معنی ابوالحرث
10 بازدید
[ اَ بُلْ حَ ] (ع اِ مرکب) اسمی است و جمع آن حُرّث و حُرّاث آید، و جمع حارث حُرّث و حوارث است.[ اَ بُلْ حَ ] (ع اِ مرکب) شیر. اسد. (المزهر) (مهذب الاسماء).[ اَ بُلْ ؟ ] (اِخ) ارسلان بن عبداللََّه بساسیری، مملوک بهاءالدولةبن عضدالدولةبن بویه. مقدم اتراک بغداد. او در بغداد بر قائم بامراللََّه خروج کرد دو خطبه بنام مستنصر عبیدی صاحب مصر گردانید و در جنگ با طغرل بگ سلجوقی کشته شد (۴۵۱ هـ . ق.) و قائم بمسند خلافت بازگشت.[ اَ بُلْ حُ رَ ] (اِخ) کنیت امرؤالقیس بن حجر.[ اَ بُلْ ؟ ] (اِخ) کنیت غیلان بن عقبه معروف به ذوالرّمه. رجوع به ذوالرّمه شود.[ اَ بُلْ ؟ ] (اِخ) لیث بن سعدبن عبدالرحمن اصفهانی. قاضی و امام اهل مصر در فقه و حدیث. و شافعی گفته است لیث بن سعد افقه از مالک است. دخل او به سال پنج هزار دینار بود و عمدهٔ آن در صلات و عطیات صرف میکرد. منصوربن عمار گوید وقتی نزد لیث رفتم و او هزار دینار بمن داد و گفت با این حکمتی را که خدای تعالی بتو عطا فرموده صیانت کن. مولد او به سال ۹۴ هـ . ق. و وفات در ۱۷۵ به مصر و مدفن در قرافهٔ صغری و قبر او مزار است.[ اَ بُلْ ؟ ] (اِخ) ابن محمد حقوری هرون، معاصر یمین الدوله محمودبن سبکتکین غزنوی. صاحب مجمع الفصحاء شهرت او را حفوری با فاء موحده آورده است و گوید از علمای آن عهد اعلم بوده. لکن در لغت نامهٔ اسدی در دو جا حقوری با قاف مثنّاة آمده است. او راست بنقل مجمع الفصحاء: تا بر گل تو نگشت پیدا عنبر از مشک زره نبود و از سیم سپر تا روی تو بر لب تو ننمود اثر در لاله نمک که دید و در پسته شکر. و بنقل اسدی: ای سرو کشمری سوی باغ سداهرا هرگز دمی نیائی و یک روز نگذری. ز سرشنی و طراز است مادر و پدرت مگر نبیرهٔ خان و نواسهٔ ترمی .[ اَ بُلْ ؟ ] (اِخ) کنیت محمدبن عبدالرحمن بن المغیرةبن الحرث بن ابی ذئب. رجوع به ابن ابی ذئب ابوالحرث محمد... شود.[ اَ بُلْ ؟ ] (اِخ) کنیت ملک العادل نورالدین ارسلان شاه بن عزالدین مسعودبن قطب الدین مودودبن عمادالدین زنگی. از اتابکان موصل (از ۵۸۹ تا ۶۰۷ هـ . ق.).
کلمات همقافیه با «ابوالحرث»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رث» برای سرودن شعر