این شعر را یکبار به عنوان میهمان برای این انجمن فرستادم اما چون رسم دارم حضور خدا را در هر مجموعه ای که بنوعی مرتبت به حقیر است ، یادگار گذارم دوباره دل نوشته ام را اهدا می کنم به اربابان سخن
آن خدائی که بیاراست بهشت
و در آن سوسن و سنبل را کشت
آنکه دل ساخته از خاک و ز خشت
آن خدائی که گِل را بسرشت
- و به آدم جان داد- - و نفس را فرمان -
مور را قدرت داد، مار را داد امان
به سلیمان شوکت، به حاتم کرم و جود و عطا
به عیسی دم جانبخش و به موسی عصا
آب را کرد روان - که به جنگل برسد -
نور را کرد عیان -که ببینیم و لذت ببریم-
نغمه را گفت به منقار قناری آویز
مزه را گفت که بر سفره بریز
روزی بخشید به زیبا و به زشت
چرخ را گردش ایام نوشت
آن خدائی که اذانش جویند
به نمازش آیند
و نیازش دارند
مهربانش خوانند(چو نیازش دارند)
آن خدایی که به می گفت بجوش
به خرابات مغان بانگ بر آورد که
نوش
او خود نسترن است
نسترن، خالق این جان و تن است
نسترن، مالک دنیای من است
نسترن بود که یک شب فرمود
- ماه را - زیبا شو
نسترن بود که مجنون را گفت:
عاشق لیلا شو
و خدا مي داند که خدا نسترن است
انا انزل ناه فی لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر
همانا ما نزول می کنیم (به مقام انسان ) در شب قدر و چگونه می توانی درک کنی( که چگونه است شب )قدر
دمتون گرم
کماکان مخلص
6 نظر