معنی آزمون

معنی آزمون

7 بازدید
[ زْ / زِ ] (اِمص، اِ) اسم مصدر از آزمودن. بلا. امتحان. تجربه. تجربت. آزمایش. رَوَن. آروین. سنجش. اروند: کنون آزمون را یکی کارزار بسازیم تا چون بود روزگار.فردوسی. یکی دست بگرفت و بفشاردش همی آزمون را بیازاردش.فردوسی. اگر آزمون را کسی خورْد زهر از آن خوردنش درد و مرگ است بهر. فردوسی. که بر من یکی آزمون را بجنگ بگردد بسان دلاور نهنگ.فردوسی. دگر آنکه از آزمون خرد بکوشد بمردیّ و گرد آورد.فردوسی. بپذرفت هر مهتری باژ و ساو نکرد آزمون گاو با شیر تاو.فردوسی. یکی تیغ دارم من الماس گون بزخم نوی خواهمش آزمون.اسدی. بجنگ آنکه سست آید از آزمون ورا نام بفکن ز دیوان برون.اسدی. همه دوستان را بمهر اندرون گه خشم و سختی کنند آزمون.اسدی. سزا آن بدی کز نخستین کنون مرا کردی اندر هنر آزمون.اسدی. مرا لشکری کآزمون کرده ام همین بس که از زابل آورده ام.اسدی. خواهی که کینْش جوئی ازبهر آزمون پیشانی پلنگ و کف اژدها بخار.قطران. از کمین بیرون جهد چون باد روز معرکه گر کسی گوید زبهر آزمون آن را که هان . ازرقی. آزادگی و طمع بهم ناید من کرده ام آزمون بصد مرّه.ناصرخسرو. جهانا زآزمون سنجاب و از کردار پولادی بزیر نوش در نیشی بروی زهر در قندی. ناصرخسرو. ور بکاری آزمون را تخم آز گر بروید برنیارد جز محال.ناصرخسرو. کسی راکآزمودی چند بارش مکن زنهار دیگر آزمونش.عطار. آزمایش چون نماید جان او کند گردد زآزمون دندان او.مولوی. جان نباشد جز خبر در آزمون هر کرا افزون خبر جانش فزون.مولوی. || حاصل تجربه. عبرت که از تجربه حاصل آید: بهمْدان گشسب آن زمان گفت باز که ای گشته اندر نشیب و فراز بگوی آنچه دانی بکار اندرون به نیک و بد روزگار آزمون.فردوسی. - امثال: آزمون رایگان؛ این همانست که امروز گویند امتحان مال و خرجی ندارد: با پدر رای زد و گفت ای پدر شهر بردسیر خالیست... اگر سحرگاهی چند سوار در پس دیوارها نزدیک دروازهٔ شهر کمین سازند و چون در بگشایند خود را در شهر اندازند همانا اهل شهر را دست مدافعت و طاقت ممانعت نباشد... اتابک گفت چنین گفته اند، آزمون رایگان... (تاریخ سلاجقه). هر چیز بخود نیازمند است و خرد به آزمون. (منسوب به اردشیر بابکان).

کلمات هم‌قافیه با «آزمون»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ون» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید