آوای دل
معین سجادی
معین سجادی
معین سجادی

میثم سهرابی

  • avatar عدم
    ای اجل دست بجنبان نفسی نیست مرا
    چشم و دل سیر ز دنیا ، هوسی نیست مرا

    علف هرز بهار از رخ گلشن دزدید
    منم آن گلشن بی گل هرسی نیست مرا

    هر کسی علّت آرامشش از آن دگریست
    روحِ افسرده من ، هم

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar دیر فهمیدم تفاوت را میان اشک ها
    این خزانم را نبین من هم بهاری داشتم
    با تمام بی کسی هایم تباری داشتم

    دست شب تاراج زد بر پیکر خورشید من
    ورنه با آن صبحِ امیدم قراری داشتم

    بر دلم هر لحظه می رویید شوقِ عاشقی
    در کنار سادگی ها روزگاری

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar حصارِ عشق

    به جُست و جویت آمدم ولی تو دور میشوی
    کنارِ اشک های من چه پُر غرور میشوی

    هزار شب به سر کنی به یادِ یارِ بی وفا
    ولی به من که می رسی پُر از عبور میشوی

    گلایه میکنی دگر قرار رفته از دلت
    ولی

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar کویر
    بیا در زیر بارِ دردهایم,شانه هایم را تماشا کن
    و تنها از برای مرهمی هر آنچه دیدی را تو حاشا کن

    کسی جا ماندِ در شبهای بی فانوس و سرد و تارِ یلدایی
    بسوزان تیرگی ها را, به این غم همچو یک امید غوغا کن

    کویرم بر ت

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar خزان خاطرات
    خزانِ خاطراتِ من تورا بهانه میکند
    به گونه ی خیال من لبت جوانه میکند

    ببین چه پیر گشته ام ز درد و داغ بی کسی
    ولی هنوز هم دلم تورا ترانه میکند

    سری به زیر در غمت,دو چشم خسته از جفا
    در آن دمی که پلکِ تو س

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar پاییز چشمانم
    دست هایت از سخاوت بوی باران میدهد
    چشمهایت با شکوهش مرده را جان میدهد
    سنگ بودم در فراق خوب رویان نازنین
    گو چه کردی قلب سنگی سخت تاوان میدهد
    مثل برگی از درخت یاد ها افتادام
    این درخت بی وفایی بوی یاران میدهد
    تا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar دیوار می سازم
    هر نگاهی
    هر سخنی
    که از مردم این شهر برمی خیزد
    گویی,غرورم را نشانه رفته است
    و من
    شکسته تر از شکسته های غرورم, دیوار می سازم!!
    که عبور نکند کسی
    که نگوید سخنی
    که نکند نگاهی
    تا بر هم زند شکوه

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar رد پای آشفته
    هر دم که موج پلکهایت, آب شور دریای چشمانت را بر ساحل گونه هایت روان می کرد
    هویدا می شد دلدادگیت به دیگری!!
    کودکانه میترسیدم!!نکند با هر موج,زورق شکسته ام به پایان دریا نزدیکتر شود؟!
    همان زورقی که روزی تنها تصویر چشمانت بود!

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar دنیای زشت
    چقدر دنیای زشتی بود چقدر بیراهه ها رفتیم
    چقدر در حسرت دیروز به فرداها نمی رفتیم
    یکی روی زمین پوسید یکی پرواز و معنا کرد
    یکی تو حسرت خورشید فقط ماه و تماشا کرد
    یکی جای یکی بود و یکی جای یکی دیگه
    اونی که جار

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar چشمان ناشنوای تو
    چشمان ناشنوای تو فریاد تر نگاهم را نشنیدند!
    بی رحمیت با من به وسعت مهربانیم با تو بود
    و من
    همچون گمگشته ای در لابه لای برگ های غرورت
    چشم انتظار روزی هستم که ورق بزنی غرورت را
    تا ببینی در میان کدامین صفحه ی بی روح خش

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar زخم
    از نگاهم عاشقان درد فراغت می زنند
    با نگاهی بر رخم جانی صدایت میزنند
    ترسم از بی صبری چشمان هجران دیده ام
    کز پس یادی زه تو بر طبل رسوایی زنند
    زین ندار بی

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar خانه سالمندان
    باران برگ های پاییزی شانه هایش را نوازش میکردند
    و صندلی چرخ داری که جور خستگی پاهایش را میکشید!!
    پک های پی در پی به سیگار و سرفه های عمیقش پرستار را
    به سویش کشاتد...
    پدرم لطفا خاموشش کنید حالتان خوب نیست!!
    پیرمرد زی

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar آینه
    وقتی با هم روبروی آینه می ایستیم
    دلم میگیرد!
    این فاصله سرابی بیش نیست
    راست میگویند:
    اجسام از آنچه در آینه میبینید به شما نزدیکترند...!!

    ...

    نمایش کامل شعر