معنی آزادهمرد
7 بازدید
[ دَ / دِ مَ ] (ص مرکب) آزادمرد. آزاده. جوان مرد. فتی ََ: چه گفت آن سخن گوی آزاده مرد که آزاده را کاهلی بنده کرد.فردوسی. بترسید شاپور آزاده مرد دلش گشت پردرد و رخساره زرد.فردوسی. بزرگان ایران همه پر ز درد برفتند با شاه آزاده مرد.فردوسی. چنین رادی چنین آزاده مردی ندانم بر چه طالع زاد مادر!فرخی. || ایرانی : زشت بود بودن آزاده مرد بندهٔ طوغان و عیال ینال.ناصرخسرو. رجوع به آزاد و آزادمرد و آزاده شود.
کلمات همقافیه با «آزادهمرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر