معنی آموخته
8 بازدید
[ تَ / تِ ] (ن مف / نف) آمُخته. یادگرفته. متعلِّم. || فرهخته. مؤدَّب. || مدرَّب. دست آموز. رام شده. مأنوس. مربّی ََ. خوگر. خوگرفته. معتاد: وزآن پس برفتند سیصد سوار پسِ بازداران همه یوزدار... پلنگان و شیران آموخته بزنجیر زرین دهان دوخته. فردوسی (از فرهنگ نویسان). روان گرد بر گرد اسپرغمی را تَذَروان آموخته ماده و نر.فرخی. - آموخته شدن؛ خو گرفتن. عادت کردن. معتاد شدن. - آموخته کردن؛ دست آموز کردن. عادت دادن به. - مثل گنجشک آموخته؛ سخت مأنوس. || آمیخته.
کلمات همقافیه با «آموخته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر