خسته
از پس زمانی نه چندان کوتاه، سلامی و دو نوشته از گذشته ها، شاید بیش از یک دهه که بر دستمالی کاغذی نوشته شده بود و در خانه تکانی سال 1378 پیدا و در دفتری کوچک نوشته شد.حال باز هم سری به آن دفتر زدم و به سبب نزدیکی حال امروزی با آن روزها احساس کردم که می خواهم آن را با شما شریک شوم. شاید همدلی در آوای دل هم این حس را داشته باشد.
نوشته یکم:
خسته
خسته ام
پاهایم که هر ذره اش
از
عشق
شوق
و شور پرواز
آکنده است
از سنگینی
آویزه های
بی عشقی
بی شوری
حتی . . .
توان گام برداشتن را
از دست نهاده است
نوشته دوم:
آتشی است
در درون
عشق
از هر ذرّۀ وجود فریاد می زند
و آبی نیست
که آتش را فرونشاند
و لبی
که فریاد را پاسخ گوید
سلام به بانوي بزرگوار خانم نبوي عزيز
خيلي خوشحالم امروز شعر شما را خواندم وهميشه در شرجي ترين احساس در گرماي آبادان به يادتان هستم چرا كه ميدانم از اين شهر خاطره خوش داريد. خيلي براي من عزيز وگرامي هستيد وب ا اشعارتان مي توان زندگي كرد.
موفق وسربلند باشيد.
سلام به دوست ارجمندم
سرکار خانم نبوی در آن غریبستان
شعر خسته شعر زیبائ بود
خسته نباشید
اگر چه از میان عزیزان آوای دل ، شاید بنده بیشتر از هر کسی
مطلع هستم که سرکارخانم نبوی در یک کشور غریب با چه اشتیاقی
در آن انجمن بشر دوستانه ، به عنوان یک عضو فعال و تأثیر گذار
وقت می گذارند و حامی کودکانی هستند که از بسیاری جهات
چشم امیدشان به انسانیتِ انسانهای نوعدوستتی است که
یک چشمشان به آسمان و چشم دیگرشان به نیازمندانِ پیرامون خویش است
مثل بانوی بزرگواری همچون سرکارخانم نبوی
بار دیگر خسته نباشید عرض میکنم و آرزو میکنم در تداوم برداشتن گامهای
انسان دوستانه ، همواره گامهایتان استوار و سر و جانتان به سلامت باشد
تا خورشید میتابد ، نان سفره تان گرم و آب کوزه تان سرد و گوارا باد
روز و روزگار بر شما و خانواده ی محترم . . . خوش
سلام بر مادر مهربان آوای دلی
دستتون درد نکنه که این شعر پر احساس و زیبا رو در آوای دل گذاشتید ...
بی نهایت لذت بردم
موفق باشید منتظر اشعار زیباتون هستم