معنی ابواسحاق

معنی ابواسحاق

3 بازدید
[ اَ اِ ] (اِخ) رجوع به ابواسحاق شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت آجرّی صغیر است. رجوع به ابراهیم آجرّی شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم بن ابی عون احمدبن ابی النجم. یکی از خاندان آل ابی النجم. ادیبی فاضل و در بغداد از اعیان معاریف بشمار بود. او از اصحاب ابی جعفر محمدبن علی شلمغانی معروف به ابن ابی العزاقر است و به خدائی ابوجعفر محمدبن علی شلمغانی معتقد بود. آنگاه که ابن ابی العزاقر دستگیر شد او را نیز گرفتار کردند و به ابواسحاق گفتند که بدو دشنام گوید و خیو بر وی افکند او را ترس بگرفت و بر خود بلرزید و از اینرو او را نیز با ابن شلمغانی گردن زدند. از اوست: کتاب النواحی فی اخبار البلدان. کتاب الجوابات المسکته. کتاب التشبیهات. کتاب بیت مال السرور. کتاب الدواوین و کتاب الرسائل. (از ابن الندیم).
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن ابی الفتح بن خفاجهٔ اندلسی. رجوع به ابن خفاجه ابراهیم... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم بن احمدبن اسحاق المروزی خالدآبادی. فقیه شافعی، امام عصر خویش، شاگرد ابن سریج در فتوی و تدریس. و درب مروزی به بغداد منسوب بدوست. او صاحب تألیفات کثیره است و در آخر عمر به مصر رفت و در سال ۳۴۰ هـ . ق. بدانجا درگذشت. او راست: کتاب شرح مختصر المزنی. کتاب الفصول فی معرفة الاصول. کتاب الشروط و الوثائق. کتاب الوصایا و حساب الدور. کتاب الخصوص و العموم. (از فهرست ابن الندیم و جز آن).
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن احمدبن الحسن الرباعی. رجوع به رباعی ابراهیم بن احمدبن... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم بن احمدبن عیسی بن یعقوب غافقی اشبیلی نحوی. شیخ نحات و قراء بسبته. صاحب بغیه از ذهبی روایت کند که مولد ابراهیم به سال ۶۴۱ هـ . ق. در اشبیلیه بود و در اوان صِبا او را به سبته بردند. وی نزد علی بن بکربن شبلون و علی بن ابی الربیع علم آموخت و در عربیت مقامی بلند یافت و پیشوای مردم در علوم مزبوره گردید و او از محمدبن جوبر صاحب ابن ابی حمزه و ابوعبداللََّه از وی حدیث شنود. او راست شرح الجمل و جز آن. وفات او به سال ۷۱۰ هـ . ق. بوده است.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن ادهم، صوفی مشهور. رجوع به ابراهیم ادهم... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن اسحاق بن ابراهیم بن بشیربن عبداللََّه. رجوع به ابراهیم حربی ابن اسحاق... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن اسماعیل. فقیهی از اصحاب حدیث. رجوع به ابراهیم بن اسماعیل مکنی به ابواسحاق شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن جابر. رجوع به ابن جابر ابواسحاق ابراهیم شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن حبیب سقطی طبری. رجوع به ابراهیم بن حبیب سقطی... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن حبیب الفزاری. رجوع به فزاری ابواسحاق ابراهیم... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن حمادبن اسحاق. فقیه مالکی. رجوع به ابراهیم بن حمادبن اسحاق... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم زَجّاج. رجوع به زجّاج ابواسحاق ابراهیم شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) رجوع به ابراهیم بن زهرون شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) رجوع به ابراهیم سامانی شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) رجوع به ابراهیم ستنبه شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن سعدالدین حموی مکنی به ابن حمویهٔ جوینی. رجوع به ابن حمویه ابراهیم... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن سعد زهری. رجوع به ابراهیم... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن سعد علوی. رجوع به ابراهیم... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن سنان. رجوع به ابراهیم بن سنان... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن سیار بصری معروف به نظام. رجوع به ابراهیم بن سیار... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) رجوع به ابراهیم بن شاذ جبلی شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم بن عباس بن محمدبن صول کاتب. رجوع به ابراهیم بن عباس... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم بن علی بن تمیم معروف به حصری. رجوع به ابراهیم بن علی بن تمیم... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن نورالدین علی بن عبدالعالی. رجوع به ابن مفلح ظهیرالدین... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم بن عمیر الجاشنی. یکی از رؤسای خوارج که پس از حمزة الخارجی خوارج در سیستان با او بیعت کردند، به سال ۲۱۳ هـ . ق. و او مردی نیکوسیرت بود و غارت مسلمانان اعم از خارجی و جز آن روا نمی شمرد و ازین رو خوارج فرمان او نکردند و او از میان آنان بگریخت و به زره اندر شد بیکی کویل نی، و خوارج به ابوعوف بن عبدالرحمن دست بیعت دادند. (تاریخ سیستان ص ۱۸۰).
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن قاسم ابراهیم.... نحوی معروف به اعلم. رجوع به اعلم بطلیوسی شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم مُتقی. خلیفهٔ عباسی. رجوع به متقی شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن محمد. رجوع به ابن سویدی عزالدین... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم بن محمدبن ابراهیم خِدامی. فقیهی حنفی از اعیان اهل ری. و خدام نام کوچه ای است به نیشابور و او برادر ابو بشر خدامی محدث رحال است.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن محمدبن ابراهیم قیسی مشهور به برهان الدین سفاقسی. رجوع به قیسی ابراهیم بن محمدبن ابراهیم شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم بن محمدبن الحارث بن اسماءبن خارجة الفزاری. و او آزادمردی فاضل بوده و در مصیصه به سال ۱۸۸ هـ . ق. درگذشته است و کتاب السیر فی الاخبار و الاحداث از اوست. (ابن الندیم).
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن محمدبن زکریا قرشی زهری. رجوع به ابراهیم افلیلی شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن محمدبن زکریا قرشی زهری. رجوع به ابراهیم افلیلی شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن محمدبن سعید ثقفی. رجوع به ابراهیم بن محمد ثقفی شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت الحاکم ابراهیم بن محمد شرّفی خطیب قرطبه و کوتوال آنجا. و او را اشعار بلند است. وفات او به سال ۳۹۶ هـ . ق. بوده است.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن محمدبن صالح. رجوع به ابن اقلیدس ابواسحاق ابراهیم شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم بن محمدبن عیاش معتزلی. از اوست: کتاب نقض کتاب ابن ابی بشر فی ایضاح البرهان. (ابن الندیم).
[ اَ اِ ] (اِخ) رجوع به ابراهیم بن مدبر... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن المهدی بن المنصور ابی جعفر محمدبن علی بن عبداللََّه بن العباس بن عبدالمطلب. برادر هارون الرشید. رجوع به ابراهیم بن المهدی بن المنصور شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن نصربن عسکر ملقب به ظهیرالدین قاضی سلامیه. فقیه شافعی موصلی. اصل او از سندیهٔ عراق بود و در مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد فقه آموخت و به سال ۶۱۰ هـ . ق. در سلامیه درگذشت.
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم المس. یکی از خوشنویسان معروف و او شاگرد ابن معدان خطاط مشهور است. (ابن الندیم).
[ اَ اِ ] (اِخ) ابراهیم نوبختی. در اوائل قرن چهارم میزیست. وی خواهرزادهٔ ابوسهل ثانی و سلسلهٔ نسبش معلوم نیست. او از متکلمین است و کتابی در علم کلام موسوم به یاقوت از او معروف است.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن هلال بن ابراهیم بن زهرون بن جیون حرانی معروف به صابی. رجوع به ابراهیم بن هلال... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن یحیی بن عثمان الاشهبی. رجوع به ابراهیم بن یحیی بن عثمان شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن یحیی النقاش، معروف به ابن زرقیال. رجوع به ابن زرقیال... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابراهیم بن یوسف بن ابراهیم حمزی اندلسی. رجوع به ابن قرقول ابراهیم... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابن عسال مؤتمن برادر اصغر ابوالفرج هبةاللََّه. رجوع به ابن عسال ابوالفضل... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت دیگر ابوالعتاهیهٔ شاعر. رجوع به ابوالعتاهیه شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت ابوالیقظان نسّابه. رجوع به ابوالیقظان... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) احمدبن محمدبن ابراهیم ثعلبی یا ثعالبی نیشابوری. مفسّر مشهور. او راست: تفسیر کبیر و کتاب العرایس فی قصص الانبیاء و غیره. وفات ۴۲۷ هـ . ق.
