معنی آرمیدن

معنی آرمیدن

11 بازدید
[ رَ دَ ] (مص) (شاید از: آ، ادات نفی و سلب +رمیدن) آرامیدن. سکون. رکون. آرام شدن. استراحت. مستریح شدن. راحت یافتن. آسوده شدن. بیاسودن. آسودن. استقرار. قرار. آسایش. اِتّداع. انمهلال. خفتن. آرام گرفتن. قرار گرفتن. بی جنبش شدن : بچنگ و بمنقار چندی طپید چو شد زورش از تن سپس آرمید. فردوسی. پراندیشه شد تا چه آمد پدید که یارد بدین جایگه آرمید؟فردوسی. بدانگه که تیره شب آمد به تنگ گوان آرمیدند یکسر ز جنگ.فردوسی. هر آنکس که چشمش سنان تو دید که گوید کز آن پس روانْش آرمید؟ فردوسی. هم از مهر مهتر دلش نارمید چو باد دمان پیش رستم رسید.فردوسی. نه شب خواب کرد و نه روز آرمید نه می خورد نه نیز رامش گزید.فردوسی. بگفت و برانگیخت شبدیز را نداد آرمیدن دل تیز را.فردوسی. چو بدخواه جنگی ببالین رسید نباید ترا با سپاه آرمید.فردوسی. دد و دام و هر جانور کش بدید ز گیتی به نزدیک او آرمید.فردوسی. همی رفت تا شهر رستم رسید یکی روز جائی همی نارمید.فردوسی. چو دانشگر این قولها بشنود پس آنگه زمانی فروآرمد...طیّان. بروز از هیچگونه نارمیدی چو گور و آهو از مردم رمیدی. (ویس و رامین). گفت این علی تکین دشمنی بزرگ است از بیم سلطان ماضی آرمیده بود. (تاریخ بیهقی). سپاه آرمیدند بر جای خویش همان شب مهان را بهو خواند پیش.اسدی. بس بی آراما که بستد زو بی آرامی جهان تا بیارامید و خود هرگز زمانی نارمید. ناصرخسرو. که ما را نه چشم آرمید و نه گوش.سعدی. ز یاد ملک چون ملک نارمند شب و روز چون دد ز مردم رمند.سعدی. بی تو از دردم آرمیدن نیست وز توام طاقت بریدن نیست.کمال خجندی. || دوام کردن. باقی ماندن. مقام کردن : چو ایدر نخواهی همی آرمید بباید چرید و بباید چمید.فردوسی. || زیستن : بمردار خونش همی پرورید ابا بچگانش همی آرمید.فردوسی. - آرمیدن از چیزی؛ ترک گفتن آن : ز تخت و ز آرامگه آرمید بشد هر کسی روی او را بدید.فردوسی. - آرمیدن از سخن؛ خاموش شدن. سکوت کردن : برادر چو آواز خواهر شنید ز گفتار و پاسخ فروآرمید.فردوسی. - آرمیدن از کسی؛ فراموش کردن او: ز رستم نخواهد جهان آرمید نخواهد شدن نام او ناپدید.فردوسی. - آرمیدن به (با) کسی؛ با او بسر بردن : جهان چون من و چون تو بسیار دید نخواهد همی با کسی آرمید.فردوسی. الا ای خریدار مغز سخن دلت برگسل زین سرای کهن که او چون من و چون تو بسیار دید نخواهد همی با کسی آرمید.فردوسی. اگر گیتی بیک شاه آرمیدی ز کیخسرو بخسرو کی رسیدی؟نظامی. - || مصاحبت کردن. هم بستر شدن : زبیده بر عباسه حسد بردی ازبهر آنکه خلیفه مادام با وی آرمیدی. (تاریخ برامکه). - || مواقعه کردن. درآمیختن با. - امثال: در آن دلی که طلب هست آرمیدن نیست. صرف این فعل منتظم است.

کلمات هم‌قافیه با «آرمیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید