غروبي از يك فرياد...
امواج آبي افكارم
بر صخره هاي سخت ميزند
مي شكافد درونم را
ومي پراكند در هواي دريا
قصه ي سفري از يك درد
در كشتي هاي به طوفان شكسته
وملوانهاي مرده ي در سكوت آرميده
بر ساحلي از هراس وتاريكي...
فانوس دريايي چه سود
كه دريا بسي طوفاني است
وبه مقصد نمي رسند
كشتي هاي اسير امواج بلند...
تنم يخ ميزند
از سرماي نگاه هاي بي تفاوت
بر مردگان به ساحل آرميده
در غروبي از يك فرياد
ودهاني كه باز مانده...
سعيد مطوري/شمع شبستان
از دفتر غمنامه
سلام بر سعید همیشه عزیزم
سروده دلنشینت را با لذت خواندم
دستتان درد نکند
از توفانهای گاه و بیگاه شن در آن دیار بیخبر نیستم . . .
مراقب آرزوهای من باشید . سلامتی تان را میگویم
روز و روزگار بر شما و خانواده ی محترم . . . خوش
سلام بر مهرگان عزیز
من از شعرتون واقعا لذت بردم
موفق باشید