آری شما...
آری شما که سرخی سیب نجابتی
با آن دو چشم آبی رنگ خجالتی
انگار بند بند دلم آب میشود
وقتی که پشت پنجره ها گرم صحبتی
یکبار هم به نام تو ایا اجازه هست؟
هر چند این شروع ندارد نهایتی
سرخی گونه های شمایان چه میکند
جانم به لب رساندی از این عشق لعنتی
هرچند جز امید محالی نمانده است
آن هم فدای عشق تو هر طور راحتی
--------------------------------
از راهنمایی های شما دوستان بینهایت ممنون و سپاسگزارم و امیدوارم این لطفتون رو باز هم از حقیر دریغ نکنید
سلام جناب فاضلی
بسیار شعر زیبایی بود ...
موفق و پیروز باشید
حالم خوش نیس
فقط سلام
خواستم بدونی خوندم
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم
بسیار زیبا و دلنشین بود.زنده باشی
سلام اقای فاضلی
بسیار زیبا سرودید . آفرین بر شما
موفق و موید باشید
سلام آقای فاضلی.
بسیار زیبا سرودین.خوشحالم که شعرهاتون روز به روز داره پیشرفت میکنه وزیباتر میشه.براتون آرزوی موفقیت بیشتر میکنم.
سلام
آفرين خيلي زيبا بود و خيلي به روز اميدوارم همين طور به راه خودتان ادامه بدهيد بيشتر از همه سعي كن خودت باشي تا به راه خطا نروي خوب كار مي كني زيبا بود .
دوستدار شما زارع
سلام دوستان از اونجایی که یکم سیستمم مشکل داشت نتونستم برم و شعر رو ویرایش کنم...مصراع ششم بدین صورت تصحیح میشه
"هر چند این شروع ندارد نهایتی"
البته این مصراع من خودم قبلاض خوندم و در ذهنم بود.... اگر اشتباه نکنم از آقای منزوی باشه