آوای دل
معین سجادی
معین سجادی
معین سجادی

معنی واژه : ناسزا



لغت نامه دهخدا

ناسزا. [ س َ ] (ص مرکب ) ناسزاوار. نالایق . فرومایه ، که سزاوار و لایق نباشد. (ناظم الاطباء). ناقابل . نابرازنده . که برازنده و درخور نباشد. نااهل . ناشایسته . غیرمستحق . نالایق : تا اگر همه ولایتها بشود این یکی به دست شما بماندو به دست غربا و ناسزاآن نیوفتد. (تاریخ سیستان ).
ناسزا را مکن آیفت که آبت بشود
به سزاوار کن آیفت که جاهت دارد.

دقیقی .

گشاید در گنج بر ناسزا
نه زآن مزد یابد نه هرگز جزا.

فردوسی .

بزرگی که بختش پراکنده گشت
به پیش یکی ناسزا بنده گشت .

فردوسی .

منم بنده ای شاه را ناسزا
چنین بر تن خویش ناپارسا.

فردوسی .

سر ناسزایان برافراشتن
وز ایشان امید بهی داشتن .

فردوسی .

مگردان از آزادگان فرهی
مده ناسزا را بر ایشان مهی .

اسدی .

گر هیچ ناسزا را خدمت کنم بدانک
هستم سزای هرچه در آفاق ناسزا.

مسعودسعد.

تا چون نامه نویسد و اسرار صورت کند مهر بدو برنهد تا چشم خائنان و ناسزاآن از وی دور بود. (نوروزنامه ).
زناسزایان تخت نیا گرفت بتیغ
نبیره را چه به از مسند نیا دیدن .

سوزنی .

حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس
قول احمد را خطا گفتند جمعی ناسزا.

خاقانی .

هیچ نکرده گناه تا کی باشم بکوی
خسته ٔهر ناحفاظ بسته ٔ هر ناسزا.

خاقانی .

به ناسزا چه برم بعد ازین مدایح خویش
سزای مدح توئی و تراست مدح سزا.

انوری .

صبر بر قسمت خدا کردن
به که حاجت به ناسزا بردن .

سعدی .

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی در حلقه ای در ذکر یارب یارب است .

حافظ.

|| ناشایسته . ناسزاوار. نامناسب . (ناظم الاطباء). بد. کاربد. ناصواب . نابایست . ناشایست . ناروا. خطا :
همیشه خرد را تو دستور دار
بدو جانت از ناسزا دور دار.

فردوسی .

ز کاری که کردی بیابی جزا
چنان چون بود درخور ناسزا.

فردوسی .

تا زنداه ی زی گمرهی سازنده ای با ناسزا.

ناصرخسرو.

همواره از تو لطف خداوندی آمده ست
وز ما چنانکه درخور ما، فعل ناسزا.

سعدی .

از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی
گر میان همنشینان ناسزائی رفت رفت .

حافظ.

|| بد. ناخوشایند. نامطبوع :
یکی ناسزا آگهی یافتم
بدان آگهی تیز بشتافتم .

فردوسی .

|| ناسزاوار. نه درخور. نه به استحقاق :
هر کجا تاریکی آمد ناسزا
از فروغ ما شود شمس الضحی .

مولوی .

|| بدون استحقاق . نابجا. برخلاف واقع. به خلاف حقیقت :
ستاینده ای کو زبهر هوا
ستاید کسی را همی ناسزا.

فردوسی .

|| که همال و کفو نیست . که درخورد و قرین و همتا نیست . نادربرابر.نادرخور :
مرا خواستی [ بجنگ ] کس نبودی روا
که پیشت فرستادمی ناسزا.

فردوسی .

|| نانجیب . (یادداشت مؤلف ). فرومایه . ناکس :
به تیزیش یک تازیانه بزد
بدانسان که از ناسزایان سزد.

فردوسی .

ترا ناسزا خواند و سرسبک
ورا شاه بی رای و مغزش تنک .

فردوسی .

بدو گفت خسرو که آری رواست
همه بیمم از مردم ناسزاست .

فردوسی .

ناسزائی را که بینی بخت یار
عاقلان تسلیم کردند اختیار.

سعدی .

بود صحبت ناسزا فی المثل
چومستی که افعی نهد در بغل .

نزاری قهستانی .

|| ننگین . بد. (یادداشت مؤلف ). ناسزاوار :
چو بنهاد بر نامه بر مهر شاه
بفرمود تا دوکدانی سیاه
بیارند با دوک و پنبه دروی
نهاده بسی ناسزا رنگ و بوی .

فردوسی .

فرستاده ای بی منش برگزید
که آن خلعت ناسزارا سزید.

فردوسی .

نبایست آن خلعت ناسزا
فرستاد نزدیک آن پرجفا.

فردوسی .

|| دشنام . زشت . فحش . سقط : روز آدینه قائد بسلام خوارزمشاه آمد مست بود و ناسزاها گفت . (تاریخ بیهقی ص 337).
گر هیچ ناسزا را خدمت کنم بدانک
هستم سزای هرچه در آفاق ناسزا.

مسعودسعد.

بر زبان آنکه فحش و ناسزا باشد روان
گر هزارش فحش گوئی نبود او را زان زیان .

؟

- سخن ناسزا ؛دشنام . ناشایسته : سخنان ناسزا گفتند. (گلستان ).
اینش سزا نبود دل حق گزار من
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید.

حافظ.

|| بیهوده . ناصواب . نادرست . باطل . ناشایست :
چنین بد از اندیشه ٔ شاه نیست
جز از ناسزا گفت بدخواه نیست .

فردوسی .

|| گستاخ . نادان . ابله . بی ادب . (ناظم الاطباء).

تعداد بازدید :833

لغت نامه معین

(س ) (ص .) 1 - ناشایست ، نالایق . 2 - دشنام ، حرف زشت .

تعداد بازدید :833

لغت نامه عمید

دشنام؛ حرف زشت

تعداد بازدید :833
توضیحاتعلامتتوضیحاتعلامت
صفحه (پیش از عدد)صاسماِ
صفتصاسم خاصاِخ
صلّی اللهُ علیه و آله و سَلَّم(ص)اسم صوتاِصوت
صفحاتصصاسم فعلاِفعل
صفت نسبیص نسبیاسم مرکباِمرکب
ظاهراًظاسم مصدراِمص
عربیعجلدج
علیه السلام (علیهما السلام، علیهم السلام)(ع)جمع - پیش از لغت جمعج،
فرهنگ اسدی نخجوانیفانجمعِ.-پیش از لغت مفردج
قیدقجمعَ الجمعجَج،
قبل از میلادق . م .جمع الجمعجج
میلادیم .چاپچ
مصدرمصحاشیهح
مصدر مرکبمص مرکبحاصل مصدرحامص
نعت تفصیلی (اسم تفصیل، صفت تفصیلی)ن تفحبیب السیر چاپ طهرانحبط
نعت فاعلی (اسم فاعل، صفت فاعلی)نفحاشیه فرهنگ اسدی نخجوانیحفان
نسخه بدلن لرَضِیَ الله عنهُرض
نعت مفعولی (اسم مفعول، صفت مفعولی)ن مفرحمه الله علیهره
هجری شمسیهـ . ش .سطرس
هجری قمریهـ . ق .سلام الله علیه (علیها)(س)

جستجو در آوای دل

آخرین دانلود ها

پینشهاد واژه

آیا معنی واژه "ودکا" را می دانید؟

پخش موسیقی

ّبیوگرافی

پیشنهاد

حمایت از آوای دل

آخرین کتاب

افطاری

متن های دوزبانه

پیشنهاد کتاب

سکته ملیح

مقالات عمومی

آخرین مقالات آموزشی

آخرین واژه ها

اشعار ماندگار

همایش ها

غیر فعال

آمار فعالیت

تولد آوای دل : 1 / 1/ 1385
تعداد بازدید 20,790,067
تعداد صفحات : 11848
تعداد اشعار : 10994
تعداد دیدگاه ها : 258,787
تعداد شاعران : 2018
تعداد شاعران آقا : 1460
تعداد شاعران خانم : 558
تعداد واژه های لغت نامه : 852
همایش های رسمی برگزار شده : 5