فَتانه گشته ای و، خوش آهنگ میزنی
افشان نموده مو، به دلم چَنگ میزنی
طاقت کجاست ،تا که نشینم به گوشهای
زین نقشها ،که بر دل بی رنگ میزنی
شیرین نموده ،کام حبیبان خویش را
با خندهای ،که از دهن تنگ میزنی
یک بوسه میدهی و ،مرا مست میکنی
جام لبت ، به بادهی گلرنگ میزنی
شیرین صفت ،تو غارت دل پیشه کردهای
تکیه به حُسن داده ،دَم از جنگ میزنی
ذوق رضای دوست ،چه آورد بر سرت
فرهاد من ،که نقش براین سنگ میزنی
بی وهم از آبرو سر کویش نشستهام
بیهوده تو گَپ از بدی ننگ میزنی
لطف سخن ببین و، طربناکی غزل
« سینا » ، به کاغذ وقلم آهنگ میزنی
رحیم سینایی 7/5/1387
4 نظر