معنی آسا
6 بازدید
(اِ) گشاده شدن طبیعی دهان آدمی است بصورتی خاص از غلبهٔ خواب یا ملال و یا شراب زدگی و یا پاره ای بیماریها. پاسک. باسک. دهان دره. دهن دره. دهن در. خمیازه. بیاستو. هاک. خامیازه. فاژ. فاژه. خامیاز. ثوباء. تثاوُب. آهنیابه : چنان نمود بما دوش ماه نو دیدار چو یار من که کند گاه خواب خوش آسا. بهرامی. و از این گفته اند که عطسهٔ بر وقت سخن، گوای باشد براستی، که اندر خبر است که عطسه از فرشته است و آسا کشیدن از شیطان. (کیمیای سعادت). و فعل آن کردن و کشیدن است. || زیور. زیب. آرایش. زینت : بامّید قبولت بکر فکرم چو بهر یوسف مصری زلیخا بانواع نفایس خویشتن را بسان نوعروسی کرده آسا.عسجدی. || وقار. ثبات. تمکین. آهستگی : پیوسته همی شتاب و تمکین ای شاه که طاعتت بود فرض از عزم تو چرخ میکند وام زآسای تو میکند زمین قرض.ملقابادی. زور بستاند تدبیر تو از پنجهٔ شیر کبر بیرون کند آسای تو از طبع پلنگ. مختاری. سرو اگر با قدّ رعنای تو هم بالاستی کی چنان مطبوع و خوش اندام و باآساستی؟ ابن یمین. - به آسا؛ بطوری که باب است. به قسمی که معمول و رسم است. آلامُد. به اَندام : ببین که صنعت استاد رستهٔ کرمش چگونه دوخت به آسا قبای تربیتم.ابن یمین . || طرز. روش. قاعده. قانون. || هیبت و صلابت. (برهان قاطع). - برآسایِ؛ مانندِ. بمنزلهٔ: ورا خواندی هر زمان اردشیر که گوینده مردی بد و یادگیر برآسای دستور بودی ورا همان نیز گنجور بودی ورا.فردوسی.(پسوند) اَسا. ادات تشبیه است. مثل. مانند. گون. گونه. شبه. وار. سان. سا. نظیر. شکل. صفت: آسمان آسا. بحرآسا. پادشاه آسا. پیل آسا. ترک آسا. خاقانی آسا. خورآسا. دلیرآسا. دودآسا. راهب آسا. رعدآسا. زمین آسا. ساسیاآسا. شیرآسا. عندلیب آسا. فلک آسا. مریدآسا. مهرآسا. یهودآسا: عدوی او شود روباه بددل چو شیرآسا خرامد او بمیدان .شهید. در بدیّ و گدی توئی منحوس ساستاسا و ساسیاآسا.فرالاوی. بزم خوب تو جنةالمأوی مَثَلِ ساقی تو حورآسا.خفاف. عزم و حزمش به جنبش و بسکون آسمان باشد و زمین آسا.ابوالفرج رونی. بگیر قبضهٔ شمشیر عدل و جنبش کن بگرد گرد همه هند پادشاه آسا.مسعودسعد. جان بکف برنه و دلیرآسا قصد این راه کن در او ماسا.سنائی. از کس و ناکس ببر خاقانی آسا در جهان هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست. خاقانی. صبحدم چون کِلّه بندد آه دودآسای من چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من. خاقانی. فلک کج روتر است از خط ترسا مرا دارد مسلسل راهب آسا.خاقانی.(نف مرخم) مخفف آسای. آسایش دهنده. آسایش گیرنده: تن آسا. جان آسا. دل آسا. روان آسا. کم آسا: کم آسا و دمساز و هنجارجوی سبکیاب و آسان رو و تیزپوی .اسدی. || آراینده یا آسایش دهنده : در گه کین معرکه آرای رزم در دم عیش انجمن آسای بزم.کاتبی .
کلمات همقافیه با «آسا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سا» برای سرودن شعر