دلم می تلاطمد
از دوده های دوران
خودم دیدم
دخترکی توی اخبار دیشب مرد
گرد سپید خاموشی بر معصومیتش خفته بود
توی صفحه روزنامه جدید
باز خنده ناز کودکی به خاموشی سرید
و در انتهای عروسک خونی چکید
بر سنگ فرش خیس خیابان
سیگاری از لب ماتیکی بی جانی ...
برای همیشه سرید...
تلاشی برای انگشتی دیگر!
انگشتی که رسید و بعد
مهر های سیاهی زد بر برگهای تاریخ
ذهن سیاهش تاریکی را می مکید,می دمید
بروی آدم های سپید
دستش تاریکش در حفره چشمخانه جوانتکی عظیم می چرخید
زنجیر نحس ادامه داشت
سیگار های سیاه
دوده های تباه
افسون خون سیاه
در دلهاشان می دمید
در هم
می طنید
چرخید
در همان نزدکی
جایی که چشم هاشان هرگز نمی دید
زیر نور یک خمپاره
کودکی نخستین نفسش را کشید
در پی فردایی رشید
درون دلهای جوانی
خورشید می دمید
می تپید
ساده و پر امید...
((رها رضایی))
ممنون از ترتیب زیبا و ترکیب بالا
من شخص تلخی رو برای ادبیات نمی پذیرم و تلطیف رو بیشتر دئست دارم چند روز نبودم ولی قبلش بحثی رو در همین مورد با علتهای خودم در انجمن شروع کردم سالن طنز اگر شما هم فرصتی داشتید خوشحال می شم نظرات دیگران رو بفهمم(هرچند خیلی به این مورد امیدوارنیستم یعنی هنوز چیزی نفهمیدم)
سلام رها جان
آفرین آفرین آفرین
در همان نزدکی
جایی که چشم هاشان هرگز نمی دید
زیر نور یک خمپاره
کودکی نخستین نفسش را کشید
موفق باشید
با سلام
بسیار زیبا و پر محتوا ست
موفق و پیروز باشید
سلام خواهرم رها
روح دخترك جايي مي رود
كه نور هيچ رنگي ندارد...
حكايت تلخي بود از يك درد كه در جهان كم نيست وكم نيستند دختركاني نزديكمان كه وصله هاي لباسشان وزخم زير ان آزار دهنده است و بودند درزمان جنگي ناخواسته كه برما بود وبودند نوزاداني كه سينه ي مادر مرده مي مكيدند آري حكايت جنگ وكشتن بي گناهان سخت است وروزي رسد كه در محضر خداوند فرياد رسد به كدامين گناه كشته شدند وشرم براي ظالمان وحسرت وداغ اين ننگ بر پيشاني آنها...