آوای دل
معین سجادی
معین سجادی
معین سجادی

معنی واژه : پرتاب



لغت نامه دهخدا

پرتاب . [ پ ُ ] (ص مرکب ) پرپیچ . بسیار پیچاپیچ . شکن برشکن . پرشکن . مقابل کم تاب :
حلقه ٔ جعدش پرتاب و گره
حلقه ٔ زلفش از آن تافته تر.

فرخی .


ز گل کنده شمشاد پرتاب را
بدو رسته در خسته عناب را.

اسدی .


|| پرگره .پرچین :
که دارد گه کینه پایاب او
ندیدی بروهای پرتاب او.

فردوسی .


ترا نیست در جنگ پایاب اوی
ندیدی بروهای پرتاب اوی .

فردوسی .


|| بسیارتاب . که سخت تافته شده است . مقابل کم تاب : نخی یا ابریشمی پرتاب . || خشمگین . خشمناک . غضبناک . برافروخته . پرخشم :
چو بشنید این شاه پرتاب شد
از اندوه بی خورد و بی خواب شد.

فردوسی .


جهاندار پرخشم و پرتاب بود
همی خواست کآید بدان ده فرود.

فردوسی .


|| پرمکر و فریب . پر از ترفند و دروغ :
سپهبد بکژّی نگیرد فروغ
روان خیره پرتاب و دل پردروغ .

فردوسی .


- پرتاب کردن رخساره و روی ، پرتاب گشتن رخساره و روی ؛ سرخ شدن ، شادمان شدن :
شهنشاه رخساره پرتاب کرد
دهانش پر از درّ خوشاب کرد.

فردوسی .


چو آن دلو در چاه پرآب گشت
پرستنده را روی پرتاب گشت .

فردوسی .


|| در عبارت ذیل معنی برای ما معلوم نشد : لعبت حدقه پرتاب کرده بود و لشکر تفکر تاختن آورده . (راحةالصدور راوندی ).




معنی دوم


پرتاب . [ پ َ ] (اِ) تیر پرتاب . نوعی تیر که آنرا بسیار دور توان انداخت . (برهان ). مرّیخ . تیرپرتاب . (ملخص اللغات حسن خطیب ) (دهّار) :
اگر خوانند آرش را کمانگیر
که ازساری بمرو انداخت او تیر
تو اندازی بجان من ز گوراب
همی هر ساعتی صد تیر پرتاب .

فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).


بیندازند زوبین را گه تاب
چو اندازد کمانور تیر پرتاب .

فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).


شمشیر تو شیر اوژند پرتاب تو پیل افکند
یک حمله ٔ تو برکند بنیاد صد حصن حصین .

جوهری زرگر.


آسمان با او ندارد چون زند پرتاب تاب
شیرکرد [ کذا ]ازکشتن خصمانش چون عناب ناب .

قطران .


|| مسافتی که میان موضع رها کردن تیر و محل افتادن تیر واقع باشد. تیررس . مسافتی که تیری پیماید. مسیر سهم . غلوه :
میان دو لشکر دو پرتاب ماند
بخاک اندرون مار بیخواب ماند.

فردوسی .


سپه دید بر هفت فرسنگ دشت
کز ایشان همی آسمان خیره گشت
یکی کنده کرده بگرد اندرون
به پهنا ز پرتاب تیری فزون .

فردوسی .


طلایه به بهرام شد ناگزیر
که آمد سپه بر دو پرتاب تیر.

فردوسی .


آماج تو از بست بود تا به سپیجاب
پرتاب تو از بلخ بود تا به فلسطین .

فرخی .


بلندیش بگذشته از چرخ پیر
فزون سایه از نیم پرتاب تیر.

اسدی .


ز نخجیر کز گرد او مرده بود
دو پرتاب ره چرم گسترده بود.

اسدی .


ز دیبا یکی فرش زیبای او
دو پرتاب بالا و پهنای او.

اسدی .


و بدین معنی گاه تیر پرتاب هم آمده است : غلوه ، یک تیر پرتاب . (منتهی الارب ) :
دگر گنج پر درّ خوشاب بود
که بالاش یک تیر پرتاب بود
که خضرا نهادند نامش ردان
همان تازیان نامور بخردان .

فردوسی .


رجوع به تیر پرتاب شود.
- پرتاب شده ؛ رها کرده .گشاد داده . افکنده :
مکن در ره درنگ و زود بشتاب
چو سنگ منجنیق و تیر پرتاب .

فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).


ای تن تو زحرص و آز در تاب مباش
پیوسته روان چو تیر پرتاب مباش
در رفتن این راه که داری در پیش
ماننده ٔ شاگرد رسن تاب مباش .

؟(از جوامعالحکایات عوفی ).


|| گشاد دادن . رمی . رها کردن .افکندن :
کس آهنگ پرتاب او درنیافت
ز گردان کسی گرز او برنتافت .

اسدی .


|| سَیر. پَرِش :
رفت رزبان چو رود تیر به پرتاب همی .

منوچهری .


بگفت این و براه افتاد شبگیر
کمان شد مرو و دایه رفت چون تیر
چنان تیری که باشد سخت پرتاب
ز مرو شاهجان تا شهر گوراب .

فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).


شده رامین چو تیری دور پرتاب
کمان بر جای و تیرآلوده خوناب .

فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).


ترا که یارد دیدن بگاه رزم دلیر
که نیزه داری در چنگ و تیر در پرتاب .

مسعودسعد.


همیشه اسب مراد تو هست در ناورد
همیشه تیر بقای تو هست در پرتاب .

معزی .


|| پرتو؟ تلالؤ؟ :
عصیر جوانه هنوز از قدح
همی زد بتعجیل پرتابها
منجم ببام آمد از نورمی
گرفت ارتفاع صطرلابها.

منوچهری .


- پرتاب کردن ؛ پرت کردن . بدور انداختن . افکندن . بقوت دور افکندن :
مرا دولت ز خود پرتاب میکرد
تنم پر تب دلم پرتاب میکرد.

اوحدی .


- || (در تیر)، گشاد دادن آن . رها کردن آن . رمی :
نظر کن چو سوفارداری به شست
نه آنگه که پرتاب کردی ز دست .
- پرتاب تیر ؛ تیر پرتاب . پرتاب . مسافتی که میان موضع رها کردن تیر و محل افتادن تیر واقع باشد. تیررس . مسافتی که تیری پیماید. غلوه :
کسی کو ببیند ز پرتاب تیر
نماند شگفت اندرو تیزویر.

فردوسی .


کدیور بدو گفت کین آبگیر
ندیدی فزون از دو پرتاب تیر.

فردوسی .


بهر گوشه ای چشمه و آبگیر
ببالا و پهنای پرتاب تیر.

فردوسی .


طلایه به بهرام شد ناگزیر
که آمد سپه بر دو پرتاب تیر.

فردوسی .


بودجای رختم سه پرتاب تیر
گله خود نگنجد همی در ضمیر.

فردوسی .


مصالحه رفت بر آنکه بر یک پرتاب تیر ملک که منوچهر را مسلم دارد. (تاریخ طبرستان ).

تعداد بازدید :1050

لغت نامه معین

1-

(پُ) (ص مر.) 1 - پرپیچ و شکن . 2 - چیزی که سخت تافته شده است .

2-

(پَ) (ص .) 1 - انداختن ، پرت کردن . 2 - پرش . 3 - پرتو.


تعداد بازدید :1050

لغت نامه عمید

انداختن و پرت کردن چیزی از جایی به جای دیگر.

تعداد بازدید :1050
توضیحاتعلامتتوضیحاتعلامت
صفحه (پیش از عدد)صاسماِ
صفتصاسم خاصاِخ
صلّی اللهُ علیه و آله و سَلَّم(ص)اسم صوتاِصوت
صفحاتصصاسم فعلاِفعل
صفت نسبیص نسبیاسم مرکباِمرکب
ظاهراًظاسم مصدراِمص
عربیعجلدج
علیه السلام (علیهما السلام، علیهم السلام)(ع)جمع - پیش از لغت جمعج،
فرهنگ اسدی نخجوانیفانجمعِ.-پیش از لغت مفردج
قیدقجمعَ الجمعجَج،
قبل از میلادق . م .جمع الجمعجج
میلادیم .چاپچ
مصدرمصحاشیهح
مصدر مرکبمص مرکبحاصل مصدرحامص
نعت تفصیلی (اسم تفصیل، صفت تفصیلی)ن تفحبیب السیر چاپ طهرانحبط
نعت فاعلی (اسم فاعل، صفت فاعلی)نفحاشیه فرهنگ اسدی نخجوانیحفان
نسخه بدلن لرَضِیَ الله عنهُرض
نعت مفعولی (اسم مفعول، صفت مفعولی)ن مفرحمه الله علیهره
هجری شمسیهـ . ش .سطرس
هجری قمریهـ . ق .سلام الله علیه (علیها)(س)

جستجو در آوای دل

آخرین دانلود ها

پینشهاد واژه

آیا معنی واژه "چلاق" را می دانید؟

پخش موسیقی

ّبیوگرافی

پیشنهاد

حمایت از آوای دل

آخرین کتاب

افطاری

متن های دوزبانه

پیشنهاد کتاب

شهرزاد قصه‌گو

مقالات عمومی

آخرین مقالات آموزشی

آخرین واژه ها

اشعار ماندگار

همایش ها

غیر فعال

آمار فعالیت

تولد آوای دل : 1 / 1/ 1385
تعداد بازدید 19,742,812
تعداد صفحات : 11849
تعداد اشعار : 10995
تعداد دیدگاه ها : 258,787
تعداد شاعران : 2019
تعداد شاعران آقا : 1461
تعداد شاعران خانم : 558
تعداد واژه های لغت نامه : 852
همایش های رسمی برگزار شده : 5