گريه براي خدايم

 

درون سينه غوغا مي كنم من
تو را در خويش پيدا مي كنم من


از آن مي ترسم آخر تا بترسي
در اين شيوه چه پروا مي كنم من


به دل با تو صفاها، بي تو بنگر
روان اشكي چو دريا مي كنم من


چه كم بودي گذشته تا به حالا
كه من فكر تو فردا مي كنم من


دمي بي تو نخواهم تا سرودن
به شعرم نام تو جا مي كنم من


به شوقت گاه شادي و جفاها
نگاهم رو به بالا مي كنم من


به اميّدم تو دادي اشك خونين
كه هر شب من خدايا مي كنم من


 

8/11/85

5 نظر

سلام ..زيبا و دلنشين بود
مويد باشيد

گریه کن دوباره باز اشکی بریز

گریه کن گریه برات خوبه عزیز!

میدونم که گریه هات پنهونیه

گریه کن خیلی چشات بارونیه

گریه کن که اشک تو نور خداست!!

مرهمی برای قلب سنگ ماست!!

گریه های تو دوای دردمه!

آتشی توی نگاه سردمه!

گریه تو قصه عشق عزیز!

گریه کن دوباره باز اشکی بریز!

زیبا و دلنشین بود. پاینده باشید

عزیز خسته نباشید زحمت کشیدی این شعر زیبا را نوشتی ولی کمی اشکال دارد قواعد صحیح نیست

جناب امید سلام. خیلی با صلابت می سرایید. بسیار خوشوقتم که این همه زیبایی را در یک شعر می خوانم.

من قبلا در دردلی با خدا سرودم "" با تو بودم بی نیاز از هرچه رنگ در دلم امواج دریا خفته بود ""

جسارت بی حد این کوچک را ببخشید . قصد اظهار وجود نبود فقط دوباره در ذهنم زنده شد. در پناه خدا پاینده باشید

ارسال نظر