آوای دل
معین سجادی
معین سجادی
معین سجادی

حسن امتحانی

  • avatar شیطنت
    شیطنت

    بچه ها

    امشب کمتر اذیتم کنید

    با کدامتان بازی کنم

    نوبت به نوبت

    اگر خیلی خسته بشوم

    دفتر را می بندم

    بچه شعرهای بازیگوش

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar رفیق
    رفیق

    من و این سالخورده

    سالهاست

    در کنار هم زندگی می کنیم

    او به من آرامش می بخشد

    من به او سکوت

    شاید امروز کدورتش را رفع کنم

    با پاشیدن رنگی تازه

    به روی دیوارهایش

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar غافلگیری


    نامه هایم را پست می کنم

    نه با پستچی

    بلکه به دست های نسیمی بازیگوش  می سپارم

    که به سمت خاته تو می وزد

    به شکل موشکی کاغذی

    نامه هایم را پست می کنم

    ولی در صندوق پستی نمی اندازم

    به روی شانه های

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar نرو


    نگاه رود می ماند

    چنان خیره

    چنان مجذوب

    به روی چهره ایی زیبا

    توگویی ماه را از آسمان آورده اند اینجا

    وباز از خویش می پرسد

    چرا لبهای خشکش را

    به آب زندگانی تر نکرده ماه خاک آلود

    وتنها پر نمود

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar رفتن
      مگر رفتن

    همیشه آدم دلتنگ می خواهد

    کمی آهنگ می خواهد

    چمدان با نگاه آخری از سنگ می خواهد

    ویا  یک جفت کفش محکم و خوش رنگ می خواهد

    نه هرگز

    می شود بر صندلی ها ماند

    وتا هر جای ممکن رفت

    و ر

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar در چشم تو
    در چشم تو

    در چشم تو چیزی­ست

    زیباتر از فردا

    زیباتر از فانوس

      در ساحل دریا

    زیباتر از تصویر یک رویا

    در چشم تو چیزی­ست

    گسترده­تر

      از آسمان آبی دنیا

    جذاب­تر

      از تابش م

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar همیشه

    همیشه

    طعم اقیانوس را

    ازکوسه ها پرسید باید

     فقط وتنها

    خاک تشنه

    درک خواهد کرد

    نماهنگ حضوربادوباران را

    همیشه

    چشمه ايي

    درد دل یک کوه را

    باخود به دریا می برد دائم

    بنابرا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar هذیان


    کجا آقا برای عرض حالم آمدم اینجا
    اشاره کرد بنشین و دو شب را کرد از هم وا

    به لحظه لم بده یک استکان خالی بفرما که
    نه ممنون من فقط گفتم بیایم تا به اینجا تا

    بگویم موی من با بند کفشی صد گره خورده
    و تا زیر گلوی آب دستم آمده

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar معلم

    تقدیم به معلم ابتدایی ام آقای مالداری

    =

    به  من  آموختی  آهسته  آهسته  الفبا را

    نوشتی روی تخته تا نویسم آب و بابا را

    نوشتی و نو شتی و نوشتی و نوشتی تا

    بیابم سمت و سو را ،خوب و بدرا 

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar فاطمه
    خوش بحال کسی که بوده و هست ،خانه اش در کنار خانه تان
    مادر سروران اهل بهشت ،همسر شیر بی بدیل زمان

    عاشقت بوده روح انسانی،نه فراتر زعشق بالاتر
    می تپی در درون سینه او ،قلب پیغمبر بزرگ جهان

    معنی مادر پدر بودن،از ازل تا ابد به نام تو شد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar فرصت ظهور


    انسان میان وسعت دنیانشسته است
      دربعدهای تکنولوژیهای نو ظهور

    سلولهای مغز عجیبش عجین شده
      در امتداد ریل ترنهای در عبور

    گاهی قدم زده است در اعماق آسمان
      بین حضورمختلف کهکشانه ها

    افتاده است از عدسی

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar ماه


    ماه شاید ماه

    جای پای یک ستاره بوده كه روزي

    در زمانی دور

    از حوالی  زمین بگذشت

    ماه شاید ماه

    آه سر گردان خورشیدی است

    در میان وسعت تردید

    ماه شاید ماه

    <

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar تعادل

    سکون خوب است
    برای دستهای ساده نیلوفری که ریشه اش در بستر مرداب می خوابد
    تلاطم حس زیبایی است
    برای هشت پایی که به زیر موجها دنبال اکسیر هوای تازه می گردد
    همیشه دوست دارد خاک گلدان رویش گل را
    همیشه دوست دارد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar وقتی که عاشقی

    وقتی که عاشقی تو خودت نیستی عجیب
    نسبت به روزهای گذر کرده بهتری
    احساس می کنی که شبیه پرنده ها
    هرلحظه ایی اراده کنی ساده می پری
    وقتی که عاشقی همه کلبه های شهر ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar بالاتر از سیاهی

    مطمئن باش
    خانه ام را با زمینش می کنم
    در جیبم می گذارم
    می برم در کهکشانی دیگر
    منظومه ایی دیگر
    زمینی دیگر
    تا درون خاکی دیگر
    بکارمش
    آهای بهرام
    راه شیری به کجا می جوشد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar اشتباه


    همیشه
    فکر می کنیم
    بامرگمان عقربه ها می ایستند
    و جهان
    به پایان خواهد رسید
    ولی بعد
    تازه می فهمیم
    ایستاده ایم
    در کنار جسدی که به پایان رسیده

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar تكامل

    در زیر چتر بارش باران واژه ها
    در رعد و برق ثانیه ها می شود شدید
    دیگر تحمل لب و چشمم تمام شد
    وقتی تکاملم به لب چانه ام رسید
    اینجا چراغ زرد سر چها رراه ها

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar آیینه

    درک کن آیینه را
    بازکن پنجره را
    بوسه بر گونه مهتاب بزن
    درک کن
    سنگ نزن
    پشت نکن
    آیینه گاه شبیه نفس گرم رفیقی است که از حادثه ایی می گوید
    گاه ماننددوایی است پراز تلخی یک عاقبت شیرین تر
    مکث

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar 5رباعی2
    پیچیده ترین ساده دنیاست نماز
    پنهان شده ایی شبیه پیداست نماز
    یک سیستم بی بدیل تاروز ابد
    فن آور آن خدای تنهاست نماز
    --------------------------------

    فریاد زد ای مرد بیا یا برگرد
    تصمیم گرفت گفت باشد ای

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar انسان

    و انسان
    قابل تعبیربی تعبیر
    وجودی
    با آسانسور
    رفته پایین
    پله پله
    آمده بالا
    گمی در کوچه تاریخ
    خدا پژواک بی پایان برای او
    جهان بازیچه ا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar ارتباط

    این سیم تلفن به کجا غوطه می خورد
    هنگام دایره
    زمان صندلی
    لحظه های لبخند انار
    یا حتی درنیمه های شهابی
    یک
    زنگ می زند
    می گوید
    بگو یک
    همسایه ما
    سیمش
    پاره پاره پاره خورد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar مانکن

    شما
    از دیدگاه من
    جهان را یک خیابان دو سویه
    با تقاطع های نا محدود می بینید
    پر از ماشین پر از ویترین
    که آدمها
    همیشه عصرها را بی هدف
    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar 5رباعی
    كبريت بزن به كاغذ زندگي ام
    کبریت بزن به حرف معمولی غم
    کبریت بزن که درشب سوختنم
    یک لحظه بسازم از خودم یک آدم


    شلوارلی وکت تک وصدهامد
    افکار اتو شده وحس بی خود
    دنیاکه برای توآناناس شده بود

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar در تنگنای هبوط
    شب در آپارتمان خودم فکرمی کنم
    لحظه به لحظه خوش کاشانه راهنوز
    گنجشک لای آجرودلتنگ می شوم
    روی درخت توت همان خانه را هنوز
    توی آسانسوری که به اعماق می رود
    با یک لباس رسمی و یک کیف سامسونت
    در خود نشسته ا

    ...

    نمایش کامل شعر