معنی ابوالحسین
5 بازدید
[ اَ بُلْ حُ سَ ] (ع اِ مرکب) غزال. (المزهر). آهو.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن ابی بکر احمدبن نصر وراق. او کتابت مصحف نیز میکرد و در نیمهٔ اول قرن چهارم میزیسته است. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن ابی ربیع عبیداللََّه. رجوع به ابن ابی ربیع... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن ابی علی. یکی از احفاد مقلهٔ معروف و او نیز بحسن خط مشهور است. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن ابی عمر محمدبن یوسف. او راست: کتاب غریب الحدیث و آن ناتمام است. کتاب الفرج بعدالشدة. (ابن الندیم). و رجوع به عمربن ابی عمر... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن ابی یعلی محمدبن محمدبن الحسین فراء. فقیه حنبلی. او راست: کتاب طبقات حنابله و شیخ زین الدین عبدالرحمن بن احمد معروف به ابن رجب متوفی به سال ۷۵۹ هـ . ق. و نیز یوسف بن حسن مقدسی را بر این کتاب ذیل است و ذیل اخیر تا سال ۸۷۱ را شامل است. و نیز ابن ابی یعلی راست: کتاب المجرد فی مناقب الامام احمد. وفات ابوالحسین به سال ۵۲۶ بوده است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن بختویه. رجوع به ابن بختویه... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) یا ابوالحسن بن بطریق یحیی بن حسن. رجوع به ابن بطریق... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن بنان. یکی از مشایخ صوفیه، شاگرد ابوسعید خزاز. وفات او در اوائل مائهٔ چهارم هجری. و رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۹۳ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن التستری. رجوع به ابن التستری.... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن حاجب النعمان. رجوع به ابن حاجب النعمان شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن حجاج. رجوع به ابن حجاج ابوالحسین مسلم... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن راوندی ابوالحسین احمد. رجوع به ابن راوندی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن زبیر احمدبن علی بن ابراهیم غسانی. رجوع به ابن زبیر... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن سُریح اسحاق. رجوع به ابن سریح اسحاق بن یحیی بن سریح شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن سمعون محمدبن احمد. رجوع به ابن سمعون... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن شعره. رجوع به عمروبن عثمان بن حکم بن شعره شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن عمر الدجیلی. طبیبی در نیمهٔ قرن چهارم به بغداد و او عمل دیوان رسائل المطیع باللََّه داشت و سپس محبوس گشت و آنگاه که عضدالدولهٔ دیلمی به بغداد شد وی را در جملهٔ محبوسین آزاد کرد. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۳۰ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن الغریق ابوالحسین محمدبن علی بن عبداللََّه. رجوع به ابن الغریق شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) رجوع به ابن غضائری... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) یا ابوالحسن. ابن فارس احمدبن فارس بن زکریای رازی مالکی لغوی. رجوع به ابن فارس... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن قطان. رجوع به ابن قطان ابوالحسین احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن کباش. محدث است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن یحیی. مؤلف تاریخ سیستان آنجا که از فضایل سیستان بحث کند چند تن از علما و بزرگان را از مفاخر سیستان شمرد و از جمله این ابوالحسین و گوید او مؤلف غریب القرآن است. رجوع به محمدبن عزیز سجستانی شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن مظفر. او راست: کتاب مناقب عباس بن عبدالمطلب.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن معمر کوفی. رجوع به ابن معمر ابوالحسین... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن منیر ابوالحسین احمد. رجوع به ابن منیر... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ابن یونس. متکلم و فقیه بمذهب محمدبن جریر طبری. او راست: کتاب الاجماع فی الفقه. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن ابراهیم سیاری. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن حسین بن احمد واعظ، معروف به ابن سماک. معاصر القادر باللََّه و القائم بامراللََّه عباسی. مولد او به سال ۳۳۰ هـ . ق. وی حدیث از جعفر خالدی و دیگران فراگرفت و در جامع منصور و جامع مهدی موعظت میکرد و مائل بتصوف بود. وفات وی ۴۲۴ در نودوپنج سالگی روی داد. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۴۳۸ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن حسین بن عبیداللََّه الغضائری. رجوع به ابن الغضائری ابوالحسین احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن خالد المادرائی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن سعد کاتب اصفهانی. از ادبای قرن چهارم است. او از طرف قاهر مأمور ضبط خراج اصفهان بود و به سال ۳۲۴ هـ . ق. معزول شد. او راست: کتاب الاختیار من الرسائل. کتاب الحلی و الشیات. کتاب المنطق. کتاب الهجا. کتاب فقر البلغاء فی الرسائل و جز آن. و رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۱۲۹ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن سلیمان معبدی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن عبداللََّه بن حسن بن ابی الحناجر شافعی حموی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن عبیداللََّه بن احمد کلواذانی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن عضدالدولهٔ دیلمی از دختر ماناذر پسر جستان.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن علی بن ابراهیم غسانی، اسوانی. رجوع به ابن زبیر ابوالحسین احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن علی بن ابی سامه. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن علی بن القاضی الرشید ابی اسحاق ابراهیم بن محمدبن الحسین بن الزبیر الغسانی الاسوانی. رجوع به ابن زبیر ابوالحسین احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن علی بن وصیف بن خشکنانچه. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) یا ابوالحسن احمدبن فارس بن زکریابن محمدبن حبیب الرازی اللغوی. رجوع به ابن فارس ابوالحسن یا ابوالحسین احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن احمد فقیه شافعی. رجوع به ابن قطان ابوالحسین احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن جعفربن حمدان القدوری. رجوع به ابوالحسین قدوری... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن محمدبن عبداللََّه بن هارون. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن محمد صوفی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن محمد السهیلی. وزیر ابوالعباس مأمون بن محمد خوارزمشاه. او مردی حکیم طبع و فضل دوست و کریم النفس بود. و از اینرو در دورهٔ او عمدهٔ حکمای بزرگ عصر همه بخوارزم گرد شده و در سایهٔ حمایت او و ابوالعباس مأمون پادشاه دانش پرور به رفاه و بی نیازی میزیستند و آنگاه که محمود غزنوی علمای دربار او را بغزنه طلب کرد و ابوعلی بن سینا و ابوسهل مسیحی رغبت پیوستن به خدمت محمود نکردند به اشارهٔ وزیر و هم خوارزمشاه پیش از بار دادن رسول محمود، ابوعلی و ابوسهل را پنهانی بگرگان فرستادند تا از آنجا به ری شوند و دیگران را چون ابوریحان و ابونصر و ابوالخیر که خود خواهان رفتن به دربار محمود بودند بغزنه فرستادند.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن منیربن احمدبن مفلح طرابلسی، ملقب به مهذب الملک عین الزمان. معروف به ابن منیر شاعر. رجوع به ابن منیر احمدبن منیر... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن ناصرالحق کبیر، و لقب ابوالحسین صاحب الجیش است. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۴۴ و ۳۴۵ و ۳۵۱ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن نجیح بن ابی حنیفه. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن یحیی بن ابی البغل. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن یحیی بن اسحاق. رجوع به ابن راوندی ابوالحسین احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمدبن یحیی الملحد. رجوع به ابن راوندی شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) احمد قزوینی. رجوع به احمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) اسحاق بن عبداللََّه بن الصباح بن بشربن سویدبن الاسود التمیمی ثم السعدی. معلم مقتدر خلیفه و اولاد او بود. او را رساله ای است در خط و کتابت مسماة به تحفةالوامق. و او در زمان خویش خوش خطترین و داناترینِ مردم بکتابت بود. خط را از ابن معدان خطاط فراگرفت و برادر اسحاق ابوالحسن و پسرش ابوالقاسم اسماعیل بن اسحاق بن ابراهیم و پسر او ابومحمد قاسم بن اسماعیل و نیز ابوالعباس عبداللََّه بن ابی اسحاق از این خاندان در نهایت خوشی خط و مشهور در معرفت فن کتابت بودند. (ابن الندیم).[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) اسحاق بن یحیی بن شریح کاتب نصرانی. رجوع به اسحاق... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ثابت بن اسلم بن عبدالوهاب. رجوع به ثابت... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) جعفربن محمدبن خالدبن ثوابه. رجوع به جعفر... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) جوهر قائد. خادم المعزبن المنصوربن القائم بن المهدی صاحب افریقیه. رجوع به جوهربن عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) حداد هروی. وی در مائهٔ چهارم هجری میزیست و یکی از مشایخ صوفیه است و درک صحبت ابوالعباس قصاب آملی کرده و در ابتدا بمکه و سپس در آخر عمر به استرآباد رفت. وفات وی در اواخر مائهٔ چهارم است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) حُصْری. از عرفای مائهٔ چهارم هجری. از مردم بصره است و سپس به بغداد رفت و او را شیخ عراق می گفتند و شاگرد شبلی است. وفات او به سال ۳۷۱ هـ . ق. بود. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۹۹ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) حکیمی. معاصر المقتدر باللََّه عباسی. از مشایخ صوفیه. وی درک صحبت جنید کرد. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۹۴ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) خالدبن ذکوان. محدث است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) رزین بن معاویه. رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۳۱۲ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) به قولی کنیت رویم بن احمد است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) زیدبن حباب العکلی. محدث است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) زیدبن علی بن الحسین بن علی. رجوع به زید... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) سالبةبن ابراهیم. یکی از مشایخ صوفیه بمائهٔ چهارم هجری، از مردم شیراز. او از اصحاب ابومسلم فسوی است و شیخ عباس هروی شاگرد اوست. در سال ۴۷۳ هـ . ق. درگذشت. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۹۶ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) سجستانی ابری. او راست: کتاب فی مناقب الامام الشافعی. و در سال ۳۶۳ هـ . ق. درگذشته است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) سراج بن عبدالملک. رجوع به ابن سراج بن عبدالملک... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) سراج بن عبدالملک بن سراج. رجوع به سراج... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) سعیدبن ابراهیم البرتی نصرانی کاتب. رجوع به سعید... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) سعیدبن هبةاللََّه بن الحسن الراوندی. رجوع به سعید... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) سلیمان بن محمدبن عبداللََّه مالقی اندلسی، معروف به ابن طراوه. رجوع به سلیمان... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) سیمجور یا ابوالحسن محمدبن ابراهیم بن سیمجور امیر قهستان. معاصر با عبدالملک اول و منصور اول و نوح دوم سامانی. او سه کرت حکمرانی خراسان داشت: نخست از ۳۴۷ تا ۳۴۹ هـ . ق. و نوبت دوم از ۳۵۰ تا ۳۷۱ و بار سوم از ۳۷۶ تا ۳۷۸ و در دورهٔ دوم حکومت او نوح دوم در سال ۳۶۵ دختر او را بزنی کرد و لقب ناصرالدوله بدو داد لیکن در سال ۳۷۱ بسعایت وشاة از جمله ابوالحسین عتبی وزیر مطرود گشت و در املاک موروثی خویش منزوی شد و پس از عزل ابوالحسین عتبی وزیر باز حکومت خراسان به دست کرد و تا آخر عمر بدین مقام ببود و پس از او ابوعلی سیمجور جای پدر گرفت. مورخین در صفات او مُفْرِط یا مُفَرِّطند، بعضی که مأخذشان عتبی است مانند ابن اثیر و میرخوند او را به صفات ذمیمه و ظلم و بیدادی نسبت کنند و برخی مانند گردیزی و عوفی و حمداللََّه مستوفی که ظاهراً مآخذ دیگری در دست داشته اند او را بعدل و داد و خصایل حسنه ستوده اند.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) شریح بن نعمان. محدث است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) صاعدبن هبةاللََّه. رجوع به ابن مومل ابوالحسین شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) صفوانی. محدث است. رجوع به حبیب السیر ج ۲ ص ۴۰۵ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عاصم بن علی بن عاصم. محدث است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عبدالباقی حافظ بغدادی. رجوع به ابن قانع حافظ ابوالحسین... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن عمربن محمدبن سهل صوفی الرازی. رجوع به عبدالرحمن... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عبدالعزیزبن ابراهیم. رجوع به ابن حاجب النعمان... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عبداللََّه بن عسی بن بختویه. رجوع به ابن بختویه ابوالحسین عبداللََّه... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عبدالمجیدبن ابراهیم. محدث است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عبدالواحدبن محمد الحصینی. رجوع به حصینی ابوالحسین عبدالواحد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عبدالوهاب بن عمرو الشلمغانی الکاتب. رجوع به عبدالوهاب... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن احمد عتبی. رجوع به عبیداللََّه...، و رجوع به عتبی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن احمدبن ابی الربیع اشبیلی اندلسی. رجوع به ابن ابی الربیع... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن احمدبن ابی طاهر طیفور. او را بر کتاب اخبار بغداد پدر خویش ابن ابی طاهر احمد ذیلی است، چه کتاب پدرش تا آخر ایام مهتدی است و او اخبار معتمد و معتضد و مکتفی و مقتدر را نیز مزید کرده و باز کتابی بنام المستظرفات و المستظرفین دارد. (از ابن الندیم).[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عتبی. وزیر سامانیان و مورخ. رجوع به عتبی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن ابراهیم حصری. رجوع به ابوالحسین حصری شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن ابی علی محمدبن مقله. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن بکار البصری. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن حسین ابوالحسین خلیعی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) بقولی کنیت علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب ملقب به سیدالساجدین علیه السلام. رجوع به ابوالحسن علی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن حمزةبن علی بن طلحةبن علی الرازی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن عباس نوبختی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن عبداللََّه بن حسین بن جهضم. از مشایخ صوفیه در اواخر مائهٔ چهارم و اوائل مائهٔ پنجم هجری. اصل او از همدان و ساکن حرم بود و وی را ابن جهضم گویند و لقب او شیخ الحرم است. وی شاگرد کوکبی و شیخ جعفر خلدی است. به سال ۴۱۴ هـ . ق. در مکه درگذشت. او راست: کتاب بهجةالاسرار در شرح حالات صوفیه تا اوائل مائهٔ چهارم هجری. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۹۷ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن عبداللََّه بن وصیف الناشی الحلاء. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن محمدبن عبدالرحیم بن دینار کاتب بصری واسطی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن محمدبن عبداللََّه معدل، معروف به ابن بشران. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن محمدبن عمیر النحوی الکنانی البصری الواسطی. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن محمدبن مزین. رجوع به علی...