سحرگاهان
ز جا برخيز
سحر گاه است
ز جا برخيز و پيدا شو
ز بانگ بلبلان مست شيدا شو
كه چون ديوانگان اسماء و حسني ميكنند آواز .
بيا از اين سكوت دل فريباي سحرگاهي وضويي كن
به پاي باغچه بنشين
به برگ و ساقه و گلبرگ سلامي كن
براي مهرباني ها دعايي كن.
ز جا برخيز
سحر گاه است
همه اهل طريقت جملگي بي تاب
تو در خواب و زمين بيدار
صداي ذاكران پيوسته مي آيد
بيا تاراج احساس است
مگر روحت لباسي نو نميخواهد؟
مگر يك دم رهايي اين تفكر را نمي بايد؟
بيا از بوي گندم زار شبنم خورده روحي تازه پيدا كن
بيا تا روي ماه در آسمان پيداست
بيا تا اين سحرگاه اين چنين زيباست
زميني را براي با خدا بودن مهيا كن
بيا يك دم هواي آشنايي كن.
ز جا برخيز
سحر گاه است
اگر خورشيد از مشرق شود پيدا
اگر باز هم شود فردا
دگر بلبل نميخواند
دگر عطري نمي آيد
دگر احساس نميجوشد
صداي بوق ماشين است و گام سرد انسانها
هياهو ميشود دنيا
ز پچ پچها و غيبتها و تهمتها
اگر خورشيد شود پيدا
هواي مهرباني سخت و سنگين است .
ز جا برخيز
تو را سجاده ميخواند
عجب بانگ خوش آيند
عجب شوري
عجب ذوقي
بيا كه وعده اي در سجده پنهان است
سحر گاه است
سحر گاه است.
سلام بر جناب ادهم عزیز
دست عزیزتان درد نکند . . . که اینگونه ریبا
با واژه های ناب ؛ به جمله زیبا جان بخشیدید
و اینگونه زیبا . . . عبارت ها و پاراگرافهای درخور تحسین آفریدید
بسیار بسیار عالی . . . درود بر شما و شیوایی قلمتان
روز و روزگار برشما و خانواده ی محترم . . . خوش
با سلام. خيلي زيبا و اهنگين بود. تركيبها فوقالعاده بود.
"" بيا تاراج احساس است .... مگر روحت لباسي نو نمي خواهد؟
جناب ادهم گرامی
بسیار پر شور و زیبا سرودید دستتان درد نکند لذت بردم
پایدار باشید