آوای دل
d
d
d

آرزو نوری

  • avatar وسوسه
    جهان پشت سرم می­ ماند

    از اتفاقاتی که نیفتاده

    صداهایی که نشنیده‌ام

    من

    پر از وسوسه‌ام

    چیدن این همه سیب

    خواندن این همه شعر

    رفتن روی طناب

      بدون این که بیافتم
      بدون این که بترسم
    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar فردا

    وقتی کف پایت پر از خوناب باشد
    جلاد تو از رنج تو شاداب باشد

    دردت بگیرد، گریه بارانی شوی باز
    اشک ات بریزد بی صدا، سیلاب باشد

    وقتی نخوابی تا سحر بیدار باشی
    هم بندی ات بی فکر فردا خواب باشد

    حتی بترسی از خودت، از سایه ات

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar روزشمار


    پک می‌زنم

    خودم را

    توی صورت گنجشگ‌ها

    درخت‌ها

    و شهر

    دود پس می­دهم

    پیاده روها بیراهه می‌روند

    و عابرین پیاده را

    به جاهایی که نباید....

    پس می‌زنم

    تو را

    از ذهن‌ام

    ا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar مترو


    هنوز به رسیدن فکر می­ کنم

    اگرچه راهها بسته اند

    مترو

    درایستگاههای معمول می‌ایستد

    آدم‌های نامعمول

    خمیازه می‌کشند

    انتهای کوپه

    روی گردوخاک کفش‌ها

    از تو می‌نویسم

    زندگی روبروی من است...

    نمایش کامل شعر
  • avatar معجزه


    چشمم به راه نیست، امیدی نمانده است
    عشقت مرا به مرز تباهي کشانده است

    هر شب براي رفتن تو گریه می کنم
    خواب از دوم چشم قهوه­ای من پرانده است

    گفتی به فکر آمدنی، راه بسته است
    آنجا مگر کجاست که راهی نمانده است؟

    با خود ن

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar بهانه


    توی حلق­ ام

    چوبه‌های دار

    آویزان مانده ­اند

    تصمیم گرفته‌ام بمیرم

    یکراست

    میدان کاج

    بلوار دریا

    خودم را دار بزنم

    با چه بهانه­ ای بمانم

    تو را از من گرفته ­اند

    بیرون از من
    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar آسمان مشترک

    به خیابان بیا

    بگذار آسمان

    با ریه­ هایت نفس بکشد

    و درختان باران زده

    از عطر تنت

    معطر شوند

    حالا که سقف مشترکی نداریم

    به خیابان بیا

    تا آسمان مشترکی

    بالای سرمان باشد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar مرز


    با اینکه عاشقانه تو را دوست داشتم
    اما به گفته های تو ایمان نداشتم

    صد بار آمدی که بگویی فقط مرا
    هر بار روی صورتکم خنده کاشتم

    سرمست خنده های تو بودند دیگران
    من خاطرات گمشده را می نگاشتم

    دست خودم نبود که بدبین نباشم و...

    نمایش کامل شعر
  • avatar بانوی زیبا


    ایستاده‌ام هنوز

    مثل گربه‌های ایرانی

    روی شیروانی داغ

    و پلک هایم

    بی‌وقفه می‌پرد

    راست می‌گفت یحیی

    من بانوی زیبایت نیستم

    و تو هیچ بهانه­ای

    برای آمدن نداری

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar بیداری


    شب به خیر می گوییم و بیدار می­ مانیم

    در بستر مشترکی

    که مربوط به هیچ کداممان نیست

    ساعت روی دیوار

    سکوت را نمی ­شناسد

    چنان که دستهای تو

    تن مرا

    مشتاقانه به دستبندی فکر می­ کنی

    که زیر پیراهن­

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar تقدیر
    من بهمن­ ام همواره  از کوهی سرازیر

    تو جاده ­ای با پیچ و خم ­های نفس گیر

    می ­غلطم و می ­لغزم و می ­ریزم از کوه

    با سنگها و صخره ­های  راه درگیر

    فکر رسیدن می­ کنم هر روز و هر شب

    با پا و با سر می دوم بی هیچ تا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar بهار
    بهار بی‌تو
    بهار نیست
    هفت سین واژگونه‌ای است
    که سین‌های آن
    مثل دندانهای مرده
    بیرون زده است...
    بهار بی تو
    سرآغاز ناچاری است
    سال کبیسه‌ای
    که از کوچه می‌گذرد
    و نمی‌داند
    چگونه به پایان برسد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar حالا که..
    حالا که نیستم

    حمایل شانه دیگری است

    دست‌ات

    و هزاران زن

    از شب موهایت

    قصه می‌بافند

    حالا که نیستی

     درون خودم

    گلوگیرم

    تا گلوی هیچ کس

    گیر من نباشد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar وداع

    از راه می­رسی و حرف می­زنی

    -سرزمین های آفتابی و سبز-

    و من

    گوش می­ سپارم

    در این گوشه از جهان

    که فراموش­ ات شده

    چمدانت را باز می­کنی

    سوغاتی­ ها را می ­آوری

    سهم من

      یک جفت جوراب لی­

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar مبادا


    گریه

    امانم را بریده بود

    وقتی پشت سر هم

    سیب می­ گفتم

    می خواستم

    خنده­ ای باشم

    در قاب عکس ­ات

    و پای این آسمان کبود

    به کوچه آفتابی ­ات نرسد<

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar پیوست

    پیوست شده ام آقا
    به سرخی لبهایت
    پیوست شده ام
    حصارها
    از سیاهی چشمانت شروع می شود
    به تلخی لب هایت...
    شهر بزرگ است آقا
    آدمها کوچک
    آدمها بزرگ
    شهر کوچک
    من اما
    از هر طرف

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar لبخند
    چوبه داری بساز
    از لبخندت
    و اعدام ام کن!
    در سایه روشن این شهر
    که هر خط
    بندی است
    هر بند
    طنابی
    بالاتر
    بالاتر
    بالاتر از مرگ
    تابم بده

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar فال قهوه
    پدرم
    حاشیه فنجانها را
    راه می‌رود
    بی وقفه
    من از سفری می آیم
    که آمدنی ندارد
    خودم را فریب می دهم
    «همه چیز بستگی دارد
    اینکه چقدر
    توی فنجان ات
    جا باز می کنم»
    چرا دروغ بگویم؟...

    نمایش کامل شعر