معنی آب رخ
5 بازدید
[ بِ رُ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) اعتبار. جاه. آبرو: آب رخ زآب پشت بگریزد کآب پشت آب رویها ریزد.سنائی. در جستن نان آب رخ خویش مریزید در نار مسوزید روان از پی نان را.سنائی. خاقانیا ز نان طلبی آب رخ مریز کآن حرص کآب رخ برد آهنگ جان کند. خاقانی. - آب رخ بردن کسی را؛ آبرو ریختن او را.
کلمات همقافیه با «آب رخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رخ» برای سرودن شعر