حسن ابی طیب باخرزی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن حسن مورخ معروف به ابن عساکر. رجوع به علی بن حسن و رجوع به ابن عساکر ابوالقاسم.... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن حسن بن حسول. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن حسن بن علی بن ابی الطیب الباخرزی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن حسن علوی. مشهور به ابن اعلم. رجوع به ابن اعلم شود. و علاوه بر کتبی که برای او قبلاً آورده ایم، او راست: کتابی در استخراج مطالب نجومیه. کتابی در علم احکام عضدالدوله. رساله ای در عمل اسطرلاب. رساله ای در احوال منجمین دورهٔ اسلام. رساله ای در شرح حال خویش و بستن رصد. رساله ای در تصحیح زیج یحیی بن ابی منصور. رساله ای در خصوص بقاع ارض. رساله ای در قبله. رساله ای در تصحیح کلمات بطلمیوس.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن الحسین. مکنی بابی الفرج اصفهانی. صاحب کتاب اغانی. رجوع به علی بن الحسین... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن حسین بن موسی بن محمدبن موسی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر علیهما السلام... معروف به سید مرتضی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن الحسین داودی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن الطاهر. ذی المناقب. علم الهدی سید شریف برادر سید رضی. رجوع به علی بن الطاهر مرتضی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن طراد زینبی. وزیر مسترشد و مقتضی عباسی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن طلحةبن کردان واسطی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن عبداللََّه بن دقاق. مشهور به دقیقی نحوی. شاگرد فارسی و رمانی و سیرافی. رجوع به ابوالقاسم علی بن عبیداللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن عبداللََّه بن علی بن الحسین بن زید علوی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن عبیداللََّه الدقاق. یا عبداللََّه بن عبدالغفار الدقاق. مشهور به دقیقی نحوی. یاقوت گوید: او یکی از ائمهٔ علماء نحو است و از ابی علی فارسی و ابی سعید سیرافی و ابی الحسن رمانی نحو فرا گرفته است و برای حسن خلق و سجاحت سیرت شاگردان بسیار بر او گرد آمده و تکمیل علوم خویش کردند و او را تصانیفی است از جمله: کتاب شرح الجرمی، کتاب العروض، کتاب المقدمات، کتاب شرح ایضاح. و گمان میکنم این کتاب از علی بن عبیداللََّه السمسمی باشد چه این کتاب پر است از «قال السمسمانی قال السمسمانی» و گمان نمیکنم دقاق که سن او از سمسمانی بیشتر است نزد سمسمانی تلمذ کرده باشد لکن چون مشایخ آن دو یکی و وفاتشان بیک زمان بوده است بغلط کتاب شرح الایضاح بعلی بن عبیداللََّه بن دقاق منتسب شده است وقاضی ابوالمحاسن بن مسعر گوید: ابوالقاسم علی بن عبیداللََّه الدقیقی شاگرد ابی الحسن علی بن عیسی الرمانی است و کتاب سیبویه را نزد او قرائت کرده است قرائت بفهم. و بخط استاد خویش اجازهٔ روایت گرفته و من از او فراگرفته ام و بروایت او اعتماد کرده ام -انتهی. مولد او به سال ۳۴۵ و وفات به ۴۱۵ هـ . ق. بوده است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن علی بن جمال الدین محمدبن طی عاملی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن فخرالدوله. ملقب به مجیرالدوله. رجوع به علی بن فخرالدوله... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن فخرالدوله. معروف به ابن جهیر. رجوع به ابن جهیر زعیم الرؤسا... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن المحسن بن علی بن محمدبن ابی الفهم داودبن ابراهیم بن تمیم تنوخی بصری. شاعر و ادیب و مصاحب ابوالعلای معرّی. وی از ابوالحسن علی بن احمدبن کیسان نحوی و اسحاق بن سعدبن حسین سفیان نسوی سماع داشت. و از وی خطیب روایت بسیار دارد و قضاة وقت بجوانی شهادت وی می پذیرفتند. وفات وی بقول عبداللََّه بن علی بن الآبنوسی بمحرم سال ۴۴۷ هـ . ق. بود. خطیب گوید: از وی مولد او پرسیدم. گفت: در بصره به نیمهٔ شعبان سال ۳۷۰ هـ . ق. متولد شدم. و باز خطیب گوید که او مذهب اعتزال داشت و کتاب القدر تألیف جعفر فریابی نزد وی بود و اصحاب حدیث از مطالبه و اخراج آن کتاب از وی تحاشی داشتند لکن من از وی مطالبهٔ کتاب کردم و وی بمن داد و نزد وی بخواندم و اصحاب حدیث نیز بشنیدند و خود در بارهٔ احادیث این کتاب ساکت بود و بر چیزی از آن اعتراض نکرد و او را از قضا و دارالضرب ماهی شصت دینار دخل بود و در آخر ماه هیچ نداشت و همهٔ آن مال به اصحاب حدیث انفاق میکرد. در حدیث ثقه و در شهادت متحفظ و در حدیث محتاط و صدوق بود و قضاء چندین ولایت راند از جمله مدائن و اعمال آن و در زیجان و بردان و کرمانشاهان و او مردی ظریف و خوش طبع و گاهی تندخو بود و از او نوادر بسیار در معجم الادباء یاقوت بنقل از خطیب و غیر او آمده است. رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۵ صص ۳۰۱ -۳۰۹ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن محمدبن ابی الفهم داودبن ابراهیم بن تمیم بن جابربن هانی بن زیدبن عبیدبن مالک، قاضی تنوخی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن محمدبن بسری بندار. محدث است و از ابی طاهر المخلص حدیث شنوده. و وفات وی به سال ۴۷۴ هـ . ق. است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن محمدبن الشاه الظاهری. رجوع به ابن الشاه الظاهری شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن محمد اسکافی نیشابوری. رجوع به علی... و رجوع به اسکافی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن محمد خزاز رازی قمی. رجوع به علی خزاز ... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن محمد نسوی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن محمد نسوی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن منجب بن سلیمان الصیرفی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی بن موسی بن جعفر مشهور به سیدبن طاوس علوی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی کرکانی (شیخ...). رجوع به علی کرکانی مکنّی به ابوالقاسم شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی، مؤتمن الدوله، وزیر مقتفی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) علی نوکی دبیر. او صاحب بریدی لشکر بروزگار مسعودبن محمودبن سبکتکین داشت و بزمان ابوشجاع فرخ زادبن ناصر دین اللََّه بدیوان رسالت بنشست و در اواخر شعبان ۴۲۶ بغزنه درگذشت. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۵، ۲۷۳، ۲۷۴، ۴۹۶ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عمربن ابی الحسن. معروف به ابن فارض مصری. رجوع به ابن فارض و رجوع به عمر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عمربن ابی علی حسین بن عبداللََّه بن احمد الخرقی. معروف به ابن خرقی. فقیه حنبلی. رجوع به ابن خرقی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عمربن احمدبن ابی جرادةبن العدیم. رجوع به عمر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عمربن ثابت، ضریر نحوی. معروف به ثمانینی. رجوع به عمربن ثابت و رجوع به ثمانینی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عمربن جعفربن محمد زعفرانی. رجوع به عمر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عمربن حسین حنبلی. رجوع به عمر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عمربن حسین دمشقی خرقی. رجوع به عمر... و رجوع به ابن الخِرَقی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عمربن علی معروف به دیلمی. رجوع به عمر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عمربن محمدبن احمد. معروف به ابن بزری. رجوع به ابن بزری... و رجوع به عمر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عمربن محمدبن هیثم. رجوع به عمر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عنصری حسن بن احمد: تو همی تابی و من بر تو همی خوانم بمهر هر شبی تا روز دیوان ابوالقاسم حسن اوستاد اوستادان زمانه عنصری عنصرش بی عیب و دل بی غش و دینش بی فتن. منوچهری. رجوع به عنصری... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عیسی بن جرّاح وزیر. رجوع به عیسی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عیسی بن عبدالعزیز لخمی اسکندری. رجوع به عیسی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عیسی بن علی. رجوع به عیسی بن علی ابوالقاسم شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عیسی بن علی بن عیسی بن داود الجراح. یگانهٔ روزگار خویش در منطق و علوم قدیمه. و او را کتابی بوده در لغت فارسی. (ابن الندیم). این کتاب یکی از قدیم ترین کتب لغت ماست چه ابوالقاسم مزبور ظاهراً در اواخر مائهٔ سیم و اوائل قرن چهارم میزیسته است. رجوع به علی بن حسین بن داود الجراح شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عیسی بن ناجی. رجوع به عیسی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) عیسی الفائز بنصراللََّه بن الظافر باللََّه. رجوع به فائز بنصراللََّه عیسی بن الظافر باللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) غلام زحل منجم. رجوع به غلام زحَل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) غلام زحل منجم. رجوع به غلام زحَل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) فردوسی. رجوع به فردوسی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) فروةبن ابی المغراء الکندی. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) فضل بن جعفر تمیمی. رجوع به فضل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) فضل بن سهل بن فضل حریری. رجوع به حریری ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) فضل بن محمدبن علی بن فضل قضبانی نحوی بصری. رجوع به فضل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) فضل بن محمد بصری. رجوع به فضل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) فضل بن مقتدر. ملقب به مطیع و مکنی به ابی القاسم. رجوع به مطیع... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) فضل، خلیفهٔ عباسی. رجوع به مطیع... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) فضل، خلیفهٔ عباسی. رجوع به مطیع... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) (میر...) فندرسکی . از حکماء و عرفای عصر شاه عباس کبیر صفوی است و کنیت او نام اوست و جامع معقول و منقول و فروع و اصول بود و با وجود فضل و کمال اغلب اوقات مجالس و مؤانس فقراء و اهل حال بود و از مصاحبت و معاشرت صاحبان جاه و جلال احتراز میفرمود و بیشتر لباس فرومایه و پشمینه می پوشید و همه گونه مردم با وی معاشرت و مصاحبت داشتند و این معنی بسمع شاه عباس صفوی رسید و در اثناء صحبت روزی شاه به میر گفت شنیده ام بعض طلبهٔ علوم در سلک اوباش حاضر و بمزخرفات ایشان ناظر میشوند، میر مقصود شاه را دریافته و گفت من همه روزه در کنار معرکه ها حاضرم و کسی از طلاب را در آنجا نمی بینم و شاه شرمسار شده دم درکشید. میر مدتی بسفر هندوستان رفت و در آن بلاد به اندک چیزی روزگار میگذرانید و در هر شهر همین که او را می شناختند راه بلد دیگر میگرفت. گویند وقتی بدو گفتند چرا بزیارت خانه نشوی گفت در آنجا باید به دست خویش گوسفند کشتن و مرا دشوار است که جانداری را بیجان کنم. حسین بن جمال الدین معروف بمحقق خونساری از شاگردان اوست و میرفندرسکی از کتاب جوک که نظام الدین پانی پاتی بفارسی ترجمه کرده، انتخابی دارد و بر آن اضافاتی و نسخه ای از آن بشمارهٔ ۶۴۰ فهرست خطی ج ۲ در کتابخانهٔ مجلس شورای ملی موجود است. و قصیدهٔ ذیل ازوست: چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی صورتی در زیر دارد هرچه بر بالاستی صورت زیرین اگر با نردبان معرفت بررود بالا همان با اصل خود یکتاستی این سخن را درنیابد هیچ فهم ظاهری گر ابونصرستی و گر بوعلی سیناستی جان اگر نه عارضستی زیر این چرخ کهن این بدنها نیز دایم زنده و برپاستی هرچه عارض باشد آنرا جوهری باید نخست عقل بر این دعوی ما شاهدی گویاستی میتوانی گر ز خورشید این صفتها کسب کرد روشن است و بر همه تابان و خود تنهاستی صورت عقلی که بی پایان و جاویدان بود با همه، هم بی همه مجموع و هم یکتاستی جان عالم خوانمش گر ربط جان دانی بتن (؟) در دل هر ذره هم پنهان و هم پیداستی هفت ره بر آسمان از فوق ما فرمود حق هفت در از سوی دنیا جانب عقباستی میتوانی از ره آسان شدن بر آسمان راست باش و راست رو کانجا نباشد کاستی هرکه فانی شد به او یابد حیات جاودان ور بخود افتاد کارش بیشک از موتاستی این گهر در رمز، دانایان پیشین سفته اند پی برد در رمزها هرکس که او داناستی زین سخن بگذر که او مهجور اهل عالم است راستی پیداکن و این راه رو گر راستی هرچه بیرون است از ذاتش نیاید سودمند خویش را او ساز اگر امروز و گر فرداستی نیست حدی و نشانی کردگار پاک را نی برون از ما و نی با ما و نی بی ماستی قول زیبا نیست بی کردار نیکو سودمند قول با کردار زیبا دلکش و زیباستی گفتن نیکو به نیکوئی نه چون کردن بود نام حلوا بر زبان بردن نه چون حلواستی این جهان و آنجهان و بیجهان و باجهان هم توان گفتن مر او را هم از آن بالاستی (؟) عقل کشتی، آرزو گرداب و دانش بادبان حق تعالی ساحل و عالم همه دریاستی نفس را چون بندها بگسست یابد نام عقل چون به پی بندی رسی بند دگر برجاستی نفس را نتوان ستود او را ستودن مشکلست نفس بنده یْ عاشق و معشوق آن مولاستی گفت دانا نفس ها را بعد ما حشر است و نشر هرعمل کامروز کرد او را جزا فرداستی گفت دانا نفس ما را بعد ما باشد وجود در جز او در عمل آزاد و بی همتاستی گفت دانا نفس هم باجا و هم بیجا بود گفت دانا نفس نی بیجا و نی باجاستی گفت دانا نفس را آغاز و انجامی بود گفت دانا نفس بی انجام و بی مبداستی گفت دانا نفس را وصفی بیارم گفت هیچ نه بشرط شی ء باشد نه بشرط لاستی این سخن ها گفت دانا و کسی از وهم خویش درنیابد این سخنها کاین سخن معماستی هریکی بر دیگری دارد دلیل از گفته ای در میان بحث و نزاع و شورش و غوغاستی بیتکی از بومعین آرم در استشهاد این گرچه او در باب دیگر لایق اینجاستی «هرکسی چیزی همی گوید به تیره رأی خویش تا گمان آید که او قسطای بن لوقاستی» کاش دانایان پیشین می بگفتندی تمام تا خلاف ناتمامان از میان برخاستی خواهشی اندر جهان هر خواهشی را در پی است خواستی باید که بعد از وی نباشد خواستی.و ملا محمد خلخالی را بر این قصیده شرحی است. و نیز او راست: ندانم کز کجا آمد شد خلق است میدانم که هر دم از سرای این جهان این رفت و آن آمد. و هم از اوست: کافر شده ام به دست پیغمبر عشق جنت چه کنم جان من و آذر عشق شرمندهٔ عشق روزگارم که شدم درد دل روزگار و درد سر عشق.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) فُوَّر. رجوع به قاسم بن فیرةبن خلف بن احمد الرّعینی الشاطبی الضریر شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) فورانی. رجوع به عبدالرحمن بن محمدبن احمدبن فوران فورانی مروزی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) قائم. محمدبن عبداللََّه. خلیفهٔ فاطمی مصر. رجوع به قائم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) قاسم بن فیرةبن ابی القاسم خلف بن احمد الرعینی الشاطبی الضریر. ابن خلکان کنیت او را ابومحمد آورده است و در آخر ترجمهٔ او گوید: برخی گویند نام او ابوالقاسم و کنیت او نام اوست. رجوع به قاسم بن فیرة... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) قثم بن طلحةبن علی. رجوع به قثم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) قشیری. بن خُرْشید. عبدالکریم بن هوازن بن عبدالملک بن طلحةبن محمدبن ابی القاسم فقیه شافعی نیشابوری. ابن خلکان آرد که او علامه در فقه و تفسیر و حدیث و اصول و ادب و شعر و کتابت و علم تصوف است و میان شریعت و حقیقت جمع کرده است و اصل او از ناحیهٔ استواست آنگاه که وی صغیر بود پدر او درگذشت و او را قریه ای بود به نواحی استوا که خراجی سنگین داشت. ابوالقاسم به نیشابور شد و خواست چیزی از حساب بیاموزد تا متولی استیفا شود و از خراج ده خویش بکاهد و در نیشابور بمجلس شیخ ابی علی حسن بن علی نیشابوری معروف بدقّاق که امام وقت خویش بود درآمد و سخنان او وی را شگفت آمد و در دل وی اثر کرد و از قصد خویش بازگشت و در حلقهٔ مریدان شیخ جا گرفت و شیخ در او تفرس نجابت فرمود و بنظر همت وی را جذب کرد و او را بتحصیل علم اشارت کرد و او بامر شیخ بدرس ابی بکر محمدبن ابی بکر طوسی حاضر شد و شروع بفقه کرد تا از تعلیق آن فراغت یافت سپس بمحضر استاد ابی بکربن فورک رفت و تلمذ او گرفت تا در علم اصول متقن شد سپس بحوزهٔ استاد ابواسحاق اسفراینی تردد کرد و چندروزی درس وی بشنید یکروز استاد بدو گفت آموختن این علم با سماع تنها راست نیاید و باید آنرا بکتاب ضبط کرد، قشیری درسهای چند روزه را به استاد تکرار کرد واستاد ابی اسحاق از حافظهٔ او عجب ماند و محل او بدانست و او را اکرام کرد و گفت ترا درس نباید و مطالعهٔ مصنفات من ترا بسنده باشد و او دامن همت بر کمر زد و بجمع بین طریقهٔ ابی اسحاق و طریقهٔ ابن فورک پرداخت پس در کتب قاضی ابوبکربن الطیب الباقلانی به تتبع و تفحص پرداخت. با اینهمه همواره در مجالس درس ابوعلی دقاق حاضر می آمد و ابوعلی با اینکه کسان و اقرباء بسیار داشت دختر خود بوی تزویج کرد وابوالقاسم پس از وفات ابی علی مسلک مجاهدت و تجرید پیش گرفت و در همان حال به تصانیف خویش پرداخت و پیش از سال ۴۱۰ هـ . ق. تفسیر کبیر خویش را تصنیف کرد و آن را «التیسیر فی علم التفسیر» نامید و آن از اجود تفاسیر است سپس به تصنیف «الرسالة فی رجال الطریقة» آغاز کرد و این همان رسالهٔ قشیریهٔ معروف است. سپس با جمعی از همراهان به حج شد و از جملهٔ هم سفران او ابومحمد جوینی والد امام الحرمین و احمدبن حسین بیهقی و جماعتی از مشاهیر دیگر بودند و در راه به بغداد و حجاز از آنان حدیث شنید و او را در سواری و استعمال سلاح ید بیضا بود و اما در مجلس گفتن و وعظ و تذکیر او امام این فن بود و مجلس املائی منعقد کرد در حدیث به سال ۴۳۷ هـ . ق. و ابوالحسن علی الباخرزی در کتاب دمیةالقصر در ثنای وی حقوق وی ادا کرده و گوید: اگر صخره آواز تخذیر وی شنود آب شود و اگر ابلیس به مجلس وی حاضر آید از گناهان رفته توبه کند. و خطیب در تاریخ خویش ذکر او آورده و گوید: او به سال ۴۴۸ هـ . ق. به بغداد آمد و به املاء حدیث پرداخت و ما از وی احادیث نوشتیم و او ثقه و نیکووعظ و ملیح اشاره بود و اصول را بر مذهب اشعری و فروع را بر مذهب شافعی نیکو میدانست و عبدالغافر فارسی در تاریخ خویش ذکر ابوالقاسم آورده است و ابوعبداللََّه محمدبن فضل فراوی قطعهٔ ذیل را از عبدالکریم روایت کند و این قطعه خود قشیری راست: سقی اللََّه وقتا کنت اخلو بوجهکم و ثغرالهوی فی روضةالانس ضاحک اقمت زمانا و العیون قریرة و اصبحت یوماً والجفون سوافک. و ابوالفتح محمدبن محمدبن علی واعظ فراوی گوید که ابوالقاسم قشیری قطعهٔ ذیل را بیشتر اوقات میخواند: لو کنت ساعة بیننا مابیننا و شهدت کیف نکرّر التودیعا ایقنت ان من الدموع محدّثا و علمت ان من الحدیث دموعا. و این دو بیت از ذوالقرنین بن حمدان است. مولد قشیری در ربیع الاول سال ۳۷۶ هـ . ق. و وفات وی در صبیحهٔ یکشنبه پیش از طلوع شانزدهم ربیع الآخر سال ۴۶۵ هـ . ق. به نشابور بود و جسد وی را بمدرسه زیر پای شیخ خویش ابی علی دقاق بخاک سپردند و رحمهمااللََّه تعالی. و نیز قشیری راست: کتاب التخبیر فی علم التذکیر و پسر او ابونصر عبدالرحیم است. رجوع به ابونصر عبدالرحیم و رجوع به ابن خلکان ج ۱ صص ۳۲۴- ۳۲۶ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) قصری. منجمی از مردم بغداد. وفات بهمان شهر به سال ۳۷۵ هـ . ق. رجوع به ابوالقاسم رقّی شود. در آنجا ذکر ابوالقاسم قصری آمده است. و نیز رجوع بنامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۵۵ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) قصری. یکی از شیوخ متصوفه و از کبار اصحاب جنید و معاصر با ابوعبداللََّه بن خفیف است و بعضی گفته اند وی همان ابوبکر قصری است و بشیراز اقامت داشته است و در اوائل مائهٔ چهارم هجری میزیسته است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) قمی. ابن محمد حسن. معروف به میرزای قمی. فقیه شیعی. وی اصلاً گیلانی و مولد او به سال ۱۱۵۲ هـ . ق. بجاپلق بود و در عراق تلمذ آقا باقر بهبهانی و دیگران کرد و سپس در قم اقامت گزید. او را تألیفات کثیره است از جمله: کتاب قوانین در اصول و کتاب جامع الشتات در فقه به زبان فارسی و کتاب غنائم در فقه استدلالی و مناهج در فقه. معین الخواص در فقه. مرشدالعوام در فقه بفارسی و رسائل بسیار دیگر در فقه و اصول و کلام و حکمت که پاره ای از آنها را ضمیمهٔ جامع الشتات کرده اند و رسائل ذیل نیز از اوست: رساله ای در قاعدهٔ تسامح در ادلهٔ سنن و کراهت. رساله ای در جواز قضا و تحلیف به اجازهٔ مجتهد. رساله ای بفارسی در اصول پنجگانهٔ دین و عقائد حقهٔ اسلامیه. و دیوان شعری نیز در حدود پنج هزار بیت و منظومه ای در علم معانی و بیان و کتاب جواب مسائل فرعیه مشهور به سؤال و جواب میرزای قمی یا جامع الشتات و آن از کتب مشهور اوست و این کتاب به سال ۱۲۷۷ هـ . ق. در طهران چاپ شده است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) قوام الدین بن حسن درگزینی. میرخوند در دستورالوزراء آورده است: قوام الدین ابوالقاسم بن حسن الدرجزینی، بعلو همت و تهور و وفور سخاوت و تبحر موصوف و معروف بود. از اقسام بعضی از فضایل مثل شعر و انشاء شعور و وقوف تمام داشت. در مبادی احوال بنیابت یکی از اصحاب سلطان محمدبن ملکشاه قیام مینمود. و در زمان سلطان محمودبن محمد وزارت مملکت عراق بر وی مقرر گشت و بسبب فرط جود و سخاء و کثرت بذل و عطا جاه و جلال او از وزرای سابق درگذشت و بعد ازعزل نصیرالدین سلطان سنجر ابوالقاسم را از عراق طلبیده منصب وزارت خود برای صواب نمایش مفوض گردانید و فرمان قوام الدین در شرق و غرب عالم مانند حکم قضا نفاذ یافت و فضلا و شعراء در مدح او اشعار غرا گفته پرتو احسان بر وجنات احوال آن طایفه تافت. در جامع التواریخ مذکور است که: قوام الدین ابوالقاسم برقتل اکابر و اعاظم بغایت دلیر بود و باندک زلتی و جزئی خطیئتی در کشتن مردم سعی و اهتمام می نمود. چنانکه روزی در سر دیوان میان او وعزالدین اصفهانی که در ممالک سلطان منصب استیفاء تعلق بدو میداشت جزوی گفت و شنیدی واقع شد قوام الدین در حال بحبس و قید عزالدین مثال داد و آن بیچاره بمحبس شتافته بر سبیل اعتذار این رباعی در سلک نظم کشید و پیش وزیر فرستاد: رباعی. گر تو ز گناه من خبر داشتئی چون گرگ عزیز مصر پنداشتئی من گرگ عزیز مصرم، ای صدر بکن با گرگ عزیز مصر گرگ آشتئی. قوام الدین این رباعی در جواب نوشت که: گر زانکه تو تخم کینه ام کاشتئی در جنگ نصیب صلح نگذاشتئی اکنون که زمانه پایدار است مرا بی بهره بمانده ای ز گرگ آشتئی. و عزالدین اصفهانی هم در آن حبس از جهان فانی انتقال نمود و همچنین وزیر قوام الدین عین القضاة همدانی را که اعلم علمای عهد خویش بود بسبب اندک سخنی که در باب فساد مذهب، جمعی از حساد بوی نسبت کردند فرمود تا بر در مدرسه که در آنجا درس میگفت از حلق آویختند. بالاخره شآمت خونهای ناحق شامل روزگار قوام الدین گشته، سلطان سنجر او را معزول گردانید و سلطان طغرل بن محمدبن ملکشاه وی را بزمان سلطنت خود بقتل رسانید. بخون خلایق میالای دست که بالای دست تو هم دست هست.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) کثیر. رجوع به ابوالقاسم منصوربن ابی الحسین محمدبن ابی منصور کثیربن احمد شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) کحال. طبیب، جرّاحی بدربار مسعودبن محمودبن سبکتکین. رجوع به تاریخ بیهقی ص ۲۳۴ چ ادیب ص ۲۳۴ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) کرخی. ظاهراً از علمای عصر ملکشاه و صاحب حبیب السیر گوید: در یازدهم محرم سال چهارصد و نود و دو او بسعی حسن دماوندی [ فدائی ] راه عالم ابدی پیش گرفت. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۶۴ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) کرکانی. موسوم به علی (شیخ...). رجوع به علی کرکانی مکنی به ابوالقاسم شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) کرمانی. حکیمی معاصر ابوعلی بن سینا. شهرزوری گوید: میان او و شیخ مناظراتی رفته و شیخ او را بعدم بضاعت در منطق نسبت کرده و او شیخ را مغالط خوانده است. رجوع به نزهةالارواح شهرزوری ج ۲ ص ۴۹ و تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص ۴۲۴ و حبیب السیر چ طهران ص ۳۵۷ و شرح حال ابوعلی بن سینا در این لغت نامه شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) کرمانی. حکیمی معاصر ابوعلی بن سینا. شهرزوری گوید: میان او و شیخ مناظراتی رفته و شیخ او را بعدم بضاعت در منطق نسبت کرده و او شیخ را مغالط خوانده است. رجوع به نزهةالارواح شهرزوری ج ۲ ص ۴۹ و تاریخ الحکماء قفطی چ لیپزیک ص ۴۲۴ و حبیب السیر چ طهران ص ۳۵۷ و شرح حال ابوعلی بن سینا در این لغت نامه شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) کلاباذی. او راست: امالی در حدیث.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) کلاباذی. او راست: امالی در حدیث.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) کوه بُر. رجوع به حبیب السیر ج ۲ ص ۲۸۷ و ۲۸۹ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) لیثی سمرقندی. او راست: رسالهٔ ترشیحیّه در اقسام استعاره و این رساله را عصام الدین شرح کرده است. و حاشیه ای بر شرح مفتاح و رسالهٔ عضدالدین در وضع و فرائدالفوائد.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مجریطی . مسلمةبن احمد مجریطی قرطبی اندلسی. وی در عصر الحاکم خلیفهٔ اموی بقرطبه میزیست و بریاضی و نجوم بیش از طب می پرداخت و معهذا شاگردانی در طب داشت و گویند که وی از منجمین سلف در اسپانیا بعلم درگذشت و این امر میرساند که علم نجوم در اسپانیا بسیار توسعه و بسط یافته بود ولی مورخین از ذکر آن غفلت ورزیده اند. ابوالقاسم بمطالعهٔ المجسطی تألیف بطلمیوس پرداخت و رساله ای مختصر، شامل جداول البتانی و شرح زیج محمدبن موسی را تألیف و سنوات ایرانی این کتاب را بسنوات عربی تبدیل کرد و نیز رساله ای در اسطرلاب. در کتابخانه های پاریس و اسکوریال رساله ای از مؤلفات او در کیمیا هست و در کتابخانهٔ بودلئین نیز رساله ای در خصوص احجار کریمه از او باقی است. و هم در اسکوریال رساله ای در خصوص توالد حیوانات موجود است. وی تا سال ۱۰۰۷ م. حیات داشت. وی نخستین دانشمند بزرگ اسپانیاست و شاگردانی چون ابن سمج، ابن صفار، الزهراوی، الکرمانی و ابن خلدون داشته است. و کتاب المعاملات در حساب نیز از مجریطی است. رجوع به لکلرک ج ۱ ص ۴۲۲ و ۴۲۳ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مجیرالدوله علی بن فخرالدوله. رجوع به علی بن فخرالدوله... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محسن بن حسین بن علی کوچک. رجوع به محسن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محسن بن محمدبن محسن سَسَنویه. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محقق حلّی. رجوع به جعفربن حسن بن یحیی بن سعید حلّی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن ابراهیم نصیرالدوله. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن ابی بکربن ابی قحافه. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن ابی العباس فضل بن احمد. پدر او خواجه ابوالعباس فضل بن احمد وزیر محمودبن سبکتکین و برادر وی ادیب و شاعر معروف علی بن فضل معروف بحجاج است و چنانکه عتبی گوید: او در بلاغت و براعت یگانهٔ روزگار خویش و در میان اکفاء و اقران سرآمد عصر و ذکر او در اقطار خراسان منتشر و نظم و نثر او شایع و مستفیض بود. لیکن حرفت ادب نابهنگام در وی رسید و در نضرت جوانی و خضرت امانی در حیات پدر فروشد و شاعری معاصر در رثاء او گفته است: یا عین جودی بدم ساجم علی الفتی الحرّ ابی القاسم قدکاد ان یهدمنی فقده لولا التسلّی بابی القاسم.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن احمد عراقی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن اسماعیل بن عباد لخمی از نسل نعمان بن منذربن ماءالسماء. او اولین ملوک عبّادی اندلس است. و پیش از امارت در اشبیلیه شغل قضا داشت. به سال ۴۱۴ هـ . ق. که بنی حمّود بر قرطبه استیلا یافتند و خلافت بنی امیه منقرض شد ابوالقاسم در اشبیلیه مستقل گشت و در سنهٔ ۴۲۹ هـ . ق. بدعوت مردی اموی از اولاد خلفا به نام هشام و ملقب به مؤید برخاست و بسیاری از بلاد را بنام او مسخر کرد و به ۴۳۳ هـ . ق. درگذشت. او مردی نیکو سیاست و تدبیر و کریم و ادیب و شاعر بود و از شعر اوست: یا ناظرین لذا النیلوفر البهج و طیب مخبره فی الفوح والأرج کأنه جامُ درّ فی تألّفه قداحکموا وسطه فصاً من السبج. و پس از او فرزند او معتضد ابوعمرو عبادبن محمد بجای پدر نشست. رجوع به ابوالقاسم محمد المعتمد علی اللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن اشعث بن قیس. تابعی است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن حبیب نیشابوری. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن الحسن العسکری. امام دوازدهم اثناعشریه ملقب به مهدی و حجّت و امام المنتظر و عامّه او را صاحب السرداب گویند. رجوع به محمدبن حسن... و رجوع به مهدی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن الحنفیه. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن حوقل. رجوع به ابن حوقل شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن عبدالمطلب بن هاشم. رسول اللََّه صلوات اللََّه علیه. از آنرو این کنیت بحضرت او داده اند که فرزند او صلی اللََّه علیه و آله قاسم نام داشت که بکودکی درگذشت.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه ملقب به قائم. خلیفهٔ فاطمی مصر. رجوع به قائم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن عبدالواحدبن ابراهیم غافقی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن عثمان لؤلؤی دمشقی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن علی بن ابیطالب. علیهم السلام. مشهور به محمدالحنفیه و ابن الحنفیة. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن علی کعبی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن فضل بن احمد. رجوع به ابوالقاسم محمدبن ابی العباس فضل بن احمد شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن مالک بن انس. تابعی است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن محمدبن احمدبن محمد. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن محمود نیشابوری. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن مهدی فاطمی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن هانی. ازدی اندلسی. و بعضی کنیت او را ابوالحسن گفته اند. رجوع به محمد... و رجوع به ابن هانی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن یحیی ملقب به مرتضی. یکی از ائمهٔ رسیهٔ زیدیه در صعدهٔ یمن. رجوع به محمد شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمدبن یوسف حسینی سمرقندی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمد اول بن اسماعیل عبادی. از امرای اشبیلیه. رجوع به ابوالقاسم محمد المعتمد علی اللََّه... و رجوع به ابوالقاسم محمدبن اسماعیل بن عباد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمد ثانی بن معتضدبن عباد ملقب به معتمد عبادی. سومین از امرای عبادی در اشبیلیه. رجوع به ابوالقاسم محمد المعتمد علی اللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمد المرتضی. سیمین از ائمهٔ رسی صعده (از ۲۹۸ تا ۳۰۱ هـ . ق.). رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمد نزار و ملقب بقائم بن المهدی ابی محمد عبیداللََّه. پدر او مهدی او را در افریقیه ولیعهد خویش کرد و دو بار از جانب پدر خویش بگرفتن مصر رفت. و در زمان او ابویزید مخلدبن کنداد خارجی خروج کرد. ولادت قائم در شهر سلمیه به سال ۲۷۷ هـ . ق. و وفات او بمهدیه در ۳۳۴ هـ . ق. است و در این وقت قائم در محاصرهٔ ابویزید خارجی بود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمد نصرآبادی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمد نویری مالکی. رجوع به محمد نویری مالکی مکنی به ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن ابراهیم بن مسعودبن محمودبن سبکتکین. رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن ابی الحسن بن حسین نیشابوری. رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن احمد ابوالحسن فارابی ملقب به عمادالدین. رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن حسین رکن سنجاری. رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن حمزةبن نصر کرمانی. رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن زنگی بن آقسنقر. یکی از اتابکان شام. ملقب به نورالدین (از ۵۴۱ تا ۵۶۹ هـ . ق.). رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن زنگی بن آقسنقر. یکی از اتابکان شام. ملقب به نورالدین (از ۵۴۱ تا ۵۶۹ هـ . ق.). رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن طغتکین ملقب به شهاب الدین. رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن عبیداللََّه بن صاعد حارثی. رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن عزیز عارضی خوارزمی، شمس المشرق. رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن عمادالدین زنگی بن آق سنقر ملقب به ملک العادل نورالدین. رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن عمربن محمدبن عمر الخوارزمی. رجوع به زمخشری، و رجوع به محمود ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن محمدبن ملکشاه بن الب ارلاسلان سلجوقی. رجوع به محمود... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن ملکشاه سلجوقی. رجوع به محمود.... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) محمودبن المظفربن ابی توبه. ملقب به نصیرالدین. از مشاهیر وزراء سلطان سنجر و از فضلاء وزراء. او به سال ۵۲۱ هـ . ق. متقلد وزارت شد و در سنهٔ ۵۲۶ معزول گشت. خوندمیر در دستورالوزراء آرد: او در فنون عقلی و نقلی خصوصاً فقه شافعی بغایت متبحر بود و بدانستن سایر اقسام فضیلت و فن استیفا و سیاقت باهی و مفتخر. پیوسته برعایت اهل فضل و کمال اقدام مینمود و قاضی عمربن سهلان الساوجی بصائر نصیری در علم حکمت و منطق به نام او تصنیف فرموده. در جامع التواریخ مستور است که: نصیرالدین محمود در اوایل حال به امر اشراف مطبخ و اصطبل سلطان سنجر می پرداخت و چون از عهدهٔ آن مهم کما ینبغی بیرون آمد سلطان او را مشرف جمع و خرج ممالک ساخت. بعد از آن متقلد منصب جلیل القدر وزارت گشت. اما بواسطهٔ جبن و خشیت طالب علمانه که در طبیعتش مرکوز بود مهام وزارت را کماینبغی سرانجام نتوانست نمود و سلطان او را از تکفل آن امر معاف داشته و نوبت دیگر منصب اشراف ممالک را بدو رجوع فرمود و نصیرالدین تمشیت آن شغل را به پسر خود شمس الدین علی بازگذاشت. در این اثناء بعضی از امراء و ارکان دولت او را بر آن داشتند که قصد مقرب الدین جوهر خادم که در سلک اعاظم اعیان حضرت سنجری ملتزم بود نماید و او باغوای امراء مغرور گشته. آغاز تقریر کرد و بواسطهٔ بعضی از نواب بعرض سلطان رسانید که: جوهر بسیاری از اموال سلطانی و متوجهات دیوانی را بی سندی معتبر تصرف نموده و در مدت اختیار بر خیانت بیشمار اقدام فرموده. سلطان حکم فرمود که امرای عظام ارکان دولت بتمام مجمعی ساخته، بپرسش آن مهم قیام نمایند و چون آن مجلس منعقد شد و بعضی از تصرفات جوهر خادم را تقریر کرد ثقةالدین ابوجعفر که وزیر و نایب جوهر بود درصدد جواب آمده بر زبان راند که: دوهزار غلام در تابین مخدوم من بسر میبرند و او را بحسب ضرورت جهت مایحتاج آن جماعت از هرممر که میسر گردد چیزی می باید گرفت چه تأخیر و تعویق در سرانجام مهام غلامان موجب اختلال احوال مملکتست و تو که دوات زرین مرصع در پیش و پشت در مسند جلالت وزارت نهاده بودی بایستی که بر وجهی ضبط اموال ممالک کردی که کسی را مجال تصرف و تقصیر نماندی نصیرالدین گفت: مرا در وقت وزارت حکمی نافذ نبود و توقیع من وقعی نداشت. ثقةالدین جواب داد که: فوتی که در ایام وزارت کردی در اوقات اشراف تلافی نتوان کرد. القصه در آن روز بین الجانبین قیل و قال بسیار واقع شد و چون کیفیت جواب و سؤال بعرض سلطان رسید مسعوف استکشاف آن حال گشته فرمود که: منازعان در حضور من مناظره نمایند تا حقیقت سخن هریک ظاهر شود و حکم همایون از مکمن عدالت موافق مدعای او صدور یابد. جوهر خادم از استماع این سخن در بحر اضطراب افتاده و بامیرعلی خیری که منصب حجابت داشت و بواسطهٔ ظرافت و ندیمی بغایت گستاخ گشته بود التجا نمود و در اصلاح آن مهم استمداد کرد. علی خیری گفت: مصلحت چنان است که بترتیب جشنی پادشاهانه قیام نمائی تا من سلطان را بلطایف الحیل بمنزل تو آورم آنگاه آنچه اعداء داعیه دارند که بزجر از تو بستانند از نقد و جنس بمجلس آورده پیشکش کنی و غالب ظن آن است که برین تقدیر زبان اعداء کوتاه گشته منصب و ناموس تو برقرار ماند جوهر این سخنان را بسمع قبول استماع نموده طوی عظیم ترتیب داد. و علی خیری در روز معهود بخدمت سلطان شتافته و بادای کلمات هزل آمیز و سخنان فرح انگیز سلطان را مبتهج و مسرور ساخته در آن اثناء بسمع اشرف اعلی رسانید که: دو غلام سیم اندام که «ولدان مخلدون» اگر از لطافت رخسار و حلاوت گفتار ایشان خبر یابند غرق خجالت گردند چنانکه: جهت پیشکش خداوند عالم خریده ام اگر منت برجان بنده نهاده ببنده خانه تشریف آورند نقد جان را نثار کنم مصرع: که بنده بندهٔ تو بنده خانه خانهٔ تست. سلطان رقم قبول بر ملتمس علی خیری کشیده بعزم وثاق او سوار شد و حال آنکه منزل جوهر خادم بر سر راه بود چون سلطان بدانجا نزدیک شد علی خیری نوبت دیگر زبان بمطایبه گشوده گفت: بندگان سلطان را باور آمد که من بعرض رسانیدم که دو غلام قمرپیکر جهت پیشکش خریده ام. مرا که فلسی به دست نیست و از مطبخ من غیر دود دل نوکران گرسنه دودی برنمیآید چگونه پادشاه ربع مسکون را طوی توانم کرد و پیشکش توانم نمود و مال بسیار و غلامان گل عذار و کنیزکان زهره جبین و نفایس روی زمین در خانهٔ این نیم سوختهٔ سیاه یعنی جوهر خادمست. اگر منزل ظلمانی او از فرّ سلطانی منور گردد جمیع اسباب عیش و عشرت و نقد و جنس بی نهایت در ساعت میسر شود و درین باب اطناب نموده سلطان بخانهٔ جوهر تشریف برد. جوهر آنچه توانست و مناسب دانست بنظر انور سلطانی رسانیده پیشکش کرد از آن جمله هشتاد کنیزک مشکله مغنیه بود و سلطان از جوهر خادم راضی گشته فرمود تا بعضی از نواب بسمع نصیرالدین رسانیدند که: ما را معلوم شد که آنچه تو دربارهٔ جوهر میگفتی از وفور اخلاص بود. اما سمت پادشاهانه اقتضا نمیکند که خدمتکاران قدیم را بسبب جزویات مخاطب و معاتب گردانند اکنون باید که با جوهر در مقام صلح و صفا بوده دیگر گرد منازعت و مخاصمت نگردی و نصیرالدین و جوهر با یک دیگر گرگ آشتی کرده بعد از انقضای اندک زمانی جوهر شمس الدین علی بن نصیرالدین را بتردد در نزد بعضی از حرم های امراء متهم گردانید و بدین واسطه پدر و پسر در قید بلا افتاده هردو محبوس گشتند. شمس الدین علی در محبس این رباعی در سلک نظم کشید: رباعی دی بُد پدرم صدر خداوند وزیر و امروز من و پدر ذلیلیم و اسیر من بنده جوانم و جوانی کم گیر یارب تو ببخشای برین عاجز پیر. و اوقات حیات پدر و پسر هم در آن زندان بنهایت انجامید.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مرتضی (سید...). رجوع به علی بن حسین بن موسی بن ابراهیم سید مرتضی علم الهدی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مرتضی. محمدبن یحیی ملقب به مرتضی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مرجی بن کوثر. رجوع به مرجی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مرحیطی. صاحب قاموس الاعلام کنیه و نسبت مسلمةبن احمد را چنین آورده است و ظاهراً مرحیطی مصحف مجریطی است. رجوع به ابوالقاسم مجریطی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مستعلی. احمدبن المستنصربن الظاهربن الحاکم بن العزیزبن المعزبن القائم بن المهدی. رجوع به مستعلی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مستکفی. موسوم به عبداللََّه. بیست و دویمین خلیفهٔ عباسی. رجوع به مستکفی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مستکفی. عبیداللََّه بن المکتفی. رجوع به مستکفی ... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مستنصر. رجوع به مستنصر، ابوالقاسم احمدبن الظاهر بأمراللََّه شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مسلم بن محمود شیرازی. رجوع به مسلم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مسلمةبن احمد قرطبی مجریطی. رجوع به ابوالقاسم مجریطی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مسلمةبن قاسم اندلسی. رجوع به ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مطرز بغدادی. رجوع به عبدالواحد مطرز بغدادی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مطهربن عبداللََّه. او از نویسندگان حاذق و نیکوسیرت و پسندیده صورت و بلندهمت و بزرگ نفس بود و قوانین ریاست و اعمال نیک میدانست. او به عضدالدوله پیوست و بخدمت او موسوم شد. روزی عضدالدوله دید که او با یکی از عمال مناظره میکند بفراست بدانست که او شایستهٔ کارهای بزرگ است از آن روز باز او را کارهای بزرگ میفرمود و از او آثار کفایت میدید و کار بجائی رسید که وزارت به او داد و او را با ابومنصور نصربن هارون نصرانی که در کتابت و حساب ید بیضا داشت شریک گردانید و بعد از آن هر دو را استاد جلیل میخواندند و با عضدالدوله می بودند در سفر و اقامت و جنگ و صلح. تا آنگاه که عمربن شاهین صاحب بطیحه بمرد عضدالدوله لشکری بدو داد و او را به بطایح فرستاد تا آنجا را از حسن بن عمران باز ستاند، وزیر ببطایح شد و چند ماه با حسن بن عمران جنگ کرد و آخر او را بشکست و سبب آن بود که چون ببطایح میرفت عضدالدوله سید ابوالحسن محمدبن عمربن یحیی علوی و ابوالعلا صاعدبن ثابت را با او بفرستاد چون آنجا برسید محتاج شد تا بندهای آب را به بندد و در آن شروع کرد و اتفاقاً هربند که ببستی آب آن را خراب کردی. مدتی آنجا بماند و هیچ کاری پیش نرفت. با او گفتند عضدالدوله همه روزه میگوید وزیر دیر ماند و همانا در اجتهاد تقصیر میکند و سید ابوالحسن نیز در این باب مطالعه ای بعضدالدوله نوشته بود فی الجمله وزیر را بتقصیر منسوب کرد، و هم بر او غالب شد. روزی در خرگاه بخفت و فراش را گفت در خرگاه ببند و فصادی بطلب چون فصاد بیامد گفت تو بفصد محتاج نه ای وی بانگ براو زد و او را بیرون کرد و فراش را گفت هیچکس را بمن راه مده و قلم تراش برداشت و شریانهای هردو بازو را ببرید و دستها در جامه خواب کشید و لحاف درخود پوشید و بخفت. و چون بیداری او دیر کشید فراش در شک شد و درآمد و جامهٔ خواب را دید مالامال خون شده. بترسید و بیرون شد و مردم را خبر کرد. خواص او درآمدند و او را بر آن حال دیدند و هنوز رمقی باقی بود گفتند این با تو که کرد؟ گفت من خود کردم از آن که ترسیدم سید ابوالحسن در حق من بعضدالدوله چیزی نویسد و قصدی کند و او مرا مؤاخذه نماید در شماتت اعدا افتم. این سخن بگفت و بمرد در حال تجهیزش کردند و شخص او را بکازرون بردند که مولد او بود و ابومنصور هارون نصرانی شیرازی بانفراد وزیر شد. و یاقوت در معجم الأدباء در کلمهٔ کران نام شهرکی از نواحی دارابجرد قریب سیراف فارس آرد که ابواسحاق کرانی یکی از کُتّابِ انشاء دیوان عضدالدوله که نائب ابی القاسم عبدالعزیزبن یوسف بود وقتی عضدالدوله را قصیده ای گفت و در آن وی را بستود و در آخر آن بشکایت از تأخیر جاریه و راتبهٔ خویش ابیات زیرین بیاورده بود: امن الرعایة یا ابن کلّ مملّک رفعت له فی المکرمات منار ان تقطع الجاری الیسیر عن امری ء ردفته کتابته لک الاشعار یا صاحبیَّ دنی الرحیل فَذَلّلا قلص الرکائب تحتها السفار الأرض واسعةالفضاء بسیطة والرزق مکتفل به الجبّار. و عضدالدوله چون این شنید بخشم شد و رو فرا وزیر ابی القاسم مطهربن عبداللََّه کرد و گفت این توئی که مرا معرض این گونه سخنان کنی راتبهٔ وی باز ده و فائت های او وفاکن. ابواسحاق گوید: چون وزیر از مجلس عضدالدوله بیرون شد بواسحاق را گفت گمان برم که از سر خویش سیر آمدستی. گفتم ای استاد سر بی زبان، سفچه به از آن.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مطیع. فضل بن مقتدر. رجوع به مطیع... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) معمربن حسین اهوازی. صاحب تجارب السلف در آن فصل که ذکر احوال وزراء در ایام دولت بویهی کند گوید: اصل او از اهواز است، خط نیکو نوشتی و راست سخن بود و در ادب متوسط و ایام وزارت او زود منقضی شد و در روزگار او حادثی قابل روایت واقع نگشت. عبداللََّه بن حسین گوید: ابوالقاسم معمر بشیراز آمد و من نائب ابوالقاسم علاءبن حسین بودم و ابوالقاسم را سفری اتفاق افتاد، رقعه ای بمن نوشت و از من استری زینی خواست و او را پیش من قدری نبود که اقتضاء مراعات کردی رقعهٔ او را بی جواب بازگردانیدم. غلام بازآمد و همان رقعه بیاورد و در کنار آن دو بیت نوشته: و انک لاتدری اذا جاء سائل و انت بما تعطیه ام هو اسعد عصی سائل ذوحاجة ان منعته من الیوم شبهاً أن یکون له غد. عبداللََّه گفت این دو بیت را بخواندم و غلام را همچنانکه بار اول، بی جواب بازگردانیدم. بعد از آن روزگار بسیار نگذشت که ابوالقاسم معمر وزیر شد و بعظمتی هرچه تمامتر بشیراز آمد و من در بعض نواحی عامل بودم. مرا بشیراز خواند و من شک نداشتم که مرا از بهر عزل و مصادره میخواند. چون در سرای رفتم و سلام کردم مرا مرحبا گفت و اکرام فرمود و روزی چند پیش او تردد می کردم. روزی بخلوت مرا بخواند و آن رقعه که بمن آن روز نوشته بود بعینها بمن نمود و بیتها برخواند و گفت ای فلان هرگز هیچکس را خوار مدار. و بعد از آن با من احسان کرد و عمل بازداد.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مغربی. یکی از اعیان وزراء اسماعیلیه. رجوع به حبیب السیر چ طهران ج ۱ ص ۴۰۹ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مغیث الدین. رجوع به محمودبن محمدبن ملکشاه بن الب ارسلان سلجوقی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مقتدی. خلیفهٔ عباسی. رجوع به مقتدی، عبداللََّه بن ذخیرةالدین ابی العباس احمد... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مقری. جعفربن احمدبن محمدبن احمد نیشابوری. یکی از شیوخ اهل طریقت. موطن و مدفن وی نیشابور است. و وفات او به ۳۷۸ هـ . ق. بود. رجوع به جعفر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مقسم. مولی بن عباس. تابعی است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ملک الافضل شاهنشاه. وزیر مستنصر فاطمی. رجوع به ملک الافضل... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) منصور. یکی از ائمهٔ زیدیه از نسل ائمهٔ رسیه از فرزندان یوسف داعی نبیرهٔ یحیی الهادی الی الحق که در حدود سال ۱۰۰۰ هـ . ق. تا ۱۰۲۹ هـ . ق. در من فرمان راند و او مؤسس سلسله ای است که هم اکنون بدآنجا حکومت دارند.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) منصوربن ابی الحسین محمدبن ابی منصور کثیربن احمد. مولد او هرات و جد وی احمد از مردم قاین است و ظاهراً ابی الحسین کثیر پدر ابوالقاسم وزیر سامانیان بود و اصمعی شاعر در مدح او گوید: صدرالوزارة انت غیر کثیر لأبی الحسین محمدبن کثیر. و ابوالعباس محمدبن ابراهیم باخرزی منشی ابوالقاسم منصوربن محمد را نیز در حق ابوالقاسم مدیحه ای است که در آن اشاره بوزارت جدّ او می کند: قل للأمیر السید النحریر فقت الوری و فضلت کل امیر ان شئت اَنْ یزداد ملکک بسطة بوزیر ابن وزیر ابن وزیر فعلیک بالشیخ العمید المرتضی منصورابن محمدبن کثیر. و در جنگی که میان سبکتکین و ابوعلی سیمجور روی داد و سبکتکین به بوعلی پیشنهاد صلح کرد بیهقی آرد که «بوعلی را این ناخوش نیامد که آثار ادبار میدید و این حدیث با مقدّمان خود بگفت همه گفتند این چه حدیث است جنگ باید کرد و بوالحسین پسر کثیر پدر خواجه ابوالقاسم سخت خواهان بود این صلح را و بسیار نصیحت کرد و سود نداشت باقضای آمده» و پیداست که در این وقت ابوالحسین یکی از ارکان دولت ابوعلی سیمجور بوده است.کثیربن احمد، جدّ ابوالقاسم نیز عمید نیشابور و سی واند سال بروزگار سامانیان متولی اعمال آن شهر بوده است و بدیهی شاعر در مدح او گوید: و انّی علی طول النوی و تفرّدی کثیر بتأمیلی کثیربن احمد اذا ما انتضا لی الخطب سیف عزیمة کفا صاحب الجیش انتضاءالمهند. و ابوالقاسم در زمان محمودبن سبکتکین غزنوی وزیر و صاحب دیوان عرض بود و در آن زمان ابومحمد قاین بفرمان محمود دبیری وی می کرد و پس از مرگ محمود در نشانیدن محمدبن محمود و انتصاب مسعود بر اریکهٔ ملک با دیگر امرا همداستانی کرد و بعهد مسعود نیز «خواجه ابوالقاسم کثیر بدیوان عرض می نشست و امیر مسعود در باب لشکر با وی سخن می گفت.» و سپس صاحبدیوان خراسان گردید و آنگاه که احمد حسن بوزارت رسید و بانتقام دشمنان خویش پرداخت ابوالقاسم از آن مقام معزول شد معهذا حرمتش سخت بزرگ بود و جاهی و جلالی عظیم داشت و در مجلسی که حسنک را برای مصادره آوردند حضور داشت و هم در مجالس شراب مسعود برسم ندیمان می نشست و ممدوح منوچهری در قصیدهٔ معروف همین ابوالقاسم است: مرغان دعا کنند بگل هر سپیده دم بر جان و زندگانی بوالقاسم کثیر. و آنگاه که در نالانی مرگ ، احمد حسن به انتقام دشمنان قدیم برخاسته بود از جمله قصد مصادرهٔ ابوالقاسم کثیر کرد و بیهقی در تاریخ خویش شرح آن آورده است و گوید: دهم ماه محرم خواجه احمد حسن نالان شد نالانی سخت قوی که قضای مرگ آمده بود. بدیوان وزارت نمی توانست آمد و بسرای خود می نشست و قومی را میگرفت و مردمان او را می خائیدند و ابوالقاسم کثیر را که صاحب دیوانی خراسان داده بودند درپیچید و فراشمار کشید و قصدهای بزرگ کرد چنانکه بفرمود تا عقابین و تازیانه و جلاد آوردند و خواسته بود تا بزنند او دست باستادم زد و فریاد خواست استادم بامیر رقعتی نبشت و به زبان عبدوس پیغام داد که بنده نگوید که حساب صاحب دیوان مملکت نباید گرفت و مالی که بر او باز گردد از دیده و دندان او را نباید داد و امّا بندگان خداوند و چاکران بر کشیدگان سلطان پدر نباید که به قصد ناچیز گردند و این وزیر سخت نالان است و دل از خویشتن برداشته است میخواهد که پیش از گذشته شدن انتقامی بکشد بوالقاسم کثیر حق خدمت قدیم دارد و وجیه شده اگر رأی عالی بیند وی را دریافته شود. امیر چون بر این واقف شود فرمود تو که بونصری ببهانهٔ عیادت نزدیک خواجهٔ بزرگ رو تا عبدوس را بر اثر تو فرستیم و عیادة ما برساند و آنچه باید کرد در این باب بکند بونصر برفت چون بسرای وزیر رسید ابوالقاسم کثیر را دید در صفّه با وی مناظرهٔ مال میرفت و مستخرج وعقابین و تازیانه و شکنجها آورده و جلاد آمده و پیغام درشت می آوردند از خواجهٔ بزرگ، بونصر مستخرجرا و دیگر قوم را گفت یکساعت این حدیث در توقف دارید چندانکه من خواجه را به بینم و نزدیک خواجه رفت او را دید در صدر گونه ای پشت باز نهاده و سخت اندیشمند و نالان بونصر گفت خداوند چگونه میباشد خواجه گفت امروز بهترم و لیکن هرساعت مرا تنگدل کند این نبسهٔ کثیر. این مردک مالی بدزدیده است و در دل کرده که ببرد و نداند که من پیش تا بمیرم از دیده و دندان وی برخواهم کشید و میفرمایم تا بعقابینش کشند و میزنند تا آنچه برده است باز دهد بونصر گفت خداوند در تاب چرا میشود بوالقاسم بهیچ حال زهره ندارد که مال بیت المال ببرد و اگر بفرمائی نزدیک وی روم و پنبه از گوش وی بیرون کنم گفت کرا نکند خود سزای خود بیند در این بودند که عبدوس در رسید و خدمت کرد و گفت خداوند سلطان می پرسد و میگوید که امروز خواجه چگونه است بالش بوسه داد و گفت اکنون بدولت خداوند بهتر است یکی در این دوسه روز چنان شوم که بخدمت توانم آمد عبدوس گفت خداوند میگوید میشنویم که خواجهٔ بزرگ رنجی بزرگ بیرون طاقت برخویش مینهد و دل تنگ میشود و باعمال بوالقسم کثیر درپیچیده است از جهة مال و کس زهره ندارد که مال بیت المال را بتواند ببرد این رنج برخویشتن ننهد و دل تنگ نشود باعمال بوالقاسم آنچه از او می باید ستد مبلغ آن بنویسد و به عبدوس دهد تا وی را بدرگاه آرند و آفتاب تا سایه نگذارند تا آنگاه که مال بدهد گفت مستوفیان را ذکری نبشتند و به عبدوس دادند و گفت بوالقاسم را با وی بدرگاه باید فرستاد بونصر و عبدوس گفتند اگر رای خداوند بیند از پیش خداوند برود؟ گفت لا و لا کرامة گفتند پیر است و حق خدمت دارد از این نوع بسیار گفتند تا دستوری داد پس بوالقسم را پیش آوردند سخت نیکو خدمت کرد و بنشاندش خواجه گفت چرا مال سلطان نمیدهی گفت زندگانی خداوند دراز باد هرچه بحق فرود آید و خداوند با من سرگران ندارد بدهم گفت آنچه بدزدیده ای بازدهی و باد وزارت از سر بنهی کس را با تو کاری نیست گفت فرمان بردارم هرچه بحق باشد بدهم و در سر باد وزارت نیست و نبوده است اگر بودستی خواجهٔ بزرگ بدینجای نیستی بدان قصدهای بزرگ که کردند در باب وی گفت از تو بود یا از کسی دیگر بوالقسم دست بساق موزه فرو کرد و نامه ای برآورد و بغلامی داد تا پیش خواجه آنرا برد و برداشت و بخواند و فرو می پیچید بدست خویش چون بپایان رسید باز بنوشت عنوان پوشیده کرد و پیش خود بنهاد زمانی نیک اندیشید و چون خجل گونه ای شد پس عبدوس را گفت باز گرد تا من امشب مثال دهم تا حاصل و باقی وی پیدا آرند و فردا با وی بدرگاه آرند تا آنچه رای خداوند بیند بفرماید. عبدوس خدمت کرد و بازگشت و بیرون سرای بایستاد تا بونصر بازگشت چون بیکدیگر رسیدند بونصر راگفت عبدوس که عجب کاری دیدم در مردی پیچیده و عقابین حاضر آورده و کار بجان رسیده و پیغام سلطان بر آن جمله رسیده کاغذی به دست وی داد بخواند این نقش بنبشت بونصر بخندید گفت ای خواجه تو جوانی هم اکنون او را رها کند و بوالقاسم میاید بخانهٔ من تو نیز بیا و نماز شام بوالقسم بخانهٔ بونصر آمد و وی را و عبدوس را شکر کرد بر آن تیمار که داشتند و سلطان را بسیار دعاگفت بدان نظر بزرگ که ارزانی داشت و درخواست که بوجهی نیکوتر امیر را گویند و باز نمایند که از بیت المال بر او چیزی بازنگشت اما مشتی زواید فراهم نهاده اند و مستوفیان از بیم خواجه احمد نانی که وی و کسان وی خورده بودند در مدت صاحبدیوانی و مشاهره که استده اند آنرا جمع کردند و عظمی نهادند آنچه دارد برای فرمان خداوند دارد چون گذاشته نیامد که به بنده قصدی کردند. بونصر گفت اینهمه گفته شود و زیادت از این، اما بازگوی حدیث نامه که چه بود که مرد بدان درشتی نرم شد چون بخواند، تا فردا عبدوس با امیر بگوید گفت فرمان سلطان محمود بود بتوقیع وی تا خواجه احمد را ناچیز کرده آید چه قصاص خونها که بفرمان وی ریخته آمده است واجب شده است. من پادشاهی چون محمود را مخالفت کردم و جواب دادم که کار من نیست تا مرد زنده بماند اگر مرا مراد بودی در ساعت وی را تباه کردندی چون نامه بخواند شرمنده گشت و پس از بازگشتن شما بسیار عذر خواست و عبدوس رفت و آنچه رفته بود بازگفت امیر گفت خواجه بر چه جمله است گفت ناتوانست از طبیب پرسیدم گفت بزاد برآمده است و دو سه علت متضاد، دشوار است علاج آن اگر از این حادثه بجهد نادر باشد امیر گفت ابوالقاسم کثیر را بباید گفت تا خویشتن را بدو دهد و لجوجی و سخت سری نکند که حیفی بر او گذاشته نیاید و ما در این هفته سوی نشابور بخواهیم رفت بوالقاسم را با خواجه اینجا بباید بود تا حال نالانی وی چون شود و بدین امید بوالقاسم زنده شد. و باز در تاریخ بیهقی آید: آنگاه که برای کدخدائی ری چند تن را نامزد کردند از جمله محتشمان نام ابوالقاسم کثیر برده شد و مسعود در جواب گفت: ابوالقاسم کثیر از عهدهٔ شغل بیرون نیامده است حساب او پیش باید گرفت و برگذارد که احمد حسن نرسید و چون حساب وی فصل شود آنچه رای واجب کند در باب وی فرموده آید و هم پس از معزولی او را می بینم در ندیمی سلطان و طرف شور است و آنگاه که ابونصر مشکان وفات کرد سلطان مسعود ابوسهل زوزنی و ابوالقاسم کثیر را بفرستاد تا بنشستند و حق تعزیت را [ تعزیت بونصر مشکان را ] بگذاردند. و باز می بینیم وقتی که مسعود از سلجوقیان منهزم گشت و قصد رفتن هندوستان کرد ابوالقاسم کثیر مخالف این رای بود و سال وفات وی در مآخذ دسترس ما به دست نیامد.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) منصوربن عمر کرخی. رجوع به منصور... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) منصوربن عمر کرخی. رجوع به منصور... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) منصور قباری زاهد اسکندرانی. رجوع به منصور... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مؤتمن الدوله علی. وزیر مقتفی. رجوع به علی مؤتمن... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مؤدّب. بیت ذیل از این شاعر در لغت نامهٔ اسدی آمده است: شرم بیک سو نه ای عاشقا خیز و بدان گیسو اندر بشل.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) موسوی خونساری. جدّ مؤلف روضات الجنات. رجوع به ابوالقاسم جعفر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مولی ابی بکر الصدیق بن ابی قحافه. صحابیست و او فتح خیبر را دریافته است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) مهرانی. ظاهراً شاعری باستانی است. و از او در لغت نامهٔ اسدی بیت ذیل آمده است: ای تن ار تو کارد باشی گوشت فربی میبری چون شوی چون داسگاله خود نبری جز پیاز.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) میرزا بابر. رجوع به بابر (میرزا...) مکنی به ابی القاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ناصربن احمدبن بکر خوی. رجوع به ناصر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ناصربن علی درگزینی انس آبادی. رجوع به ناصر... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ناصرالدین (سید...). رجوع به ناصرالدین ابوالقاسم (سید...) شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ناصرالدین شاه قاجار. رضاقلیخان لله باشی هدایت در صفحهٔ آخر روضةالصفا بناصرالدین شاه این کنیت را داده است، و من وجه و مأخذ آن نیافتم.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ناصرالملک همدانی نایب السلطنهٔ سلطان احمدشاه قاجار. رجوع به ناصرالملک ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ناصرالملک همدانی نایب السلطنهٔ سلطان احمدشاه قاجار. رجوع به ناصرالملک ابوالقاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) نصربن احمدبن نصربن مأمون بصری خبزارزی. رجوع به ابوالقاسم خبزارزی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) نصیرالدین. رجوع به محمودبن المظفربن ابی توبه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) نظام الملک. رجوع به محمودبن المظفربن ابی توبه مکنی به ابی القاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) نوح بن منصوربن نوح بن نصربن احمدبن اسماعیل سامانی. ملقب بامیر رضی ملک مشرق. رجوع به نوح... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) نورالدین محمودبن زنگی بن آق سنقر. رجوع به محمودبن زنگی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) نویری. رجوع به محمد نویری مالکی مکنی به ابی القاسم... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) نیشابوری. یکی از ادبای ایران. صاحب قاموس الاعلام گوید: او راست: کتاب کنج کنج [ شاید: گنج گنج یا کنج گنج ] در اخلاق.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) (امیر سید...) نیشابوری. ابن علی. از علماء معاصر با سلاطین آق قویونلو. صاحب حبیب السیر آورده است: امیر ابوالقاسم در ولایت نیشابور از قدوهٔ سادات نقبای ذوی المکارم است و ناظم امور مهمات اصاغر و اکابر. پدر بزرگوارش امیر سراج الدین علی نیز در زمان سلطنت خاقان منصور سالهای موفور در آن دیار در کمال اعتبار روزگار میگذرانید و بامر زراعت اشتغال نموده وجه معیشت از آن ممر بهم میرسانید. (حیبب السیر چ طهران ج ۲ ص ۳۹۳).[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) نیشابوری. دبیر مسعودبن محمودبن سبکتکین. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۹ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) وزیر مغربی. رجوع به حسین بن علی بن حسن بن محمدبن یوسف وزیر مغربی شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ولید. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ویذوری. خداوند ویذور (در آذربایجان) بزمان سالار مرزبان که در سال ۳۴۴ هـ . ق. ابوالقاسم علی بن جعفر وزیر پنجاه هزار دینار و هدایای چندی بعنوان باج بر او مقرر داشت. ترجمهٔ حال او به دست نیست و ویذور نیز معلوم نیست کجا بوده. رجوع به شهریاران گمنام تألیف احمد کسروی ج ۱ ص ۱۰۱ و ۱۰۵ و ۱۳۶ شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هبةاللََّه بن جعفر معروف بقاضی السعید. رجوع به هبةاللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هبةاللََّه بن حسن رازی. رجوع به هبةاللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هبةاللََّه بن حسن طبری. رجوع به هبةاللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هبةاللََّه بن حسین بن یوسف. معروف به بدیع اسطرلابی. رجوع به هبةاللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هبةاللََّه بن سلامةبن نصربن علی مفسر و مقری. رجوع به هبةاللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هبةاللََّه بن عبدالرحیم بن حموی شافعی. ملقب به شرف الدین. و مشهور به ابن البارزی. وفات او به سال ۷۳۸ هـ . ق. و کاتب چلبی بار دیگر وفات او را در ۷۲۷ گفته است. او راست: اظهار الفتاوی. کتاب المجتبی. اساس معرفة اله الناس. مختصر جامع الاصول ابن اثیر. الأمانی فی القراآت. توثیق عُری الایمان فی تفضیل حبیب الرحمن. ملخص شفاء (شاید از قاضی عیاض). تیسیر الفتاوی فی تحریر الحاوی. شرح نظم حاوی صغیر ملک مؤید اسماعیل بن علی ایوبی. و رجوع به هبةاللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هبةاللََّه بن عبداللََّه قفطی. معروف به ابن سیدالکل. رجوع به ابن سیدالکل و رجوع به هبةاللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هبةاللََّه بن علی. معروف به ابن ماکولا. رجوع به ابن ماکولا ابوالقاسم... و رجوع به هبةاللََّه بن علی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هبةاللََّه بن علی بن مسعودبن ثابت معروف به بوصیری. رجوع به هبةاللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هبةاللََّه بن فضل بن قطان. شاعر. معروف به ابن قطّان بغدادی. یکی از شعرا و نیز در طب و کحالی صاحب ید طولی بوده است و با شاعری حیص بیص نام مهاجات و ماجراها دارد و نیز مهاجاتی با ابن تلمیذ طبیب مشهور. مولد و منشأ او بغداد است و قطعهٔ ذیل از اوست: یا من هجرت فلاتبالی هل ترجع دولةالوصال ما اطمع یا عذاب قلبی ان ینعم فی هواک بالی. و رجوع به ابن قطان ابوالقاسم... و رجوع به هبةاللََّه... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هبةاللََّه بن قاضی الرشید. معروف به ابن سناءالملک. رجوع به هبةاللََّه و رجوع به ابن سناءالملک... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) هیتی. عثمان بن خمارتاش. ادیب و شاعر متوفی به سال ۶۱۹ هـ . ق. او مردی نیک نهاد و نیکومعاشرت بود لیکن در امور دینی بی مبالات مینمود و قطعهٔ ذیل او راست: المال افضل ما ادخرت فلاتکن فی مریة ماعشت من تفضیله ما صنّف الناس العلوم بأسرها الا لحیلتهم علی تحصیله.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) یحیی بن عبادة الواسطی. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) یحیی بن عقبه. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) یحیی بن علی حضرمی. ابن طحّان. رجوع به یحیی... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) یزیدبن عبدالصمد دمشقی. محدث است.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) ینال. رجوع به ینال... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) یوسف بن احمدبن یوسف بن گچ گچی دینوری. رجوع به ابن گچ و رجوع به یوسف... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) یوسف بن حسن بن زنجانی. رجوع به یوسف... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) یوسف بن عبداللََّه زجاجی. رجوع به یوسف... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) یوسف بن علی جباره بسکری. رجوع به یوسف... شود.[ اَ بُلْ سِ ] (اِخ) یوسف بن علی زنجانی. رجوع به یوسف... شود.
کلمات همقافیه با «ابوالقاسم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سم» برای سرودن شعر