آوای دل
معین سجادی
معین سجادی
معین سجادی

کوشا بهایی پور

  • avatar عشق دو مجهولی
    حس تغزل دارم احوالم كه بارانيست
    در سينه ام شور غزل هاي تو زندانيست

    چيزي براي من نمانده صاف ميگويم
    تنها اميدم اين غزلهايي كه ميخوانيست

    باران كه ميباريد ديشب تازه فهميدم
    هر شيشه رازي در دلش دارد كه پنهانيست

    دنيا زماني كه

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar چشم



    اي كاش دستش رو شود ، رسوا شود چشمت
    عاشق شود ، با چشم من تنها شود چشمت

    اينگونه كه اين رودها جاريست از اشكت
    ميترسم آخر طعمه ي دريا شود چشمت

    پروانه ها در پيله ي خود در امان هستند
    اي كاش پرگيرد شبي ّ و وا شود چشمت
    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar چاه ويران

    دردهايم پشت لبخندم كه پنهان ميشود
    زندگي ديگر برايم مثل زندان ميشود

    روي شيشه تا نوشتم "عشق" با من گريه كرد
    هر دو دلتنگيم شب هايي كه باران ميشود

    شعرهاي ناب پنهانند در دل هاي تنگ
    "ماه" گاهي در دل يك "چاه" ويران ميشود

    گا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar غزل سیاه

    (غزل سیاه)

    شکل اشعاریست چشمانت که شبها گفته ای
    این غزل های سیاهت را چه زیبا گفته ای
    با نگاه اوّلت آشوب کردی در دلم
    مثل نوزادی که اول بار بابا گفته ای
    موج های گیسوان آب را آشفته ای
    راز زیبایی خ

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar پرواز
    ( پرواز )

    چون قناری گر بیفتی در قفس باید چه کرد؟
    آسمان پیداست دور از دسترس باید چه کرد؟
    هی بخوانی هی بخوانی بی ثمر از آسمان
    دست آخر هم بیفتی از نفس باید چه کرد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar کیش و مات
    ( کیش و مات )

    بردار دست از این نگاهت دست بردار
    از خیره بودن ها از آهت دست بردار
    در آب دریا آسمان را خوب بنگر...
    ابری شده! دیگر ز ماهت دست بردار
    شمعی بسوزان تا بیاید صبح

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar شعر معاصر
    (شعر معاصر)

    تنهایی ام تا بر تنم آوار میشود
    میپرسم آن شب بین ما تکرار میشود؟
    اشکم حیاطِ چشم من را خیس میکند
    عکسِ رُخت در قابِ حوضم تار میشود
    حالا ببین من در چه حالم از نبودنت
    همسایه – وقتی – نیستی –

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar شکایت
    چون به لب آمدم از دستِ نگاهت کم کم
    سنگ در آب زدم بر رخِ ماهت کم کم *1
    صبر کردم که شبی ابری و دلگیر شود
    تا در آن محو شود مویِ سیاهت کم کم
    باز تصویر تو از آینه ام گر

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar شب وصل
    کرد یارم نگهی دوش به پنهان دلم
    صد هزاران به سخن گفتمش ای جان دلم!
    قرعه برگشت و من اینبا به پیک سحری
    مژده دادم که میاید یا مهمان دلم
    تا دم صبح به سجّاده دعا میکردم
    کآخر انگار به سر آمده هجران دلم
    اینکه آهسته

    ...

    نمایش کامل شعر