معنی آشوبیدن
7 بازدید
[ دَ ] (مص) آشفتن. آشفته کردن. || منقلب و متغیر شدن : بایران رسد زین بدی آگهی برآشوبد این روزگار بهی.فردوسی. || خشمگین و آشفته شدن : ۱خواهم که بدانم من جانا تو چه خو داری یا از چه برآشوبی یا از چه بیازاری. منوچهری. بغرّد همچو اژدرها چو بر عالم بیاشوبد ببارد آتش و دود از میان کام و دندانش.ناصرخسرو. || شور و غوغا کردن. || تفتین. افساد. - آشوبیدن مغز؛ پریشان کردن حواس : پیل مستم مغزم از آهن بیاشوبند از آنک گر بیاسایم دمی هندوستان یاد آورم.خاقانی. - بهم برآشوبیدن؛ بهم ریختن در ستیز و آویز: برآشوبد ایران و توران بهم ز کینه شود زندگانی دژم.فردوسی.
کلمات همقافیه با «آشوبیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر