درون سينه غوغا مي كنم من
تو را در خويش پيدا مي كنم من
از آن مي ترسم آخر تا بترسي
در اين شيوه چه پروا مي كنم من
به دل با تو صفاها، بي تو بنگر
روان اشكي چو دريا مي كنم من
چه كم بودي گذشته تا به حالا
كه من فكر تو فردا مي كنم من
دمي بي تو نخواهم تا سرودن
به شعرم نام تو جا مي كنم من
به شوقت گاه شادي و جفاها
نگاهم رو به بالا مي كنم من
به اميّدم تو دادي اشك خونين
كه هر شب من خدايا مي كنم من
8/11/85
5 نظر