معنی ابوالفتح

معنی ابوالفتح

7 بازدید
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) نام کوهی بحدّ غربی ایران از شطالعرب به آذربایجان کشیده، از لادین تا کوه مرغاب.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) قریه ای بمغرب فارس میان بهمن یاری و حصار در اراضی شمالی بین بندر ریگ و بندر دیلم.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) قریه ای بیک فرسنگی شمال غربی احمد حسین قصبهٔ ناحیهٔ لیراوی دشت، بفارس.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) (امیر...) از ملوک افریقیه. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۴۰۱ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) (میر...) او راست حاشیه ای بر شرح عصام بر رسالهٔ سید شریف در منطق بفارسی.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن ابی بکر. رجوع به ابن ابی بکر شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن ابی الحسن سامری. او راست: کتاب تاریخ.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن ابی حصینه.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن اثیر. رجوع به ابن اثیر ضیاءالدین... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن اردشیر. از بنی ماکولا. یکی از وزرای آل بویه است. رجوع به تجارب السلف ص ۲۵۲ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن بختیار. حاکم حلوان در ۴۰۰ هـ . ق. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۵۴ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن برهان. رجوع به ابن برهان ابوالفتح... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن البسطی. رجوع به محمدبن عبدالباقی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن التعاویذی. رجوع به ابن تعاویذی ابوالفتح... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن جنی. رجوع به ابن جنی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن دقیق العید. رجوع به ابن دقیق العید... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن عمید. رجوع به ابن عمید ابوالفتح شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن فرات. رجوع به ابن فرات ابوالفتح شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن فوزجه. رجوع به ابن فوزجه... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن قادوس.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن قلاقس. رجوع به ابن قلاقس شود. در کشف الظنون و ابن خلکان و دیگران کنیت او را ابوالفتوح گفته اند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ابن مقشر. رجوع به ابن مقشر شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن علی بن محمد فقیه شافعی معروف به ابن برهان. رجوع به ابن برهان ابوالفتح... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن مطرف بن اسحاق القاضی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن علی بن هارون بن یحیی بن ابی منصور منجم. رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن هارون النزلی النحوی. رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) احمدبن مطرف عسقلانی. ادیب لغوی متوفی ۴۱۳ هـ . ق. رجوع به احمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) اسعدبن ابی نصربن ابی الفضل فقیه شافعی میهنی خراسانی ملقب به مجدالدین. فقه در مرو آموخت و سپس به غزنه شد و بدانجا شهرتی بزرگ یافت و به بغداد بازگشت و دوبار مدرسّی مدرسهٔ نظامیه داشت و کرتی از دست سلطان محمود سلجوقی برسالت مرو رفت و بار دیگر از بغداد برسولی همدان گسیل شد و در همدان به سال ۵۲۷ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) اسکندری. شخصی مجعول موضوع افسانه های مقامات بدیع الزمان همدانی.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) اویس بهادر. رجوع به اویس... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) بنداربن ابی نصر الخاطری. او راست منتخب الفرس، کتابی در لغت فارسی که برای هر لغت به اشعار استشهاد شده است. (کشف الظنون).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) بیبرس الترکی الصالحی رکن الدین قسیم امیرالمؤمنین بندقدار الملقب بالملک الظاهر از ممالیک بحری مصر (از ۶۵۸ تا ۶۷۶ هـ . ق.). رجوع به بیبرس... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) بیهقی. حکیمی بدربار سنجر سلجوقی و کتب او در کتابخانهٔ سلاجقه موجود بوده است. رجوع به نزهةالارواح شهرزوری ج ۲ ص ۶۸ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) جلال الدین ملکشاه سومین از سلاجقهٔ بزرگ (۴۶۵-۴۸۵ هـ . ق.). رجوع به ملکشاه... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حسن بن علی بن حسین شیرازی. رجوع به حسن... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) حسین بن عبداللََّه بن احمد. رجوع به حسین... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) خازن. عبدالرحمن. شهرزوری گوید: مولد و منشأ او دیار روم است و خازن علی مروزی بود و در علم هندسه چون اقلیدس صوری و در نجوم و زیج مانند بطلیموس بود و زیجی بنام سلطان سنجر ترتیب کرد و آن معروف به زیج سنجری است و حسن سمرقندی از منجمین معروف عهد سلاجقه شاگرد اوست. -انتهی. ملخصاً و حاجی خلیفه گوید: ابوالفتح عبدالرحمن خازن غلام رومی محبوب [ شاید: مجبوب ] از غلامان علی خازن مروزی بود و تحصیل علوم هندسه میکرد و زیج سنجری ترتیب کردهٔ اوست و سلطان سنجر هزار دینار وی را فرستاد. و او آن مال نپذیرفت و بازگردانید و گفت مرا سالی ده دینار بسنده باشد. او در زیج سنجری همهٔ اوساط و تعدیلات کواکب بتفصیل آورده است جز تقویم عطارد را در حال رجوع، چه تقویم عطارد موافق با رؤیت و امتحان است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) خان. فرزند کریم خان زند دومین از سلاطین زندیه. او پس از وفات کریم خان بسلطنت رسید۱۱۹۳ هـ . ق. و هم در آن سال محمد صادق خان برادر کریم خان وی را از سلطنت خلع کرد.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) خان محمد شیبانی بن بداق سلطان بن ابوالخیرخان. رجوع به محمدخان شیبانی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) دهستانی. وزیر برکیارق. در ۲۵ رجب سال ۴۹۰ هـ . ق. بدست غلامی رومی کشته شد. رجوع به ص ۳۶۴ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) دیار. مردی ابدال وش و متقی معاصر میرزا الغ بک است و میرزا او را اجازت داده بود که بی دستوری هرگاه که خواهد به مجلس همایون درآید و هر سخنی که داشته باشد بی واسطه بعرض رساند. رجوع شود به حبیب السیر ج ۲ ص ۲۲۰.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) دیلمی ملقب بناصر. در ۴۳۰ و ظاهراً تا ۴۳۲ هـ . ق. در صعدای یمن بر ائمّهٔ رسّی مستولی و بدانجا حکم رانده است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) رازی. او نخستین وزیر نخستین سلاجقه ابوطالب محمد طغرل بیگ بن میکائیل بن سلجوق است. وی از پیش باصفهان خدمت علاءالدولةبن کاکویه صاحب اصفهان میکرد سپس بملازمت پسر وی فرامرز پیوست. وقتی فرامرز او را برسالت نزد طغرل فرستاد و طغرل را کفایت و کاردانی او معلوم شد گفت تا او ملازم درگاه باشد وی نیز رغبت نمود و طغرل وی را وزارت خویش داد و چون این آگاهی به فرامرز رسید برآشفت و فرمان کرد تا سرای ابوالفتح غارت کرده و املاک او بتصرف گرفتند. سپس طغرل اصفهان را حصار داد و فرامرز بدانجا محصور ماند تا کار بمصالحه انجامید بدان شرط که فرامرز صد دینار طغرل را دهد و طغرل بطبرستان شد و ابوالفتح را به اصفهان فرستاد تا آن مال از فرامرز قبض کرده و بطغرل برد. طغرل را امانت وی خوش آمد و گفت ابوالفتح مردی امین است چه اگر این مال بستدی و ببعض قلاع تحصن جستی تدبیر آن دشوار آمدی. پس از تسلیم نقود ابوالفتح از خدمت استعفا جست و طغرل استعفای او بپذیرفت و وی نزد ابوکالیجاربن بویه شد و منصب وزارت وی یافت لکن پس از زمانی کوتاه ابوکالیجار وی را معزول کرد و بحبس وی فرمان داد بشعبان ۴۳۹ هـ . ق.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) رکن الدین بیبرس بندقدار از ممالیک بحری مصر (۶۵۸ -۶۷۶ هـ . ق.). رجوع به بیبرس شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) زنگی. عمادالدین بن قطب الدین مودودبن عمادالدین زنگی بن آق سنقر از اتابکان سنجار (۵۶۶ -۵۹۴ هـ . ق.) و او را به کنیت ابوالجود نیز خوانده اند.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) سبتی. او راست: شرحی بر مختصر عبداللََّه بن یوسف الجوینی. (کشف الظنون).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) سعیدی. متوفی به سال ۹۵۰ هـ . ق. او راست: حاشیه ای بر شرح جلال دوّانی بر تهذیب المنطق.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) سلیم بن ایوب رازی. رجوع به سلیم... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) سهل بن احمدبن علی ارغیانی نیشابوری فقیه شافعی صوفی. او در اول بمرو نزد ابوعلی سبخی به استفادت علوم پرداخت و سپس نزد قاضی حسین بن محمد مروروذی کسب دانش کرد و از ابوبکر بیهقی و ناصر مروروذی و عبدالغفاربن اسماعیل بن عبدالغافر فارسی صاحب کتاب مجمع الغرائب استماع حدیث کرد سپس به نیشابور شد و در محضر امام الحرمین ابوالمعالی جوینی بتکمیل دانش پرداخت و پس از آن قضای ارغیان بدو مفوض شد و آنگاه که بزیارت خانه رفت در عراق و حجاز و جبال درک صحبت مشایخ حدیث کرد و دربازگشت از مکه شیخ حسن سمنانی یکی از شیوخ متصوفه را بدید و در اثر صحبت او امر قضا رها کرد و انزوا گزید و از مال خویش سرائی محقر صوفیان را کرد و هم بدان خانه به تصنیف و عبادت بقیت عمر بگذاشت و در مستهل محرم ۴۹۹ هـ . ق. درگذشت.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) شهرستانی. محمدبن ابی القاسم عبدالکریم بن ابی بکر احمد شهرستانی. ملقب بتاج الدین. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) صفی الدین بن سید امین الدین جبرئیل اردبیلی. رجوع به صفی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) صوفی. منجم و هیوی. او راست: کتاب الزیج و آن اثر، اصلاح زیج سمرقندی است. صاحب کشف الظنون در ذیل زیج الوغ بیک گوید: محمدبن ابی الفتح صوفی مصری زیج الوغ بیک را مختصر کرده است و هم در جای دیگر زیج شیخ ابی الفتح الصوفی را ذکر کرده است و ظاهراً هردو یکی است و محمد در موضع دوم سقط شده است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالرحمن خازن. رجوع به ابوالفتح خازن شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالرزاق بن احمدبن حسن میمندی. رجوع به عبدالرزاق... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالصمدبن محمودبن یونس غزنوی. رجوع به عبدالصمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالواحدبن محمدبن عبدالواحد. مشهور به آمِدی. او راست: کتاب غرر و درر و آن مجموعه ای از کلمات قصار امیرالمؤمنین علیه السلام است به ترتیب حروف تهجی. وی در اواخر مائهٔ چهارم و اوائل پنجم میزیست.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبدالواحدبن شیطا البغدادی. رجوع به عبدالواحد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن احمد نحوی. رجوع به عبیداللََّه... و رجوع به جخجخ... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عثمان بن جنی. رجوع به ابن جنی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عثمان بن عیسی بن منصور بلطی موصلی. رجوع به عثمان شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عثمان عمادالدین بن سلطان صلاح الدین یوسف بن ایوب. رجوع به ملک العزیز شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) علی بن حسن بن وحشی موصلی. رجوع به علی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) علی بن محمدبن الحسین بن محمد معروف به ابن العمید. رجوع به ابن العمید ابوالفتح، و رجوع به علی بن محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عمادالدین عثمان بن سلطان صلاح الدین. رجوع به ملک العزیز شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عمادالدین زنگی بن مودودبن عمادالدین زنگی بن آق سنقر. رجوع به عمادالدین... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) عمربن مظفر یوسف بن عمربن رسول. رجوع به ملک الاشرف و به عمر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) غازی بن سلطان صلاح الدین یوسف بن ایوب. ملقب به ملک الظاهر غیاث الدین صاحب حلب. و کنیت دیگر او ابومنصور است. صلاح الدین به سال ۵۸۲ هـ . ق. مملکت حلب بوی داد و فرمانروائی این خطه از پیش عم وی ملک العادل را بود. ولادت غازی به قاهره در نیمهٔ رمضان سنهٔ ۵۶۸ یعنی سال دوم استقلال پدر او در مملکت مصر بود. ملک ظاهر پادشاهی بامهابت و حازم و هشیار و مطلع به حال رعیت و ملوک وقت و عالی همت و نیکوتدبیر و سیاست و دادگر و محب علما و مربی شعرا بود. وفات وی بقلعهٔ حلب شب سه شنبهٔ بیستم جمادی الآخرة ۶۱۳ هـ . ق. بوده است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) غیاث الدین ملک ظاهربن سلطان صلاح الدین. رجوع به ابوالفتح غازی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) فرزند وزیر. (دیوان فرخی چ عبدالرسولی ص ۲۱۳).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) فضل بن جعفربن فرات. رجوع به ابن فرات ابوالفتح... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) قراارسلان بوری. رجوع به قراارسلان... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) القواس. یوسف بن عمربن مسرور. رجوع به یوسف...شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) کراجکی. محمدبن علی بن عثمان الخیمی نزیل الرملة البیضاء. صاحب امل الامل گوید: او فاضلی متکلم و فقیه و محدثی ثقه و جلیل القدر است و یافعی در مرآت الجنان گوید: او پیشوای شیعه و صاحب تصانیف است و عالمی نحوی و لغوی و منجم و طبیب و متکلم و از کبار اصحاب سید مرتضی است و او راست: کتاب کنز الفوائد. کتاب معدن الجواهر و ریاضةالخواطر. الاستنصار فی النص علی الائمة الاطهار. رسالة فی تفضیل امیرالمؤمنین. الکر والفر فی الامامة. الابانة عن المماثلة فی الاستدلال بین طریق النبوة و الامامة. رسالة فی حق الوالدین. معونةالفارض فی استخراج سهام الفرائض. اخبارالآحاد. التعجب فی الامامة. مسئلة فی المسح. مسئلة فی کتابةالنبی. المنهاج فی مناسک الحاج. شرح جمل العلم للمرتضی الوزیری. شرح الاستنصار فی النص علی الائمة الاطهار. المشجر. معارضة الاضداد باتفاق الاعداد. الاستطراف فی ذکر ما دون من الفقه فی الانصاف. کتاب التلقین لاولادالمؤمنین. جواب رسالةالأخوین. (نقل از روضات). و بقول یافعی وفات او در ۴۴۹ هـ . ق. بوده است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) کشاجم [ کَ/کُ جِ ]. محمودبن حسین. یکی از شعرای معروف عرب از اخلاف سندی بن شاهک صاحب الحرس و از اینرو او را سندی نیز گویند و لفظ کشاجم مرکب از حروفی است اوائل کلمات «کاتب شاعر ادیب جمیل مغنی» که حکایت از علوم و شمائل او کند. او راست: کتاب ادب الندیم. کتاب الرسائل. کتاب دیوان شعر او. و ابن الندیم گوید: ادب و شعر او مشهور است و شریشی در شرح مقامات بسیاری از اشعار او را متفرقاً آورده است و در توضیح ابن هشام آمده است که او مدتی به مصر اقامت داشت و سپس از آنجا برفت و کرت دیگر بدانجا بازگشت و گفت: قدکان شوقی الی مصر یُؤَرِّقُنی فالآن عدت و عادت مصر لی داراً. و نیز: الدهر حرب للحیی و سلم ذی الوجه الوقاح و علیَّ ان اسعی و لیس علیَّ ادراک النجاح. و صاحب تاج العروس گوید: ترجمهٔ او در شرح الدرة آمده است و صاحب کشف الظنون در ذیل کتاب ادب الندیم وفات او را در حدود سال ۳۵۰ هـ . ق. آورده و شاعری در حق او گفته است: یابؤس من یمنی بدمع ساجم یحمی علی حجب الفؤاد الواجم لولا تعلله بکاس مدامة و رسائل الصابی و شعر کشاجم. و یاقوت در معجم الادبا در ترجمهٔ سری بن احمدبن سری رفّاء موصلی گوید: او دیوان شعر کشاجم را استنساخ میکرد و بهترین اشعار خالدیین یعنی سعیدبن هاشم و ابوبکربن هاشم را در دیوان کشاجم می آورد و قصد او این بود که خالدیین را بسرقت اشعار قدما متهم کند. و رجوع به کشاجم شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) کمالی. او راست: نظم المبانی فی فروع الحنفیة.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) گیلانی. ابن عبدالرزاق. طبیب و شاعری از مردم گیلان. وی در سال ۹۸۳ هـ . ق. به هندوستان شد و به خدمت اکبرشاه بابری پیوست و تقرب یافت و در سنهٔ ۹۹۷ هـ . ق. آنگاه که اکبرشاه بکابل آمد با وی بود و هم بکابل وفات یافت. از اوست: چو نیم مرده چراغی ست آتشین جانم که در هوای تو در رهگذار باد صباست.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مبارک بن احمدبن زریق معروف به ابن حداد.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن ابی بکر. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ابی بکر مراغی مدنی شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ابی بکر یعمری اندلسی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن ابی سعید الحسینی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن اشرس. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن فارس بغدادی. صاحب حبیب السیر در وفیات سال ۳۱۲ هـ . ق. این نام را آورده و بصفت «صاحب مؤلفات» در شرح حال او قناعت جسته است.