[ اَ اِ ] (اِخ) اسماعیل بن عیسی العطار. از اهل بغداد، از اصحاب سیر. و حسن بن علویة العطار از او روایت کند. کتاب المبتدأ و کتاب حفر زمزم و کتاب الرده و کتاب الفتوح و کتاب الجمل و کتاب صفین و کتاب الألویه و کتاب الفتن از اوست. (ابن الندیم).
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت اسماعیل بن قاسم معروف به ابوالعتاهیهٔ شاعر. رجوع به ابوالعتاهیه شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت زیاد ابراهیم بن سفیان بن سلیمان بن ابی بکربن عبدالرحمن بن زیادبن ابیه. رجوع به زیاد ابواسحاق ابراهیم... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) سبیعی، عمربن عبداللََّه بن علی بن احمدبن محمد همدانی کوفی. از اعیان تابعین.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت طلحةبن عبیداللََّه بن محمدبن اسماعیل بصری. رجوع به طلحی ابواسحاق طلحةبن عبیداللََّه... شود.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت علی بن احمدبن حسین بن احمدبن حسین محمویهٔ یزدی.
[ اَ اِ ] (اِخ) کسائی مروزی شاعر. نامش مجدالدین، معاصر سامانیان بوده و دولت غزنویه را نیز دریافته است. ولادتش به سال ۳۴۱ هـ . ق. و ناصرخسرو در زهدیات تقلید و پیروی او کند. از اشعار کثیرهٔ او جز قطعاتی چند در تذکره ها و فردهای معدودی در لغت نامه هانیست. و ابیات لغت نامه ها مرتب به حروف اواخر این است: سوسن لطیف و شیرین چون خوشه های سیمین شاخ و ستاک نسرین چون برج ثور و جوزا عالم بهشت گشته کاشانه زشت گشته عنبرسرشت گشته صحرا چو روی حورا یاقوت وار لاله بر برگ لاله ژاله کرده بر او حواله غواص دُر دریا بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله ما و خروش و ناله کنجی گرفته تنها آهو همی گرازد گردن همی فرازد گه سوی کوه تازد گه سوی راغ و صحرا هم نگذرم بکویت هم ننگرم برویت دل ناورم بسویت اینک چک تبرّا. آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا. از بهر که بایدت بدینسان شو و گیر وز بهر چه بایدت بدینسان تف و تاب. من نیابم نان خشک و سوخ شب تو همه حلوا کنی از من طلب. بشاهراه نیاز اندرون سفر مسگال که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت و گر خلاف کنی طَمْع را و هم بروی بدرّد ار بمثل آهنین بود هملخت. بگور تنگ سپارد ترا دهان فراخ اگرْت مملکت از حد روم تا خزر است . بگشای راز عشق و نهفته مدار عشق از می چه فایدت که بزیر نهانبن است. کوفته را کوفتند و سوخته را سوخت وین تن پی خسته را بقهر بپیخست. چونکه یکی تاج و بساک ملوک باز یکی کوفتهٔ آسیاست. رودکی استاد شاعران جهان بود صدیک از وی توئی کسائی پرگست خاک کف پای رودکی نسزی تو هم بشوی گاو و هم بخائی برغست. یکی جامه وین باد روزه ز قوت دگر اینهمه بیشی و برسریست. با دل پاک مرا جامهٔ ناپاک رواست بد مر آنرا که دل و جامه پلیدست و پلشت. اندر آن ناحیت بمعدن کوچ دزدگه داشتند کوچ و بلوچ. از راستی تو خشم خوری دانم بر بام چشم سخت بود آژخ. مرا گفت بگیر این و بزی خرم و دلشاد اگر تنْت خرابست بدینش بکن آباد. مباش غمگین یک لفظ یاد گیر لطیف شگفت و کوته لکن قوی و نابنیاد. مردم اندرخور زمانه شده ست نرد چون شاخ و شاخ همچون نرد. نورد بودم تا ورد من مورّد بود برای ورد مرا ترک من همی پرورد کنون گران شدم و سرد و نانورد شدم از آن سبب که بخیری همی بپوشم ورد. نانوردیم و خوار وین نشگفت که تن خار نیست وردنورد. ای آنکه جز از شعر غزل هیچ نخوانی هرگز نکنی سیر دل از تنبل و ترفند. افراز خانه ام ز پی بام و پوششش هرچِم بخانه اندر سرشاخ و تیر بود. بوقت دولت سامانیان و بلعمیان چنین نبود جهان با نهاد و سامان بود. لاله بغنجار برکشید همه روی از حسد خوید برکشید سر از خوید. زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید باد بگل بروزید گل بگل اندر غژید یاسمن لعل پوش سوسن گوهرفروش بر زنخ پیل غوش نقطه زد و بشکلید سرکش بربست رود باربدی زد سرود وز می سوری درود سوی بنفشه رسید دی بدریغ اندرون ماه بمیغ اندرون رنگ به تیغ اندرون شاخ زد و آرمید. فرزند من یتیم و سرافکنده گرد کوی جامه وسخ گرفته در خاک و خاکسار. چندین حریر حله که گسترد بر درخت مانا که برزدند بقرقوب و شوشتر. آن قطرهٔ باران بر ارغوان بر چون خوی به بناگوش نیکوان بر. برآمد ابر پیریت از بناگوش مکن پرواز گرد رود و بگماز. سزد که دو رخ کاریز آب دیده کنی که ریزریز بخواهدْت ریختن کاریز. آنچه بخروار ترا داده اند با تو نه پیمانه بماند و قفیز. عمر خلقان گر بشد شاید که منصور عمر لوطیان را تا زید هم تاز و هم مکیاز بس. سنگ بی نمج و آب بی زایش همچو نادان بود بآرایش (آسایش؟). پیری آغوش باز کرده فراخ تو همی گوش با شکافهٔ غوش. ای دریغا که مورْدزار مرا ناگهان بازخورد برف وغیش. دل شاد دار و پند کسائی نگاه دار یک چشم زد جدا مشو از رطل و از نفاغ. بنفشه زار بپوشید روزگار به برف درونه گشت چنار و زریر شد شنگرف از این زمانهٔ جافی و گردش شب و روز شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف که برف زَ ابر فرودآید ای عجب همه سال از ابر من بچه معنی همی برآید برف گذشت دور جوانی و عهدنامهٔ او سپید شد که نه خطش سیاه ماند نه حرف غلاف و طرف رخم مشگ بود و غالیه بود کنون شمامه و کافور شد غلاف و طرْف ایا کسائی کن از پای بند ژرف چنین که بر طریق تو چاهیست سخت محکم و ژرف. پیری مرا بزرگری افکند ای شگفت بی کاه و دود زردم و همواره سرف سرف زرگر فرونشانَد کرف سیه بسیم من باز برنشاندم سیم سره بکرف. ای زدوده سایه تو ز آئینهٔ فرهنگ زنگ بر خرد سرهنگ و فخر عالم از فرهنگ و هنگ. ای گمشده و خیره و سرگشته کسائی گوّاژه زده بر تو امل ریمن و محتال از عمر نمانده ست برِ من مگر آمرغ در کیسه نمانده ست برِ من مگر آخال تا پیر نشد مرد، نداند خطر عمر تا مانده نشد مرغ، نداند خطر بال. دل نرم کن به آتش و از بابزن مترس کز تخم مردمانْت برون است پرّ و بال (کذا). جوانی رفت پنداری بخواهد کرد بدرودم بخواهم سوختن دانم که هم اینجای پیهودم بمدحت کردن مخلوق روح خویش بشخودم نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم. چگونه سازم با او چگونه حرب کنم ضعیف کالبدم من نه کوهم و نه گوم. تیز بودیم و کندگونه شدیم راست بودیم و باشگونه شدیم سرو بودیم چند گاه بلند گوژ گشتیم و چون درونه شدیم نوز نامرده ای شگفتی کار راست با مردگان بگونه شدیم خوب اگر سوی ما نگه نکند گو مکن شو که ما نمونه شدیم. تنی درست و هم قوت بادروزه فرا که بِهْ بمنت و بیغاره کوثر و تسنیم. می تند گرد سرای و در تو غنده کنون باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان. عصیب و گرده برون کن وزو زونج نورد جگر بیاژن و آگنج را بسامان کن بگربه ده دل و عکه سپرز و خیم همه وگر یتیم بدزدد بزنْش و تاوان کن وزین همه که بگفتم نصیب روز بزرگ غدود و زهره و سرگین و خون و بوگان کن زه ای کسائی احسنت، گوی و چونین گوی بسفلگان بر فریه کن و فراوان کن. چون بگردد پای او از پایدان آشکوخیده بماند همچنان. آسمان آسیای گردان است آسمان آسمان کند هزمان. سروبنان کنده و گلشن خراب لاله ستان خشک و شکسته چمن بار ولایت بنه از گاه