معنی آ
9 بازدید
(حرف) الف لَیِّنه، مقابل همزه یا الف متحرکه، حرف اوّل است از حروف هجا، و در حساب جُمَّل آن را به یک دارند. این حرف چون در اوّل کلمه باشد گاه به همزهٔ مفتوحه بدل شود، چون در آفکانه، افکانه. آفسانه، افسانه : شکم حادثات آبستن از نهیب تو آفکانه کند.مسعودسعد. هیبتش چون بانگ بر عالم زد افکانه شود هر شکم کز حادثات دهر باشد حامله. مسعودسعد. ترکیب من افکانه شد از زایش علت زآن پس که بد از علت و از عارضه حامل. سنائی. بپیش خلق شب و روز بر مناقب تست مدار قصّه و تاریخ و آفسانهٔ من. سیف اسفرنگ. ده روزه مهر گردون افسانه ای است افسون نیکی بجای یاران فرصت شمار یارا. حافظ. و گاه از اوّل کلمه افتد و معنی کلمه بر جای باشد، چون لاله در آلاله، و درخش در آدرخش، و فکانه در آفکانه : ساده دل کودکا مترس اکنون نز یک آسیب خر فکانه کند. ابوالعباس. چون دواتی بسدین است خراسانی وار بازکرده سر او لاله به طرف چمنا.منوچهری. بسمن زار درون لالهٔ نعمان بشنار چون دواتی بسدین است خراسانی وار. منوچهری. خصمت بود به جنگ خف و تیرت آدرخش تو همچو کوه و تیر بداندیش تو صدا. اسدی. به پیش اندرآمد یکی تند ببر جهان چون درخش و خروشان چو ابر. اسدی. تبدیل «آ» به همزهٔ مفتوحه و همچنین حذف آن از اول کلمه سماعی است و قیاس را در آن راهی نیست و الف لینهٔ کلمهٔ آمن عربی را فارسی زبانان گاهی به «ای» بدل کنند و ایمن گویند: هرکه بر درگاه او کرد التجا رست از محن ایمن است از موج دریا هرکه در بوزی نشست. عمید لوبکی. نوروز روزگار نشاط است و ایمنی پوشیده ابر دشت به دیبای ارمنی. منوچهری. زیرا که او به سیرت و خلق فریشته است ایمن بود فریشته از کید اهرمن. معزی. هرگز ایمن ز مار ننشستم تا بدانستم آنچه خصلت اوست.سعدی. و الف «-ـان»، علامت جمع، چون عقب کلمهٔ مختوم به ألف درآید میان دو الف یائی درآرند آسانی تلفظ را، چون در شمایان و مایان : قوم را گفتم چونید شمایان به نبید همه گفتند صواب است صواب است صواب. فرخی. گفت فردا شمایان را مثال داده آید که سوی هرات بر چه جمله باید رفت. (تاریخ بیهقی). شمایان را از این اخبار تفصیلی دارم. (تاریخ بیهقی). الف لینه در میان کلمه نیز چنانکه در اول آن، گاه به فتحه بدل شود، چون آشمیدن بجای آشامیدن و آرمیدن بجای آرامیدن و خوابنیدن بجای خوابانیدن و پردختن بجای پرداختن : دد و دام و هر جانور کش بدید ز گیتی به نزدیک او آرمید.فردوسی. از آن بدکنش دیو روی زمین بپرداز و پردخته کن دل ز کین.فردوسی. بروز از هیچ گونه نارمیدی چو گور و آهو از مردم رمیدی. (ویس و رامین). دل از دیدنم پاک پردخت کن.اسدی.بگفت این سراسر یهودا نوشت چو پردخته شد نامه را درنوشت. شمسی (یوسف و زلیخا).زبیده بر عباسه حسد بردی ازبهر آنکه خلیفه مادام با وی آرمیدی. (تاریخ برامکه). از آن پس درِ خوابگه سخت کن آنجا که سمند تو سم نماید آدم علم خویش خوابنیده.سنائی. اینک از اقبال تو پردخته شد آن خدمتی کاندکش الفاظ و بسیارش معانی آمده ست. سنائی. خوشدل شد و آرمید با او هم خورد و هم آشمید با او.نظامی. بر مهد عروس خوابنیده خوابش بربود و بست دیده.نظامی. و گاه بدل فتحه آید چون کهکان (افزاری کندن کوه را) در کهکن که الف بدل فتحهٔ کاف دوم در کهکن است، و ماهار در مهار که الف بدل فتحهٔ میم است و فراهنگ در فرهنگ به معنی کاریز، که الف بجای فتحهٔ راء است : که بر آب و گل نقش بنیاد کرد که ماهار در بینی باد کرد.رودکی. در این صندوق ساعت عمرها زین دهر بی رحمت چو ماهارند بر اشتر بدین گردنده پنگانها. ناصرخسرو. و در استعمال فارسی الف وسط را در مثل خزانه و کتاب و رکاب و عتاب و مکاس و حجاب و ادبار بدل به یاء کنند و خزینه و کتیب و رکیب و عتیب و مکیس و حجیب و ادبیر گویند. و در کلمات عربی مستعمل در فارسی گاه الف لیّنه جانشین یاء آخر کلمه گردد چون تمنا، تقاضا، تماشا، تولّا، که در اصل عربی تمنی، تقاضی، تماشی و تولّی است : ملکت قیصر و فغفور تماشاگه اوست ظن بری هرگز روزی به تماشا نشود. منوچهری. گوئی از دو لب من بوسه تقاضا چه کنی وام خواهی نبود کو به تقاضا نشود.منوچهری. و الف در کلمهٔ تاغ به معنی غضا گاه به واو بدل شود و توغ گویند. و الف آخری که در عربی به صورت یاء نوشته میشود، چون موسی و عیسی و معنی و دعوی و لیلی در مواردی که اقتضای حرکت کند به یاء بدل گردد: موسی عمران، عیسی مریم، معنی لطیف، دعوی باطل، لیلی و مجنون : ازبرای رغم من گوئی از این میدان حسن عیسی مریم برفت و موسی عمران بماند. سنائی. به حق دم پاک عیسی مریم به حق کف دست موسی عمران.انوری. چون که بی رنگی اسیر رنگ شد موسیی با موسیی در جنگ شد.مولوی. دعوی پیغمبری با این گروه همچنان باشد که دل جستن ز کوه.مولوی. معنی قرآن ز قرآن پرس و بس وز کسی کآتش زده ست اندر هوس. مولوی. چون به بی رنگی رسی کان داشتی موسی و فرعون دارند آشتی.مولوی. و گاه در غیر این مورد نیز الف متطرّفه خواه مقصوره و خواه ممدوده تبدیل به یاء مُماله شود و موسی و عیسی و اِنشی و اِجْری را با آری و مانی و فربی قافیه کنند چنانکه در قصاید منوچهری و انوری و ظهیر فاریابی. و الف ممدوده در جمع تکسیر مانند علماء، حکماء، اعداء، اعضاء، احشاء. و نیز الف ممدوده در آخر اسماء و صفات چون بیضاء، حمراء، صفراء، سوداء، ضیاء، بهاء، دعاء، صحراء، ریاء، انشاء، استقراء، در فارسی غالباً بدل بألف مقصوره شود و علما، حکما، اعدا، اعضا، احشا، بیضا، حمرا، صفرا، سودا، ضیا، بها، دعا، صحرا، ریا، انشا و استقرا گویند: عالمی از کبریائی سر بسر گرچه عالم سربسر کبر و ریاست.انوری. که زیر گنبد خضرا چنان توان بودن که اقتضای قضاهای گنبد خضراست. انوری. و در الف و تاء آخر وزن مفاعله چون از ناقص واوی یا یائی و یا مهموزاللام باشد در استعمال فارسی گاه بهمان الف تنها اکتفا کنند و بجای مداراة و معاداة و محاباة و مداواة و مماشاة و مواساة و مباراة و مفاجاة و محاکاة؛ مدارا، معادا، محابا، مداوا، مماشا، مواسا، مبارا، مفاجا و محاکا گویند: مدارا، خرد را برادر بود خرد بر سر دانش افسر بود. فردوسی. اندوهم از آن است که یک روز مفاجا آسیبی از آن دل بفتد بر جگر آید.فرخی. ناز چندان کن بر من که کنی صحبت من تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود. منوچهری. به مدارا دل تو نرم کنم وآخر کار به درم نرم کنم گر به مدارا نشود.منوچهری. گر دم خلع و مبارا میرود بد مبین ذکر بخارا میرود.مولوی. عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود درد ما نیک نگردد بمداوای حکیم.سعدی. آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا.حافظ. * * * الف لیّنه در سر برخی اسماء و افعال افادهٔ سلب گونه ای در معنی اسم و فعل کند، چون «آ» در آهو و آسغده. چه «هو» به معنی خوب است و آهو به معنی ناخوب، و «سغده»سوخته و آسغده به معنی ناسوخته و یا نیم سوخته : ایستاده میان گرمابه همچو آسغده در میان تنور.معروفی. دگر گفت بد چیست بر پادشا کزو تیره گردد دل پارسا چنین داد پاسخ که بر شهریار خردمند گوید که آهوست چار.فردوسی. سفر نیست آهو که والاگهر چو بیند جهان بیش گیرد هنر.اسدی. هرچه زایزد بود همه نیکوست هرچه از تست سربسر آهوست.سنائی. الف لینه در میان کلمهٔ مکرّر گاه افادهٔ معنی کثرت و بسیاری کند، مانند رنگارنگ، گوناگون، مولامول، خنداخند، فوزافوز، پیچاپیچ، چکاچاک، دمادم، چاکاچاک، دهاده، گیراگیر، مرگامرگی، دورادور، پیاپی، نوشانوش، زهازه، زودازود، ترنگاترنگ، هایاهای، هویاهوی و هیناهین : به شادی یکی انجمن برشکفت شهنشاه عالم زهازه گرفت.فردوسی. تا بدانی که وقت پیچاپیچ هیچکس را کسی نباشد هیچ.سنائی. فلک از مجلس انس تو پر از هویاهوی عالم از گریهٔ خصم تو پر از هایاهای. انوری. بکند رخنه نظم حال مرا در چنان گیر و دار و هیناهین.انوری. دفع چشم بدی جهانی را همچنان نرم نرم و خنداخند.انوری. ترنگاترنگ درخشنده تیغ بمه درقها را برآورده میغ.نظامی. در هم آمیختیم خنداخند من و چون من فسانه گویی چند.نظامی. سخن گرچه با او زهازه بود نگفتن هم از گفتنش بِهْ بود.نظامی. شه بگرمی سیاستم فرمود در هلاکم مکوش زودازود.نظامی. ز پیچاپیچ آن شب گر دهم شرح دو زلفش را دو رخ دادن توان طرح. امیرخسرو دهلوی. شراب خانگی از بیم محتسب خوردن بروی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش.حافظ. و گاه ترتیب و توالی را رساند چنانکه در یکایک، و گاه اتصال را چونانکه در دستادست (بمعنی نقد در مقابل نسیه) و دوشادوش و گوشاگوش : ستد و داد جز به دستادست داوری باشد و زیان و شکست.سنائی. تا رسیدند هر دو دوشادوش به بیابانی از بخار بجوش.نظامی. و در راستاراست و برابر و رمارم و لبالب نشانهٔ برابری باشد: مرا دخل و خورد ار برابر بدی زمانه مرا چون برادر بدی.فردوسی. شیرانه چو بر شیران او تیغ برآهیخت باشند بچشمش همه با گور رمارم.فرخی. او داد مرا بر رمه شبانی زین میبردم با رمه رمارم.ناصرخسرو. تخم خرفه و تخم گشنیز و بیخ خطمی راستاراست. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). در عرصه گه غمت شمرده شیطان و ملائکه رمارم.عمادی شهریاری. بموسم گندم درو، از آسمان باران آمد پانزده شبانه روز که حوضها لبالب شد. (تاریخ طبرستان). و در سرازیر و سراشیب و سرابالا مراد سوی و جهت است. و در رویاروی مفهوم مقابله و مواجهه دارد، یعنی روی مواجه روی : یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانْت مرگ رویاروی. حنظلهٔ بادغیسی. و در مثل نصفانصف و نیمانیم مقصود حدّاقل و دست کم است : نه راستی و درستی هر مثل که زدند اگر نه جمله دروغ است هست نیمانیم. سوزنی. و گاه بجای واو عاطفه باشد، مانند تکاپوی و کمابیش و زناشویی و هایاهوی و هیاهوی و گفتاگوی، به معنی تک و پوی، کم و بیش، زنی و شویی، های و هوی، هی و هوی، گفت و گوی. و در سراسر و سراپای به معنی کلمهٔ «تا» است، یعنی سرتاسر و سرتاپای : سراسر ببندید دست هوا هوا
کلمات همقافیه با «آ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «آ» برای سرودن شعر