معنی آخر

معنی آخر

6 بازدید
[ خَ ] (ع ص) دیگر. دگر. دیگری. یکی از دو چیز یا دو کس. غیر. مؤنث: اُخْری ََ. ج، آخَرین.
[ خِ ] (ع ص، ق، اِ) عاقبت. باَنجام. سرانجام. انجام. بازپسین. اخیر. واپسین. پسین. اَفدُم. آفدم. در آخر. به آفدم. پایان. فرجام. بفرجام. فرجامین. خاتمه. کرانه. کران. غایت. نهایت. خاتمت. پس کار. (زمخشری). مقابل اوّل. مؤنث: آخِره. ج، آخِرین، و اواخر نیز بجای آن گفته می شود و به فارسی آخرها: قند جدا کن از اوی دور شو از زهر دند هرچه به آخر به است جان ترا، آن پسند. رودکی. نه به آخر همه بفرساید هرکه انجام راست فرسدنی است.رودکی. تا کی کند او خوارم تا کی زند او شنگم فرسوده شوم آخر گر آهن و گر سنگم. ابوشکور. ببینم آخر روزی بکام دل خود را گهی ایارده خوانم شها گهی خرده.دقیقی. بیاویختند آن دو تن سخت دیر به آخر ورا هوم آورد زیر.فردوسی. ببد در جهان پنج صد سال شاه به آخر شد و ماند زو جایگاه.فردوسی. همی گفتش صبوری کن که آخر بکام دل رسد یک روز صابر. (ویس و رامین). پدر ما هرچند ما را ولی عهد کرده بود... در این آخرها که لختی مزاج او بگشت... ما را به ری ماند. (تاریخ بیهقی). امیر گفت اسبی نیک روز آخر خیلتاش را باید داد. (تاریخ بیهقی). پس از جواب توقیع کند و به آخر آن ایزد... را یاد کند که وزیر را بر آن نگاه دارد. (تاریخ بیهقی). بخرم آخر آنین ترا جان پدر پس درو ریزم جغرات و همی جنبانم. ؟ (از فرهنگ اسدی، خطی). بار از خر بنهند آخر و زینها ننهند زآنکه اینها سوی ایزد بسی از خر بترند. ناصرخسرو. از پی هر گریه آخر خنده ای است مرد آخربین مبارک بنده ای است.مولوی. میتوانی دید آخر را مکن چشم آخربینْت را کور و کهن.مولوی. همچنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده. (گلستان). برو از خانهٔ گردون بدر و نان مطلب کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را. حافظ. || این کلمه را در فارسی در مقام تعریض و تقریع و تعجب و تقریر و شکایت از بطوء و انتظار و مانند آن نیز آرند: نشسته جهاندار بر تخت خویش همی گفت با هر کس از بخت خویش که آخر بدین بارگاه مهی نیامد ز بهرام هیچ آگهی.فردوسی. نه آخر تو مردی جهاندیده ای بد و نیک هر گونه ای دیده ای.فردوسی. پیشکار کشتی نگاه کرد و فریاد برآورد و زاری کرد که ای مسلمانان شهادت بیارید که کار ما به آخر رسید... ما گفتیم آخر چه افتاده است. (مجمل التواریخ). آخر نگوئی تو کیستی؟ (کلیله و دمنه). آخر چه کارزار کند رنگ با پلنگ.سوزنی. آخر زبهر کاری پردخته شد مناره.عمادی. آخر ایران که ازو بودی فردوس برشک وقف خواهد بد تا حشر بدین شوم حشر. انوری. آخر امشب شبی است سالی نیست.نظامی. آخر آدمزاده ای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف؟مولوی. عشقبازی نه من آخر بجهان آوردم.سعدی. آخر این آمدن بکاری بود وز برای چنین شماری بود.اوحدی. آخر عربی حمیّتت کو.؟ || (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی، مقابل اوّل. آنکه همیشه باشد و آنکه باقی ماند بعد از فنای هر چیز.
[ خُ ] (اِ) آخور. جایگاهی از گل و سنگ و مانند آن کرده کاه و جو و علف خوردن ستور را. معلف. اَری. متبن. آغیل. ستورگاه. پایگاه. پاگاه. ستورخانه. اصطبل. (زمخشری). جائی که چهارپایان را بندند. طویله به معنی متداول این عصر. آکنده. || آخیه. (زمخشری) (نطنزی). طویله : و آنجا [ بسمنگان در خراسان ] کوهها است از سنگ سپید چون رخام و اندر وی خانه های کنده است و مجلسها و کوشکها و بتخانه ها است و آخر اسبان، با همه آلتی که مر کوشکها را بباید. (حدودالعالم). ز آخر بیاورد پس پهلوان ده اسب سوار آزموده یْ گوان.فردوسی. رخش پر ز خون دل و دیده گشت سوی آخر تازی اسبان گذشت.فردوسی. ببینیم تا اسب اسفندیار سوی آخر آید همی بی فسار...فردوسی. روز به آکنده شدم یافتم آخر چون پاتلهٔ سفلگان.ابوالعباس. گر دنگل آمده ست پسر تا کی بربندیش بر آخر هر مهتر. ابوالعباس. چون خر رواست پایگهت آخر چون سگ سزاست جایگهت شله. خفاف. سلطان گفت برو از آخر هر کدام اسب که خواهی بگشای و در این حالت بر کنار آخر بودیم امیرعلی اسبی نامزد کرد بیاوردند و بکسان من دادند. (چهارمقاله). این بادپای خوشرو تازی نژاد فضل تا چند گاه باشد بر آخر حمیر. کمال اسماعیل. || ناوه مانندی از چوب که در آن کاه و جو و مانند آن ریزند خوردن ستور را: خراس و آخر و خنبه ببردند نبود از چنگشان بس چیز پنهان. طیان. || گَوی که در سنگ یا چوب کنند آب را. حوض خرد. حوضچه : و چهار سوی خانهٔ [ ظ: چاه ] زمزم آخرها کرده اند که آب در آن ریزند و مردم وضو سازند. (سفرنامهٔ ناصرخسرو). || قوس گونه ای از استخوان بالای سینه زیر گردن. چنبره. ترقوه. آخره. آخرک : بهر آن خنگ توسنی، دشمن جای سازد به آخر گردن. امیرخسرو (در وصف شمشیر). بزد بر آخر گردن چنانش که بگذشت از بغل آب روانش. نزاری. || گَوی که در میان تودهٔ خاک کنند تا آب در آن ریخته و شفته و کاهگل سازند، و آن را آخره و آخرک نیز گویند. || (اِخ) صورتی فلکی که عرب آن را معلف گوید. (از التفهیم). - امثال: برای هر خری آخر نمی بندند؛ هر کس لایق این اعزاز و اکرام نباشد.
[ خُ ] (اِخ) نام قصبه ای بدهستان. گویند نام قریه ای میان جرجان و خوارزم. و زاهد معروف ابوالفضل عباس بن احمدبن فضل منسوب بدانجاست. || نام قریه ای میان سمنان و دامغان.

کلمات هم‌قافیه با «آخر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «خر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید