چشم می بندم بر اين دنيای سرد
و ارزوهایم بسان کودکی
می دود سر شار از ناپختگی
در خيالم عاری از هر رنج و درد
دست در دست تو دارم بی هراس
اسمان رنگ وفا دارد بخود
در میان جنگل انبوه مهر
نغمه ها جاريست همچون عطر ياس
می چکد باران به ضرب اهنگ مهر
و دلی مشتاق ديدار خدا
شادمان از ريزش باران عشق
دست خود از کينه می شويد به مهر
کودک احساس من در دشت باز
بی هراس از گرگ در بين رمه
خسته از بازی ميان بره ها
می کشد خود را ميان خواب ناز
سوز سرمای حقيقت می درد
پرده خواب دو چشم خسته را
مادر احساس من وحشت کنان
کودک خود را به داخل می برد
من برای اولین باربه سایت شماامدم .شعرتان بسیارزیبابود.موفق باشید
با سلام پایگاه مجازی فاضل نظری غزل سرای معروف افتتاح شد...شما هم حتما سر بزنید
خورشید بر تو لبخند زد.
پیروز باشی.
خیلی زیبا بود . موفق باشید :)
آقای مهندس امیر نژاد سلام
اشعار زیبای شما حاکی از احساسات لطیف شماست که در قاموس کلمات نمود یافته است .لطافت طبع و بیان شیوا و شیرینی دارید که مخاطب را مجذوب خود می کند .موفق موید و منصور باشید.
احساس نابتان مرا به شگفت می اورد. همیشه منتظر زیباترین هایتان هستم.یا علی
that's very good ;are you alone at home? im sorry for you
سلام دوست با محبتم
بسيار بااحساس اين چهار پاره را سروديد
موفق باشيد