امشب کنارمزرعه من هستم وخدا
بنهادهام سر خود را به بالشی
چشمم برآسمان
تیره شبی ست
مهتاب غایب است
وخیل ستارگان
این پهن دشت تیره چراغان نمودهاند
چشمم به گوشه گوشه این بام میدود
درفکر چیستم ؟
دنبال کیستم ؟
شاید ستارهام
کو آن ستارهی اقبال وبخت من
شاید افول کرده که این حال و روزم است
ناآشنا به درد من ورنج وسوزم است
آه ،ای ستارهی اقبال وبخت من
امشب بیا به شام سیاهم طلوع کن
ای دل گذشت دوره بیحاصلی تو هم
امشب به یُمن طالع سَعدَت خُشوع کن
رحیم سینایی 30/4/1388
سلام.دوست عزيز و خوش تيپم سلام.
با احساس تمام سروده شده است.سرودي كه از اعماق وجودم حسش كردم.چه احساس خوشايندي
گرچه من كه عددي نيستم در مقابل شما ولي لطفي كن و بيا به وب من و نظري روانه كن عزيزم.
دوستت دارم چون ...!
در ضمن اگر امكان دارد مي خواهم با شما بيشتر و نزديكتر آشنا شوم يعني ...!منتظرم
استاد سینائی عزیز
بسیار زیبا و درخور تحسین سرودید
آه ،ای ستارهی اقبال وبخت من
امشب بیا به شام سیاهم طلوع کن
ای دل گذشت دوره بیحاصلی تو هم
امشب به یُمن طالع سَعدَت خُشوع کن
دستتان درد نکند پایدار باشید
سلام
با سلام.
زیبا سرودید آنچه راکه دیدید،و این به قوه ی تجربه ی شماست.
شاد باشید و پایدار.
با درود.
استاد سینایی سلام. خوشحالم که باز هم نوشته زیبایی از شما خواندم. شاید فقط اجازه داشته باشم از روی تحسین سکوت کنم. در پناه خدا پاینده باشید