معنی آفتابرو
6 بازدید
(اِ مرکب) جائی که آفتاب بر آن تابد. بَرآفتاب. آفتاب گاه. مشراق. مشرقه. بتو. مقابل نَسا، نَسار، نَسَر: در موسم زمستان سعدی دو چیز خواهد با رویْ آفتابی در آفتاب روئی .سعدی. || ( (ص مرکب) با روئی چون آفتاب. با صورتی سخت جمیل.
کلمات همقافیه با «آفتابرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر