معنی ابوالفضل

معنی ابوالفضل

7 بازدید
[ اَ بُلْ فَ ] (ع ص مرکب، اِ مرکب) خداوند هنر. صاحب فضل. || دینار. (السامی فی الاسامی) (دهّار) (مهذب الاسماء). || کنیتی از کنای عرب. || و در فارسی گاه نام و علم مرد آید: میرزا ابوالفضل.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن ابی الحسن. یکی از امیرزادگان بنی مرین برادر ابی عنان. او بروزگار پدر ولایت تونس داشت و بزمان فرمانروائی برادر خود ابوعنان حکمران غرناطه بود و سپس عصیان ورزید و مأخوذ و مقتول گشت. رجوع به ابوعنان... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن ابی طاهر. رجوع به ابن ابی طاهر شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) (حاج میرزا...) ابن ابی القاسم(حاج میرزا...) معروف بکلانتری. از علمای قرن سیزدهم ساکن طهران. او راست: کتاب شفاءالصدور.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) (امیر...) ابن ابی نصر احمدبن علی میکالی. ملقب بامیرالوزراء میکالی و پسر و پدر هردو ممدوح اسدی طوسی باشند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن اَحْنف. رجوع به ابن احنف شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) (امیر شیخ...) ابن امیر علیکه. شاهرخ بن تیمور پس از مرگ امیر علیکه مناصب وی را به فرزند ارشد او امیرشیخ ابوالفضل تفویض کرد و در شهور سنهٔ خمسین و ثمانمائه (۸۵۰ هـ . ق.) آنگاه که شاهرخ به قصد شیراز بری رسید امیرسلطان شاه برلاس و امیر ابوالفضل بن امیر علیکه گوگل تاش و امیر نظام الدین احمد فیروزشاه را برسم مقدّمه پیشتر روانه کرد و سال بعد شاهر خ سلطان شاه و شیخ ابوالفضل صاحب ترجمه و میرک احمد فیروزشاه را نزد سلطان محمد فرستاد تا او را به استغفار و اعتذار از طغیان خویش بازداشته و بخدمت جد خود یعنی شاهرخ آرند. رجوع به حبیب السیر ج ۲ ص ۲۰۵، ۲۰۷، ۲۰۸ و بعد شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن ترک جیلی. رجوع به ابن ترک جیلی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن حجر عسقلانی. رجوع به ابن حجر ابوالفضل شهاب الدین شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن حنزابه. رجوع به ابن حنزابه... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن خازن. رجوع به ابن خازن... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن شرائطی. رجوع به ابوالفضل بن یامین شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن شمس الخلافه. رجوع به ابن شمس الخلافه شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن صول. رجوع به ابن صول و رجوع به معجم الأدباء چ مارگلیوث ج ۶ ص ۸۸ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن عبدالحمید. رجوع به ابن عبدالحمید شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن عبدالظاهر. رجوع به ابن عبدالظاهر محیی الدین... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن عربشاه. رجوع به ابن عربشاه عبدالوهاب بن احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن عساکر. رجوع به ابن عساکر ابوالیمن امین الدین شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن عطاءاللََّه. رجوع به ابن عطاءاللََّه... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن عمید. رجوع به ابن عمید ابوالفضل و رجوع به تجارب السلف ص ۲۲۵ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن فرات. رجوع به ابن حنزابه و رجوع به تجارب السلف ص ۲۱۳ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن القاضی شهبه. رجوع به ابن القاضی شهبه... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن القیسرانی. محمدبن طاهر. رجوع به ابن القیسرانی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن مبارک بن خضر. رجوع به ابوالفضل ناگری شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن محمد العراقی القزوینی الطاوسی. ملقب به رکن الدین یکی از علمای عامه. و او منتسب به طاوس یمانی است. ابن خلکان گوید: او را سه تعلیقه است در علم خلاف: مختصر و متوسط و مبسوط و در شهر همدان درس می گفت و طلبه از بلاد بعیده بر وی گرد آمدند و تعلیقات او بنوشتند و حاجب جمال الدین بدانجا مدرسهٔ مشهور بحاجبیه برای وی کرد و ابوالفضل به سال ۶۰۰ هـ . ق. بماه جمادی الآخره در همدان درگذشت.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن مزاحم. رجوع به ابن مزاحم ابوالفضل و رجوع به نصربن مزاحم منقری شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن مکرم. جمال الدین محمدبن مکرم انصاری لغوی. متوفی به سال ۷۱۱ هـ . ق. او راست: مختصر ذخیرة فی محاسن اهل الجزیرة. و رجوع به ابن منظور شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن منظور. رجوع به ابن منظور... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن المهندس. او راست: کتاب الأدویة المفردة.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن نطرونی. رجوع به ابن نطرونی عبدالمنعم بن عبدالعزیز... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن یامین. طبیبی یهودی معروف به شریطی. از مردم حلب. آنگاه که شرف الدین طوسی عالم علوم ریاضی و سایر اصول حکمت بحلب شد و بدانجا اقامت گزید ابوالفضل تلمذ او گزید و از وی قسمی از علوم متداولهٔ قوم فراگرفت و از آنجمله در عدد و زیج و تسییر موالید مهارت یافت. و طبابت اوساط مردم می کرد و به آخر عته و اختلال در عقل وی راه یافت و به سال ۶۰۴ هـ . ق. بی خَلَفی در حلب درگذشت. و مؤلفین نامهٔ دانشوران بجای کلمهٔ شریطی، ابن شرائطی آورده اند. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۴۷ و تاریخ الحکمای قفطی ص ۴۲۶ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن یعقوب نیشابوری. وزیر ملک سعید نصربن احمدبن اسماعیل. و پس از وی ابوالفضل بلعمی بوزارت رسیده است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابویحیی هاجری. رجوع به ابویحیی هاجری شود. و ابوالفضل کنیت دیگر اوست.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن ابی باکربن ابی محمد الخاورانی ملقب به مجدویه. یاقوت گوید: او را در عرف سرین دیدم و او جوانی فاضل و بارع و متفنن و ماهر در علم نحو با فطنت و ذکائی کامل و حافظ قرآن بود و او کتب را بخط خود نوشته و در خدمت مشایخ خوانده بود و دو تألیف کوچک در نحو داشت و شروع به کتب دیگر نیز کرده بود لکن مرگ وی را باتمام آنها مهلت نداد و از آنجمله بود: شرح مفصل زمخشری و از من نیز سؤال بسیار کرد و بنوشت و من در سال ۶۱۷ از وی جدا شدم سپس شنیدم در ۶۲۰ هـ . ق. بسی سالگی فجاءة درگذشته است. -انتهی. و در بعض کتب دیگر بجای احمدبن ابی باکر احمدبن ابی بکر آمده است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن ابی بکر. رجوع به ابوالفضل احمدبن ابی باکر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن ابی طاهر طیفور. رجوع به ابن ابی طاهر... و رجوع به معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۱ ص ۱۵۲ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن حجر عسقلانی. رجوع به ابن حجر... و رجوع به احمد شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن حسین بن یحیی بن سعید همدانی ملقب به بدیع الزمان. رجوع به بدیع الزمان احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن سعید. رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن سعید هروی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن سلیمان بن وهب بن سعید کاتب. یاقوت گوید: پدر او ابوایوب سلیمان بن وهب وزیر و عم او حسن بن وهب معروف و مشهور و در این کتاب (معجم الادباء) ذکر آن دو آمده است و نسب این خاندان را در ترجمهٔ حسن بن وهب استقصا کرده ایم و وفات وی چنانکه ابوعبداللََّه... در کتاب معجم الشعرا آورده است به سال ۲۸۵ هـ . ق. بود. ابوالفضل مردی بارع و فاضل و ناظم و ناثر و متقلد اعمال و جبایات اموال بود و برادر او عبیداللََّه بن سلیمان و برادرزادهٔ او قاسم بن عبیداللََّه وزیر معتضد و مکتفی بودند و او را کتاب دیوان شعر و کتاب دیوان رسائل است. او راست در صفت سرو: حفت بسرو کالقیان تلحفت خضر الحریر علی قوام معتدل فکأنها و الرّیح حین تمیلها تبغی التعالق ثم یمنعها الخجل. رجوع به معجم الأدباء ج ۱ ص ۱۳۶ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن سلیمان بن وهب کاتب. رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن عبدالسیّدبن علی. معروف به ابن اشقر نحوی. از مردم قطیعهٔ باب الأزج بغداد. ابوعبدبن الدبیثی در ذیل خود بر تاریخ سمعانی ذکر او آورده است و گوید: وی ادیبی فاضل بود و تلمذ ابی زکریا یحیی بن علی خطیب تبریزی میکرد تا زمانی که در فن خویش براعت یافت و آنگاه که بزاد برآمده بود از ابی الفضل محمدبن ناصر السلامی اخذ حدیث کرد. رجوع به معجم الأدباء چ مارگلیوت ج ۱ ص ۲۱۷ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن علی بن حجر عسقلانی. رجوع به ابن حجر و رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن علی صفاری خوارزمی. یاقوت از محمدبن ارسلان آرد که احمدبن علی یکی از فضلاء خوارزم و از بلغاء کتّاب آن ناحیت بود. صاحب اشعاری انیق و لطیف و رسائلی دلنشین و خفیف است و رسائل او را ابوحفص عمربن حسن بن مظفر ادیبی در پانزده باب گرد کرده است. رجوع به معجم الأدباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۴۲۲ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن کمال الدین ابی الفتح موسی بن الشیخ رضی الدین ابی الفضل یونس اربلی موصلی فقیه شافعی. ملقب بشرف الدین مدرس مدرسهٔ ملک المعظم مظفرالدین بن زین الدین صاحب اربل. و مدرس قاهریهٔ موصل. شارح کتاب التنبیه در فقه و صاحب مختصر کبیر و مختصر صغیر احیاء علوم الدین غزالی. مولد او موصل به سال ۵۷۵ و وفات نیز بهمان شهر به سال ۶۲۲ هـ . ق. بود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن احمدبن ابراهیم میدانی نیشابوری ادیب. ابن خلکان گوید: او ادیبی فاضل و عارف بلغت و از خصیصین ابوالحسن واحدی صاحب تفسیر بود و سپس نزد دانشمندان دیگر بتکمیل دانش خویش پرداخت و در فن عربیّت خصوصاً در لغت و امثال عرب استاد شد و در آن دو صاحب تصانیف مفیده است از جمله: کتاب الأمثال و آن در باب خود بی نظیر است و کتاب السامی فی الأسامی و او استماع و روایت حدیث کرده است و غالبا بدین دوبیت مترنم بود و گمان میکنم او راست: تنفس صبح الشیب فی لیل عارضی فقلت عساه یکتفی بعذاری فلما فشا عاتبته فاجابنی ایا هل تری صبحا بغیر نهار. و وفات او به چهارشنبهٔ ۲۵ رمضان سال ۵۱۸ هـ . ق. به نیشابور بود و او را به درب میدان زیاد بخاک سپردند. و میدانی بفتح میم منسوب است به میدان زیادبن عبدالرحمن و آن محلتی است به نیشابور و پسر میدانی ابوسعد سعیدبن احمد نیز فاضلی ادیب بود و او راست: کتاب الأسمی فی الاسماء و به سال ۵۳۹ درگذشته است -انتهی. و یاقوت گوید پس از تلمذ نزد واحدی از یعقوب بن احمد نیشابوری علم و ادب فرا گرفته است و علاوه بر کتبی که سابقاً ذکر کردیم کتاب انموذج را در نحو و کتاب الهادی للشادی و کتاب النحو المیدانی و کتاب نزهةالطرف فی علم الصرف و کتاب شرح المفضلیات و کتاب منیةُ الراضی فی رسائل القاضی را از وی نام میبرد و گوید اسعدبن محمد مرسانی دربارهٔ کتاب السامی گوید: هذاالکتاب الّذی سمّاه بالسّامی درج من الدر بل کنز من السّام ما صنفت مثله فی فنه ابداً خواطرالناس من حام و من سام فیه قلائد یاقوت مفصلة لکل اروع ماضی العزم بسّام فکعب احمد مولای الأمام سما فوق السماکین من تصنیفه السامی. و باز گوید: محمدبن المعالی بن الحسن الخواری در کتاب خویش موسوم به ضالّةالأدیب من الصحاح و التهذیب آورده است که مکرر از کتاب اصحاب وی شنیدم که میگفتند اگر ذکا و شهامت و فضل را صورتی بودی میدانی آن صورت بود و هرکه در کلام میدانی تأمّل و در آثار او پژوهش کند داند که دعوی اصحاب وی صدق است. و از شاگردان میدانی است: الامام ابوجعفر احمدبن علی المقری البیهقی و پسر میدانی سعید که پس از پدر خویش امام و پیشوای ادب و علم بود. و ابوالحسن بیهقی در کتاب وشاح الدمیة گوید: الامام استاذنا صدرالافاضل ابوالفضل احمدبن محمدبن احمد المیدانی صدرالادباء و قدوةالفضلاء قدصاحب الفضل فی ایّام نفد زاده و فنی عتاده و ذهبت عدّته و بطلت اهبته فقوم سنادالعلوم بعد ما غیّرتها الأیام بصروفها و وضع انامل الأفاضل علی خطوطها و حروفها و لم یخلق اللََّه تعالی فاضلا فی عهده الا و هو فی مائدة آدابه ضیف و له بین بابه و داره شتاء و صیف و ما علی من عام لجج البحر الخضم و استنظف الدرر ظلم و حیف. و باز گوید: این امام از کسب دست خویش میخورد. و از اشعار اوست: حننت الیهم والدیار قریبة فکیف اذا سارالمطیّ مراحلا وقد کنت قبل البین لاکان بینهم اعاین للهجران فیه دلائلا و تحت سجوف الرقم اغید ناعم یمیس کخوط الخیزرانة مائلا و ینضو علینا السیف من جفن مقلة تریق دم الأبطال فی الحب باطلا و تسکرنا لحظاً و لفظاً کأنّما بفیه و عینیه سلافة بابلا. و نیز او راست: شفه لماها زاد فی آلامی فی رشف ریقتها شفاء سقامی قد ضمنا جنح الدجی و للثمنا صوت کقطّک ارؤس الاقلام. و هم او راست: یا کاذبا اصبح فی کذبه اعجوبة ایّة اعجوبة و ناطقا ینطق فی لفظة واحدة سبعین اکذوبة شبهک الناس بعرقوبهم لما رأوا اخذک اسلوبه فقلت کلا انه کاذب عرقوب لایبلغ عرقوبه.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن عبداللََّه بن یوسف. رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن کوجمیشنی سمرقندی. او راست اجزائی در حدیث و از جمله کتاب الابدال.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن محمد برلسی فاسی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن محمد دینوری. رجوع به احمدبن محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن محمد صخری خوارزمی. رجوع به احمدبن محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) اربلی. رجوع به ابوالفضل احمدبن کمال الدین... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) اسعدبن محمدبن البراوستانی القمی. وی وزیر برکیارق بن ملکشاه و بر برکیارق غالب و مسلط بود و عساکر برکیارق وی را سبب تنگی و عسرت معیشت خویش می شمردند. و از آن رو بر ملکشاه بشوریدند و تن وزیر از شاه بخواستند و او با شرط قصد نکردن بجان وی ابوالفضل را بدیشان سپرد لکن لشکریان وفا بعهد نکرده وی را بکشتند در سال ۴۷۲ هـ . ق. و براوستان از قراء قم است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) اسفهبد. شهریاربن شروین. رجوع به شهریار... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) اسماعیل بن علی بن سعدان. رجوع به اسماعیل بن علی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) اسماعیل جنزوی (گنجوی) از مردم جنزه قریه ای باصفهان یا شهری به ارّان میان شروان و آذربایجان. و صاحب تاج العروس گوید: در نسبت او جنزی نیز آمده است و اصح آن است که وی منسوب به گنجهٔ ارّان است. و او شروطی بود به دمشق و محدث است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) بُتانی. فقیهی زاهد. از قریهٔ بُتان از مضافات طُریثیث (ترشیز، ترشیش).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) بحربن کثیر السقاء. محدث است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) بستی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۱ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) بکربن محمدبن علی زرنجری بخاری. از شیوخ سمعانی صاحب کتاب الانساب است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) بکربن محمدبن علی زرنجری بخاری. از شیوخ سمعانی صاحب کتاب الانساب است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) بیهقی. الشیخ ابوالفضل محمدبن الحسین الکاتب البیهقی. ابوالحسن علی بن زید بیهقی در صص ۱۷۸ - ۱۷۵ گوید: او دبیر سلطان محمود بود به نیابت ابونصربن مشگان و دبیر سلطان محمدبن محمود بود و دبیر سلطان مسعود آنگاه دبیر سلطان مودود آنگاه دبیر سلطان فرخ زاد. و چون مدت مملکت سلطان فرخ زاد منقطع شد انزوا اختیار کرد و بتصانیف مشغول گشت. مولد او دیه حارث آباد بوده است و از تصانیف او کتاب زینةالکتاب است و در آن فن مثل آن کتاب نیست و تاریخ ناصری از اول ایام سبکتکین تا اول ایام سلطان ابراهیم روز به روز تاریخ ایشان را بیان کرده است. و آن همانا سی مجلد منصف زیادت باشد، از آن مجلدی چند در کتابخانهٔ سرخس دیدم، و مجلدی چند در کتابخانهٔ مهد عراق رحمهااللََّه. و مجلدی چند در دست هرکسی و تمام ندیدم و با فصاحت و بلاغت. احادیث بسیار سماع داشته است. قال نا ابوعبدالرحمن السلمی فی سنة احدی و اربع مائة (۴۰۱ هـ . ق.) قال نا جدی اسماعیل بن نجید نا عبداللََّه بن حامد نا ابوبشر اسماعیل بن ابراهیم الحلوانی نا علی بن داود القنطری نا وکیع بن الجراح انّه قال: اذا اخذت فالا من القرآن فاقرأ سورةالاخلاص ثلاث مرّات او المعوذتین و فاتحةالکتاب مرة ثم خذ الفال. و خواجه ابوالفضل گوید: در سنهٔ اربعمائة (۴۰۰ هـ . ق.) در نیشابور شست و هفت نوبت برف افتاد. آنگاه سید ابوالبرکات العلوی الجوری بمن نامه ای نوشت این دو بیت اندر آنجا: هنیئا لکم یا اهل غزنة قسمة خصصتم بها فخراً و نلتم بها عزّا دراهمنا تجبی الیکم و ثلجکم یرد الینا هذه قسمة ضیزی. و آن قحط که در سنهٔ احدی و اربعمائه (۴۰۱ هـ . ق.) افتاد در نیشابور از این سبب بود که غله را آفت رسید از سرما و این قحط در خراسان و عراق عام بود و در نیشابور و نواحی آن سخت تر، آنچه بحساب آمد که در نیشابور هلاک شده بود از خلایق صد و هفت هزار و کسری خلق بود، چنانکه ابوالنصر العتبی در کتاب یمینی بیارد، گوید جمله گورها باز کردند و استخوانهای دیرینهٔ مردگان بکار بردند و بجایی رسید حال که مادران و پدران فرزندان را بخوردند و امام ابوسعد خرگوشی، در تاریخ خویش اثبات کند که هرروز از محلهٔ وی زیادت از چهارصد مرده بگورستان نقل افتادی و این قحط نه از آن بود که طعام عزیز بود، بل که علت جوع کلبی بود که بر خلق مستولی شده بود. و در کتاب یمینی می آید که در این ایام طباخ بود که در بازار چندین من نان بر دکان نهادی که کسی نخریدی. و هفده من نان بدانگی بود، مردم بیشتر چندانکه طعام می خوردند سیر نمی شدند. و عبد لکانی زوزنی راست در این قحط: لاتخرجن من البیوت لحاجة او غیر حاجة والباب اغلقه علیک موثقا منه رتاجه لایقتنصک الجائعون فیطبخوک بشورباجه. نعوذ باللََّه من هذه الحالة. و چون غلات دررسید در سنهٔ اثنتین و اربعمائة (۴۰۲ هـ . ق.) آن علت و آن آفت زایل شد. و خواجه ابوالفضل البیهقی گوید: نشاید خدمتکار سلطان را نقد ذخیره نهادن، که این شرکت جستن بود در ملک، چه خزانه بنقد آراستن و ذخیره نهادن از اوصاف و عادات ملوک است و نه ضیاع و عقار ساختن، که آن کار رعایا بود. و خدمتکار سلطان درجه و رتبت دارد میان رعیت و میان سلطان. از رعیت برتر بود و از سلطان فروتر، بسلطان مانندگی نباید کرد در نقد ذخیره نهادن، و برعیت مانندگی نباید جست در ضیاع و مستغلات ساختن، اندر خدمت سلطان بمرسومی قناعت باید کرد و از آن خرجی بررفق میکرد در جاه و نفاذ امر. و خرجی متوسط از خدمت سلاطین بیش طمع نباید داشت. و بدین جاه کسب دنیا نباید کرد تا بماند، که اگر جاه را سبب کسب دنیا سازد هم جاه زایل شود هم مال و روا بود که جان را آفت رسد. و هرکجا که دارالملک بود باید که آن کس را سرای معمور بود، تا بر سر رعیت نزول نباید کرد. و اگر هرجای که پادشاه آنجا نشیند و آنجا شود گوسفندکی چند دارد مصلحت بود، که هرکه گوسفند ندارد در خدمت سلطان دَرِ مروت و ضیافت بر وی فروبسته باشد و اگر تواند چنان سازد که خرج وی از مرسوم زیادت آید، تا هم مروت بود هم دفع آفت، و امانت برزد در گفتن و نوشتن تا از سیاست و عزل ایمن بود، و اگر این جاه خویش در اغاثت ضعفا و اعانت محاویج صرف کند رکنی از ارکان سعادت آخرت حاصل کرده باشد، بدین وجه هم در دنیا بی آفت بود هم در عقبی امیدی فسیح بود برحمت حق تعالی. و من منظوم قوله: جرمی قدا ربی علی العذر فلیس لی شی ء سوی الصبر فاسر عنی خاطری کله لانفق الایّام فی الشکر. و او را از جهت مهرزنی قاضی در غزنی حبس فرمود بعد از آن طغرل برار که غلام گریختهٔ محمودیان بود ملک غزنی گرفت و سلطان عبدالرشید را بکشت و خدم ملوک را با قلعه فرستاد. و از آن جمله یکی ابوالفضل بیهقی بود که از زندان قاضی با حبس قلعه فرستاد. ابوالفضل در آن قلعه گوید: کلما مر من سرورک یوم مر فی الحبس من بلائی یوم ما لبؤسی و ما لنعمی دوام لم یدم فی النعیم و البؤس قوم. پس اندک مایه روزگار برآمد که طغرل برار بردست نوشتکین زوبین دار کشته آمد و مدت استیلای وی پنجاه و هفت روز بیش نبود و ملک با محمودیان افتاد و بر ولی نعمت بیرون آمدن مبارک نیاید و مدت دراز مهلت ندهد. و من سل سیف البغی قتل به. و توفی الشیخ ابوالفضل محمدبن الحسین البیهقی الکاتب فی صفر سنة سبعین و اربعمائة (۴۷۰ هـ . ق.) و باز علی بن زید بیهقی در موضع دگر از تاریخ بیهق گوید: خواجه ابوالفضل البیهقی که دبیر سلطان محمودبن سبکتکین بود استاد صناعت و مستولی بر مناکب و غوارب، تاریخ آل محمود ساخته است بپارسی، زیادت از سی مجلد، بعضی در کتابخانهٔ سرخس بود و بعضی در کتبخانهٔ مدرسهٔ خاتون، مهد عراق. و حاجی خلیفه در سه مورد نام تاریخ بیهقی بصورتهای مختلف ذیل آورده است: تاریخ آل سبکتکین، جامع التواریخ، جامع فی تاریخ بنی سبکتکین. و با التزام او که فارسی بودن آنرا قید نکرده چنین مینماید که این تاریخ عربی است ولی البته این تسامحی است و آقای قزوینی در تعلیقات خود بر جلد اول لباب الالباب آورده اند که ریو در فهرست نسخ فارسی ب م (ص ۱۵۹) گمان کرده است که فقط قسمتی از آن را که متعلق به تاریخ ناصرالدین سبکتکین بوده تاریخ ناصری می گفته اند و نه چنین است بلکه مجموع را تاریخ ناصری می خوانده اند و آنگاه قسمتی از تاریخ بیهق لأبی الحسن علی بن زیدبن محمد الاوسی الانصاری را که پیش از این آورده ایم نقل کرده اند. رجوع به لباب الالباب چ ادوارد برون ج ۱ ص ۲۹۶ شود. و در مقدمهٔ تاریخ بیهقی بتصحیح آقایان دکتر غنی و دکتر فیاض آمده است که در جزء چند کتاب معدودی که از نثر فارسی پیش از مغول مانده است یکی کتاب حاضر یعنی تاریخ خواجه ابوالفضل بیهقی است که از شاهکارهای ادب فارسی بشمار میرود. این کتاب از جهت موضوع نمونه ای از تاریخ نویسی خوب و از حیث انشاء مثالی از بلاغت زبان ماست. بیهقی موجد فن تاریخ نیست پیش از او به زبان فارسی تاریخها نوشته اند ولی در همهٔ مورخین قدیم ما شاید هیچکس بقدر بیهقی معنی تاریخ را درست نفهمیده و بشرایط و آداب تاریخ نویسی استشعار نداشته است. ابداعی که بیهقی در این فن آورده حتی در نظر خود او بی سابقه بوده است خود میگوید: در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست که احوال را آسانتر گرفته اند و شمه ای بیش یاد نکرده اند اما چون من این کار را پیش گرفتم میخواهم که داد این تاریخ را بتمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ از احوال پوشیده نماند. در طنز بتواریخ قدیم مینویسد: اگرچه این اقاصیص از تاریخ دور است چه در تواریخ چنان میخوانند که فلان پادشاه فلان سالار را بفلان جنگ فرستاد و فلان روز جنگ یا صلح کردند و این آنرا بزد و برین بگذشتند امّا من آنچه واجب است بجای آرم. این واجب چه بوده است؟ نوشتن تاریخی زنده و حسّاس برای آیندگان. زیرا بیهقی بقول خود تاریخ را برای آیندگان مینوشته و بخوبی متوجه بوده است که آیندگان تاریخ زنده و حساس میخواهند. این است سر این تفصیل پردازیهای دلاویز و چهره سازیهای زیبا که مایهٔ امتیاز این کتاب شده است. دو شرط عمدهٔ مورخ صداقت و اطلاع است که بیهقی شاید پیش از خوانندگان خود متوجه اهمیت آن بوده است و بدین جهت در هر فرصتی خاطر خوانندگان را از راستگوئی و حقیقت دوستی و همچنین از احاطه و اطلاع خود بر اخبار اطمینان میدهد چنانکه خوانندگان در تضاعیف کتاب ملاحظه میکنند و مخصوصاً در خطبهٔ باب خوارزم (در آخر کتاب) که مورخ در آنجا روش خود را در انتقاد مدارک و اسناد بشرح ذکر کرده و نموداری از طرز فکر دقیق خود را نشان داده است. مندرجات کتاب بیهقی یا از مشهودات خود اوست که در طی روزگار با دقت تمام تعلیق میکرده یا اطلاعاتی است که با کنجکاوی بسیار از اشخاص مربوط و مطلع به دست می آورده یا منقولاتی است از کتابها که غالباً نام آنها را ذکر میکند و حتی راجع بارزش آنها نظر خود را اظهار میدارد. بیهقی از سالیان دراز تألیف این کتاب را در نظر داشته و با دلبستگی و علاقمندی تمام بتهیهٔ موادّ آن مشغول بوده و برای اینکار از موقع مساعد خود در دربار استفاده میکرده است که بقول خودش برای دیگر کس میسر نبوده است. ولیکن برای نوشتن تاریخ تنها داشتن مواد کافی نیست، هنری هم لازم است که از این مواد استفاده کند یعنی انشائی که بتواند گذشتهٔ محوشده را پیش چشم آیندگان مجسم و محسوس سازد و هنر بیهقی اینجا است. در نوشته های قدیم کمتر کتابی است که بتواند با کهنگی زبان اینقدر برای خوانندگان خود جذبه داشته باشد و هر خواننده ای بشرط آشنائی با زبان آنرا با ولع و اشتیاق و بدون کسالت و ملال بخواند هنر بیهقی اوج بلاغت طبیعی فارسی و بهترین نمونهٔ هنر انشائی پیشینیان است که زیبائی را در سادگی می جسته و از تماس با طبیعت زبانی مانند طبیعت گرم و زنده و ساده و باشکوه داشته اند. در کتاب بیهقی نمونه های مختلفی از انشا هست و قطعه هائی دارد که از حیث بلاغت سند لیاقت زبان فارسی محسوب میشود. ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی در سال ۳۸۵ هـ . ق. در ده حارثاباد بیهق ولادت یافته، اوائل عمر را در نیشابور بتحصیل علم اشتغال داشته سپس بسمت دبیری وارد دیوان رسالت محمود غزنوی شده و شاگرد، یعنی دبیر زیردست خواجه بونصر مشگان رئیس دیوان بوده با استاد خود قربت و اختصاص تمام داشته و پاکنویسی نامه های مهم را برعهده داشته است. پس از مرگ بونصر در اواخر سلطنت مسعود بوسهل زوزنی رئیس دیوان شد و بیهقی با همه ناسازگارئی که استاد جدید با او داشت بقیّهٔ زمان مسعود را در امن و امان بسر برد و بواسطهٔ لطف و حمایت شاه از گزند رئیس ناسازگار خود محفوظ ماند. پس از مسعود اوضاع دیگرگون شد و حوادثی برای بیهقی با بوسهل پیش آمد که از تفصیل آن اطلاع نداریم. بنابروایت عوفی بیهقی در زمان عبدالرشید رئیس دیوان رسالت شد و پس از چندی در دسته بندیها و اسباب چینی های درباریان بسعایت مخالفان معزول و محبوس گردید و اموالش را غلامی تومان (یا یونان) نام بحکم شاه غارت کرد. ابن فندق میگوید: «او را از جهت مهر زنی قاضی در غزنی حبس فرمود بعد از آن طغرل برار که غلام گریختهٔ محمودیان بود ملک غزنی به دست گرفت و سلطان عبدالرشید را بکشت و خدم ملوک را با قلعه فرستاد و از آن جمله یکی ابوالفضل بیهقی بود که از زندان قاضی با حبس قلعه فرستاد.» بیهقی پس از خروج از زندان شاید دیگر وارد خدمت نشده و قسمت اخیر عمر را بعطلت و انزوا در منزل خود در غزنین بسر میبرده و بتصنیف کتاب اشتغال داشته تا در صفر سال ۴۷۰ هـ . ق. درگذشته است. از تألیفات بیهقی یکی تاریخ آل سبکتکین بوده که کتاب حاضر قسمتی از آن است. دورهٔ کامل این تاریخ بگفتهٔ ابن فندق سی مجلد مصنف زیادت بوده و تا اول ایام سلطان ابراهیم را نوشته بوده است. دیگر کتابی به نام زینةالکتاب که شاید در آداب کتابت بوده است. بیهقی در تاریخ مسعودی دوجا از کتابی به نام مقامات یا مقامات محمودی یاد میکند و احتمال داده میشود که قسمت محمودی تاریخ خود را بدین اسم خوانده باشد یکجا نیز رساله ای از تصنیف خود ذکر میکند که در آن بعضی نامه های سلطنتی را درج کرده بوده است و محتمل است که این همان زینةالکتاب مذکور در ابن فندق باشد. صاحب آثارالوزرا نیز کتابی به نام مقامات بونصر مشگان به بیهقی نسبت داده که شاید همان مقامات محمودی بوده است . به هرحال از مؤلفات بیهقی آنچه عیناً موجود است همین تاریخ مسعودی است، از بقیه فقط آثار و منقولاتی در نوشته های دیگران دیده میشود. در یک مجموعهٔ خطی در کتابخانهٔ آقای حاج حسین آقای ملک در تهران چند ورقی هست مشتمل بر شرح بعضی از لغات کتابی که منسوب به بیهقی است و شاید از زینةالکتاب باشد. {aتاریخ مسعودی:a} موضوع اصلی این کتاب تاریخ سلطنت مسعودبن محمود است ولی در مطاوی آن اطلاعات بسیار مفید راجع به موضوعات دیگر تاریخ مندرج است و چندین شعبهٔ مهم تاریخ از این کتاب استفاده میکنند از قبیل تاریخ غزنویان پیش از مسعود، تاریخ سامانیان، سلجوقیان، صفاریان و غیرهم و همچنین اطلاعات گرانبهائی مربوط به تاریخ ادبیات میدهد از قبیل ذکر شعرا و اشعاری که مدرک ما در آن باب منحصر باین کتاب است. قدر مسلم آن است که کتاب بیهقی بهترین و کامل ترین سند تاریخ زمان مسعود است. در هیچیک از مدارک تاریخ غزنویه از قبیل عتبی و گردیزی و طبقات ناصری اینقدر اطلاعات مفید و مناظر زنده از زندگانی فردی و اجتماعی آن عصر به دست نمی آید و بهمین جهت بیهقی یکی از بهترین مآخذ برای تصحیح اغلاط مورخین بعد محسوب میشود. اینها علاوه بر فوائدی است که برای علم تاریخ زبان فارسی و لغت آن از این کتاب به دست می آید و در حد خود البته بسیار سودمند و گرانبهاست. اطلاعات جغرافیائی کتاب نیز بنوبهٔ خود مهم است، بیهقی بواسطهٔ دقتی که در ذکر تفاصیل و جزئیات داشته نام امکنهٔ بسیار ذکر کرده است و از اینجا برای روشن کردن مجهولات جغرافیای قدیم میتوان استفاده های شایان کرد. دانشمند روسی استاد بارتلد که خود از بهترین آشنایان کتاب بیهقی بوده و بیش از هرکسی از آن استفاده کرده و در تألیفات خود خاصة در کتاب «ترکستان» زیاده با آن سروکار داشته معتقد است که این کتاب بقدر شایستگی خود در محافل علمی دنیا شهرت نیافته و خاورشناسان از فوائد آن دور مانده اند. علت این امر را دانشمند نامبرده از بدی چاپهای آن میداند (دو چاپ کلکته و تهران) که هیچیک مطابق سلیقه و بازگوی توقعات دانشمندان نبوده است. چاپ اول این کتاب چاپ کلکته است که متن آنرا خاورشناس انگلیسی مورلی در هندوستان از روی چند نسخه تهیه کرده، پس از مرگ او باهتمام کاپیتان ناسولیس در ۱۸۶۲ م. در کلکته به طبع رسیده است. این چاپ از حیث صنعت طبع از قبیل تجزیهٔ کلمات و رعایت منظم فواصل آنها و روشنی و خوانائی و مخصوصاً حفظ رسم الخط ثابتی در تمام کتاب، باسلیقه و دقیق است و لیکن از هرگونه توضیح و تعلیق و فهرستی خالی است و جز یک مقدّمهٔ مختصر و نادراً چند جا نسخه بدل چیزی ندارد. چاپ دوم چاپ سنگی طهران است که بتصحیح و تحشیهٔ مرحوم سیداحمد ادیب پیشاوری است و در سال ۱۳۰۵ هـ . ق. به طبع رسیده است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) تاج الدین. رجوع به تاج الدین ابوالفضل بن بهاءالدوله خلف بن ابوالفضل... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) تاج الدین بن طاهر. از پادشاهان سیستان که بزمان سلاجقه نیم استقلالی داشتند. او با سلطان سنجر در محاربهٔ غزان اسیر شد و سپس رهائی یافت و بسیستان بازگشت و تا گاه مرگ فرمان راند. اخلاف وی نیز تا زمان سلطهٔ مغول در سیستان همین سمت داشتند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ثوبان بن ابراهیم. رجوع به ذوالنون مصری شود. و بعضی کنیت او را ابوالفیض گفته اند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفر. او راست: کتاب الأشعار المنتخبات من اقوال الشعراء الاسلامیین. (ابن الندیم).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفربن ثعلب ادفوی شافعی. رجوع به جعفر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفربن شمس الخلافة. رجوع به ابن شمس الخلافة شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفربن علی. رجوع به جعفربن علی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفربن فرات. رجوع به ابن حنزابه شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفربن محمدبن حسین المحدث بن حسین بن حسن بن علی بن عمر الاشرف بن الامام زین العابدین. و او ملقب به سید ابیض، الثائر باللََّه علوی است. وی بروزگار ابوالفضل اسفهبد محمدبن شهریاربن جمشید رستمداری از گیلان خروج و بعضی از حدود آن ولایت را مسخر کرد و در جنگی که با ابن عمید وزیر رکن الدوله درپیوست ابوالفضل محمدبن شهریار از الثائر باللََّه علوی استمداد کرد و او با سپاهی انبوه بیاری محمد شتافت و ابن عمید منهزم شد. سید بگیلان بازگشت و در سیاه کله رود بقریه ای میان ده ساکن شد و او مردی خیّر و نیکوکار بود چنانکه در خطهٔ خویش آثار نیکو نهاد و بقاع خیر طرح افکند و هم بدانجا درگذشت.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفربن محمود اسکافی. وزیر معتز خلیفهٔ عباسی. صاحب تجارب السلف گوید: او علم و ادبی نداشت اما مردی کریم بود و دلها را بکرم صید میکرد. و کرم معایب او را می پوشانید. اما معتز او را کاره شد و ترکان بعضی او را می خواستند و بعضی نه. و بسبب او فتنه برخاست. معتز وی را معزول کرد. رجوع به تجارب السلف چ طهران ص ۱۸۵ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفربن مکتفی باللََّه. رجوع به جعفر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفربن موسی بن الحداد. رجوع به جعفر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفربن یحیی بن خالدبن برمک. رجوع به جعفر ... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفر، متوکل علی اللََّه. رجوع به متوکل... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جعفر المقتدربن معتضدباللََّه عباسی. رجوع به مقتدر...شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جمحی. رجوع به ابوالمظفر جمحی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حاجب. آنگاه که ابوابراهیم اسماعیل بن نوح ملقب بمنتصر بحدود نسا رسید و ابونصر حاجب بهواء دولت و نصرت لوای او برخاست و مردم نسا بدین امر تن درندادند نامه ای به خوارزمشاه فرستادند و مدد خواستند و او ابوالفضل حاجب را بیاری آنان فرستاد و جنگی میان او و منتصر در رستاق استوا درپیوست و منتصر منهزم شد. رجوع به تاریخ یمینی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حاجب بن النعمان. وزیر القادر عباسی. رجوع به دستورالوزراء خوندمیر ص ۸۲ و تجارب السلف ص ۲۵۲ و حبیب السیر ج ۱ ص ۳۰۶ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حافظ السلامی. رجوع به محمدبن ناصربن محمدبن علی بن عمر البغدادی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حبش بن ابراهیم بن محمد منجّم. رجوع به حبش... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حبیش بن ابراهیم تفلیسی. رجوع به حبیش ... شود. و در کشف الظنون در بعض مواضع حبش و در بعض دیگر حسین آمده است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حسدای بن یوسف بن حسدای. رجوع به حسدا... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حسن بن میکال. او از جانب محمود غزنوی بخوارزم رفت تا شیخ الرئیس و ابوریحان و چندتن دیگر از بزرگان علم و ادب را که در دربار خوارزمشاه بودند بغزنین برد و در دستورالوزراء میرخوند نام او حسین بن میکال آمده است. واللََّه اعلم.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حسن سرخسی. رجوع به تذکرةالأولیاء ج ۲، و رجوع به ابوالفضل محمدبن حسین سرخسی در نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۲۰ و کشف المحجوب هجویری شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حسین بن میکال. رجوع به ابوالفضل حسن بن میکال شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حمدبن احمد. از شیوخ سمعانی صاحب انساب است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حیّانی. رجوع به حیّانی مکنی به ابوالفضل مهندس... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) خازمی. منجّم احکامی. نزیل بغداد. وی مدتی به بغداد میزیست و دعوی علم احکام میکرد و بیش از آنچه بود می نمود و مردم بغداد پیروی اقوال احکامی او می کردند. و آنگاه که پانصدوهشتاد و دو کواکب سبعه ببرج میزان مجتمع شدند گفت بادی شدید وزد و جانداران ربع معمور هلاک کند و دیگر منجمین اقطار نیز همان گفتند جز شرف الدوله عسقلانی منجم نزیل مصر که با وی مخالفت ورزید. لکن مردمان برای حفظ جان در دشت ها به سردابها و بکوهستانها بمغاره ها پناه بردند. لکن به روز موعود که به تابستان بود هوا سخت گرم شد و حتی نسیمی نیز نوزید و مردم بنکوهش منجمین احکامی هم زبان گشتند و شعرا در تخطئهٔ آنان شعرها سرودند و از جمله ابوالغنائم محمدبن المعلم الواسطی در هجاء ابوالفضل گفت: قل لابی الفضل قول معترف مضی جمیدی و جاءنا رجب و ماجرت زعزع کما حکموا و لابدا کوکب له ذنب کلاّ ولا اظلمت ذکاء و لا ابدت أذی من ورائها الشهب یقضی علیها من لیس یعلم ما یقضی علیه هذا هو العجب فأرم بتقویمک الفرات والاص طرلاب خیر من صفرة الخشب قدبان کذب المنجمین و فی ای مقال قالوا فما کذبوا مدبّرالأمر واحد لیس للسْ سبعة فی کلّ حادث سبب. در نامهٔ دانشوران حازمی با حاء مهمله است و در تاریخ الحکما با خاء منقوطه و ابوالغنائم در نامهٔ دانشوران محمدبن علی و در قفطی محمدبن المعلم آمده است. رجوع به تاریخ الحکماء قفطی ص ۴۲۶ و نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۱۵۱ و رجوع به ترجمهٔ انوری شاعر شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) خالدبن ازهری. رجوع به خالد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) خالدبن رباع. محدث است و یزیدبن هارون از وی روایت کند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) خالدبن ولید. سیف اللََّه. رجوع به خالد شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) خالد نحوی. او از حسن روایت کند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) خطیب کازرونی. او راست: شرح ارشاد در نحو تعلیقهٔ بر شرح مواقف. (الرسالة القلمیة).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) رازی. او راست: اللوامح. (کشف الظنون).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) (رئیس...) رجوع به حبیب السیر چ طهران ص ۳۶۳ و ۳۶۶ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ربیع بن یونس بن محمد. رجوع به ربیع... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ربیع بن یونس محمدبن محمد عبداللََّه بن ابی فروه موسوم به کیسان، حاجب ابی جعفر منصور و وزیر او و پس از ابوایوب موریانی. وفات ۱۷۰ هـ . ق.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) رغیب بن یحیی بن سلامهٔ رحبی. رجوع به رغیب... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) رکن الدین کرمانی حنفی. رجوع به رکن الدین... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ریّاشی. عباس بن فرج مولی محمدبن سلیمان هاشی. یکی از بزرگان نحات و اهل لغت و راویهٔ شعر. نسبت وی به ریاش نامی است که پدر ابوالفضل نزد وی بود. ریاشی در لغت تلمیذ اصمعی بود و کتب اصمعی و ابی زید را از برداشت و از مازنی نحو آموخت و مازنی از وی لغت فراگرفت. مبرّد گوید: از مازنی شنیدم که میگفت ریاشی کتاب سیبویه را نزد من خواند و من از او بیشتر استفاده کردم تا او از من و مرادش این بود که چنانکه من بدو تدریس نحو کردم او نیز بمن لغت و شعر تعلیم کرد. و ابوالعباس المبرد و ابوبکر محمدبن درید شاگردان اویند. ابوالفضل ریاشی در روایت ثقه است و وی را تصانیفی است از جمله: کتاب الخیل. کتاب الابل. کتاب ما اختلفت اسمائه من کلام العرب و جز آن. و او بروزگار خلافت معتمد به سال ۲۵۷ هـ . ق. در واقعةالزنج کشته شد.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) زهیربن محمدبن علی بن یحیی بن الحسن بن جعفربن منصوربن عاصم المهلبی العتکی. الملقب به بهاءالدین الکاتب. یکی از فضلا و نیکوترین شعراء و نثرنویسان و خطاطین عصر خویش. او در مصر بخدمت ملک الصالح نجم الدین ابوالفتح ایوب بن کامل پیوست و در رکاب او ببلاد شرقیه شد و در آنجا اقامت گزید تا آنگاه که ملک الصالح شهر دمشق را مسخر کرد و بمصاحبت ملک بدان شهر منتقل شد پس از حادثه ای که او را پیش آمد و دمشق از تصرف او بیرون شد و سپاهیان به اوخیانت ورزیدند و از وی بپراکندند و ملک ناصر داود صاحب کرک پسر عم وی او را اسیر کرد و در قلعهٔ کرک بازداشت در این وقت بهاءالدین زهیر در نابلس اقامت گزید و بپاس نعمت ملک صالح بدیگری نپیوست تا آنگاه که بار دیگر ملک صالح دیار مصریه را متصرف شد و بهاءالدین زهیر در خدمت وی در اواخر ذی قعدهٔ سال ۶۳۷ به مصر بازگشت. ابن خلکان گوید: من در این وقت بقاهره بودم و چون صیت فضل زهیر شنیده بودم صحبت وی را تمنی میکردم و چون او را دیدم در مکارم اخلاق و کثرت ریاضت و سهولت سجایا وی را بیش از مسموعات خویش یافتم و او نزد ملک صالح مکانتی عظیم داشت و به اسرار خفیهٔ ملک جز زهیر هیچکس مطلع نبود. با اینهمه جز در خیر و نیکی نزد ملک توسط نکردی و مردمی بسیار از حسن وساطت او منتفع شدند و باز ابن خلکان گوید: همهٔ اشعار وی لطیف و سهل و ممتنع است و اجازهٔ روایت دیوان خویش بمن داده است و چنانکه خود او گفت مولد او به پنجم ذیحجهٔ سال ۵۸۱ هـ . ق. بمکه و بار دیگر گفت مولد من بوادی نحله نزدیک مکه بوده است و باز گفت نسب وی به مهلب بن ابی صفره بپیوندد و در یک شنبهٔ چهارم ذی قعدهٔ سال ۶۵۶ هـ . ق. بوبائی که در قاهره افتاد درگذشت و فردای آنروز در گورستان قرافهٔ صغری نزدیک قبهٔ امام شافعی جسد وی بخاک سپردند. رجوع به وفیات الاعیان ابن خلکان چ طهران ج ۱ ص ۲۱۲ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) سرخسی. از مشایخ صوفیه است. (ابن الندیم).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) سلیمان بن موسی. رجوع به سلیمان... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) سنان بن منصور مولی واثلةبن الاسقع. محدث است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) سنان بن منصور مولی واثلةبن الاسقع. محدث است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) شاذان بن جبرئیل بن اسماعیل قمی. رجوع به شاذان... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) شهریاربن شروین. رجوع به شهریار... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) شیرازی. رجوع به ابوالفضل عباس بن حسین شیرازی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) صابونی. رجوع به محمدبن احمدبن ابراهیم بن سلیمان جعفی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) صالح بن عبدالملک التمیمی الخراسانی. یکی از خوشنویسان بی عدیل. (ابن الندیم).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) صالح بن نوح بن منصور نیشابوری. رجوع بصالح ... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) صدقةبن فضل مروزی. محدث و ثقه است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) طاوسی عراقی بن محمدبن عراقی قزوینی ملقب به رکن الدین. رجوع به طاوسی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس بن احنف بن اسودبن طلحهٔ حنفی یمامی. شاعری نیکوشعر و نازک طبع از شعراء دولت عباسیه. او را مدیح و هجا و دیگر انواع شعر نیست و شعر او تنها غزل است. وفات وی به بغداد به سال ۱۹۲ هـ . ق. بود. و او راست: لابد للعاشق من وقفة تکون بین الصد والصرم حتی اذا الهجر تمادی به راجع من یهوی علی رغم. و نیز: قلبی الی ما ضرّنی داعی یکثر اشجانی و اوجاعی کیف احتراسی من عدوّی اذا کان عدوّی بین اضلاعی. و نیز: و انی لیرضینی قلیل نوالکم و ان کنت لاارضی لکم بقلیل بحرمة ما قد کان بینی و بینکم من الودّ الا عدتم بجمیل. و نیز: یا فوز یا منیة عباس قلبی یفدی قلبک القاسی اسأت اذ احسنت ظنّی بکم والحزم سوءالظنّ بالناس یقلقنی الشوق فآتیکم والقلب مملوء من الیاس. و نیز: ابکی الذین اذاقونی مودتهم حتی اذا ایقظونی فی الهوی رقدوا و استنهضونی فلما قمت منتصبا بثقل ما حملونی منهم قعدوا. و او را دیوانی لطیف است. (نقل باختصار از معجم الادباء یاقوت).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس بن حسین شیرازی. یکی از رجال دولت بویهیان. وی بزمان عزالدوله بختیار چند کرت وزارت یافت و در آخر به سال ۳۶۲ هـ . ق. او را مصادره و بند کردند و وی بزندان درگذشت. او با کمال ذکاء و خرد، مردی متعصب بظواهر دین و قسی بود، چنانکه در فتنه ای که به تعصب اصحاب سنت و جماعت در بغداد برانگیخت بیک روز بیست هزار تن در محلّهٔ کرخ به تهمت تشیّع کشته شدند. و صاحب تجارب السلف آرد که مولد او در شیراز بود به سنهٔ ثلاث و ثلثمائة (۳۰۳ هـ . ق.). و او وزارت نیابت مهلبی کردی و مهلبی دختر خویش به او داد و در آخر میان ایشان بهم برآمد و چون مهلبی نماند ابوالفضل و ابوالفرج محمدبن عباس فسانجس وزارت باشتراک میکردند و معزالدوله هیچکدام را وزیر نمیخواند. بعد از آن سببی حادث شد که ابوالفضل بانفراده وزارت یافت و او مردی بغایت تجمل و تنعم دوست و غلامان ترک بسیار داشت و ایشان را اقطاعات نیکو و دیه های آبادان داده بود و از قبل هریک کاتب و نائب در متصرفات ایشان معین کرده، گویند ابوالفضل در بغداد دعوت عظیم کرد و تکلفات بسیار نمود و معزالدوله را با همهٔ ارکان دولت و امراء بخواند و هزار هزار و پانصد درم بر آن دعوت خرج کرد و در میان سماط چند کوشک از شکر بساخت و در میان همه کوشکی از همه بلندتر بنا کرد و در آن کوشک مطربان و طبالان نشاند تا در آن سرود میگفتند و طبل می زدند و ایشان را کس نمیدید و این دعوت در سرائی ساخت که هم از دورو بر دجله و فرات مشرف بود و بفرمود تا بر روی دجله رسنها و شبکها بستند و گل و شکوفه بسیار بر روی آب بریختند چنانکه دجله در زیر گل پوشیده شد و هرگز کس مانند آن نکرده بود. بعد از مدتی معزالدوله به او گفت آن دعوت تو بغایت خوش بود و آن تزیینها سخت نیکو کرده بودی. ابوالفضل گفت بدولت پادشاه دعوتی دیگر سازم که از آن عجیب تر و نیکوتر باشد. پس نوّاب را بفرمود تا به ترتیب مشغول شوند و دعوتی کرد از اوّل آراسته تر و نیکوتر، چنانکه گویند دویست هزار دینار برآن دعوت خرج رفت زیرا که بسیار تماثیل بر صورت مراکب ساخته بودند بعضی از زر و بعضی از نقره و خلعتها از جامه های نفیس دوخته و اسب و استر بسیار گران بها و باز و چرخ و یوز و غلامان و کنیزکان ترک و جامه های فاخر و فرشهای نیکو جهت پیشکش پادشاه مرتب کرده بود و ابوالفضل این هر دو دعوت پیش از وزارت کرد و توقع میداشت که در احدی الّدعوتین وزارت به استقلال به او دهد و اتفاق نیفتاد. اما بعد از آن معزالدوله وزارت به انفراد به او داد و خلعت پوشانید و امر و نهی در ممالک به او بازگذاشت. گویند در عراق بعد از دعوت حسن بن سهل که جهت مأمون کرد هیچکس دعوتی نیکوتر و بهتر از این دو دعوت ابوالفضل نکرد، یکی در سنهٔ ۳۶۴ و دوم در سنهٔ ۳۶۵ و شخصی در دعوت دوم حاضر بود گفت در بعض مواضع که جهت بریان تنورها ساخته بودند هزار برّه دیدم که بریان کرده بودند، مجموع را از این جا باید قیاس کرد. گویند: ابوالحسن بن سکّره گفت در دعوت دویم بودم بسرای ابوالفضل شیرازی، از کثرت مردم عرب وعجم و ترک و دیگر خلایق که جمع آمده بودند مجال نیافتم که ابوالفضل را بینم زیرا که مردم مزاحمت می کردند و جامهٔ من دریده شد از دوستی جامه ای به عاریه بستدم و صبر کردم تا او از دعوت فارغ شد و بیرون آمد تا بطیّاره نشیند، پیش آمدم چون چشمش برمن افتاد سلام کردم و او مردی خوشخوی بود از مزاح و مطایبه ننگ نداشتی من این ابیات برخواندم: قد حسبنا و حسبنا و غلطنا فی الحساب ماربحنا عنک شیئاً غیر تخریق الثیاب و کذا ینصرف الاحرار... و بر این اختصار کردم. وزیر گفت بگوی عن باب الکلاب.غلامانش خواستند که مرا منع کنند نگذاشت و بخندید و مرا پیش خود خواند و گفت بسرای من رو که من در عقب می آیم، من آنجا رفتم و بعد از زمانی بیامد و مرا خلعتی فاخر و عطائی نیکو بداد. و یکی از شعرا او را باین ابیات هجا گفته است: طوّلت عثنونک تبغی العلی ایّ علیً فی ذنب البغل ما کلّ من طوّل عثنونه ینال فضلا یا اباالفضل ولست احصی کم رأیت امرءاً الحی و لکن کوسج العقل. و در ذی الحجهٔ سنهٔ اثنتین و ستین و ثلثمائه (۳۶۲ هـ . ق.) ابوالفضل را بگرفتند و بکوفه بردند و به ابوالحسن محمدبن عمربن یحیی علوی تسلیم کردند و پیش او وفات یافت. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۵۰ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس بن عبدالجبار. رجوع به عباس... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس بن عبدالمطلب بن هاشم عم رسول صلوات اللََّه علیه. رجوع به عباس... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس بن علی بن ابیطالب علیهم السلام. از امّ البنین. وی در رکاب برادر اکرم خویش حسین بن علی علیهما السلام بیوم الطّف در کربلا بشهادت رسید.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس بن علی فرج . رجوع به ابوالفضل ریاشی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس بن فضل الازرق. محدث است و از حرب بن شدّاد روایت کند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس بن فضل انصاری. رجوع به عباس... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس بن محمد. رجوع به عرام ابوالفضل... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس بن منظوربن عباس بن شداد نیشابوری فرزندآبادی. رجوع به عباس... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس بن المهتدی. رجوع به عباس... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس الانصاری. محدث است. و از سعیدبن ابی عروبه روایت کند و ابن معین گوید: ثقه نیست.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عباس المکتب. محدث است و از ایوب بن سوید روایت کند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالحمید ابوالفضل بن واسع بن ترک الختلی. رجوع به عبدالحمید ابوالفضل... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن ابی بکربن محمدبن ابی بکر خراسانی سیوطی. رجوع به سیوطی... و رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن احمد رازی. رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن محمد کرمانی. رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالرحیم بن حسین عراقی. رجوع به عبدالرحیم... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالعزیزبن علی الأشتهی. رجوع به عبدالعزیز... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالقادربن حسین بن علی شاذل. رجوع به عبدالقادر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبداللََّه بن عارض شیرازی وزیر صمصام الدولةبن عضدالدولة. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبداللََّه بن محمودبن مودود موصلی. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبداللََّه شافعی. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالمنعم بن عمربن حسّان غانی. رجوع به عبدالمنعم... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالمنعم بن عمربن عبداللََّه جلبابی. رجوع به عبدالمنعم... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن ابونصر احمد میکالی (امیر...). در ترجمهٔ منینی از یمینی آمده است: و از مفاخر ابونصر میکالی دو پسر بودند، هر یک کوکبی در سماء سیادت و بدری از افق سعادت ؛ یکی امیر ابوالفضل و دیگر امیر ابوابراهیم و هردو در علوّ درجت چون فرقدین بودند و در شهرت فضل چون نیرین. و ابوالفضل در لطائف ادب بارع تر بود و فوائد عرب را جامع تر و نظم او چون وشی صنعاء و چهرهٔ عذراء بدیع و رائع بود - انتهی. او راست: کتاب المنتحل یا المنتخب و کتاب مخزون البلاغة و دیوان رسائل و صاحب نظم و نثر است و سه پسر داشت به نام امیر حسین و امیر علی و امیر اسماعیل. و ثعالبی در یتیمةالدهر گوید: والأمیر ابوالفضل عبیداللََّه بن احمد یزید علی الأسلاف و الأخلاف من آل میکال زیادة الشمس علی البدر و مکانه منهم مکان الواسطة من العقد لأنّه یشارکهم فی جمیع محاسنهم و فضائلهم و مناقبهم و خصائصهم و یتفرّد عنهم بمزیّة الأدب الذی هو ابن بجدته و ابوعذرته و اخوجملته و ما علی ظهرها الیوم احسن من کتابه و اتم [ من ] بلاغه و کأنّما اوحی بالتوفیق و التسدید الی قلبه و جسمت الفقَر و الغرر بین طبعه و فکره و هو من ابن العمید [ عوض ] و من الصاحب خلف و من الصّابی بدل. ثم اذا تعاطی النظم فکأنّ عبداللََّه بن المعتزّ و عبیداللََّه بن عبداللََّه بن طاهر و ابافراس الحمدانی قد نشروا بعد ما قبروا و اوردوا الی الدنیا بعد ما انقرضوا و هؤلاء امراءالأدباء و ملوک الشعراء -انتهی. و شاید ممدوح قصیدهٔ فرخی همین ابوالفضل باشد: در جهان سخت تر ز آتش عشق خشم فرزند سیدالوزراست میر ابوالفضل کز فتوت و فضل در جهان بی شبیه و بی همتاست...فرخی. و ابوالفضل میکالی راست: لقد راعنی بدرالدجی بصدوده و وکل اجفانی برعی کواکبه فیا جزعی مهلا عساه یعود لی و یا کبدی صبرا علی ما کواک به. و نیز: تفرق قلبی فی هواه فعنده فریق و عندی شعبة و فریق اذا ظمئت نفسی اقول له اسقنی و ان لم یکن راح لدیک فریق. نیز: انکرت من ادمعی تتری سواکبها سلی جفونی هل ابکی سواک بها. و هم گوید: ان لی فی الهوی لسانا کتوما و فؤادا یخفی حریق جواه غیر انی اخاف دمعی علیه ستراه یفشی الذی ستراه. و نیز: و کل غنی یتیه به غنی فمرتجع بموت او زوال فهب جدی زوی لی الارض طراً ا لیس الموت یزوی مازوی لی. رجوع به یتیمه جزو۳ ص ۲۴۷ و ۲۴۸ و ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۹ -۲۸۰ و تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴۰ و ۷۳ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عثمان بن احمد الهروی. صاحب لباب ذکر او آورده و رباعیهای ذیل را بدو نسبت کرده است: معشوقه که عمرش چو غمم باد دراز امروز تلطفی دگر کرد آغاز بر چشم من افکند دمی چشم و برفت یعنی که نکوئی کن و در آب انداز. دی گفتمش ای گشته دل از مهر تو خون بر سیب تو چیست نقطهٔ غالیه گون گفتا ز لطافتی که در سیب من است آن دانه بود که مینماید ز درون.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) علی. رجوع به علی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) علی بن حسین فلکی همدانی. رجوع به علی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) علی بن عمید معروف به ابن العمید. رجوع به ابن عمید ابوالفضل محمدبن العمید و رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عمادالملک. رجوع به عمادالملک شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عمربن مسعده. رجوع به ابن صول شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عیاض (قاضی...) ابن موسی بن عیاض بن عمربن موسی بن عیاض بن محمدبن عیاض یحصبی سبتی. رجوع به عیاض... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عیسی بن سنجر. رجوع به عیسی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عیسی بن شعیب الضریر. محدث است و از روح بن القاسم روایت کند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) قاسم بن علی. رجوع به قاسم... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) قاضی عیاض بن موسی. رجوع به عیاض... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) قرشی صدیقی خطیب مشهور به ابوالفضل کازرونی. وفات در حدود ۹۴۰ هـ . ق. او راست: حاشیه ای بر تفسیر بیضاوی.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) قرطلوسی. رجوع به قرطلوسی ابوالفضل شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) قرطلوسی. رجوع به قرطلوسی ابوالفضل شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) کثیربن شاذان. محدث است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) کیرنگی یا کرنگی. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۶۲ و چ فیاض ص ۶۴۸ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مالکی. خادم شیخ ابوسعود جارحی. او راست: شرح قصیدهٔ همزیهٔ بوصیری صاحب برده.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مالکی مسعودی. او راست: مختصر تخجیل من حرف الانجیل و در ۹۴۲ هـ . ق. از آن فراغت یافته است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) المتوکل علی اللََّه، جعفربن المعتصم. رجوع به متوکل علی اللََّه... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مجدالملک قمّی. کاتب ملکشاه سلجوقی و مستوفی برکیارق. ملکشاه در اواخر عمر مجدالملک را بجای شرف الملک ابوسعید کاتبی داد. و به سال ۴۹۲ هـ . ق. آنگاه که امراء بگمان اینکه ابواب منافع مقربان بارگاه سلطان را مسدود گردانیده قصد قتل وی کردند و او به سراپردهٔ برکیارق پناهید و امرا پیرامون سراپرده صف زدند و تن او بخواستند و سلطان تقاضای آنان نپذیرفت و امراء بمنزل پادشاه درآمده و مجدالملک را پاره پاره کردند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ابی جعفر المنذری الهروی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ابی القاسم. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ابی القاسم بایجوک. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ابی القاسم خوارزمی بقالی. رجوع به محمد ... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ابی غسان بکری. رجوع به محمدبن ابی غسان ... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ابی محمد عبداللََّه بن ابی احمد شهرزوری ملقب به کمال الدین. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن احمد معروف به ابن الامام. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن ابراهیم بن سلیمان جعفی کوفی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن ایوب دمشقی شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن احمدبن عبدالحمید. رجوع به ابن عبدالحمید و رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن لیث مروزی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن محمدبن مرزوق تلمسانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن احمد الحاکم. وزیر امیر نوح بن نصر سامانی. غیاث الدین بن همام الدین خواندمیر در دستورالوزراء آرد: او در کفایت اموال سلطانی سعی موفور بجای آورد و ابواب منافع امرا و لشکریان را مسدود گردانید و آن جماعت کینهٔ وزیر در دل گرفته و آنگاه که ابوعلی بن محمدبن محتاج بمخالفت امیر نوح مبادرت کرد امیر نوح بعزم محاربت او با سپاه از آب آمویه عبور کرد، سرداران لشکر از امیر درخواستند که وزیر را بدیشان سپارد و اگر نپذیرد بخدمت ابوعلی پیوندند. امیر نوح بر حسب ضرورت ابوالفضل را بدیشان سپرد و ایشان در جمادی الأول سال ۳۳۵ هـ . ق. وی را بکشتند. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۳۸، ۳۳۹، ۳۴۶ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ادریس دفتری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن اسحاق العربی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن جعفر جرجانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن جعفر خزاعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن حسن ختلی. یکی از شیوخ تصوف در اواخر مائهٔ چهارم و اوائل مائهٔ پنجم هجری. ابتدا در خراسان میزیست سپس به شام شد و در بیت الجبرین اقامت گزید و او شیخ ابوالحسن علی بن عثمان هجویری غزنوی صاحب کتاب کشف المحجوب است. ابوالفضل عالم بعلم تفسیر و روایات بود و مرید شیخ ابوالحسین حصری و صاحب سرّ اوست و از اقران ابوعمرو قزوینی و ابوالحسن سالبه است و مدّت ۶۰ سال در عزلت و انزوا گذرانید و بیشتر به جبل لکام میبود و عمری دراز یافت و از سخنان اوست که «الدنیا یوم و لنا فیها صوم». اوست و هم در بیت الجبرین درگذشت، ظاهراً در اوایل مائهٔ پنجم. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۲۷۱ و کشف المحجوب هجویری و نفحات الانس جامی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن حسین سرخسی. از عرفای اواخر مائهٔ چهارم هجری. مولد وی سرخس. از مریدان شیخ ابونصر سراج. از گفته های اوست: الماضی لایذکر و المستقبل لاینظر و ما فی الوقت یعتبر. رجوع به ابوالفضل حسن در تذکرةالاولیاء شیخ فریدالدین عطار و رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۲۰ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن شهریاربن جمشیدبن دیوبندبن شیرزادبن افریدون بن قارن بن سهراب بن نام آوربن بادوسبان بن گاوباره. از ملوک رستمدار. رجوع به حبیب السیر چ طهران ج ۲ ص ۱۰۳ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن طاهربن علی بن احمد مقدسی. رجوع به ابن القیسرانی... و رجوع به محمد... و رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۱۰ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن عبدالجلیل بن عبدالملک بن حیدر سمرقندی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن قاضی عجلون. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بلعمی. رجوع به ابوالفضل بلعمی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه مریسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن علی بن سعید المطهری. یکی از شیوخ سمعانی صاحب انساب است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن علی اخلاطی شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن عمربن خالد. ملقب به جمال قرشی. او راست: صراح در ترجمهٔ صحاح جوهری. و این کتاب وی دارای بهترین و گزیده ترین و رساترین کلمات فارسی در ترجمهٔ کلمات عربی است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن العمید ابی عبداللََّه حسین بن محمد کاتب. رجوع به ابن عمید... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن احمد. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن فهد مکّی شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن محمد طستی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن محمد عراق همدانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ناصربن محمدبن علی بن عمر البغدادی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ناصر سلامی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن نجار حنفی. رجوع به محمدبن نجار... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمد دفتری. رجوع به محمدبن ادریس دفتری بدلیسی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمد دویم از حکمرانان رویان و رستمدار از سلسلهٔ بادوسپان طبرستان معروف به گاوباره (۳۳۷-۳۵۱ هـ . ق.).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمد کمال بن محمدبن احمد نویری. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمد المحتاج چغانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمودبن عمر زمخشری. رجوع به محمود... و رجوع به زمخشری... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مسروربن محمد الطالقانی. رجوع به مسرور... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مقتدر باللََّه هیجدهمین خلیفهٔ عباسی. رجوع به مقتدر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) منشی شیرازی. او راست: فراست نامه بفارسی. (کشف الظنون).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) منقری. رجوع به ابوالفضل نصربن مزاحم منقری کوفی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) منوچهربن محمدبن ترکانشاه. رجوع به منوچهر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) میدانی. رجوع به ابوالفضل احمدبن محمدبن احمدبن ابراهیم میدانی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) (میر...) در لغت نامه ها این بیت از رودکی آمده است: چه فضل میر ابوالفضل بر همه ملکان چه فضل گوهر و یاقوت بر نبهره پشیز. و امیر ابوالفضل که بر ملکان برتری داشته باشد در معاصرین رودکی به دست نیامده. شاید در بیت تصحیفی است و یا آنکه قصیده در مدح ابوالفضل بلعمی وزیر است ولی تفضیل او بر ملکان مسامحه ای است که عادتاً از مانند رودکی بعید مینماید.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) نصربن احمد مولی امیرالمؤمنین. ملقب به تاج الدین. رجوع به نصربن احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) نصربن مزاحم منقری کوفی عطار. یاقوت گوید: او عارف به تاریخ و اخبار و از غلات زبردست شیعه است. و ابوسعید اشج و نوح بن حبیب و جز آن دو از وی روایت کنند و او از شعبةبن الحجاج روایت آرد. و جماعتی وی را به کذب منسوب دارند دیگران او را تضعیف کنند. او راست: کتاب مقتل حجربن عدی. وفات وی به سال ۲۱۲ هـ . ق. بوده است. رجوع به ابن مزاحم... و رجوع به نصربن مزاحم... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) هروی. او راست: معجم الشیوخ.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) هروی. منجم احکامی بزمان مؤیدالدولهٔ دیلمی. او در حدود ۳۷۱ هـ . ق. حیات داشته است. رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) یحیی بن خالدبن برمک. رجوع به یحیی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) یحیی بن سلامةبن حسین بن محمد. ملقب به معین الدّین. خطیب حفصکی میّافارقینی. رجوع به یحیی... و رجوع به خطیب حفصکی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) یحیی بن عبداللََّه الحکاک. حافظ و محدث. وفات ۴۹۵ هـ . ق. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۰۹ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) یحیی بن نزاربن سعید منجی. رجوع به یحیی ... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) یزیدبن عبدربّه الحمصی الجرجسی. محدث است. و از بقیةبن الولید روایت کند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) یونس بن محمدبن منعهٔ اربلی. رجوع به یونس... شود.

کلمات هم‌قافیه با «ابوالفضل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ضل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید