معنی ابن عمر
7 بازدید
[ اِ نُ عُ مَ ] (اِخ) ابوعبدالرحمن یعقوب مغربی. از رجال دولت بنی حفص و حاجب ابوالبقا خالدبن ابی زکریا بود و ابن عمر برای ابوبکر برادر ابوالبقا در شهر قسنطینه بیعت گرفت و او در اوائل مائهٔ هشتم هجری در تونس و جزائر و طرابلس غرب مصدر و منشأ وقائع سیاسی بسیاری گردید و به سال ۷۱۹ هـ .ق . وفات کرد.[ اِ نُ عُ مَ ] (اِخ) الداخلی. طبیب خلیفه المطیع للََّه عباسی است.[ اِ نُ عُ مَ ] (اِخ) عبدالعزیزبن عمر برقعیدی. از امرای موصل. شهرت این مرد بعلت بناء قصبهٔ جزیرهٔ ابن عمر است.[ اِ نُ عُ مَ ] (اِخ) (جزیرهٔ...) نام شهری میان موصل و نصیبین، و گویند جبل جودی که کشتی نوح بدان قرار کرد نام کوهی نزدیک بدین شهر است. و این شهر را عبدالعزیزبن عمر برقعیدی پی افکنده است و نسبت بدان جَزَریست. (از ابن بطوطه).[ اِ نُ عُ مَ ] (اِخ) رجوع به ابن فضل اللََّه شود.
کلمات همقافیه با «ابن عمر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مر» برای سرودن شعر