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن بدرالدین محمدبن علی بن صالح بن عثمان. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن جعفر همدانی مراغی. رجوع به محمد... و رجوع به ابن المراغی ابوالفتح محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن حسین ازدی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن حسین مراغی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن سام. ملقب بغیاث الدین از سلاطین غور. (از ۵۵۸ تا ۵۷۱ هـ . ق.). و رجوع به محمدبن سام.... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن سعد دیباجی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن عبدالباقی. معروف به ابن البسطی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن عبدالحمید اسمندی سمرقندی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن عبدالرحیم بن صدقهٔ مخزومی شافعی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن عبدالکریم شهرستانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن عبیداللََّه بن عبداللََّه التعاویذی. مشهور به سبطبن التعاویذی. رجوع به ابن التعاویذی ابوالفتح... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن علی بن دقیق العید. رجوع به ابن دقیق العید... و رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن محمد. رجوع به محمد شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن فارس. وزیر صمصام الدوله. او باشتراک ابوعبیداللََّه محمدبن ابراهیم وزارت می راند. (تجارب السلف ص ۲۴۸).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن علی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن جعفر واسطی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن محمود اسروشنی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمدبن محمودبن محمد طوسی، نزیل مصر، ملقب بشهاب الدین. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمد اسکندرانی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمودبن اسماعیل بن حسین بن حسن دمیاطی کاتب. رجوع به محمود... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمودبن حسن منشی. رجوع به محمود... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمودبن حسین رملی معروف به کشاجم. رجوع به ابوالفتح کشاجم... و رجوع به محمود، و رجوع به کشاجم شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) محمودبن مؤیدبن علی بن عباس. رجوع به محمود... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مسعودبن محمدبن ملکشاه بن ارسلان سلجوقی. ملقب به غیاث الدین. رجوع به مسعود... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مسعودبن مودود قطب الدین بن عمادالدین زنگی بن آق سنقر ملقب به عزالدین. رجوع به مسعود... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مظفربن عبداللََّه. رجوع به مظفر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مظفربن محمد. (خواجهٔ عمید...) خراسانی. پس از آنکه رکن الدین ابوطالب طغرل بیگ بن سلجوق سلجوقی اصفهان را فتح و ضمیمهٔ مستملکات خویش کرد حکمرانی اصفهان بابی الفتح مظفر داد و او ظاهراً از پیش حکومت نیشابور داشته و او را سه پسرابوالقاسم علی و ابونصر و ابوطاهر محمد بوده است و این ابوالفتح همان است که قصهٔ ویس و رامین را از پهلوی به امر و بنام او نظم کرده اند. ابوالفتح آفتاب نامداران مظفر نام و تاج کامکاران... خداوندی چو بوالفتح مظفر ز سلطان یافته هم جاه و هم فر هم از تخمه بزرگ و هم ز دولت هم از پایه بلند و هم ز همت هم از گوهر گزیده هم ز اختر هم از منظر ستوده هم ز مخبر چو مشرق بود اصلش هامواره برآینده از او ماه و ستاره کنون زو آمده خواجه چو خورشید جهان در فر نورش بسته امّید ز فتحش کنیت آمد وز ظفر نام ازیرا یافته ست از هردوان کام جهان چون بنگری پیر جوانست عمید نامور همچون جهانست جوان است او به سال و بخت و رامش چو پیر است او به رای و عقل و دانش... اگرچه فخر ایران اصفهان است فزون زان قدر آن فخر جهانست بدرد دل همی گرید نشابور از آن کاین نامور گشته ست از او دور بکام دل همی خندد صفاهان بدان کز عدل او گشته ست نازان... خداوندی بداد و دین مؤیّد ابوالفتح مظفر بِنْ محمد خراسان را به نام نیک مفخر سپاهان را بحکم داد داور. (از دیباچه و خاتمهٔ منظومهٔ ویس و رامین).
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مظفر. فخرالملک بن نظام الملک. یکی از وزرای آل سلجوق است. رجوع به تجارب السلف چ طهران ص ۲۸۲ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) معاذبن اسماعیل شیبانی موصلی. رجوع به معاذ... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) معتز. تقی الدین. او راست: شرح تعلیقهٔ محمدبن محمدبن احمد برسوی.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) معتضدباللََّه ابوبکربن المستکفی. خلیفهٔ عباسی به مصر. رجوع به معتضد... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ملک الاشرف عمربن یوسف المظفربن عمربن علی بن رسول. رجوع به ملک الاشرف... و رجوع به عمر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ملک الاشرف، موسی بن سیف الدین ابی بکربن ایوب از سلاطین ایوبی. رجوع به ملک الاشرف... و رجوع به موسی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ملکشاه بن الب ارسلان بن محمدبن داودبن میکال بن سلجوق بن دقاق. رجوع به ملکشاه... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) منصوربن محمدبن عبداللََّه بن المقدر اصفهانی. رجوع به منصور... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) منصوربن دارسب شیرازی وزیر القائم باللََّه عباسی. رجوع به منصور... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) منصور طبیب معروف به ابن مقشر. رجوع به ابن مقشر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) مودودبن مسعودبن محمودبن سبکتکین. ملقب به شهاب الدوله. رجوع به مودود... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) موسی بن ابی الفضل یونس ملقب بکمال الدین بن محمدبن منعه فقیه شافعی موصلی. رجوع به موسی بن ابی الفضل یونس... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) موسی بن سیف الدین ابی بکربن ایوب ملقب به ملک الاشرف از سلاطین ایوبی. رجوع به ملک الاشرف... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) المیدومی. رجوع به محمدبن محمد مصری.... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) میر محمد اردبیلی. رجوع به تاج السعیدی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) ناصربن ابی المکارم عبدالسیدبن علی بن مطرز لغوی نحوی. معروف بمطرزی خوارزمی. رجوع به ناصر... و رجوع به مطرزی... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) نصربن عبدالرحمن اسکندری. رجوع به نصر... شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) نصربن عبدالرحمن نحوی. او راست: جزئی در حدیث.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) نصراللََّه بن ابی الکرم محمدبن محمدبن عبدالکریم معروف به ابن اثیر جزری ملقب به ضیاءالدین. رجوع به ابن اثیر ضیاءالدین ابوالفتح... و رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۴۰۷ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) نوشجانی. از حکمای مائهٔ چهارم هجری است و او را تألیفی است در صفات باری. رجوع به ترجمهٔ نزهةالأرواح شهرزوری ج ۲ ص ۱۵۱ شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) یحیی بن حبش بن امیرک. ملقب بشهاب الدین سهروردی حکیم مقتول. رجوع به ابوالفتوح شهاب الدین سهروردی شود.
[ اَ بُلْ فَ ] (اِخ) یوسف بن عمر. رجوع به یوسف... شود.

کلمات هم‌قافیه با «ابوالفتح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید