معنی آمده
8 بازدید
[ مَ دَ / دِ ] (ن مف / نف، اِ) رسیده. وارد. واقع. حادث. کائن : زآمده شادمان نباید بود وز گذشته نکرد باید یاد.رودکی. خوارزمشاه اسب بخواست و بجهد برنشست اسب تندی کرد از قضای آمده بیفتاد هم بر جانب افکار و دستش بشکست. (تاریخ بیهقی). || بدیهه. لطیفه. چربک. نادره : بارها درشدی بمجلس خاص گه نوازن بدیّ و گه رقاص گاه گفتی بشوخی آمده ای گه نمودی بعشوه شعبده ای.امیرخسرو. || طبیعی، مقابل مصنوع و ساختگی : فرق سخن عشق و خرد خواستم از دل گفت آمده دیگر بود و ساخته دیگر.؟[ مَ دَ / دِ ] (اِ) در اصطلاح بنایان، قسمی گچ روان کردهٔ گشاده و تُنُک یعنی بسیارآب و کم مایه، برای سفید کردن ظاهر بناء چون دیوار و سقف. و بنّایان قُم آن را لایه گویند.
کلمات همقافیه با «آمده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر