معنی ابوالفرج

معنی ابوالفرج

5 بازدید
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (ع اِ مرکب) جوذاب. گوذاب. (السامی فی الاسامی) (مهذب الاسماء). طعامی از برنج و شکر و گوشت. (قاموس در لغت جوذاب). جوذابه. ابوالحسن. صاحب برهان گوزاب را با ازاء اخت الرا ضبط کرده و گوید آن آشی است که از گوشت و برنج و نخود و گردکان کنند و گوداب را با دال مهمله آورده و باز گوید آشی از گوشت و برنج و نخود و مغز گردکان.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن ابی سعید یمامی. ابن ابی اصیبعه گوید: او در صناعت طبیه فاضل و در علوم حکمیه متمیز بود و در نزد پدر خویش صناعات طبیه و حکمیه را فرا گرفت و در شرح حال او آمده است که آنگاه که شیخ الرئیس ابوعلی بن سینا با علاءالدولهٔ دیلمی باهواز آمد ابوالفرج اقامت شیخ را بدانجا مغتنم شمرده و مسائلی بسیار در طب نظری و عملی از شیخ سؤال کرد و شیخ اجوبهٔ آن مبسوط بنگاشت و ابوالفرج نگاشته های شیخ را منتظم و مرتب ساخت و پاره ای اضافات بر آن آورد و این کتاب در میان اطبا مشهور بود و در کتب خویش بسیار از آن نقل کرده اند و نیز او را کتابی بوده است در معالجات همهٔ امراض و در آن اختلاف آراء اطبا و اختلاف امزجه را نیز بیان کرده لکن از این دو کتاب اکنون نسختی نمانده است و او ده سال پس از وفات شیخ الرئیس درگذشته است و مولد و منشأ او بصره است.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن تلمیذ یحیی. رجوع به ابن تلمیذ معتمدالملک ابوالفرج یحیی شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن جوزی عبدالرحمن بن ابی الحسن علی بن محمدبن علی. رجوع به ابن جوزی عبدالرحمن شود. از کتب اوست: احکام النساء. کتاب الاذکیاء. الارج فی الموعظه. احکام الاشعار باحکام الاشعار. ارشاد المریدین فی حکایات الصالحین. اریب فی تفسیر الغریب. اسباب النزول. اعمار الاعیان. کتاب الالقاب. انس الفرید و بغیة المرید. الأنصاف فی مسائل الخلاف. ایقاظ الوسنان فی الموعظه. البازی الاشهب. المنقض علی مخالفی المذهب. بستان الواعظین و ریاض السامعین. البلغة فی الفروع. ثبات عندالممات. جامع المسانید والالقاب. تحفة الواعظ و نزهة الملاحظ یا تحفة الوعاظ. التحقیق فی احادیث الخلاف. تذکرة الادیب فی التفسیر. تذکرة المنتبه فی عیون المشتبه. تلبیس ابلیس. جواهر المواعظ. حدائق لأهل الحقائق فی الموعظه. مختصر حلیةالاولیاء. الحمقاء والمغّفلین. دریاق الذنوب. الرد علی المتعصب العنید. المانع من ذم یزید. زاد المسیر فی التفسیر. روح الارواح. ذیل تاریخ ثابت بن قره الی سنة ۵۸۰ هـ . ق. زادالمسیر فی علم التفسیر. الزاهر الأنیق. سیرة العمرین. سیرة المستغنی شذور العقود فی تاریخ العهود. شرح قصیدةبن عبدون شرف المصطفی. صبانجد قصیدة. صفةالصفوة. عجائب النساء. عجالة المنتظر فی شرح حال الخضر. عجب الخطب. عقاق المرافق. کتاب العلل المتناهیة. عمدة الدلائل فی مشهور المسائل. کتاب الفروسیة. فنون الأفنان فی علوم القرآن. قصیدة فی الأعتقاد. کشف مشکل حدیث الصحیحین. کماة الزهر و فریدالدهر. کنزالمذّکرین فی الموعظة. اَلّلاَلی فی خطب المواعظ. موضوعات. لباب فی قصص الانبیأ. لفتة الکبد الی نصیحة الولد. لقط الجمان. لقط فی حکایات الصالحین. اللؤلؤة فی المواعظ. مثیرالغرام لساکنی الشام. مختار المنافع. مذهب فی المذهب. المقلق. الساکن الی اشرف الاماکن. مثیرالغرام ملح در موعظه. مجتبی فی انواع من العلوم. الوفا فی فضایل المصطفی. نزهةالاعین. النواظر فی علم الوجوه و النظائر. الوجوه النواضرفی الوجوه و النظائر. هادی الارواح الی بلاد الافراح. یاقوتة المواعظ. یواقیت فی الخطب. لباب فی قصص الانبیاء. المقتضب فی الخطب. نسیم الریاض فی الموعظه. نسیم السحر. النطق المفهوم. نفی النفل فی الحدیث. الموضوعات الکبری فی الاحادیث در چهار جلد. مسبوک الذهب فی المذهب. المنثور. منظومة فی الحدیث. منهاج اهل الأصابه فی صحبةالصحابه. المنعش. مناقب عمربن الخطاب. مناقب عمربن عبدالعزیز. منتخب فی النوب در ترتیب آیات قرآن. منهاج القاصدین. منهاج الوصول الی علم الأصول. نرجس القلوب و الدال علی حریق المحبوب. نخب المنتخب. منهاجة النظر وجّنة الفطر. و رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۱۴ و ۳۱۵ و رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن دهان. عبداللََّه بن اسعد. رجوع به ابن دهان ابوالفرج... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن رجب. عبدالرحمن بن احمد حنبلی ملقب به زین الدین. وفات به سال ۷۹۵ هـ . ق. او راست: لطائف المعارف فی ما للموسم العام من الوظائف. و رجوع به عبدالرحمن بن احمد شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن سوادی علاءبن علی بن محمدبن علی بن احمدبن عبداللََّه واسطی کاتب و شاعر. رجوع به علاءبن علی... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن شحنه عبدالرحمن بن احمد. رجوع به ابن شحنه ابوالفرج... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن طَراری یا طَرار معافی بن زکریابن یحیی بن حمیدبن حمادبن داود جریری. یکی از افاضل مائهٔ چهارم و از اساتید انواع علوم و صناعات و خاصه فقه و حدیث و ادب. مولد او پنجشنبهٔ هفتم رجب سال ۳۰۳ یا ۳۰۵ هـ . ق. و ابوبکر خطیب در تاریخ بغداد گوید: کان ابوالفرج من اعلم الناس فی وقته بالفقه و النحو و اللغة و اصناف الآداب و ابومحمد باجی میگفت لو اوصی رجل بثلث ماله لأعلم الناس لوجب ان یدفع الی ابی الفرج المعافی؛ یعنی اگر کسی ثلث مال خویش بدانشمندترین مردم وصیت کند آن مال باید به ابی الفرج المعافی داد و باز میگفت اذا حضر القاضی ابوالفرج فقد حضر العلوم کلها؛ یعنی چون قاضی ابوالفرج در مجلسی حضور یافت تمامت علوم در آن مجلس حاضر آمده است و احمدبن عمربن روح یکی از شاگردان مشهور او گوید: روزی گروهی از دانشمندان در سرای یکی از رؤسای بغداد گرد آمدند و ابن طرار نیز در انجا بود گفتند در کدام یک از شعب علم بحث کنیم قاضی ابوالفرج بمیزبان گفت دارالکتب تو محتوی همهٔ انواع علوم و اصناف ادب است، اگر بینی غلامی بفرست تا در آن بگشاید و هر کتاب که آورد در آن بحث و مجارات کنیم. ابن روح گوید این گفته نشانه و علامتی است که ابن طراری را در قاطبهٔ علوم خبرت و از تمامت صناعات نصیب بوده است. او در ابتدا صحبت ابوعبداللََّه ابراهیم بن محمدبن عرفه مشهور به نفطویه را دریافت و علوم نحو و سایر شعب ادب از وی فراگرفت و حدیث از ابوالقاسم بغوی و ابوبکربن داود و یحیی بن صاعد و ابوسعید عدوی و ابوحامد حضرمی و جز آنان شنید و در فقه پیرو مذهب محمدبن جریر طبری بود و شهرت او به جریری از این راه است. او چندی در باب الطاق بغداد نیابت قاضی داشت و او را تلامیذ بسیار در فقه و حدیث و جز آن بود از جمله احمدبن عمربن نوح و احمدبن علی ثوری و ابوالقاسم ازهری و قاضی ابوالطیب طبری. ابوحیان توحیدی گوید: با آن دانش و فرط فضل در جمیع فنون و بالاخص علم آثار و معرفت اخبار و ایام عرب و جز آن که در ابوالفرج جمع آمد در فقر و تنگدستی بکمال بود و روزی او را بزمستان در جامع رصافه دیدم که به پشت در آفتاب خفته بود و جامه ای سخت مندرس که مایهٔ شگفتی هر بیننده بود دربرداشت. من پیش شدم و از راه تسلیت گفتم مهلا ایها الشیخ و صبراً فانک بعین اللََّه تعالی و مرأی منه و مسمع و ما جمع اللََّه تعالی لاحد شرف العلم و عزالمال؛ یعنی ای شیخ بر شدت خویش شکیبا باش چه حال تو بر خدای پوشیده نیست و خدای تعالی هیچ گاه شرف علم و عز مال را در یک تن جمع نفرمود. چون ابوالفرج این کلام شنید سربرداشت و گفت ما لا بد منه من الدنیا فلیس منه بد؛ یعنی با این همه از ناگزیر گزیر نباشد. و قطعهٔ ذیل خواندن گرفت: یا محنة اللََّه کفی ان لم تکفی فخفی قد آنَ ان ترحمینا من طول هذاالتسفّی طلبت جدا لنفسی فقیل لی قدتوفی فلا علومی تجدی ولاصناعة کفی ثور ینال الثریا و عالم متخفی. و نیز از اشعار اوست: أَ اَقتبس الضیاء من الضباب و التمس الشراب من السراب ارید من الزمان النذل بذلا و اریا من جنی سلع و صاب ارجی ان الاقی لاشتیاقی خیارالناس فی زمن الکلاب. و نیز او راست: الا قل لمن کان لی حاسداً اتدری علی من اسأت الادب اسأْتَ علی اللََّه فی فعله لانک لم ترض لی ما وهب فجازاک عنه بان زادنی و سد علیک وجوه الطلب. مالک العالمین ضامن رزقی فلماذا املک الخلق رقی قدقضی لی بما علیّ و ما لی خالقی جل ذکره قبل خلقی صاحب البذل و الندی فی یساری و رفیقی فی عسرتی حسن رفقی فکما لایرد عجزی رزقی فکذ الایجر رزقی حذقی. وفات ابوالفرج به روز دوشنبهٔ ۱۸ ذی حجهٔ ۳۹۰ هـ . ق. در نهروان بود و او را کتبی سودمند در ادب و جز آن است و از جمله کتاب الجلیس والانیس و کتاب التفسیر. و رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۳۴۹ شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن طیب عبداللََّه طبیب. رجوع به ابن طیب ابوالفرج و رجوع به ترجمهٔ نزهةالارواح شهرزوری چ طهران ص ۴۵ شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن عبری. رجوع به ابن عبری ابوالفرج... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد خزرجی انصاری یمنی. او راست: کتاب تمکین الدولة العثمانیة فی الجهة الیمانیه. و آن تاریخی است یمن را از ۹۴۵ تا ۹۹۷ هـ . ق.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن عمران. یکی از حکام بطیحه. او در سال ۳۷۲ هـ . ق. بر برادر خود حسن بن عمران عصیان کرد و او را بکشت و بر بطیحه مستولی گشت و در ۳۷۳ مظفربن علی بن الحارب با بعض سرداران که طرف عنایت ابوالفرج نشده بودند دستیار شده و او را بکشتند و ابوالمعالی بن حسن را در صغر سن بجای او نام حکومت دادند. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۹۱ شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن قدامه صاحب کتاب الخراج. رجوع به قدامةبن جعفربن قدامه شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن قف. یعقوب بن اسحاق طبیب نصرانی. رجوع به ابن قف شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن کِلِّس یعقوب بن یوسف. رجوع به ابن کِلّس و رجوع به یعقوب.... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن مسعود رونی شاعر مشهور. در مولد او اختلاف است بعضی گویند رونه قریه ای است به نیشابور از محال خاوران و برخی گفته اند رونه موضعی است به لاهور و قول ثالثی نیز هست و آن قول صاحب مجمع الفصحا است که گوید: اصلش از رونه قریهٔ نیشابور است... و چندی در لاهور زیسته و باز برکاب سلطان پیوست لهذا برخی او را لاهوری دانند و او مدح ابوالمظفر ابراهیم بن مسعود (۴۵۱ -۴۹۲ هـ . ق.) و مسعودبن ابراهیم بن مسعود کرده است (۴۹۲ -۵۰۸ هـ . ق.). و در مولد و وفات او اقوال تذکره نویسان مختلف است و گویند مسعودسعد بسعایت ابوالفرج نفی و حبس شده است و ظاهراً بر اساسی نیست و انوری شاعر معروف تتبع اسلوب و شیوهٔ او کرده است و گوید: زندگانی مجلس عالی در اقبال تمام چون ابد بی منتهی باد و چو دولت بردوام باد معلومش که من بنده بشعر بوالفرج تا بدیدستم ولوعی داشتستم بس تمام شعر چند الحق به دست آورده ام فیما مضی قطعه ای از عمرو و زید و نکته ای از خاص و عام چون بدین راضی نبودستم طلب میکرده ام در سفر وقت مسیر و در حضر گاه مقام دی همین معنی مگر بر لفظ من خادم برفت با کریم الدین که هست اندر کرم فخر کرام گفت من دارم یکی از انتخاب شعر او نسخه ای بس بی نظیر و شیوه ای بس بانظام عزم دارم کان بروزی چند بنویسم که نیست شعر او مرغی که آسان اندرون افتد بدام... و باز گوید: از متانت خیل اقبالت چو شعر بوالفرج وز عذوبت مشرب عیشت چو نظم فرخی. و دیوان او کرّتی بهند و بار دیگر با تصحیح پرفسور چایکین در طهران به طبع رسیده است. رجوع به لباب الالباب و آتشکدهٔ آذربیگدلی و مجمع الفصحاء هدایت و حواشی آقای علامهٔ قزوینی بر چهارمقاله شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن الندیم. محمدبن اسحاق رجوع به ابن الندیم... و رجوع به محمدبن اسحاق... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ابن هندو علی بن حسین بن حسن بن هندو. رجوع به ابن هندو و رجوع به علی بن حسین... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) احمدبن طیب سرخسی. رجوع به سرخسی ابوالفرج... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) احمدبن علی مقری همدانی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن محمد برادر امام غزالی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) بارگریفوریوس ابن هارون متطبب ملطی نصرانی معروف به ابن عبری. رجوع به ابن عبری و رجوع به بارگریفوریوس شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) ببغاء عبدالواحدبن نصربن محمد شاعر نصیبی. رجوع به ببغاء... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) بغدادی. رجوع به قدامةبن جعفربن قدامه شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) جریری. رجوع به ابوالفرج بن طراری شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) حمزةبن حسین اصفهانی. رجوع به حمزه... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) رونی. رجوع به ابوالفرج بن مسعود رونی شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) سرخسی. او راست: امالی در فقه.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) سگزی. شاعری از مردم سیستان. وی مداح ابوعلی سیمجور بود و آل سبکتگین را هجا میگفت. پس از غلبهٔ محمود بر آل سیمجور سلطان به قتل او فرمان داد و بشفاعت عنصری شاعر که شاگرد ابوالفرج بود از مرگ رهائی یافت. گویند او عمری دراز یافته و به صدوبیست سالگی رسیده است و دولت شاه سمرقندی گوید: او را در علم شعر چند کتاب نفیس است و اکابر در رسائل خود به اشعار استاد ابوالفرج استشهاد میکنند. و از گفته های اوست: عنقای مغرب است در این دور خرمی خاص از برای محنت و رنج است آدمی چندان که گرد صورت عالم برآمدیم غمخواره آدمی است و بیچاره آدمی هرکس بقدر خویش گرفتار محنتند کس را نداده اند برات مسلمی. و گویند آنگاه که سلطان محمود بر وی دست یافت و بشفاعت عنصری از جریمهٔ او درگذشت اموال وجهات او را به استاد عنصری بخشید و استاد عنصری نیمی از اموال او را بدو گذاشت.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) الشلجی الکعبری (کذا فی کشف الظنون). او راست: کتاب النساء الشاعرات.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن رجب حنبلی. رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عبدالمحسن واسطی. رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن علی بن الجوزی. رجوع به ابن جوزی و رجوع به ابوالفرج بن جوزی شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) عبداللََّه بن اسعدبن علی بن عیسی شاعر موصلی معروف به ابن دهان و ملقب به مهذب. رجوع به ابن دهان ابوالفرج... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) عبداللََّه بن طیب طبیب. رجوع به عبداللََّه... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) عبداللطیف بن عبدالمنعم بن علی نصر حرانی. رجوع به عبداللطیف شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) عبدالمنعم شمس الدین بن ابی الفتح عبدالوهاب حرانی. رجوع به عبدالمنعم شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) عبدالواحدبن نصر الشامی. رجوع به ببغاء شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) علی بن الحسین بن محمدبن هیثم اصفهانی و گویند او از خاندان اموی است. مولد او به سال ۲۸۴ هـ . ق. بود و او علامهٔ نسابه و واسع الروایة و شاعری نیکوشعر است و از ابی بکربن درید و ابی بکربن انباری و فضل بن حباب جمحی و علی بن سلیمان اخفش و ابراهیم نفطویه روایت کند. تاریخ وفات او بنابر مشهور چهاردهم ذی حجهٔ سال ۳۵۶ هـ . ق. است لکن در بعض از نسخ معجم الأدبای یاقوت در حاشیهٔ کتاب مقابل سنهٔ وفات او دیده شده است که ظاهراً خود یاقوت گوید در این تاریخ وفات نظر است چه در کتاب الادباء الغرباء تألیف ابی الفرج اصفهانی می آید حدیث کرد مرا دوستی بر دیوار قصر معزالدوله در شماسیه خواندم که نوشته بود فلان بن فلان هروی گوید من بروزگار معزالدوله آنگاه که دنیا بدو روی آورده بود در اینجا بر سماط معزالدوله حاضر شدم و سپس در سال ۳۶۲ بدین محل بازگشتم و چیزی دیدم (از خرابی) که مایهٔ عبرت هر دانائی است و در موضع دیگر از همین کتاب در آنجا که قصهٔ خود را با کودکی آرد از وفات معزالدوله بجانشینی بختیار پسر او بجای او در سال ۳۵۶ حکایت کند و گوید این واقعه در جوانی من روی داد.وزیر ابوالقاسم حسین بن حسن مغربی که کتاب اغانی ابوالفرج را منتخب کرده در دیباچهٔ آن گوید که ابوالفرج این کتاب را به سیف الدولةبن حمدان اهدا کرد و سیف الدوله هزار دینار بدو بخشید و چون این خبر بصاحب ابی القاسم بن عباد رسید گفت سیف الدوله در عطای خویش قصور ورزید چه این کتاب به اضعاف این مبلغ ارزد و گفت خزانهٔ من مشتمل بر شش هزار و دویست مجلد است لکن انس من تنها باین کتاب بود و ابوالقاسم عبدالعزیزبن یوسف کاتب عضدالدوله گوید عضدالدوله در سفر و حضر هیچگاه این کتاب را از خود جدا نکرد و ابومحمد مهلبی گوید از ابوالفرج پرسیدم که در چند مدت این کتاب بپایان بردی گفت در پنجاه سال و یک نسخه بیش از آن کتاب ننوشت و این همان نسخه بود که بسیف الدوله هدیه کرد و یاقوت پس از آنکه از جلالت قدر کتاب اغانی و عظمت فوائد آن وصف کند گوید: من این کتاب را بخط خویش در ده مجلد بنوشتم و از آن در کتاب اخبار شعرای خود بسیاری بیاوردم و گوید نقص این کتاب تنها این است که در بعض مواضع وعده هائی کرده که وفای بدان در کتاب دیده نمیشود و از اصوات مائه نودونه صوت آورده است و گوید ممکن است که از نسخهٔ کتاب قسمتهائی سقط شده باشد و گویند او بدزبان و هَجّاء بود و جامهٔ شوخگن و وسخ داشت چنانکه یک جامه را تا گاه اندراس نه شستی و نه بدل کردی با این همه مردم باحترام علم او تحمل کردندی و از جمله ابومحمد مهلبی وزیر که در نظافت مثل اعلاست با او بر یک مائده نشستی لکن در آخر تحمل آن نتوانست کردن و دو مائده می نهادند تا از پلیدی و قذارت او دور ماند و باز یاقوت گوید: بخط هلال بن مظفر کاتب زنجانی خواندم که ابوالمظفر عبدالغفاربن غنیمه گفت که ابوالفرج کاتب رکن الدوله و نزد او وجیه و محتشم بود و متوقع بود که رئیس ابوالفضل بن عمید نیز او را اکرام و تبجیل کند و در دخول و خروج وی حرمت او نگاه دارد لکن از ابن عمید حرمت نمیدید. غرس النعمه از پدر خود و او از جد خویش حکایت کند که ابوالقاسم جهنی قاضی ادیب و صاحب فضل لکن مردی سخت دروغزن بود و حکایاتی میگفت که از حد عقل درمی گذشت و هیچ کس پذیرفتن آن نمی توانست و ابومحمد مهلبی این داب و خوی او میدانست و تحمل میکرد و هرباره ما از گفته های او شگفتی مینمودیم و حکایات او را دور از حقیقت می شمردیم لیکن او بر اغراق می افزود و این خوی بد ترک نمیگفت. روزی سخن از نعناع گیاه معروف و مبلغ طول آن میرفت. جهنی گفت در فلان شهر نعنا چون درختی باشد و از چوب آن نردبان کنند. ابوالفرج بخشم شد و گفت آری شگفتی های این جهان بسیار است و امثال این حکایت را انکار نتوان کرد و امری بدیع نیست و مرا حکایتی است عجبتر از این و آن این است که وقتی جفتی کبوتر راعبی داشتم و در هر بیست و چند روز دو تخم می نهادند و من آن دوتخم برمیگرفتم و سنگی بوزن صد درم و دیگر به پنجاه درم در زیر کبوتر می نهادم و چون مدت حضانت سپری می شد آن دو سنگ می شکافتند و طشتی و ابریقی یا سطلی و کرنیبی از آن دو سنگ میزاد. همگی بخندیدیم و جهنی قصد طنز ابوالفرج دریافت و از اکاذیب خویش بکاست. و از کتب اوست کتاب الاغانی الکبیر. کتاب مجردالاغانی. کتاب التعدیل والانتصاف فی اخبار القبائل و انسابها. کتاب مقاتل الطالبیین. کتاب اخبار القیان کتاب الاماء الشواعر. کتاب الممالیک الشعراء. کتاب الدیانات (ظاهراً دیارات). کتاب تفضیل ذی الحجة. کتاب الاخبار و النوادر. کتاب ادب السماع. کتاب اخبار الطفیلیین. کتاب مجموع الاخبار و الآثار. کتاب الخمارین والخمارات. کتاب الفرق و المعیار فی الاوعار و الاحرار و هی رسالة عملها فی هرون بن المنجم. کتاب دعوة النجار. کتاب اخبار حجظة البرمکی. کتاب جمهرة النسب. کتاب نسب بنی عبد شمس. کتاب نسب بنی شیبان. کتاب نسب المهالبه. کتاب نسب بنی تغلب. کتاب الغلمان المغنین. کتاب مناجیب الخصیان عمله للوزیر المهلبی فی خصیین مغنیین کاناله کتاب الوساید فی اخبار الولائد. کتاب التعدیل فی مآثرالعرب و امثالها. کتاب آداب الغرباء. کتاب ایام العرب. کتاب دعوة الاطباء. و یاقوت گوید او را کتب دیگری بوده است که بنام خلفای اموی مغرب کرده و بدیشان فرستاده و جوائز و صلات بزرگ دریافته است و لکن قلیلی از آن کتب بمشرق بازگشته است. -انتهی و گیدی را فهرست الفبائی است بر کتاب اغانی و آن در لندن به طبع رسیده است و ابن الندیم کتاب صفة هارون و کتاب الاخبار و النوادر را از کتب او نام برده است. رجوع به معجم الادباء ج ۵ ص ۱۴۹ و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۲۳ شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) علی بن حسین بن هندو. رجوع به ابن هندو... و رجوع به علی بن حسین... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) علی بن حمزهٔ اصفهانی. رجوع به علی... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) عیسی بن مسعود زواوی. رجوع به عیسی... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) قدامةبن جعفربن قدامه. رجوع به قدامه... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) قراتکین حاکم جرجان. رجوع به قراتکین... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) کوفی. نام کاتبی از کُتّابِ مصحف به نیمهٔ اول قرن چهارم. (ابن الندیم).
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) مالکی. عمربن محمد. یکی از فقها بمذهب مالک. او راست: کتاب الحاوی در فقه و کتاب اللمع در اصول فقه. وفات وی به ۳۳۱ هـ . ق. بوده است. (ابن الندیم).
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) مبارک بن سعید همامی. رجوع به مبارک... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن ابراهیم. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) محمدبن عبدالرحمن داری. رجوع به محمد شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن حمزه. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) محمدبن اسحاق وراق. معروف به ابن الندیم. رجوع به ابن الندیم و رجوع به محمدبن اسحاق... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) محمدبن عباس بن فسانجس. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) محمدبن عباس بن فسانجس. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) محمدبن عبدالواحد دارمی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) محمدبن عبیداللََّه بن حسن بن حسین بصری. رجوع بمحمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) محمدبن عبیداللََّه اللجلاج مقامر شطرنجی معروف. رجوع به لجلاج شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) محمدبن علی سامری. وزیر مستکفی. رجوع بمحمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) معافی بن زکریا. رجوع به ابوالفرج بن طراری شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) مفضل بن مسعود تنوخی. رجوع به مفضل... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) نصرانی طبیب شامی. ابن ابی اصیبعه گوید: کان طبیبا فاضلا [ عالما ] بصناعة الطب جیدالمعرفة لها حسن العلاج اَعلی تمیزاً فی زمانه. بدان روزگار که صلاح الدین یوسف وزارت عاضد باللََّه علوی داشت ابوالفرج طبیب خاص او بود و آنگاه که صلاح الدین استقلال یافت نیز همین سمت را حائز بود و پس از صلاح الدین او به دمشق شد و ملک افضل او را بمصاحبت و طبابت خویش برگزید و او باقی عمر در خدمت ملک افضل بود تا در سنهٔ ۶۱۰ هـ . ق. در سمیساط که مستقر ملک افضل بود درگذشت. او راست: کتابی در معالجات امراض سر. کتابی در حفظ صحت. کتابی در معالجات امراض چشم. کتابی در علاج اسهال.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) وأواء دمشقی. محمدبن احمد. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) وأواء دمشقی. محمدبن احمد. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) یحیی بن ساعدبن یحیی ابی الفرج بن التلمیذ نصرانی. رجوع به ابن تلمیذ معتمدالملک، و رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۷ ص ۲۸۲ شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) یعقوب بن اسحاق قف، مسیحی کرکی. رجوع به ابن قف ابوالفرج و رجوع به یعقوب بن قف شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) یعقوب بن یوسف بن داودبن کلس وزیر العزیز نزاربن المعز العبیدی صاحب مصر. رجوع به ابن کلس و رجوع به یعقوب... شود.
[ اَ بُلْ فَ رَ ] (اِخ) یمامی. ابن ابی سعید. رجوع به ابوالفرج بن ابی سعید شود.

کلمات هم‌قافیه با «ابوالفرج»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رج» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید