آوای دل
معین سجادی
معین سجادی
معین سجادی

حسین کرمی

  • avatar سراب
    با ما دگر از عشق مگویید که دیدیم
    دیدیم سرابی و به آبی نرسیدیم
    آبی که به یک جرعه به صد جام می ارزد
    زان جام تهی جرعه پی جرعه چشیدیم
    ما مُلک و مَلک در هوس بیش نهادیم
    چون حلقه به گوشی ز پی هیچ دویدیم
    از اوج فلک د

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar دوباره
    دوباره غرق می شوم در عشق بی کراانه ای
    اسیر اشک می شود تنم به هر بهانه ای
    دوباره بال می زنم میان خاطرات خود
    دوباره حبس می شوم به یاد آشیانه ای
    دوباره لانه می کند غمی میان سینه ام
    دوباره لاله می شوم ز داغ عاشقانه ای<

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar هیچ
    غمت هم، چون تو دیگر می کند هردم فراموشم
    به دور از خویشتن ، تنها ، کند سنگی هم آغوشم
    ز شوقت می برد صبر و قرار کمتر از پیشم
    ز یادت شعله اندازد بر این آتش که می جوشم
    \"چه می پرسی ز حال من که عمری هست چون زلفت
    سیه بخ

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar خبر(حسین کودکی هایم)
    زحال ما خبر داری ؟حسین کودکی هایم
    خبر داری که می میرم، خبر داری که تنهایم؟
    خبر داری که هر روزم، به یادت اشک می ریزم
    خبر داری که می ریزد به جای اشک موهایم
    خبر داری که هر شب تا سحر بیدار می مانم
    خبر داری که امروزم شده

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar ماه و خورشید
    پاره سنگی کاو در اوج آسمان
    فارغ از کار زمین و کهکشان
    پر غرور و ساکت و تاریک و سرد
    سینه مالامال انده بود و درد
    دردی از تنهایی بی انتها
    واندهی زین غربت نا آشنا
    هر نفس زین روزگار افسرده تر
    زندگی را لحظه

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar ساقی
    ساقی دلم به یاد تو دیوانه می شود
    مدهوش خاطرات پریشانه می شود
    آباد می شود ز خیالات دیدنت
    وز اشتیاق روی تو ویرانه می شود
    هفتاد سال عبادت من بین که پیش تو
    ناگه فدای یک دم مستانه می شود
    مستم چنین که با تو چنانم ک

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar غربت
    شب است و کنج خرابی برای بی تابی
    دو چشم خونزده در انتظار بی خوابی
    هجوم ساکت غربت ز هر کنار قفس
    طنین مردن اشکی ز فرط بی آبی

    کمینه عادت من در فراق یارو دیار

    نفس به یاد وطن گاه وگاه می آید
    به سینه

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar دوری بی پایان
    ترسم از عادت این دوری بی پایانست ؟
    یا فرامش شدنم گوشه این زندانست؟
    سالها می گذرد کین دل غمدیده من
    اندر این کنج قفس از نطرت پنهانست
    همدم هر شب تنهایی من تا به سحر
    اشک ماتم زده ای در هوس طغیانست
    من در

    ...

    نمایش کامل شعر