فرصتی بی نظیر - در اولین مجموعه کتاب آوای دل حضور داشته باشید برای توضیحات بیشتر بر روی این نوشته کلیک کنید

بیدار شو

  چشم هایم خیره شد بر قاب در
از خودم پرسیدم آیا رفته است
ناگهان تقویم با لحنی خشن
داد زد یک سال و چندین هفته است

آه ای ساعت کمی مهلت بده
لب بدوز و هی نگو که وقت نیست
صبر کن دنبال یک ردم از او
قاب عکسش در کنار تخت نیست

آینه تصویرت انگار اشتباست
عکس من تنها چرا در قاب توست
با تمام سردی اش با نیشخند
گفت این تعبیر حق خواب توست

ناگهان بادی وزید از پنجره
برگ زردی روی پای من نشست
من کشیدم روی هر شش سیم ساز
رو به پایین نرم با انگشت شست

با حضورش شانه بر موهای او
عادت ِ هر لحظۀ دیدار بود
بعد او اما رفیق دست من
سیم های مشکی گیتار بود

شرمسارم دفتر اشعار من
اشک برگ کاهی ات را خیس کرد
باز ماندی تا تو ای تقدیس من
خط به خطت را چنین تندیس کرد

علی محامی