خویش نیز بدین شغل میاز و مدن بسته کف دست و کف پای شوغ پشت فروخفته چو پشت شمن عمر چگونه جهد از دست خلق باد چگونه جهد از بادخن. زواله اش چو شدی از کمان گروهه برون ز حلق مرغ بساعت فروچکیدی خون . نوروز و جهان چون بت نوآئین از لاله همه کوه بسته آذین. کوهسار خشینه را ببهار که فرستد لباس حورالعین. سزد که بگسلم از یار سیم دندان طَمْع سزد که او نکند طَمْع پیر دندان کرو غریب نایدش از من غریو گر شب و روز بناله رعد غریوانم و بصورت غرو سزد که پروین بارد دو چشم من شب و روز کنون کز این دو شب من شعاع برزد پرو. دستی از پرده برون آمد چون عاج سفید گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه پشت دستی بمثل چون شکم قاقم نرم چون دم قاقم کرده سر انگشت سیاه نرم نرمک ز پس پرده بچاکر نگرید گفتی از میغ همی تیر زند زهره و ماه. آری کودک مواجر آید کو را زود بیاموزیش بمغز و مشخته گوئی که به پیرانه سر از می بکشی دست آن باید کز مرگ نشان یابی و دسته ای آنکه ترا پیشه پرستیدن مخلوق چون خویشتنی را چه بری بیش پرسته. امروز باسلیق مرا ترسا بگشود بامداد بنشکرده. برگشت چرخ بر من بیچاره و آهنگ جنگ دارد و پتیاره. طبایع گر ستون تن ستون را هم بپوسد بن نگردد آن ستون فانی کش از طاعت زنی فانه نباشد میل فرزانه بفرزند و بزن هرگز ببرّد نسل این هر دو نبرّد نسل فرزانه اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیند که رخسارم پر از چین است چون رخسار پهنانه اجل چون دام کرده گیر پوشیده بخاک اندر صیاد از دور یک دانه برهنه کرده لوسانه چو پیمانه تن مردم همیشه عمر پیماید بباید نیز پیمودن همان یک روز پیمانه کنون جوئی همی نوبت که گشتی سست و بیطاقت ترا دیدم به برنائی فسار آهخته و لانه چرا این مردم دانا و زیرکسار و فرزانه زنانْشان موله ها باشد دو درْشان هست یک خانه. آس شدم زیر آسیای زمانه نیسته خواهم شدن همی بکرانه زاد همی ساز و شغل خویش همی بر چند بری شغل نای و شغل چمانه. ای بکس خویش بر نورده نهاده و آن همه داده بمویه و بوقایه (کذا) دل به ...س اندر شکن که ...ر کسائی دوست ندارد ...س زنان بلایه. بخارپشت نگه کن که از درشتی موی بپوست او نکند طَمْع پوستین پیرای. ما را به دو لب تو نیاز است در جهان طعنه مزن که با دو لب من چرا چخی. از گواز و تش و انگشته و بهمان و فلان با تبرزین و دودستی و رکاب و کمری. ای طبع سازوار چه کردم ترا چه بود با من همی نسازی و دائم همی ژکی ایدون فروکشی بخوشی آن می حرام گوئی که شیر مام ز پستان همی مکی. دلی را کز هوی جستن چو مرغ اندر هوا بینی بحاصل مرغ وار او را به آتش گردنا بینی.
[ اَ اِ ] (اِخ) محمد ابراهیم [ کذا ] بن محمد بخاری متخلص به جویباری. از فضلا و علمای دورهٔ سامانیان بوده و شعر نیز می سروده است: به سبزه بنهفت آن لاله برگ خندان را به ابر پنهان کرد آفتاب تابان را بسوی هر دو مهش بر دو شاخ ریحان بود بشاخ مورد بپیوست شاخ ریحان را به ابر نیسان مانم کنون من از غم او سزد که صنعت خوب است ابر نیسان را[ کذا ] بیک گذر که سحرگاه بر گلستان کرد بهشت کرد سراسر همه گلستان را.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت معتصم خلیفهٔ عباسی ابن هارون الرشید.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت المؤید پسر متوکل خلیفهٔ عباسی.
[ اَ اِ ] (اِخ) کنیت واثق باللََّه ابراهیم بن المستمسک باللََّه بن الحاکم بامراللََّه ابی العباس احمد. رجوع به واثق باللََّه ابواسحاق... شود.

کلمات هم‌قافیه با «ابواسحاق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید