آوای دل
معین سجادی
معین سجادی
معین سجادی

رضا حیدری نیا

  • avatar شوخی منقار ها
    ای که از تو کم نمی سازند این تکرارها
    ای که خوابت را نمی بینند جز بیدارها

    از هجوم عاشقان هرگز گزندی بر تو نیست
    نیست زخمی بر تن گل از هجوم خارها

    از خیالت نکته ای گفتم به سایه ، بعد از آن
    سایه با سر می زند خود را به این دیوارها...

    نمایش کامل شعر
  • avatar رقص تماشا
    کار سخن از قافیه ی تنگ گذشته ست
    از شیشه ی ما هجمه ی صد سنگ گذشته ست

    از داشتن و داشتنی بهره چه جویی؟
    تیمور هم از فتح خودش لنگ گذشته ست

    عشاق ،شناور همه چون ماهی این بحر
    طماع از این بحر چو خرچنگ گذشته ست

    قابیل شده قصه ی هاب

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar یوسف لب چاه است
    چشمی ست پر از اشک که لبریز نگاه است
    این برکه که در آن همه شب چهره ی ماه است

    ما دلشده ی قامت بی نقص خیالیم
    افسوس که این دلشدگی مسئله خواه است

    این شعله ی وهم است ز دل کرده زبانه
    داغی که به سر می کند این شمع کلاه است

    نیکویی

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar زهد و عشق

    آنزمان کز زلف مستت پیچ و خم می ساختند
    از فصول ِقلب ِما پاییز ِغم می ساختند

    خوار می کردند ما را در تکاپوی وصال
    گیسوانت را ولیکن محترم می ساختند

    شرح حال شعر ما افسوس پروازست و بس
    از پر پرواز ما گویی قلم می ساختند

    از زی

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar قلم عاشق

    دوچشم مست تو تا کرد منظر را چراغانی
    تمام حیرتم آمد به محفل بهر مهمانی

    در آن محفل که شد چشم ِتمایل محو ِدیدارت
    دلم می خواست بگریزد ولی نگذاشت حیرانی

    نظرها باز بود از هر طرف بر چشم بی نقصت
    اگر چه بسته بودی چشم و اینها را نمید

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar غواص عدم


    اول ره ساختم از خویش خود را بی خبر

    نیستی شیرین سخن شد شعر من شد نیشکر


    من ز شعرم نیستم در جستجوی بهره ای

    نیست غواص ِعدم در حسرت گنج و گهر

     
    بی اثر بودست آهم در دل شبهای تار

    بی زبانی شمع را شاید رس

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar تاجداران
    سعدیا گفتی بنی آدم همه یک پیکرند
    حال برخیز و ببین چون یکدگر را می درند !

    نصف ِ اعضا درد دارند و بقیه سرخوشند
    نیمشان درمانده وُ نیم دگر اسکندرند

    نیست فرقی خواه آدم باش یا خواهی خروس
    تاجداران دائما در جنگ با یکدیگرند

    عده ا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar عشق

    زهد اگر با دوسه تا سجده مسلمان شده است
    عشق در سیر خودش حافظ قرآن شده است

    عشق حرفیست که با خون دل آمیخته است
    گرچه چندی ست که پیراهن عثمان شده است

    عشق یک شور لطیف است که با رفتن او
    زندگی باغچه ای بوده که گلدان شده است

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar سراپا سجده ام
    چون رها کردم دگر حل معما ، سجده ام
    تا رهیدم از غم امروز و فردا ، سجده ام

    صد تغافل در دل عجز است در تعظیم من
    تا ز من گل می کند عجز و تمنا ، سجده ام

    اول ره لیلی خود را طلب کردیم و حال
    شرح مجنونی ام و صحرا به صحرا سجده ام

    س

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar موج
    در دل دریا چو رقصد ناز ِ شور انگیز موج
    میشود دریا مزیّن باز از آویز موج

    در سقوط سهمگینش در درون بطن ِ خویش
    می شکافد دم به دم دریا ز تیغ تیز موج

    می نهد پا بر سر خود تا رسد بر اوج خویش
    میشود آوار بر خود، شرح ِافت و خیز موج
    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar بهتان

     آنچه را می خواستم در این جهان امکان نداشت
    بر جهان بعد از این هم درک من ایمان نداشت
     
    در پی نان از شعور خویشتن غافل شدم
    نان بدست آمد زمانی که دهان دندان نداشت

     راه عشق ما وقاری داشت چندی پیشتر
    اول ره حرفی از ا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar بوم عجز


    روی بوم عجز ، ذهنم نقش ِماتم می کشد
    بی کسی من را به زیر ِبیرق غم می کشد

    مانع وصل ِتو چیزی نیست غیر از وهم ِمن
    سایه بر دیوار تنها نقش مبهم می کشد

    داغ هجرانت حریف قطره های اشک نیست
    شعله چون در شمع افتد عاقبت نم می کشد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar پرواز کوتاه


    نگردد فارغ از داغ آنکه مشغولیتش آه است

    سپند آتش نشین مانَد ز پروازی که کوتاه است


    مگر داغی دگر آید به دل غیر از غم ِمطلوب

    وگرنه احتیاج ِما فقط غمسوزِ اکراه است


    ظهور هر بلا از خوبرو را میتوان بخشید

    چه

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar لاعلاج
    دلم را از ره عشق تو عبرت بر نمی دارد

    نیازی را که سنگین است طاقت بر نمی دارد


    خیالت هرچه می خواهد ز ما می دزدد ، آخر کس

    متاعی از سرای خود  به رخصت بر نمی دارد


    دلی سنگ است لابد در درون سینه ی شیرین

    از اینر

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar میوه ی ممنوعه



    زلف تو تا خویش را در دیده پرچم می کند

    پشت صبرم را خیال وصل تو خم می کند

       
    یک دل از خود کم شدم تا دیدم آن روی تو را

    شمع تا نوری دهد از خویشتن کم می کند

     
    رنگ لبهای تو رنگ میوه ی ممنوعه است<

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar شغل مرمت
    گل نچیدم در فراقت جز ز باغ التهاب
    صد جنون صحرا عطش شد در خیالت با سراب

    دل نشد آباد تا اشکی ز چشم ما نریخت
    خاک هم شغلش مرمت میشود همراه آب

    زیر پایم آب و در سر پر شده باد غرور
    آه از این عالم که در آن

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar منظومه ی اقرار
    سایه ی ما هر طرف مجذوب یک دیوار شد
    بر سرش عبرت فرو افتاده و ُ آوار شد

    خورد آدم سیب و تنها منزلش تغییر یافت
    سیب ما خورد از درون ما را و ُ آدمخوار شد

    پـُر دویدم در مسیری که فقط گِرد تو بود
    چشم تو شد م

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar خود را بچین
    ای تو بر انگشتر جان دل عاشق نگین
    ای خیالت شمع جانم را دمادم انگبین

    خالت از هندوستان است و لبت محصول ترک
    خنده ات شیرازی است و گیسوانت کار چین

    تا نشستی بر زمین برخاست روح از پیکرم
    تا ز جا برخاستی دل را

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar زلزله
    هیچ غمی چون غمت پشت مرا خم نکرد
    آنچه تو کردی به دل زلزله با بم نکرد

    با گره ی ریسمان نزد هم آید دو سر
    ما گره انداختیم فاصله را کم نکرد

    هرچه چکیدم ز مهر در بر آن جلوه اش
    یک نظر آن روی گل بر رخ شبنم ن

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar یوسفی در کار نیست
    در دیار عاشقان دیگر سری بردار نیست
    آخر اینجا زین جماعت یک نفر سردار نیست

    خودفروشی ،دین فروشی حرفه ای پر رونق است
    هم دل و هم دین ما لیکن در این بازار نیست

    سایه های وهم بر دیوار عبرت می خزند
    کثرت این س

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar برفی اگر نبارد
    با عشق و دل چو با این عالم نمی توان ساخت
    برفی اگر نبارد ، آدم نمی توان ساخت

    با پنجه های عبرت ، بذری نمی توان کاشت
    کس را به عشق ورزی ملزم نمی توان ساخت

    هرکس گمان خود گفت ،در وصف حال دنیا
    عالم از این ف

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar پرچم
    با خیالت قامت اندیشه ها خم میشوند
    گوییا تدبیرها از عقل ما کم میشوند

    سیب ها از شاخه می افتند و امیال حریص
    گازی از آن می زنند و باز آدم میشوند

    رونوشت زندگی با اصل در تطبیق نیست
    این کپی ها آخرش دریایی

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar آخر طومار
    دایره ی عشق را ، حسن تو پرگار شد
    شوق جهان را گرفت ، خوبی گل خوار شد

    شمس چو تابنده شد ، سایه پراکنده شد
    عشق فزاینده شد ، عشوه پدیدار شد

    شوق به غم پنجه کرد ، ماه قدم رنجه کرد
    دل پی دیدار او ، بر

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar افعی پیچان
    پریشانی شود زیبا چو در گیسوی او پیچد
    شود شیرین عتاب آنگه که در ابروی او پیچد

    خماری میشود گیرا چو در چشمان او آید
    صدای دل طنین دارد ،اگر در کوی او پیچد

    غم دل میشود شاعر چو از سوی نگار آید
    تغزل می

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar حال مستانه
    گر دلم نزد شما بندی و دلداده نبود
    اینچنین شیفته بر خاک ره افتاده نبود

    جام می نقش لبت گر به لب خویش نداشت
    جان ِ بر لب شده ام بر لب این باده نبود

    منزل حسن تو کاشانه ی دل گر میشد
    غم دگر ساکن این سین

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar شعرالمثل
    گربه کشتن پای حجله نقلِ قدرت میشود؟
    کندن مویی ز خرس آخر غنیمت میشود؟

    این سر و دستارها را محتوایی بایدش
    بـُـزگمان باشید ریش و پشم حکمت میشود

    بار دنیا می بری ، از سر بنه پرواز را
    یا شتر یا مرغ ، با هم

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar مجنون عاقل است
    دل به سامانی رساندن سخت کاری مشکل است
    شمع جان را تابش اینجا عین ترک محفل است

    از خمیر جان ما هر دست نقشی تازه خواست
    بیش از این کس را توقع کی از این آب و گل است؟

    ما که رو ی خوش به نفس خود نشان نا داده ایم

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar ده رباعی
    1)
    فهمیدم از آنچه اشک و آهم فهمید
    تا فهم بُود سخن نخواهم فهمید

    در آخر راه آنچه را یافته ام
    دل دیده وُ مغزم از گواهم فهمید
    2)
    بین من و وصلت ار جدایی باشد
    یک ترس ندارم ار خدایی باشد

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar غول غم
    وقت درد و غم اگر مغرور باشی بهتر است
    جای بغض از خنده ای مسرور باشی بهتر است

    گرچه در آغوش بودن ها دل انگیزست لیک
    گاه از این دلخوشی مهجور باشی بهتر است

    بوسه شیرین است گاهی با حضور و اختیار
    گاه هم اما ک

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar اشک تمساح



    اشک تمساحسراغ از هر در ِبسته فقط مفتاح میداند
    کلید فتح ِهر در را که جز فتاح میداند؟



    نباشد اشک را حرمت اگر در پای میل افتد
    زلالی را ، جدا گردیده از املاح میداند



    حضور جل

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar آینه ی صفات
    در حضور ِداشتن ، احساس عادت میشود
    بودن ار ماندن بیاموزد ملالت میشود

    در درون آینه از خویشتن غافل مشو
    عزت ار از خویش وامانـَد ذلالت میشود

    دیدن آیینه را ناچیز و دست کم مگیر
    کور را دیدار آیینه ، زیا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar نوحِ غم
    بی تو از خود می رمانم فرصت ترمیم را
    با تو تنها می شناسم هیبت تکریم را

    در همایش های شورم نکته گوی غربتی
    با ستیز از تو تمنا میکنم تسلیم را

    در حضور جلوه ی نازت ، تماشا مسلکم
    درس عشقتست آن خرامت ، بیش کن

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar مـَرد
    هرآنکه زند خنده به هر مرثیه مرد است
    هرکس ندهد دل به غمی عاریه مرد است

    آنکس که رها کرده دل از آنچه گذشته
    فارغ شده از بیش و کم و آتیه مرد است

    آنکس که عیان دید حقیقت به دو چشمش
    فارغ ز مسیر نگه و زا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar چشم تر
    دوبال ِشوق بر هم میخورد تا آنکه پر ریزد
    تبسم هرکجا از آن لبت لعل و گهر ریزد

    نمی گردد دگر خاموش هرگز شعله ی عشقت
    اگر عمری ز چشمم آب روی این شرر ریزد

    چو شمعی در فراق تو ، به سر آتش نهادم من
    که شاید سوخ

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar سایه
    گر دوصد سایه بیافتد روی هم یک میشود
    هرکسی از سایه این آموخت سالک میشود

    در غبار پیش و پس تصویر ها بی مایه اند
    چون غباری می رسد آیینه ممسک میشود

    پوشه ی پرونده ی دانستگیها بستنیست
    تا تحیر می رسد تدبیر م

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar سرمایه ی عاشق
    تا که وهم وصل تو با این دلم همسایه است
    آنکه از ما زودتر برخیزد از جا سایه است

    عزم بی معنی شد و کوشش ره بیراهه رفت
    باورم شد پوچ و ایمانم دگر بی مایه است

    آنکه می پاشد ز خود آخر چه کارش با وصال؟
    وصل عاش

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar عطر یاس
    من خوش آمد گفته ام با تو غم و وسواس را
    بر نتایج گشته ام آماده اینجا تاس را

    سبزه ی شوق دل خود را دوباره کاشتم
    گرچه میدانم که میگیری بدستت داس را

    ترسم اینگونه که از من هرچه دارم می بری
    عاشقی عادت کند ب

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar اینچنین باید
    ز هر سو جلوه ای دارد که اظهار اینچنین باید
    به هر کنجی دلی دارد که دل دار اینچنین باید

    هواخواهان شیدا را ، مهاری بسته با نازش
    که هرکس جمع مشتاقان نگهدار اینچنین باید

    ز فرصتهای نظاره نشاید چشم را بستن

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar تاک
    پیچش تاک از برای تکیه بر دیوار نیست
    منشأ مستی که خود در فکر استقرار نیست

    میوه اش را برده اند و باز هم شادست و سبز
    فارغ از درد است و هیچ آزرده از آزار نیست

    حال عاشق دم به دم از درد و رنجش فارغ است
    تا

    ...

    نمایش کامل شعر
  • avatar گیس گلابتون
    از تو در یادم فقط یک نقش و یک تندیس ماند
    در فراق تو دو چشمانم دمادم خیس ماند

    هم سکوتم در شکست از هیس بر خود گفتن است
    هم کلامم در دهان با گفتن یک هیس ماند

    جمله اعضایم به غیر از دل ز دوری تو مرد
    از رس

    ...

    نمایش کامل شعر