من ِ گذشته ی خود را به یاد داری که؟
به اصل ِ رجعت مرد اعتقاد داری که؟
منم به پای تو افتاده ام، نگاهم کن
به چشمهای خودت اعتماد داری که؟
اگرنه مثل لبت در حصار کن آن را
ظریف و ناب و زنانه، مداد داری که؟!
غزل غزل قلمم اعتراف کرد به عشق
خودت بخوان غزلم را، سواد داری که؟!
هنوز حلقه در انگشتم است، از تو کجاست؟
نگو که نیست! که دادی به باد!... داری که؟!
سلام. شعرت هم موزون بود هم پر مفهوم وان که خیلی به روز بود .............عالی بود
سلام...
خیلی زیبا بود...خیلی وقت بود از خوندن شعری" ذوق زده" نشده بودم...ممنون.
خیلی ناب و قشنگ بود.
سلام محمد حسین جان
غزل بسیار زیبایی بود.
خوشحالم که همه جا می درخشی
شاد باش رفیق
سلام فراز عزیز
این غزلت رو بسیار دوست میدارم
آفرین
با سلام. شعر شما از لحاظ مضمون و انتخاب ترکیب ها زیباست . در پناه خدا پاینده باشید
سلام آقای ملکیان.احسنت احسنت احسنت.
سلام
مثل همیشه دلنشین
سلام منم شعر میگم شاگرد آقای بلوچ که شعر هاشونو در آوای دل میفرستند ولی تا حالا موفق نشدم جزئی از شاعران آوای دل بشم شعراتون خیلی قشنگه موفق باشید
محمدحسین ملکیان عزیز
بسیار زیبا بود. غیر از مصراع آخر شعر بقیه آن بدون ایراد است. در مصراع آخر نوعی سکته مفهومی ایجاد شده است.
پایدار باشید