آوای دل
معین سجادی
معین سجادی
معین سجادی

اعظم محمودی

  • avatar خلوتی با دل شبی...
      با دلم چون خلوتی مستانه میکردم شبی
    در نظر بازی به آتش باز میکردم تبی

    عزلتی در من شرر افکنده هر شب تا سحر
    مرده باشم شرم دارم، شرم حتی زین کفن

    آنچنان سنگین تنهایی شدم در این زمین
    گاه میبویم که مرگم آمده پا در کمین

    م

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar عشق در دل دفن شد
    من دل عاشق مداوامی کنم
    با دو رنگی ها مدارا می کنم

    با عبور از روزن چشمان تو
    دیده ات را غرق دریا می کنم

    گفته بودم شهر بی رونق که نیست
    از هوس از ناجوانی دور نیست

    من کسی دیدم که غوغا می کند
    هر نفس یک شاخه گل بو می کند

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar صبر
    من چهره گل هستم سایه بان عشقم کو
    هم پای غزل جستم دیده بان مهرم کو

    سیلی زده شد حسم،بخشیدمو خندیدم
     این چنین نمی کردم زهر غم ببلعیدم

    این سکوت اگر خوش نیست من به آن عجین گشتم
    هر بار که با شمعی پا به پای آن گشتم

    هرکس که

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar دلشادم از شادی تو

    من سلامت کردم ،و تو هر بار به من می خندی

    و تو لبخندت را به عبارات وو سخن میبندی

    من سلامت کردم...

    و تو هر بار نگاهت پرشد

    و تو انگار به چندین نفری پابندی

    به تو لبخند زدم و نشانت گم شد

    و من هر بار که رد میشد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar جان به نفس پابند است

    چه شود در دل ما شعله عشقی باشد
    مگر این است فقط شمع مزاری باشد؟

    دل افسرده مزاقش به چراغی خوش نیست
    عزم در کوی گذر ،یا که سخن هم خوش نیست

    آتشی شعله زد از جان که نظر بر ما شد
    شورو حالی که به دل ،عشق زدو برپا شد

    چشم بگشا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar زیبایی این عشق
    آنچه دیدم یک بهارازعاشقیست
    یک بهار از عمراز دلدادگیست

    یک نفس عطر خوش یاس سفید
    یک بقل آغوشی از یاد سپید

    بغض ،خود را در گلو پنهان نمود
    در غباری از نبودن رخ نمود

    آنچه دیدم یک کتاب از عشق بود
    آخرین برگش، که بد اندیش بود؟<

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar در اندیشه خود باش..
    اینجا که غبار خاطراتت شده خاکستر من

    جامه ها از کفن و مرگ، شد همبستر من

    نور بی جان مرا،شب به خوشی یاد نکرد

    چه توان خواست از آنی که دلم شاد نکرد؟

    نقش کار تو چنان بر دل ما غوغا کرد

    همنشینان تورا نیز سر سودا کرد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar دلدادگی در جوانی
    در جوانی خوب و بد را دیده ایم
    هر کدام رسمی از آن بگزیده ایم

    بی سبب شاید شکایت کرده ایم
    مرزی از شور جنون طی کرده ایم

    با رکاب قاصدک همراه شدیم
    دل به دل دادیم بی پروا شدیم

    بایدی،در این میان عاشق شوی
    تا به رنجی از جنون لا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar بهار مهربانی
    برگی از خزان اینجا با بهار در جنگ است
    صد بهار اگر باشد چشم نظرش تنگ است

    این بهار با من باش سرما زده است جانم
    بیهوده نکن دوری هم نوا شو چون سازم

    سهم من از این تکرار شد مرور چشمهایت
    لیکن به من افتاده آن کروره غم هایت

    دردی

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar ایمان دل
    قفلی توبساز ای دل،من قصد سفر دارم
    اینجا که مدارا نیست من حوصله کم دارم

    از حجاز چشمانم راحت گذری کردی
    رونق به نگاهم نیست ،دیدی که چه ها کردی؟

    سبزینه قلبم را در عزم تو رویاندم
    شد نهال پوشالی در غم تو خواباندم

    دل خون به کف

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar احساس ها مرده اند
    در شعر،کلامم نیست جز دردو غم و هجران
    شد دیده وو دل غافل از سهم همه دوران

    باعث تو شدی جامم خالی شده از اخلاص
    ای کاش که ما را دل می شست از این احساس

    ای دل به چه پابندی؟؟ دیریست که مجنون نیست
    در روزنه امید دیدیم که افسون نیست
    <

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar خوشا به حال لیلی
    آن شب به تمنای نگاهت رویم
    تا معرکه صبح رهایت می کرد

    دیدی که چگونه عاشق دیوانه
    از درد فراق ها شکایت می کرد؟

    بوسید مرا خاطره ات در سر شب
    ای وای که این بوسه ستم ها می کرد

    تا آخر شب فکرو خیالم از تو
    ای رفته ز جامم که سراب

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar در تکاپوی عشق
    صمیمی با نگاهت موج دریاست

    کلامت بهترین آوای دنیاست

    به چشمانت نگاهی ساده پیداست

    که اندر ذات تو خورشید برجاست

    لبا لب تشنه امید هستی

    ببین زیبا کلامی ناب هستی

    به آرامش نوازشگر تو هستی

    کلید راه خوشبختی تو ه

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar رخنه در یاد
    شبی را من به یادت گریه کردم

    سحر را در نگاهم پاک کردم

    تمام آن سیاهی های شب را

    به شمعی ساده من ویرانه کردم

    چنان چشمان من رقصید در اشک

    لبم را هم به شمع آغشته کردم

    تمام خاطراتت داشت می سوخت

    که اشک دیده را

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar فضای آوای دل
    اینجا سخنم بسی سرودن دارد
    در چهره عشاق شکفتن دارد
    دانی که دلم از چه نوشته اینجا!؟
    از ماه و غزل گفته فراوان دارد
    از پیچ و خم زلف تو اینجا سخنی یست..
    آن صورت زیبا که تماشا دارد
    من از دل خود سخت بگفتم اینجا
    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar خیال باطل
    در میان آسمان باران بود
    مثل هر دم گریه ام آسان بود
    رفت آن مهرو وفایی که به دل بود شبی
    شاید از بخت منه حیران بود
    لحظاتی به مدارا سخنی می گفتی!
    در لبت زهر بسی غلتان بود
    خانه ای ساخته بودیم به عشق
    سقف آن

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar یاد تو...
    صبورم اما هرگاه یاد تو کردم شکسته ام
    با نبودت ای مونس جان,بال و پر را بسته ام
    می شکنم هزار بار ,اما گویم تویی یارم
    از هر کجا سخن گویم تویی لحظه های تکرارم
    اینجا در انزوای قلبم هوا سرد است
    بی تو این واژه ها چه پر درد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar عیب
    چشم هایت رابه صحرا داده ام
    زلف مویت را به دریا داده ام
    باز هرجا می روم می بینمت
    کور هم باشم به دل می بینمت
    سایه رویت به رویم می جهد
    یاد تو خنجر به رویم می نهد
    خانه من از حصاری چون غم است
    کاش می دیدی فض

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar ساکتی چیزی بگو..
    ساکتی چیزی بگو با من غریبه نیستی
    یا که شاید لحظه ای روزی بگویی ای غریبه کیستی؟!
    رسم دنیا این چنین بیهوده است
    روزها میمانی اما عاقبت اینگونه است
    آسمان انگار ابری وار است
    قلب ها از روشنایی تار است
    لحظه ای با من

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar دست مهربانی
    رنج تنهایی به دل افزون شده
    بی قراری را ببین مهمان شده
    دل ز هر چه هست بی معنا شده
    چشم ها روی زمین محکم شده
    یک شبی را من زدم فریاد خشم
    ماه را دیدم لبی خندان شده
    کودکی دیدم ز کوچه می گذشت
    از خجالت غرق در

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar دفتر غم
    من که باران را تمنا می کنم
    در وجودم عشق معنا می کنم
    من که دورم از نگاه گرم تو
    وای از سنگینی چشمان تو
    زیرو بم کردی چرا این خانه را
    خاک خاکستر زدی قلب مرا
    آه ای سنگینی چشمان تو..
    تیر آخر میزند سیمای تو<

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar کودک من
    شب آمد و تاریکی را بر انداخت
    کودک کوچک من سر به بالینم گذاشت
    شاید از این دیو سیاه می ترسد
    که با پنجه های تاریک سیاهش پا می گذاشت
    کودک کوچک من می ترسید
    با اشک بولورین چشم هایش سر به دامانم گذاشت
    سرش را به سین

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar چشم به راه...
    زندگی رسم منو توست بیا اینجا باش
    چشم من مانده به راهت بیا یارم باش
    سازو برگیست بیایی به کنارم باشی
    جشن عشقیست اگر ساده کنارم باشی
    سایه ات روی سرم مرغ مهاجر شده است
    خانه ام در غم تو بازی طوفان شده است
    لاله سرخ

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar بر میگردی
    در عجب مانده دلم در دل ناباور تو
    چشم من را تو ندیدی که دلم گم شده در هوای تو
    از تو یک چیز به غارت بردم
    که دلت بود ندیدی که چه وقتی بردم
    زندگی را تو چه دیدی که ز بخت
    عاقبت می آیی به سراغ دزد دلت
    دیده بودی که

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar کلبه غم
    این کلبه غم که می بینی دل من است
    همه جا خود را نشان داده غصه بی بایان من است
    می شوراند خود را در.در چشمانم
    یا می لغزاند بروی گونه هایم
    راز دل را حاشا می کند.گویم مکن ای دل!
    وای نمی فهمد می چکاند خون غم این دل <

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar شهر تنهایی
    مرا با دیدگانم نیست هیچ کار .
    کزین دل اه ها دارم بسیار.
    دلم ویرانه شد در خانه یار .
    همین جا سر نهم در کوی دلدار .
    تمام لحظه های شوق من رفت .
    کسی اینجا نباشد جز ی دیوار...

    ...

    نمایش کامل شعر