معنی آبکند
7 بازدید
[ کَ ] (اِ مرکب) جایی که رود یا سیل و جز آن برده و گود کرده باشد بدرازا. جرف : دلش نگیرد از این کوه و دشت و بیشه و رود سرش نپیچد از این آبکند و لوره و جر. عنصری. || آبگیر. غدیر. ژی. شمر. غفچی : هرکه باشد تشنه و چشمه نیابد هیچ جای بی گمان راضی بباشد گر بیابد آبکند. شهید بلخی. || گو. مغاک : آبکندی دور و بس تاریک جای لغزلغزان چون درو بنهند پای.رودکی. || (اِخ) نام شهری و مدینه ای. (برهان).
کلمات همقافیه با «آبکند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر