آوای دل
d
d
d

علي شاه نظري

  • avatar تو وچاي...

    قندان كنار استكان چاي،زيباست

    آنجا كه بايد دل به دريازد،همين جاست


    يك صبح،نه!يك شب،نه!...يك عصر زيبا

    با تونشستن،چاي خوردن،كيف دنياست


    *     *       &

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar من خواب ديده ام

    آه اي زلال در حركت توي آبها
    اي سادگي رايج متن كتابها

    اي مايهء طلاتم شن،در دل كوير
    آي اي حرارت دل وجان سراب ها

    آرامش تصاعدي واژه هاي صلح
    اي عشق!اي دليل همه انقلاب ها

    اي ماه آرميده در آغوش آسمان
    اي آتش هميشه گي آفتاب

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar می آیی

    به خانهءما بيا

    به خانه ءما بيا وبرايم نور بياور

    يك بغچه نور

    يك كاسه طراوت

    يك بغل روشنايي...

    به خانهء مان كه مي آيي دست خالي نيا همشهري!

    برايم احساس بياور،يك مشت علف...

    من از خانهءتان عشق رابه امانت

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar هوای چشم تو امروز تازه گی دارد
    به پای عشق تو پستند،آسمان ها هم
    بزرگوار ترین،عشق های دنیاهم

    ز بسکه مردم چشمت،زلال و بی نقصند
    نشسته حسرت چشمت به جان دریاهم

    چه قدر چشم سیاه تو لایق ناز است
    به شکر آن،نکن اینگونه ناز، باماهم
    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar بهار بي تو

    چه قدر بی تو هوای بهار بی معنی است
    عجب بدون تواین روزگار بی معنی است

    زمانه موسم گلبانگ بلبل است وهنوز
    بدون عشق،صدای هَزار بی معنی است

    میان سفره سین ها،بدون نام شما
    به جای هفت،هزاران هزار بی م

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar طنز (مرغ باغ ملكوتم)
    مرغ خوش نغمه ي باغ ملكوت است ، زنم
    كه نگويم اگر اينگونه ، زند در دهنم

    من به خود نامدم اندر بر اين شاه زنان
    مادرم دوخت چنين خوش قدوبالا كفنم

    من كه در بزمگه حادثه چون شيرانم
    پيش پاي زن خود،خار و ذليلي

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar لطف ديگر
    كسي به مُلك دلم حكم سروري دارد
    كه حُسن سروري و بنده پروري دارد

    زكودكي به تو عاشق شدم كه معروف است:
    زخرد سالي اگر،مرد جوهري دارد

    نه من!،كه هر كه تورا ديد،از لطافت حُسن
    بر آستان كريمانه ات سري دارد
    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar زن و شوهر
    با خانم خویش، بحث و دعوا کردم
    میدان جهاد و جنگ،بر پا کردم

    یک دست بلور ناب و فنجانی چای
    با ضرب به یار خویش اهدا کردم

    وقتی به اتاق خواب رفتم،تاصبح
    دعوا سر بالشت و متکا کردم

    القصه تمام فی

    ...

    نمایش کامل شعر