، و رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۹۰ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن محمدبن مشاطه. رجوع به علی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) علی بن مهدی کسروی. رجوع به کسروی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عمربن الحسین بن مالک الشیبانی اشنانی قاضی. از جملهٔ کتب اوست: کتاب مقتل زیدبن علی. کتاب الخیل. کتاب فضائل امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب. کتاب مقتل حسن بن علی علیهماالسلام. (فهرست ابن الندیم).[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عمربن محمدبن یوسف فقیه مالکی. رجوع به عمر... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) عنبسةبن القاص الخثعمی. محدث است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) غسان. رجوع به غسان... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) غسان. رجوع به غسان... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) کردویه (شیخ...) شیرازی. از معاریف مشایخ تصوف. وی در مائهٔ ششم هجری میزیست و معاصر الناصر لدین اللََّه عباسی و شیخ روزبهان بود. و در سال ۶۰۶ هـ . ق. درگذشت. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۹۴ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن اسماعیل بن عبیس بن سمعون، ملقب به ناطق الحکمه واعظ بغدادی. رجوع به ابن سمعون ابوالحسین محمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن محمدبن جمیع. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن اسحاق بن الحسین المادرائی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن بحر رهنی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن بکیر الحضرمی. تابعی است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن جعفر. رجوع به ابن نجار ابوالحسین... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن حامد سری. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن حسن بن علی جرجانی خیاطی. حافظ و محدث. او به ماوراءالنهر میزیست و از عمران بن موسی بن مجاشع روایت کند و غنجار از وی روایت آرد. وفات او۳۵۳ هـ . ق. بوده است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن حسین بن الحسین بن عبدالوارث فارسی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن حسین بن الحسین بن عبدالوارث فارسی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه رازی، نزیل دمشق. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن علی طبیب بصری. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن حسین ابی یعلی. رجوع به محمد... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن محمد مرادی، شاعر بخارائی. رجوع به مرادی شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) محمدبن یحیی بن ابی البغل اصفهانی. رجوع به ابن ابی البغل محمدبن یحیی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) مزنی. وی پس از ابوالحسین عتبی بوزارت نوح بن منصور سامانی رسید. و در اول مستوفی دیوان امیر نوح بود و آنگاه که ابوالحسین سیمجور از شکست ابوالعباس تاش و قتل عتبی آگاه شد از سیستان عزیمت خراسان کرد. مزنی بدو پیام کرد که بهتر آن است تا از آمدن بخراسان منصرف گردد و بقهستان که اقطاع قدیم وی بود قناعت ورزد، او ملتمَس مزنی بپذیرفت و مزنی ولایت بادغیس و گنج رستاق را نیز بر اقطاع وی مزید کرد و این معنی بر طبق میل حسام الدوله نبود، از اینرو وقتی که از بخارا متوجه خراسان گشت ابوالحسین مزنی را از وزارت معزول کرد.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) مسلم بن حجاج بن مسلم بن درزبن نوشاذ قشیری نیشابوری، صاحب صحیح معروف. رجوع به مسلم...، و رجوع به ابن حجاج، و رجوع به حبیب السیر ج ۱ ص ۲۹۶ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) معزالدوله احمدبن ابی شجاع بویه بن فناخسرو. رجوع بمعزالدوله... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) مولی بنی نوفل. رجوع به ابوحسن مولی بنی نوفل شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) نقاح یا نفاخ. رجوع به ابوالحسین جرائحی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) نوری احمدبن محمد خراسانی بغوی، مشهور به ابن البغوی. از مردم بغشور میان هرات و مروالروذ. یکی از مشایخ طریقت صوفیه معاصر جنید. وی به بغداد میزیست و پیش از وفات جنید به سال ۲۹۷ هـ . ق. درگذشت. شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در تذکرةالاولیاء گوید: یگانهٔ عهد و قدوهٔ وقت و ظریف اهل تصوف و شریف اهل محبت بود و ریاضاتی شگرف و معاملاتی پسندیده و نکتی عالی و رموزی عجب و نظری صحیح و فِراستی صادق و عشقی بکمال و شوقی بی نهایت داشت و مشایخ بر تقدیم او متفق بودند و او را امیرالقلوب گفتندی و قمرالصوفیه. مرید سرّی سقطی بود. صحبت احمد حواری یافته و از اقران جنید بود و در طریقت مجتهد بود و صاحب مذهب و از صدور علماء مشایخ بود و او را در طریقت براهینی قاطعه است و حجتی لامعه و قاعدهٔ مذهبش آن است که تصوف را بر فقر تفضیل نهد و معاملتش موافق جنید است و از نوادر طریقت او یکی آن است که صحبت بی ایثار حرام داند و در صحبت، ایثار حق صاحب فرماید بر حق خویش و گوید صحبت با درویشان فریضه است و عزلت ناپسندیده و ایثار صاحب بر صاحب فریضه. ابومحمد مغازلی گفت هیچکس ندیدم بعبادت نوری. نقل است که چون غلام خلیل بدشمنی این طائفه برخاست و پیش خلیفه گفت که جماعتی پدید آمده اند که سرود میگویند و رقص می کنند و کفریات میگویند و همه روز تماشا می کنند و در سردابها می روند پنهان و سخن میگویند این قومیند از زنادقه. اگر امیرالمؤمنین فرمان دهد بکشتن ایشان مذهب زنادقه متلاشی شود که سر همه این گروهند اگر این خیر از دست امیرالمؤمنین آید من او را ضامنم بثوابی جزیل. خلیفه در حال فرمود تا ایشان را حاضر کردند و ایشان ابوحمزه و ارقام و شبلی و نوری و جنید بودند پس خلیفه فرمود تا ایشان را بقتل آرند. سیاف قصد کشتن ارقام کرد نوری بجست و خود را در پیش انداخت بصدق و بجای ارقام بنشست و گفت اول مرا بقتل آر، طرب کنان و خندان. سیاف گفت ای جوانمرد هنوز وقت تو نیست و شمشیر چیزی نیست که بدان شتابزدگی کنند. نوری گفت بناء طریقت من بر ایثار است و من اصحاب را بر ایثار میدارم و عزیزترین چیزها در دنیا زندگانیست، میخواهم تا این نفَسی چند در کار این برادران کنم تا عمر نیز ایثار کرده باشم، با آنکه یک نفَس در دنیا نزدیک من دوست تر از هزار سال آخرت، از آنکه این سرای خدمت است و آن سرای قربت و قربت من بخدمت باشد. چون این سخن بشنیدند از وی در خدمت خلیفه عرضه کردند خلیفه را از انصاف و قدم صدق او تعجب آمد فرمود که توقف کنید و بقاضی رجوع فرمود تا در کار ایشان نظر کند. قاضی گفت بی حجتی ایشان را منع [ کذا ] نتوان کرد پس قاضی دانست که جنید در علوم کامل است و سخن نوری شنیده بود. گفت از این دیوانه مزاج یعنی شبلی چیزی از فقه بپرسم که او جواب نتواند داد. پس گفت از بیست دینار چند زکوة باید داد؟ شبلی گفت بیست و نیم دینار. گفت این زکوة این چنین که نصب کرده است؟ گفت صدیق اکبر رضی اللََّه عنه که چهل هزار دینار بداد و هیچ بازنگرفت. گفت این نیم دینار چیست که گفتی؟ گفت غرامت را که بیست دینار چرا نگاه داشت تا نیم دینارش بباید داد. پس از نوری مسئله ای پرسید از فقه، در حال جواب داد قاضی خجل شد. آنگاه نوری گفت ای قاضی این همه پرسیدی و هیچ نپرسیدی که خدای را مردانند که قیام همه بدوست و حرکت و سکون همه بدوست و همه زنده بدواَند و پاینده بمشاهدهٔ او، اگر یک لحظه از مشاهدهٔ حق بازمانند جان از ایشان برآید، بدو خسبند و بدو خورند و بدو گیرند و بدو روند و بدو بینند و بدو شنوند و بدو باشند. علم این بود نه آنکه تو پرسیدی. قاضی متحیر شد و کس بخلیفه فرستاد که اگر اینها ملحد و زندیقند من حکم کنم که در روی زمین یک موحد نیست. خلیفه ایشان را بخواند و گفت حاجت خواهید، گفتند حاجت ما آن است که ما را فراموش کنی. نه بقبول خود ما را مشرف گردانی و نه به رد مهجور کنی که ما را ردّ تو چون قبول تست و قبول تو چون ردّ تست. خلیفه بسیار بگریست و ایشان را بکرامتی تمام روانه کرد و گفت چهل سال است تا میان من و میان دل جدا کرده اند که در این چهل سال هیچ آرزو نبود و هیچ شهوتم نبود و هیچ چیز در دلم نیکو ننمود و این از آن وقت باز بود که خدای را بشناختم. نقل است که جمعی پیش جنید آمدند و گفتند چند شبانروز است تا نوری به یک خشت میگردد و میگوید اللََّه اللََّه و هیچ طعام و شراب نخورده است و نخفته... پس جنید پیش نوری آمد و گفت یا ابوالحسن اگر دانی که با او خروش سود می دارد تا من نیز در خروش آیم و اگر دانی که رضا به، تسلیم کن تا دلت فارغ شود. نوری در حال از خروش بازایستاد و گفت نیکو معلما که توئی ما را. نقل است که شبلی مجلس میگفت نوری بیامد و بر کناره ای بایستاد و گفت السلام علیک یا ابابکر. شبلی گفت و علیک السلام یا امیرالقلوب. گفت حق تعالی راضی نبود از عالمی در علم گفتن که آنرا بعمل نیارد. اگر تو در عملی جای نگاه دار و اگر نه فرودآی. شبلی نگاه کرد و خود را راست نیافت فرودآمد و چهار ماه در خانه بنشست که بیرون نیامد. خلق جمع شدند و او را بیرون آوردند و بر منبر کردند. نوری خبر یافت بیامد و گفت یا ابابکر تو بر ایشان پوشیده کردی لاجرم بر منبرت نشاندند و من نصیحت کردم مرا بسنگ براندند و بمزبله ها انداختند. گفت یا امیرالقلوب نصیحت تو چه بود و پوشیده کردن من چه بود؟ گفت نصیحت من آن بود که رها کردم خلق خدای را بخدای و پوشیده کردن تو آن بود که حجاب شدی میان خدای و خلق و تو کیستی که میان خدای و خلق واسطه باشی... جعفر خلدی گفت نوری در خلوت مناجات میکرد من گوش داشتم تا چه میگوید، گفت بارخدایا اهل دوزخ را عذاب کنی جمله آفریدهٔ تواَند بعلم و قدرت و ارادت قدیم اگر هرآینه دوزخ را از مردم پر خواهی قادری بر آنکه دوزخ از من پر کنی و ایشان را ببهشت ببری. نوری گفت پیری دیدم بی قوت و ضعیف که بتازیانه میزدند و او صبر می کرد پس بزندان بردند من پیش او رفتم و گفتم تو چنین ضعیف و بی قوت چگونه صبر کردی بر آن تازیانه؟ گفت ای فرزند بهمت بلا توان کشید نه بجسم. گفتم پیش تو صبر چیست؟ گفت آنکه در بلا آمدن همچنان بود که از بلا بیرون شدن. گفتند دلیل چیست بخدای؟ گفت خدای. گفتند پس حال عقل چیست؟ گفت عقل عاجزیست و عاجز دلالت نتواند کرد جز بر عاجزی که مثل او بود. و گفت صوفیان آن قومند که جان ایشان از کدورت آزاد گشته است و از آفت نفس صافی شده و از هوا خلاص یافته تا در صف اول و درجهٔ اعلی با حق بیارامیده اند و از غیر او رمیده نه مالک بوند و نه مملوک. و گفت صوفی آن بود که هیچ چیز در بند او نبود و او در بند هیچ چیز نبود. و گفت تصوف نه رسوم است و نه علوم لیکن اخلاقی است. یعنی اگر رسم بودی به مجاهده به دست آمدی و اگر علم بودی به تعلیم حاصل شدی بلکه اخلاقی است که تخلقوا باخلاق اللََّه. و به خلق خدای بیرون آمدن نه برسوم دست دهد و نه بعلوم. و گفت: تصوف آزادیست و جوانمردی و ترک تکلف و سخاوت. گفت تصوف ترک جمله نصیبهاء نفس است برای نصیب حق. و گفت تصوف دشمنی دنیاست و دوستی مولی... جنید گفت تا نوری وفات کرد هیچکس در حقیقت صدق سخن نگفت که صدیق زمانه او بود. رجوع به صفةالصفوه ج ۲ ص ۲۴۷ و تذکرةالاولیاء شیخ عطار ج ۲ ص ۳۸ و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۶۷ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) وراق محمدبن سعد نیشابوری. از کبار مشایخ طریقت و صاحب ابوعثمان حیری. وفات او به سال ۳۲۰ هـ . ق. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۹۲ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) ورّام بن ابی فراس حلّی. رجوع به ورام... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) هارون بن مسلم. صاحب الحناء. محدث است.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) هاشمی. یکی از مشاهیر ارباب طریقت در اواخر مائهٔ سوم هجری. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۹۳ شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) هلال بن المحسن بن ابی اسحاق ضابی حرانی. رجوع به هلال بن المحسن... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) یحیی بن ابراهیم مقری اندلسی مرسی. رجوع به یحیی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) یحیی بن ابی علی منصوربن الجراح المصری. رجوع به یحیی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) یحیی بن عبدالعظیم جزار شاعر. رجوع به یحیی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) یحیی بن عبدالعظیم جزار شاعر. رجوع به یحیی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) یحیی بن عمربن الحسین بن زیدبن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب، معروف به قتیل شاهی. رجوع به یحیی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) یحیی بن عیسی بن ابراهیم مصری، ملقب بجمال الدین. رجوع به یحیی... شود.[ اَ بُلْ حُ سَ ] (اِخ) یحیی بن نجاح. رجوع به یحیی... شود.
کلمات همقافیه با «ابوالحسین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر