آوای دل
معین سجادی
معین سجادی
معین سجادی

کامیار کریمی

  • avatar تهیدست ...
    مـن از پائـیــنِ تهـــران زاده در دروازه ی شــوشم
    سری افسرده با همسر سه طفلی هم درآغوشم
    تهیدستم که از هستی به دستم نیست جز بستی،
    که وصلم کرده بر پستی ز سرمستی فــرامــوشم
    برای نانــی از گــندم کـمر گــردیده خـــم مــرد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar خاطرت مانده چه ها گفتی به من ؟!
    یاد داری چه سخن ها صنما گفتی به من؟
    فقط از عــاطفه با ناز و ادا گفتی به من؟
    دم به دم، دَم زدی از عشق فزونت به دروغ،
    نفسم بر نفست بسته هــوا گفتی به من
    تو مــرا لــؤلــؤی لألـی و گران لعلِ سما،
    گوهـــرِ نازلِ ع

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar زورگیری
    زورگیری در خـیابان نیمــه شــب راهم گـرفت،
    دیدمش در دست جز چاقوی ضامن دار نیست!

    گفت: بکَن کفش پایت ، کُت ز تن، هم پـول دِه،
    ورنه مخطوطی به تیغم خطِّ آن خودکار نیست!

    گفت: مـالـت را بده تا من گـران جــانت دهـ

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar کابوس
    در خواب شبی دلم مرا گفت:
    کآی آیه ی یأس و حرفِ یامفت
    پندی به تو گویم چند ، هرچند؛
    گو گوش تو آن ناشنوا جــفت!

    هستی تو پسر مگر مُفتّش؟!
    یا وکیل وزیر امیرِ ارتش ؟!
    ای کاسۀ بس داغتر از آش!
    اَمرِ

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar گردِ سردِ مرگ
    در شبانگاه زمستانی سخت
    سوز سرما بر بدن چون سوز تیر
    مادری درمانده و عاری ز سر
    در خیابان مانده با طفلی صغیر

    بهر سوز وافر از زمّ فزون
    با دهان دستان خود ها می نمود
    واز برای حسّ گرما در بدن

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar سفر زندگی
    هر آن پا که به دنیــا در رکـاب است
    بداند این سفر پر التهاب است
    نباشد اســب و مَــرکب زیر پایت
    مصائب بستِ دستت انتصاب اسـت
    میان روز مـیـلاد و شـب مــــرگ
    دقایق در گذر بس پرشتاب است
    اگر غفلت کنی غافل، دو

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar دلم در بند بودن هاست با تو....
    دوباره خاطـرم تنهاست با تو
    خیالم بند بودن هاست با تو
    دلِ لب تشنه و جان بر لب من
    لبش سیراب و دل دریاست با تو
    درون زمـهـــریر سینه انگار
    دوباره آتشی بر پاست با تو
    تمام تلخ کامی، زهرِ ایاّم
    به کامم شکّر

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar نصیحت مادر
    تازه جـوانی خوش و کم تجربه
    ساده دلی داشت و یک مرتبه
    ملعبه ی دخترکی دوز شد
    رام بُد او دام یکی یوز شد
    کوی و گذر بر پسرک ره ببست
    او بـه ریـا صــورتک تازه بســت
    گفت تو دلدار صـدا کن مرا
    واز دل تب دا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar کو من که نمیبینم ؟!
    کو من که نمی بینم، در شهر بجز خنده
    غم مرده و در دلها، شادی شده پاینده
    کو من که نمی بینم، ظلمی به سر مظلوم
    گردیده عدالت چون، خورشید درخشنده
    کو من که نمی بینم، ناراضی ازاین اوضاع
    ناراضی اگر باشد، عقلش شده کاهنده

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar آرزوی دخترک ...
    دخترک میزد زبانش را به نان
    در خیابان میکشید آه از نهان
    کِای خداوند زمین و آسمان
    ای که آوردی مرا در این جهان
    پای من عریان و رختم مندرس
    آبروئی نیست بهرم بی گمان
    میوه ام گندیده نانم پُر کپک
    جان من

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar حمله اعراب به ایران...
    الا ای مردمان پاک ایران
    کـنام نامیان خاک دلیران
    تو ای پیـر و جـوان آریـائی
    که از ملک خدیوان خدائی
    دمی من گوش جانت وام خواهم
    دو سوی دیدگــانــت تـام خواهم
    بگویم بهرت از اقلــیم رنگـین
    چگونه تار

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar این بار در پاسور دل من حکم تعیین می کنم...
    این بار در پاسـور دل من حـکم تعییـن می کنم
    در عرصۀ شطرنج هم سرباز *فـرزین می کنم

    با حکم دل باید تو را از دل دگر بـیــرون کـنم
    با این عمل فاتح شوم وآن برد تضمین می کنم

    شطرنج باز ماهــری بودی و من ناشی

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar من و آن نرگس جادو ...
    نگاهم مات آن تصویر
    به قاب خاتم دیوار
    دو چشم نرگس جادو
    زند زل بر من بیمار

    نگاهم میکند هر دم
    سخن ها گوید او با من
    ولی تا من سخن گویم
    بپرسد: نسبتت با من؟!

    بگفتم کامیار هستم!
    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar رو به هو
    دوست دارم بزنم بوسه بر آن همّت تو
    افتم و سجده کنم بر تو و آن قدرت تو
    خادمت گردم و در خدمت آن عزّت تو
    سینه چاکت شوم از برای آن رحمت تو

    همه دم یاد تو در سینه همی الباب است
    همه جا آیت و آن بابت فتح الباب

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar آن که دگر خوار و یکی خار شد ...
    آن جوانی که چنین زار و خم و خوار شده
    خار در دیده ی یـاران و چو اغـیـار شـده
    آن که آزاده و فارغ ز غم عالم بـود
    اینچنین در به در کوچــه و بـازار شــده
    آن که گل بوده برای همۀ باغ و چمن
    وا مصـیبت که گرفتـار غم یــار

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar زخم بی وفایی
    مهر من گر آجر دیوار میدیـد
    زهم بگسسته آن پنجره میشد
    غم قاب نگاهم سنگ میدید
    دلش دلگیر زآن منظره میشد

    شب تنها اگر تنها چو من بود
    زمین و آسمان بیدار میکرد
    و گر درد دلم را کوه میخواند

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar باورم نیست ...
    کو چراغی که شب تار مرا روشن بود
    با وجودش دل ظلمانی من گلشن بود

    دربه در کوچه به کوچه پی او میگشتم
    جوی در خرمنی از کاه پی سوزن بود

    پس کجا مونس من بود نیابم او چرا
    اوکه تا بود مرا همسر و هم میهن ب

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar تقدیر تنهایی - {بحرطویل}
    الا ای مرد تنهایی و یا بانوی تنهایی که از هرجای این دوّار دنیایی و زآنجایی ومی آیی و اینجایی و بینایی و این دفتر تو میخوانی و با هر مسلک و راهی که همپایی و همراهی و با هر دین و آیینی که می دانی و در دل نور و در سر شور و نامش در گلو داری ،تو مسلم یا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar گردون
    جای جای این جهان جور وستم ناجور بود
    رنگ عدل و داد در آن محو، مبهم ،بور بود

    دیدگانم هر طرف گردید تاری بود و بس
    کاش در این تیرگی ها اندکی هم نور بود

    بنده ای سر میگذارد شامگه بر پرِّقو
    بستر بی سرپناهی ل

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar مرغ بانو
    مرغ هم ناگه در این درگه دگر افسانه شد
    همجوار جدِّ خود سیـمرغ در شهنامه شد

    ناگهان بال وپرش بگشود و پس پرواز کرد
    او به ریشم خنده کرد و ناز پس آغاز کرد

    در نبودش این شکم تابید و هردم آب شد
    سفره ام رنگش

    ...

    نمایش کامل شعر